⌗ ♡ : the rainbow man

⌗ ♡ : the rainbow man


با نزدیک شدن به اواخر ساعت کاری، رستوران خلوت تر شده بود.

همزمان با شنیدن صدای زنگوله‌ی بالای در، سرش رو بالا آورد و به مشتری تازه واردی که داخل رستوران اومده بود، خیره شد.

چیزی نگذشت که چهره ناآشنای پسر توجه همه رو به خودش جلب کرد، این یکی از ویژگی های زندگی کردن توی شهر کوچیک بود.

فردی که برای اولین بار وارد شهر میشد به سرعت سر تیتر خبرها قرار می‌گرفت.

تازه واردی که کمی پیش با تیشرت مشکی و گرم کن خاکستری وارد رستوران شده بود، جایی در نزدیک ترین قسمت به ورودی ایستاد.

موهای بهم ریخته‌اش جوری بنظر می‌رسیدن که بعد جدا شدن از تخت خواب به چند بار دستی که روی موهاش کشیده شده اکتفا کرده و برای مرتب کردن دوباره اون موها به خودش زحمتی نداده.

اون پسر با دیدن پیشخدمتی که از دور بهش خیره شده بود گوشه لب هاش رو بالا داد، انگار که قصد داشت لبخند پررنگی به اون چهره خنثی‌ بزنه اما با این کار باعث شد تا پیشخدمت جوان کمتر از چند ثانیه به آشپزخونه برگرده.

جیک فرد خجالتی و نسبتا آرومی بود. بخشی از وجودش که سعی داشت همیشه خودش رو از دید بقیه پنهان کنه به مرور بدتر از قبل هم شده بود و این رو میشد از چند لحظه‌ پیش که برای رهایی از نگاه های اون پسر به آشپزخونه پناه آورده بود، متوجه شد.

شاید اگه میتونست از توی همین آشپزخونه کارهاش رو انجام بده زندگی راحت تری رو تجربه می‌کرد.

خودش رو جمع و جور کرد، بالاخره وقتش رسیده بود که با اون غریبه رو‌به‌رو بشه.

به سمت سالن رفت، بشقاب توی دستش رو روی میز اول گذاشت.

وقتی از اون میز فاصله گرفت برای بار دوم متوجه نگاه عمیق پسر شد.

این بار لبخند نمی‌زد و در عوض با دقت رفتار و اجزای صورت جیک رو بررسی می‌کرد.

برای دقایقی نگاهشون توی هم قفل شد...

احساسی که توی اون چند دقیقه درگیرش کرده بود برای جیک تازگی داشت، نمی‌دونست همه‌چیز مربوط به حالت چهره‌ پسرک بود یا چیزی توی چشم هاش وجود داشت که رهاش نمی‌کرد.

با برخورد به فردی که برای پرداخت صورت حساب عجله داشت، چند قدم به عقب پرت شد و ارتباطی که برقرار کرده بودن به سرعت تموم شد.

قبل اینکه دوباره فرصتی برای خیره شدن بهم پیدا کنن به آشپزخونه رفت تا از این اتفاق جلوگیری کنه.

وقتی محل کارش رو ترک کرد متوجه دو تماس از دست رفته شد، همه از طرف خواهرش بودن.

اینکه با وجود کیلومترها فاصله‌‌ باز هم به فکر جیک بود کمی امیدوارش می‌کرد که بتونه بعد این جدایی رابطشون رو حفظ کنه اما نمیخواست خواهرش هیچ دغدغه‌ای بابت جیک داشته باشه.

اون فقط نیاز داشت تا به طور کامل فراموش نشه.

شاید بعدا بهش زنگ می‌زد و می‌گفت که این پسر کوچولو چقدر دلش برای محبت های مادرانه‌ی خواهرش تنگ شده.

اما مدتی از زمانی که نیاز داشت حرف‌ های دلش رو به زبان بیاره گذشته بود و حالا بیان این احساسات بیش از حد دشوار بنظر می‌رسید.

شیفت صبح با تحویل دادن سفارش مشتری های همیشگی ‌می‌گذشت.

سینی رو از روی میز برداشت و با دیدن آقای پارک لبخند گرمی زد.

اون پیرمرد بعد از دست دادن همسرش اکثر اوقات به جیک سر می‌زد و بعد از خوردن یک فنجان قهوه به خانه برمی‌گشت.

"صبح بخیر جیک، امروز هوا خیلی خوبه مگه نه؟" آقای پارک گفت.

