the prince .
valentinoمحافظ جوان با چشمهای بیرحم خودش، شمشیر داخل دستش رو کاملاً داخل سینهی کسی فرو برده بود که قرار بود ملکهی جدید اون کشور باشه. شب، سرد و ساکت روی قصر افتاده بود و نور کمرنگ ماه از لابهلای ابرها روی باغ و دریاچهی وسط حیاط میافتاد. باد سردی بین درختها میپیچید و صدای برگها با نفسهای بریدهی دختر قاطی میشد. نیکی دندونهای خودش رو روی هم فشار داد و شمشیر رو با غیظ داخل قلب دختر بیچاره چرخوند و از صدای خفهی درد و ریختن خونش روی لباس و سنگهای خیس زمین لذت برد. دختر با چشمهای گرد و بیروحش بهش خیره شده بود و انگار هنوز نمیتونست باور کنه که چند لحظه پیش، قرار بوده ملکهی این سرزمین باشه. نیکی با پوزخند و چهرهای سرد و خنثی به چشمهای بیجونش خیره شد، بعد شمشیر رو از سینهش بیرون کشید و اجازه داد بدن بیجون دختر روی زمین بیفته. خم شد، یقهی لباسش رو گرفت و بدون کوچکترین اهمیتی به جسد، اون رو تا کنار دریاچه کشید و بعد داخل آب انداخت. صدای افتادن بدن دختر توی آب، سکوت سنگین شب رو برای چند لحظه شکست و خون اطرافش آرومآروم روی سطح آب پخش شد. نیکی به لکهی خون کنار لبش دست کشید، کمی ازش رو روی انگشتش مزه کرد و با همون پوزخند همیشگی، به دریاچه خیره شد. تفریح اون محافظ همین بود. هر چند وقت یکبار، دخترهایی که توسط پادشاه و ملکه به عنوان همسر شاهزاده انتخاب میشدن رو میکشت و گاهی اوقات هم از خون اونها به عنوان نوشیدنی تغذیه میکرد. هیچکدومشون برای نیکی فرقی نداشتن؛ مهم فقط این بود که قبل از رسیدن به قصر شاهزاده، دیگه زنده نباشن. بعضی وقتها حتی چند ساعت دنبالشون میکرد، میترسوندشون و اجازه میداد تا آخرین لحظه فکر کنن شاید بتونن فرار کنن. بعد، درست وقتی که امیدشون بیشتر میشد، پیداش میشد. نیکی امشب هم کار خودش رو کرده بود و در حالی که هنوز بوی خون روی لباسهاش مونده بود، از میان باغ تاریک قصر رد شد و به سمت اتاق شاهزادهی زیبای خودش رفت. طبق قرار هرشبِ شاهزاده و محافظ، پنجرهی پشت اتاق شاهزاده باز بود و محافظ میتونست راحت وارد اتاق بشه. نیکی مثل همیشه بیصدا از پنجره بالا رفت و وارد اتاق شد. با ورودش، سونگهون با شدت از جا بلند شد و نگاهش اول روی دستهای خونی پسر، بعد روی صورت و لبهاش ثابت موند. نیکی، شست خونی خودش رو میمکید و طوری به شاهزاده نگاه میکرد که انگار بیتقصیره و اصلاً نمیفهمه چرا سونگهون اینطور بهش خیره شده.
- نیکی!!! باز هم؟؟
نیکی خندید و دو دستش رو روی کمر هون گذاشت و سرمستانه سعی کرد شاهزادهی بینقص خودش رو نزدیکتر بکشونه، اما سونگهون ازش فاصله گرفت و داخل چشمهای کشیده و خمار پسرِ محافظ زل زد.
- قرار بود فقط بترسونیشون.
مردمک چشمهای نیکی تاریک شد و داخل چشمهای شاهزاده زل زد، داخل صورت هون خم شد و سرش رو کمی به سمت دو گلبرگ صورتی و نرم هون خم کرد.
- هیچ میدونی اگر پای اون دختر به اینجا میرسید، تنها فقط جون اون گرفته نمیشد؟ پدر و مادرت هم از دست من در امان نبودن شاهزاده.
سونگهون لرزی از ترس کرد و گوشهی لباس نیکی رو داخل دست خودش چنگ زد و با مردمکهای لرزون داخل چشمهای اون بَبر وحشی زل زد.
- تو. چطور. جرأت.
محافظ انگشت اشاره اش رو بدون معطلی روی لبهای سونگهون گذاشت و اون شاهزاده رو ساکت کرد.
- جرأت میکنم شاهزاده. من برای داشتن تو با خدا هم میجنگم و تو اینو خوب میدونی، مگه نه؟
شاهزاده دستهای لرزون خودش رو به پایین انداخت و سعی کرد نگاهش رو از اون محافظ گستاخ بگیره.
اما نیکی اهمیتی نداد و هردو مچ دست سونگهون رو پشت دست شاهزاده قفل کرد و لبهای خونی خودش رو روی لب های نرم و لطیف سونگهون کوبید، با شدت و عصبانیت سونگهون رو میبوسید و شاهزادهی بیچاره رو به دیوار کوبید.
بند سرخ رنگ لباس سونگهون رو باز کرد و هردو مچ دست پسر بیچاره رو محکم بست و با پارچه ساتن مشکی رنگی، چشمهای شاهزاده رو بست.
سونگهون با تمام قدرت سعی در آزاد کردن خودش داشت، اما دو دستش بسته شده بود و زانوی لعنت شدهی محافظ، بین پاهاش قرار گرفته بود و اجازه حرکت کردن رو ازش گرفته بود.
