the last box "p2"
Writed by TerryThirteen years ago:
" ٫٫ واقعا مجبورید انقدر زود از اینجا برید؟! آدرس بده منم برای کمک بیام اونجا. اینجوری هم خونهتون رو پیدا میکنم هم بهتون کمک میکنم!
- تهیون منم هنوز نمیدونم کجاست!. پدرم همهی اینارو بیخبر از همه حتی مادرم انجام داده و ما امروز قراره به خونهی جدید اثاثکشی کنیم فقط اومدم بهت خبر بدم تا در جریان باشی.
٫٫ یعنی ممکنه یه مدت همو نبینیم درسته؟..
حقیقتِ تلخ مثل سیلیِ محکم به صورتش خورد و یونجون رو به خودش آورد. نمیدونست خونهی جدید قراره چقدر از اینجا دور باشه و اینکه چطور میتونه دوباره تهیون رو ببینه..
- قرار نیست طولانی باشه! تازهشم من قرار نیست که تا ابد کنارشون زندگی کنم، به احتمال زیاد برگردم و اینجا کار پیدا کنم. اینجوری میتونیم همدیگه رو هر روز ببینیم!
دروغ گفت. به همین راحتی، فقط برای اینکه دلِ تهیون رو برای مدت کوتاه خوش کنه. تهیون رو احمق فرض کرده بود؟ مشخص بود اون هم متوجه بوی تند دروغش شده بود چون رده هایی از شکِ بزرگ داخل برق چشمهاش وجود داشت..
چشمهاش، اونهارو میتونست ببینه!! یونجون میتونست اون چشمهای گرد و درخشان رو به وضوح ببینه و این به شدت شوکهش کرده بود!.
- گردبندِ مهمتر از جونم رو پیش خودت داشته باش. حالا این شهر دوتا از باارزشترین داراییهای من رو پیش خودش نگه میداره، من هرگز نمیتونم ترکش کنم..
تهیون سعی داشت غم چشمهاش رو پنهون کنه، چشمهایی که اعتراف میکردن قرار نیست این مدت رو به خوشی بگذرونن. تا زمانی که یونجون برگرده و اون حس امنیت رو دوباره به هردوشون هدیه بده..
٫٫ این گردنبند رو امانت نگه میدارم. فردا، همین ساعت کنار همین درخت بید مجنون منتظرت میمونم.."
نفسش بند اومده بود، نمیدونست فشارِ عصبیش آزارش میداد یا بوی دود و سیگارِ مشتریهای کناری بود که راه ریهش رو برای نفس کشیدن بند آورده بود. سرفهکنان ریههاش رو به کار انداخت و از جاش بلند شد. چایش رو پرداخت کرد و از کافهی همیشگیش بیرون اومد
- پیدات میکنم تهیون.. هر طور که شده پیدات میکنم..
برای اولین تاکسیای که به سمتش میاومد دست تکون داد و اون رو نگه داشت.
عجله داشت، بیشتر از هر لحظهای. در حدی که حتی صدای پسر جوانی که با نگرانی یونجون رو به اسم 'پدر' صدا میکرد نشنید..
/ کجا قراره برید آقا؟
کجا قرار بود بره و دنبال تهیون بگرده؟ تنها چیزی که میدونست، درخت بید مجنون داخل پارک کوچیکی از یه شهر قدیمی بود.
تو حال و هوای پیدا کردن اسم شهر بود که یکدفعه درِ سمت یونجون باز شد.
× بابا کجا داری میری؟! چندبار باید بگم شما نباید تنهایی جایی بری!!
پس پسری که داخل تلفنش بهش اشاره شده بود این پسر بود..
به چهرهش دقت کرد، شباهت زیادی بهش داشت مخصوصا لبها و حالت چشمهاش. چطور تو نگاه
- پسرم؟..
پسر آروم آروم پدرِ میانسالش رو از تاکسی بیرون آورد و از راننده عذرخواهی کرد
× آره من پسرتونم و اسمم سوبینه. کجا میخواستید برید بابا؟
- پس یعنی تو میتونی به من کمک کنی یه نفر رو پیدا کنم؟!
نگاهِ سوبین پر از تعجب شد، نکنه پدرش بالاخره به اون اسمی که مدتهاست دنبالش میگشت رسید؟!
× دنبال کی میگردی بابا!؟ اسمش رو بهم بگو خواهش میکنم!