جیک دستمالش رو مرتب کرد و به رو‌به‌رو نگاهی انداخت.

خیلی کم به وضعیت آب و هوا اهمیت می‌داد، مگر وقت هایی که بارون می‌بارید. اون روزها بی تردید بدترین روزهای هفته‌اش حساب می‌شدن.

"بله خیلی خوبه، امروز همون همیشگی رو میل دارید؟"

آقای پارک لبخندی زد و این کار باعث لبخندن زدن جیک شد.

"برای تغییر کردن زیادی پیر شدم"

با شنیدن دوباره‌ی صدای زنگوله به سمت در برگشت.

پسری که دیروز ظهر برای ناهار اومده بود از ورودی به سمت میز یک نفره کوچیکی که مقابل پیشخدمت موردعلاقش بود قدم برداشت.

جیک خودش رو جمع و جور کرد و همون‌طور که بهش نزدیک تر می‌شد نگاه خیره‌ هیسونگ رو به وضوح احساس می‌کرد.

کمی از میز فاصله گرفت و پرسید.

"سلام، چی میل دارید؟"

دفترچه‌اش رو از توی جیبش بیرون آورد و منتظر جواب موند.

"صبح بخیر"

هیسونگ لبخند زد و به صندلی تکیه داد.

جیک که انگار نمی‌تونست این وضعیت رو تحمل کنه سوال جدیدی پرسید.

"ما هم دیگه رو می‌شناسیم؟"

"اگه بشه روی رد و بدل کردن نگاه دیروزمون حساب کرد، اسمم لی هیسونگه"

"اینجا چیکار می‌کنید لی هیسونگ؟"

جوری که انگار برای حرف زدن کنترل بیشتری روی خودش پیدا کرده بود به هیسونگ نگاه کرد.

"گرسنمه و اینجا تنها جاییه که توی شهر بازه؟"

جیک خودکارش رو روی دفترچه گذاشت.

"پس چی میل دارید؟"

"شیک انبه و یک لیوان آب لطفا"

به آشپزخونه برگشت. دکمه مخلوط کن رو نزده بود که متوجه حضور ساکورا شد.

"اون پسره خیلی بانمکه، مگه نه؟" ساکورا رو به جیک پرسید.

قبل از اینکه بتونه به اون سوال فکر کنه جونگوون جلو اومد و با لحنی که کنجکاو بودنش رو نشون میداد پرسید

"راجع به چی حرف می‌زنید؟"

"اون پسره رو دیدی؟ اون رو دیروزم اینجا دیدم خیلی بانمکه و خوش قیافه تر از پسرهای این شهره"

به محض تموم شدن جمله ساکورا ابروهای جونگوون و جیک بالا رفت.

"حالا شما دوتا هم بد نیستید"

جونگوون از پنجره آشپزخونه به بیرون نگاه کرد.

"اگه منظورت لی هیسونگه باید بدونی اون پسر یکی از سهامدارای بزرگه، شنیدم تنها دلیلی که باعث شده به اینجا بیاد برای فرار کردن از تقصیراتش بوده"

ساکورا سرش رو تکون داد و به جیک ضربه‌ای زد.

"پس مراقب باش جیک"

"نگران نباش برام جذابیتی نداره"

قهوه آقای پارک رو به همراه سفارش های هیسونگ توی سینی گذاشت و به طرف سالن رفت.

بعد از رفتن هیسونگ برای تمیز کردن میز برگشت.

درحالی که میز رو جمع می‌کرد متوجه نوشته‌‌ای روی دستمال شد.

"بازم برای دیدنت میام"

انگشت هاش رو جمع کرد و مشت گره خوردش رو کنار بدنش نگه داشت.

امیدوار بود چیزی که روی اون دستمال نوشته شده یکی از اصطلاحات معروف پایتخت باشه که برای خداحافظی به کار می‌برن.

بعد از رفتن آخرین مشتری، پیش بندش رو در آورد و کیفش رو از توی کمد کوچیک وسایل بیرون کشید.

اغلب با تموم شدن شیفت کاری لیست بلندی برای انجام دادن نداشت.

شاید امروز هم به گلدون های پشت پنجره آب می‌داد و باقی روز رو توی تخت می‌خوابید تا وقتی برای فکر کردن پیدا نکنه.

فرار کردن از صداهایی که تمومی نداشت تنها راه حل پیشنهادی ‌ای بود که برای نجات پیدا کرده بود.

