target

target

𝐍𝐚𝐦𝐢𝐫æ

روز صدّم

ساعت 03:00 بامداد،

اتاقکِ زیر شیروانی؛

زل زده بودم به آینه.

باورم نمی‌شد این چهره، چهره‌ی من باشد.

کسی که مقابلم ایستاده بود، دیگر شباهتی به من نداشت.

در چشمانش نگاه می‌کردم، اما ردّی از خودم نمی‌یافتم؛ نه شراره‌ای، نه نوری، نه حتی یک سایه‌ی آشنا.


صورت بلورینِ دیروزم حالا زیر رد آکنه‌ها، گودی چشم‌ها و چین‌های تازه گم شده بود.

سرم مثل نقشه‌ای بی‌نظم از راه‌های ریخته، از هر سو خالی و پراکنده…

و تارهای سفید، بی‌دعوت و بی‌رحم، خودشان را به رنگ دندان‌هایم رسانده بودند.


در گردی مردمک سیاه چشمانم، خودم را نمی‌دیدم.

گم شده بودم؟

شاید.

اما تنها چیزی که مطمئن بودم، این بود که دیگر نباید با این تصویر چشم در چشم می‌شدم.

دیگر وقتش رسیده بود؛

باید این جنگ خاموش میان مغز و قلبم، یک‌جایی تمام می‌شد.



---


فردا...


ویستون، بی‌حرف، سویچ موتور را زد.

صدای موتور سکوت صبح را درید.

رفت سراغ جای همیشگی.


جلیقه‌اش را پوشید، هدفون را روی گوش گذاشت.

مشتی مشروب. یک نفس.

اسلحه در دست.

نفس عمیق.


۱...

۲...

و... ۳


هر شلیکش درست به هدف می‌خورد.

جلویش سه‌پایه‌ی چوبی کهنه‌ای بود، پر از رد گلوله؛ زخمی و پوسیده مثل خاطراتش.


کیم از بچگی با پدرش به اینجا پناه می‌آورد؛

وقتی خانه پر از فریاد و سکوت می‌شد،

پدرش دستش را می‌گرفت و می‌آوردش همین‌جا.

اینجا برایش فقط یک مکان نبود — یک پناهگاه بود.

یک خاطره‌ی زخمی که حالا به میدان جنگ درونش بدل شده بود.


انگشتش روی ماشه لرزید.

مغزش، آشفته‌تر از همیشه، ذهنش را به بازی گرفته بود.

صدای درونش فریاد می‌زد، تکرار خاطرات، تکرار تلخی‌ها...

و باز ۱... ۲... ۳...


گلوله نشست.

قلبش ساکت شد.

مغزش خالی شد.

نبرد تمام شد.

و سکوت،

برای اولین‌بار...

آرام بود.

Report Page