نیکی، زبون داغ و لعنت شدهاش رو از سیبک گلوی شاهزاده، تا چانهی پسر بزرگتر کشید و بعد زبونش رو وارد دهن سونگهون کرد، با ولع شروع به مکیدن زبون شاهزاده کرد و با هردو دست دیگهاش لپ های بوت سونگهون رو چنگ زده بود و شاهزاده رو کمی به سمت بالا آورده بود.
زبونش رو از روی گردن و ترقوه های برجسته و خواستنی سونگهون کشید و دندونهای نیش خودش رو جایی وسط گردن و ترقوه پسر بیچاره فرو کرد و با پاشیدن خون، زبونش رو روی رد خون کشید و خونِ شیرین معشوقه اش رو مکید.
دستهای سرد و کشیدهی نیکی، بدن تبدار شاهزاده رو لمس میکردن و با دیدن بیقراری سونگهون، یکی از دست های خودش رو وارد شلوار ساتن شاهزاده کرد و بین دو لپ بوت نرم و خوش فرم پسر برد، انگشتش رو به آرومی بین شیار های بوت سونگهون کشید و بدون آماده کردن اون شاهزادهی نازک نارنجی، آروم بند دو انگشتش رو وارد کرد، سونگهون میخواست داد بکشه که محافظ دستش رو روی دهن پسر گذاشت.
- هیس..تو که نمیخوای همه بفهمن محافظ شخصیت بهفاکت میده شاهزاده، میخوای؟
شاهزادهی بیچاره به آرومی سرش رو تکون داد و سعی کرد به خودش مسلط باشه.
اشکهایی که بیوقفه از چشمهای پسر میریختن پارچه ساتن روی چشمهاش رو خیس کرده بودن و همین به نیکی احساس قدرتی میداد و دلش میخواست تا آزار و اذیت های خودش رو نسبت به عروسک چینیش بیشتر بکنه.
اما نمیتونست. به آرومی پیشونی سونگهون رو بوسید و همونطور که نقطه به نقطه صورت پرستیدنی شاهزاده رو میبوسید، انگشتهای خودش رو بند به بند وارد حفرهی تنگ و داغ پسر فرو میبرد و نالهی آرومی روی لبهای سونگهون، از شدت خواستنی بودن شاهزادهاش سر داد.
انگشتهای نیکی با سرعت داخل سونگهون حرکت میکردن و بالا پایین شدن بدن پسر بیچاره باعث شده بود تا پارچهی ساتن از روی چشمهاش بیافته و الان با چشمهای اشکی درحالی که به محافظ التماس میکرد تا هرچه سریعتر خودش رو بهش بده و کاملا تمام وجود شاهزاده رو با خودش پر بکنه، خیره بشه.
نیکی، مچ هردو پای سونگهون رو گرفت و دور کمرش گذاشت، خودش رو بین پاهای شاهزادهی ظریفش جا کرد و به آرومی سر دیکش رو با پریکام سونگهون آغشته کرد و به صورت دورانی روی حفرهی تنگ پسر کشید.
بعد از آماده کردن پسر، با یکی از دستهای خودش جلوی دهن شاهزاده رو گرفت و با دست دیگهاش مچ های بسته شده با پارچه سونگهون رو بالای سرش نگهداشت و با شدت تمام خودش رو وارد شاهزاده کرد.
سونگهون با چشمهای اشکی از درد به محافظ خیره شد و نیکی، با شدت شروع به بوسیدن لب های سونگهون کرد.
حین بوسیدن لب های زیبای شاهزاده، محافظ شروع به حرکت دادن کمر خودش داخل سونگون کرد و هر لحظه، از شدت لذتی که اون حفرهی تنگ و داغ و خیس شاهزاده بهش میداد ناله میکرد.
شاهزاده، از شدت لذتی که توی رگهای بدنش جریان داشت نالههای آرومی بین لب های محافظ میکرد و هر لحظه، چیزی بیشتر از اون محافظ بیرحم میخواست. دلش میخواست تا صبح داخل اون بدن زیبا و دوست داشتنی شاهزاده بکوبه و بهفاکش بده.
نیکی لبهای درشت خودش رو کنار گوش سونگهون برد و با یکی از دست هاش عضو بیچارهی پسر رو پمپ کرد، زبونش رو روی لالهی گوش سونگهون کشید و بعد با اون صدای لعنت شدهی بم، داخل گوش شاهزاده نفس داغی رو رها کرد.
- آه..شاهزاده..نمیخوای برای این محافظ ماهر خودت کام بشی؟ بیای و بهش ثابت کنی چقدر توی کار خودش خوبه؟
سونگهون با شنیدن صدای محافظ، درست کنار گوشش، نالهی بلندی از سر لذت، سر داد و با شدت روی لباسهای مشکی و تیره رنگ محافظ کام شد. محافظ هم کام خودش رو کامل داخل شاهزاده خالی کرد و اون شاهزادهی برفی، حالا بیشتر احساس پر شدن داشت.
سونگهون فکر میکرد که کار پسر تموم شده و نیکی قراره تا خودش رو از اون بیرون بکشه. اما جای اون، اون محافظ روانی دو انگشت خودش رو هم علاوه بر عضوش وارد پسر کرد و دوباره شروع به ضربه زدن داخل سونگهون کرد.
- لعنت...بهت..مگ..مگر..چطور ممکنه عوضی.
نیکی پوزخند پررنگی زد و لبهای خودش رو محکم روی لب های سونگهون کوبید.
- فکر کردی تموم شده شاهزاده؟ قراره شبی رو که میخواستی به عنوان یک پادشاه با ملکهات بخوابی رو با محافظت صبح بکنی.