هنوز چند قدمی به خیابان اصلی فاصله داشت که با دیدن ماشین مشکی رنگی توجهش به پسری که کارتن های وسایل رو به داخل خونه می‌برد جلب شد.

اون پسر زودتر از چیزی که توقعش رو داشت جلوی راهش قرار گرفته بود، باید سرش رو پایین می‌انداخت و بدون جلب توجه از کنار اون خونه عبور می‌کرد.

قدم اول رو برنداشته بود که با بارش بارون سر جاش متوقف شد.

با دست های لرزون گوشیش رو از توی جیبش بیرون آورد و برای دومین مرتبه در روز آب و هوا رو چک کرد.

تحمل شرایط همزمان با شدت گرفتن بارون سخت تر بنظر می‌رسید.

اشک هاش بی قراری خودشون برای جاری شدن رو زمانی اعلام کردن که با دست سعی در پوشاندن صورتش کرد.

با گرفته شدن مچ دستش توسط شخصی که ازش کمی بلندتر بود، سرش رو بالا آورد و به هیسونگ نگاهی انداخت.

"حالت خوبه؟" هیسونگ با تعجب پرسید.

لب های لرزونش رو روی هم فشار داد تا کلمات رو به درستی بیان کنه.

"می‌شه دستم رو ول کنی؟"

"فقط می‌خوام مطمئن شم که خوبی"

نگاهی که دوباره بهم گره خورد پر از حس های جدید بود، نگرانی، ترس، خشم و تنش عجیبی که علامت سوال بزرگی رو توی ذهن هر دوی اونها ترسیم کرده بود.

"من خوبم"

جیک به قدری مطمئن جواب داد که انگار همه‌ی خاطرات تلخش قسمت کوچکی از ساخته‌ های ذهنش بودن.

دستش رو از دست های اون پسر جدا کرد و با قدم های بلند به سمت خونه حرکت کرد.

به محض بسته شدن در دستش رو دور گردنش فشار داد.

بغضی که توی گلوش به وجود اومده بود دنبال راه بیشتری برای خروج می‌گشت.

خفگی رو با تمام وجودش احساس می‌کرد.

چند قدمی از در فاصله گرفت و دستش رو به طرف دکمه رادیو برد، صداش رو زیاد کرد و رادیو رو به گوشش چسبوند.

بارون اتفاقات گذشته رو با جزئیات کامل بهش یادآوری می‌کرد.

دوسال گذشته بود و هنوز هم شب های بارونی داستانش رو فراموش نکرده بودن.

اگه اون اتفاقات رو از زندگیش حذف می‌کرد دوسال گذشته رو وارد کالج شده بود و این لحظات رو کنار کسی که با تمام وجود دوست داشت می‌گذروند.

شاید اگه یک بار درمورد این موضوع با کسی حرف زده بود همه چی رو راحت تر قبول می‌کرد و بارون به کابوسی که حتی توی بیداری به سراغش می‌اومد تبدیل نمی‌شد.

پتو رو روی بدنش کشید و چشم هاش رو بست.

.

.

.

با صدای ساعت تکونی به دست هاش داد، حالتی که شب قبل به خواب رفته بود بدنش رو زیر فشار زیادی گذاشته بود.

به گلدون های روی میز نگاهی انداخت و زیر لب زمزمه کرد.

"یه صبح دیگه"

زودتر از هر روز آماده شد و دوچرخه‌ای که به ندرت ازش استفاده می‌کرد رو از حیاط پشتی خونه بیرون آورد و کمتر از نیم ساعت به محل کارش رسید‌.

امروز آخرین روز هفته بود. از اونجایی که می‌تونست فردا رو توی خونه بمونه خوشحال بنظر می‌رسید‌.

به جونگوون و ساکورا سلامی کرد و قدم بعدی رو برنداشته بود که متوجه حضور هیسونگ شد.

هیسونگ دستش رو تکون داد و جوری که انگار توقع برخورد متقابل داشت به جیک نگاه می‌کرد.

جیک سری تکون داد و به سمت اتاق پشتی رفت تا لباس هاش رو عوض کنه که چشمش به سایه روی دیوار افتاد.

با ترس سرش رو برگردوند. هیسونگ که اضطراب توی وجود جیک رو دیده بود سرجاش متوقف شد، میترسید با قدم بعدیش آسیبی به اون پسر برسونه.

"عذرمیخوام اگه ترسوند-"

"اینجا چی میخوای؟"

برگه توی دستش رو جلو آورد و به جیک نشون داد.

جیک به برگه استخدامی که با اطلاعات هیسونگ پر شده بود نگاه کوتاهی انداخت.