یونجون لب باز کرد تا اسمی که ذهنش رو بهم ریخته بود به زبون بیاره، حتی نفس هم گرفت اما.. اما هیچ چیزی داخل ذهنش نبود..
همه چیز محو شده بود و نمیدونست باید چه چیزی رو به زبون بیاره!. این همه تلاطم رو فقط بخاطر یه تیکه کاغذ با محتوای با ارزش تحمل کرده بود که حالا با باز کردنش متوجهِ خالی بودنش شده بود..
- من.. من یادم نمیا- نه نه صبر کن الان پیداش میکنم!!
نفسهای کوتاه و پی در پی میکشید و دستهاش رو بیقرار روی هوا تکون میداد. رفتارش سوبین رو ناامید میکرد، یک روزِ دیگه و یک ناامیدی دیگه..
- اسمش.. اها!! اول اسمش ت داشت! آره آره اولش ت داشت مثل تی- توی- نه این نبود.. اه اسمش چی-
× آه.. امروز هم اسمشو یادت رفت. امروز هم از دستش دادیم بابا!
به یاد نیاوردن اسمِ پسر به اندازهی کافی کلافه کننده بود، چرا سوبین انقدر عجیب رفتار میکرد؟ منظورش از 'امروز هم'چی بود؟
- چی داری میگی تو!؟ منظورت چیه؟؟
نمیدونست باید حرفی بزنه یا نه. پدرش حالا آمادگی شنیدن حقایق رو داشت؟ با شنیدنشون چیزی قرار بود تغییر کنه؟ آیا حقایق میتونستن به یادآوری خاطرات گذشته ی پدرش کمکی بکنن؟..
Is it time to say goodbye?
چشمهاش رو باز کرد و متوجه تغییرات اطرافش شد.
سوبین دیگه کنارش نبود و فضا، فضای چند ثانیه پیش نبود!.
خیابونِ شلوغ و پر سروصدا، ترکیب بوی بنزینِ زمین ریخته شده و ذرتهای بوداده ذهن رو کلافه میکرد.
این فضا، به شدت آشنا بود. درست مثل آخرین خاطره ای بود که با پسر به یادش اومده بود..!
نگاهی به ساعتِ قهوهای رنگش انداخت و مستقیم به سمت هدف نامشخصی راه میرفت.
به کمی دورتر و اون سمت خیابون نگاه کرد، پسر آشنایی رو دید که بیحواس از خیابون رد میشد و به وسیلهی داخل مُچش دقت میکرد. از طرفی هم ماشینی با رانندهی بیحواس تر از پسر مستقیم به سمتش میروند و نگاهش به هر طرف بهجز روبهرو بود!..
سرعت قدمهاش رو بیشتر کرد. بیشتر و بیشتر..
هر چقدر یونجون سریع راه میرفت، فاصلهی ماشین با پسر کمتر میشد.
یکدفعه هراسون دویید و پسر رو بغل کرد که هر دو روی عابر پیاده پرت شدن!
یونجون سرِ پسر رو بین آغوشش حفظ کرد و اون رو محکم نگه داشت. شدت پرش یونجون به قدری زیاد بود که غلتهاشون روی زمین تمومی نداشتن!
با برخورد شیٔ سخت و محکم با سرش، یونجون کنترل بدنش رو از دست داد و نفسش حبس شد.. پسر بین دستهای محکم و امنِ یونجون بود که یکدفعه از بین آغوشِ گرمش به روی زمینِ سخت پرت شد.
تهیون! بالاخره اسم پسر رو به یاد آورد، حالا فقط باید اسم تهیون رو روی چشمهاش حک میکرد تا دوباره از دستش نده..
صدای ترسیدهی پسر رو میشنید که محوتر از چهرهش تو خاطراتش میشد. دلواپسی و سردرگمیِ تهیون از بین اشکهای حلقه زده شدهی چشمهاش به خوبی دیده میشد.
این لحظه تیکهای از خاطرات گذشتهی یونجون بود، آشنا و واقعی. اما چرا تا به حال چیزی ازش به یاد نیاورده بود؟!
دیگه هیچ راهی برای فرار وجود نداشت، یونجون اونجا بود و میدید که چه بلایی به سرش اومده..
اینجا ته خط بود، خطی که یونجون و تهیون رو از هم جدا کرد شروعِ یک پایان شد..
Continued..