متوجه نمی‌شد اون پسر چه نیازی به کار توی رستوران داره. ماشین و خونه‌ای که دیروز دیده بود هرکسی رو از بی نیازیش به کار کردن حداقل برای پنج سال آینده باخبر می‌کرد.

لی هیسونگ اینجور آدمی بنظر می‌اومد.

"چرا به من تحویلش میدی؟"

ترجیح داد چیزی نپرسه و راجع به نیتش کنجکاوی نکنه.

"تورو می‌شناسم پس گفتم به تو تحویلش بدم"

جیک از اینکه هیسونگ دو برخورد قبلیشون رو آشنایی خطاب کرده بود تعجب نکرد، اون پسر از چیزی که حدس می‌زد سمج تر بود.

شونه ای بالا داد و برگه ها رو بهش برگردوند.

"تو حتی اسم منو نمی‌دونی"

"جیک، مگه این نیست؟"

"هست" جیک با شک جواب داد.

اسمش رو می‌دونست و این همه چیز رو درمورد نیت هیسونگ عجیب تر می‌کرد.

افکار خودش رو در خوش‌بینانه ترین حالت ممکن نگه داشت، شاید وقتی که جونگوون صداش زده بود متوجه اسمش شده.

هیسونگ که قصد نداشت مکالمه‌ بینشون رو به این زودی تموم کنه با سوالی که پرسید سرعت جیک برای ترک کردن اون محل رو به حداقل رسوند.

"داشتم فکر می‌کردم شاید بتونی این آخر هفته رو باهام به جشنواره‌ای که توی شهربازی برگزار می‌شه بیای"

جیک با صرف نظر از قدمی که رو به جلو برداشته بود سرجاش ایستاد.

"وقتش رو ندارم"

"اگه بیای بیشتر از این مزاحمت نمی‌شم"

رو‌به‌روی جیک قرار گرفت تا جدی بودنش از این موضوع رو نشون بده.

جیک لحظه‌ای تردید کرد اما هیسونگ رو کنار زد و به سمت مشتری جدیدش رفت.

تمام طول روز رو زیر نگاه های خیره هیسونگ و سوالات احمقانه‌ای که به قصد نزدیک شدن بهش طرح می‌کرد گذرونده بود و حالا باید زودتر به خونه پناه می‌آورد.

لگدی به شن های زمین رو‌به‌روی رستوران زد و دوچرخه‌اش رو با دست نگه داشت.

تصمیم گرفته بود چند قدمی پیاده روی کنه و باقی راه رو از دوچرخه کمک بگیره اما هنوز از رستوران دور نشده بود که متوجه کم باد شدن تایر جلویی دوچرخه شد.

با صدای بوق ماشینی که پنج متر ازش فاصله داشت به عقب برگشت.

بازم لی هیسونگ؟

" انگار مشکلی پیش اومده، بیا برسونمت"

لبش رو توی دهنش جمع کرد، می‌دونست که با پذیرفتن پیشنهاد هیسونگ قدم بزرگی رو که برای فاصله گرفتن ازش برداشته بود به راحتی از بین می‌برد و اون رو به خونه اول می‌رسوند.

"ممنونم پیاده می‌رم"

دوچرخه رو با فشار دست به جلو کشید و به مسیرش ادامه داد.

باد نسبتا خنکی به صورتش خورد و ثانیه بعد وزن دوچرخه از روی دستش برداشته شد.

به هیسونگی که با یه دست دوچرخه‌اش رو نگه داشته بود نگاهی کرد.

"ما همکاریم لجبازی رو کنار بذار"

برخلاف میلش مخالفتی نکرد و با اون پسر به طرف ماشین رفت.

هیسونگ هم بعد اینکه دوچرخه رو کنار فروشگاه گذاشت به سمت صندلی راننده رفت.

"اون دوچرخه رو فردا برات درست می‌کنم حالا بگو کجا بریم"

"نیازی نیست"

این حرف رو در جواب قسمت اول حرف هیسونگ زد و با دست به جاده‌ای که به ضلع شرقی شهر منتهی می‌شد اشاره کرد.

تمام طول راه رو توی سکوت گذرونده بودن و هیسونگ هم تمام حواسش رو به رانندگی داده بود‌.

توجه بالایی که به رعایت قوانین رانندگی داشت چیزی نبود که جیک خودش رو براش آماده کرده بود.

هیسونگ توی دو روز اخیر فرد هنجارشکنی به نظر رسیده بود اما حالا به این فکر می‌کرد که شاید چارچوب قوانین خاص خودش رو برای رعایت کردن داشت.

وقتی به جلوی در خونه رسیدن دستش رو روی دستگیره در ماشین نگه داشت تا خداحافظی کنه اما با خم شدن هیسونگ به جلو بی حرکت موند.

دست هاش به سرعت یخ زدن و تنش عصبی شدیدی رو تحمل می‌کرد.

تنشی که از روی ترس بود نه لذتی که با نزدیک شدن به اون پسر تمام وجودش رو درگیر کنه.

هیسونگ دوباره جیک رو ترسونده بود، بدنش رو عقب کشید و به دنبال کلمه‌ای گشت تا اون پسر رو آروم کنه.

"من قصد نداشتم کاری کنم" هیسونگ سریع گفت.

جیک حرکتی به سر انگشت هاش داد و از وحشتی که قدرت حرکت رو ازش گرفته بود بیرون اومد.

به چهره هیسونگ نگاه کرد، ناراحتی به وضوح توی چشم های مشکی رنگش دیده می‌شد.

"متوجهم" جیک با صدای آرومی زمزمه کرد.

"من کسی رو اینجا نمی‌شناسم، می‌شه بازم به درخواستم فکر کنی؟"

جیک نیاز داشت ضربه‌ محکمی به سر اون پسر بزنه تا بلکه متوجه شه که خودش هم کسی جز یه فرد غریبه نیست اما لحن صدای هیسونگ مانع برخورد تندش شد.

شاید این همراهی ساده طنابی بود تا اون رو از دنیایی که توش گیر کرده بیرون بکشه اما جیک برای محکم گرفتن اون طناب زیادی بی اعتماد بود.

هنوز جوابی برای حرفش پیدا نکرده بود که هیسونگ پیش قدم شد.

"الان تصمیم نگیر"

خودکارش رو بیرون آورد و شماره‌اش رو روی برگه کاغذی نوشت.

"منتظر خبرتم"

جیک باشه‌ای زیر لب گفت و از ماشین پیاده شد.

.

.

.

ساعت از دوازده گذشته بود، با شک به برگه روی میز نگاهی انداخت.

از چند ساعت کلنجاری که بابت قبول کردن پیشنهاد اون پسر با خودش داشت کلافه شده بود.

شماره هیسونگ رو گرفت اما با اولین صدای بوقی که شنید از تصمیمش پشیمون شد و تماس رو قطع کرد.

دکمه های پیراهنش رو باز کرد و خودش رو روی تخت پرت انداخت.

با لرزش گوشیش به خودش لعنت فرستاد، بی شک اون فرد لی هیسونگ بود و باید جوابش رو می‌داد.

"سلام هیسونگ"

"سلام جیک، چه خبر؟"

به اطرافش نگاهی انداخت، تنها خبری که درحال حاضر داشت صحبت کردن با پسری بود که با پیشنهادش ذهنش رو درگیر بازی جدیدی کرده بود.

"هیچی"

دستش رو از زیر سرش برداشت و به سقف اتاقش زل زد.

"تصمیمت رو گرفتی؟"

به فکر فرو رفت.

اون بهترین سال های زندگیش رو از اطرافیانش فاصله گرفته بود و تعداد افرادی که با عنوان دوست خطاب می‌کرد به سه نفر هم نمی‌رسید.

با وجود اینکه برای نزدیک شدن به هیسونگ بی میل بود اما با خودش فکر می‌کرد که ممکنه برخلاف همیشه تصمیم بگیره؟

"این سکوت رو جواب مثبت در نظر می‌گیرم"

"چی؟"

"گفتم تو فردا شب با من میای"

"اما"

"مخالفت نداریم"

برای دومین بار سکوت کرد.

"جیک"

"بله"

"میخوای بخوابی؟"

"اگه بری پی کارت"

"تو بلدی اینجوری برخورد کنی؟"

"فکر کردی جواب آدم های پررو رو نمیدم؟"

"جیک"

"بله"

"بیشتر باهام حرف بزن"

این اولین باری بود که از هیسونگ احساس ناامنی نمی‌گرفت، شاید بد نمی‌شد اگه چند دقیقه بیشتر با این پسر حرف بزنه.

"هنوز قطع نکردی پس مشکلی باهاش نداری"

انگار اون پسر تمام تردیدهاش رو به روش خودش معنا می‌کرد و جیک رو از بلاتکلیفی نجات می‌داد.

.

.

.

مدت طولانی‌ای از آخرین باری که با کسی بیرون رفته بود می‌گذشت.

نمی‌خواست انتخاب رو برای خودش سخت کنه پس پیراهن سفیدش رو از توی کمد برداشت.

وقتی به عقربه های ساعت نگاهی انداخت متوجه شد تلاشش برای اهمیت ندادن به ظاهرش کارساز نبوده و بیشتر از یک ساعت برای رسیدن به خودش وقت گذاشته.

کفش هاش رو پوشید و جلوی در خونه منتظر موند.

با بوق ماشین در نیمه باز خونه رو بست و

سوار شد.

سلام کوتاهی کرد.

کمربندش رو بست و زمانی که از حرکت نکردن ماشین متعجب شد به سمت هیسونگ چرخید.

هیسونگ بدون اینکه کلمه‌ای به زبون بیاره بهش خیره شده بود و جیک شک داشت حتی برای ثانیه‌ای پلک زده باشه.

"چیزی شده؟"

هیسونگ نفس عمیقی کشید و با خودش فکر کرد که کاش چشم هاش توانایی حرف زدن داشتن و کار رو برای جواب دادن راحت تر می‌کردن.

"امشب خیلی..."

جیک که این حالت هیسونگ رو ندیده بود بی اختیار لبخند زد و به تقلید حرفش رو تکرار کرد.

"امشب خیلی؟"

اما جیک خبر نداشت که با اون لبخند دایره لغات هیسونگ رو محدودتر از قبل کرده‌.

"امشب.."

هیسونگ دستش روی فرمون ماشین فشار داد و با زنگ خوردن گوشیش نگاهش رو از روی جیک برداشت.

جیک لبخندش رو جمع کرد و ناخودآگاه به این فکر کرد که چرا به همین زودی اون پسر رو به محوطه امن خودش راه داده.

.

.

.

هر سال توی شهر این جشنواره‌ی به نسبت کوچک برگزار می‌شد و مردم برای دیدن غرفه ها و تماشای آتش بازی آخر شب به اونجا می‌اومدن.

این جشنواره برای جیک تازگی نداشت اما برای کسی مثل هیسونگ که هنوز یک هفته از ورودش به شهر نگذشته بود، متفاوت و جالب جلوه می‌کرد.

با دیدن هر غرفه برای چند دقیقه با دقت کامل به اطرافش نگاه می‌کرد، انگار که قصد داشت همه جزئیات رو حفظ کنه.

با رسیدن به غرفه‌ای که زوج های مختلف رو برای به چالش کشیدن همدیگه دعوت می‌کرد، توجهش به طور ویژه‌ای جلب شد.

جیک با دست اشاره‌ای به غرفه بعدی انداخت تا حواس هیسونگ رو پرت کنه و زودتر از اونجا فاصله بگیرن اما با صدای مسئول غرفه، هیسونگ دستش رو برای متوقف کردنش نگه داشت.

با فشار دست و گرمای بدن هیسونگ نفسش رو حبس کرد.

خواست دستش رو پس بکشه که هیسونگ دستش رو محکم تر از قبل نگه داشت.

"بیا امتحانش کنیم" هیسونگ گفت.

جیک که تا اون لحظه سکوت کرده بود، لرزش صداش رو بین تن صداش مخفی کرد.

"می‌خوام برم"

هیسونگ متوجه نگاه متفاوتش نشده بود و با جمع همراهی کرد.

"بیخیال فقط بازیه"

دست جیک رو کشید و قبل اینکه بتونه مقاومتی نشون بده وسط غرفه رفتن.

بازی با بستن چشم های طرف مقابل و لمس صورت چند فرد رندوم شروع می‌شد و تا زمانی که پارتنرشون رو تشخیص می‌دادن ادامه پیدا می‌کرد.

هیسونگ چشم بند رو از مرد گرفت و جیک با دیدن پارچه سفید رنگی که توی دست های هیسونگ بود، سعی داشت از بین جمعیت راهی برای عبور پیدا کنه اما تجمع بیشتر شد.

جیک با حس لمس شدن صورتش توسط دختری که دنبال پارتنر خودش می‌گشت یخ زد و طولی نکشید که دختر دستش رو کشید و پسر جوانی جلو اومد.

چشم هاش رو بست و به محض باز شدن پلک هاش قطره های اشک از روی صورتش پایین اومدن.

نفر بعدی که صورت خیسش رو لمس می‌کرد کسی نبود جز لی هیسونگ...

Report Page