sweet blood

sweet blood

𝖧𝖺𝗋𝗍𝗈𝗋 .

16 نوامبر 1990


روز خوبی نبود، هوا آلوده بود و ابر های سیاهر نگ کل اسمون رو گرفته بودن و صدای رعد و برق سکوت اسمون رو میشکوند


برخورد شدید باد باعث میشد پرنده ها نتونن درست پرواز کنن


خون اشام جوونی در سن900 سالگی در اون روز به طرز خیلی مشکوکی غیب شد


همه اهالی شهر از وجود داشتن خون آشام خبر داشتن ولی به کسی نمیگفتن و راز نگهش میدارن جون اونو نفرین میدونن


و اصلا اسم خون اشام بین حرفاشون رد و بدل نمیشد

ولی بعد یه مدتی اون غیب شد و بعد اون روز تاریک و وحشتناک پیداش نشد


کم کم اسم اون از ذهن مردم رفت و تبدیل شد به خرافات


19 اکتبر 2024


پسر مو مشکی با ذوق لباسشو پوشید و ادامس برداشت و سروع کرد به جوییدن

گوشیو برداشت و زنگ دوستش زد


-چان هیونگ اومدی؟ من اماده شدم


+تقریبا نزدیکم یکم ترافیکه صبر کن


-باشه چانی فعلا


-خدافظ لیکسی


مکالمه تموم شد، گوشیو قطع کرد و گذاشت توی جیبش

دوباره خودشو توی اینه دید و موهاشو داد بالا و از خونه زد بیرون

همین که در خونه رو بست صدای بوق ماشینی توجه اونو رو جلب کرد


+لیکس کوچولو، اینجا


چان رسید و دستی برای فلیکس بلند کرد و به ماشین سوار شدن دعوتش کرد

فلیکس خندید و با سرعت رفت نزدیک چان

چان فلیکس رو دید و با استایل امروزش تعجب کرد +پیراهن سفید و شلوار کوتاه تا زانو و کفش جوردن؟ مثل اینکه امروز رو مود خوبی ای


-خودتو ببین، پیراهن مشکی و شلوار جین، قشنگ بازو هاتو کردی تو چشم ما، اصلا بیا خفم کن ددی


فلیکس گفت و بلند خندید

چان به حرفای فلیکس خندید و ماشین روشن کرد و راهی شد


در بین راه فلیکس پرسید


-امروز مرخصی ای؟ چون معمولا این تایم ها سرکاری


+امروز بیکار بودم و همگروهی هام تمرین داشتن ولی من حوصله نداشتم، گفتم بجاش بیام دنبالت بریم بیرون


فلیکس اوهومی گفت و در همین لحظه گوشیه چان زنگ خورد

چان گوشیو جواب داد


+سلام، چیشده زنگ زدی باز؟.. اوه.. شت.. کی؟ سونگمین؟ الان کجایین؟ وایسید الان میام


چان نگاه فلیکس کرد و گوشیو خاموش کرد


+پیاده شو، باید برم بیمارستان همگروهیم اسیب دیده


-چان هیونگگگگ وسط راهیم اخه..


+راننده شخصیمو میفرستم دنبالت باشه؟ همینجا بمون و تکون نخور، بجاش میتونی نزدیک اون خونه بمونی


-ولی..


چان در رو باز کرد و فلیکس رو به پیاده کردن تشویق کرد

فلیکس از ماشین پیاده شد و هوفی کشید، احتمالا ساعت ها طول میکشید تا راننده بیاد و هوا به شدت گرم و افتابی بود


-چان الهی همگروهیت بمیره، ایش.. کجا منو پیاده کرد.. حتما خیلی طول میکشه تا بیاد، بهتره برم این قلعه بزرگ رو ببینم.. وایسا جدی این متروکست؟ ظاهرش بیرون ترسناکه ولی از پنجره پیداست قشنگه


فلیکس با خودش گفت و شروع کرد رفتن به سمت اون متروکه، در حین راه رفتن همش از چان گلایه میکرد


در نیمه باز بود، تقه ای به در زد و در باز کرد

قصر به این بزرگی، چرا متروکست؟ همه جا خاک برداشته بود و تاریک بود


وارد شد و بخاطر گرد و قبار سرفه ریزی کرد

نگاهی به اطراف انداخت و به سمت پله ها رفت

پله ها بخاطر قدیمی بدونشون موقع قدم برداشتن صدا میدادن

فلیکس هنگام بالا رفتن به تابلو های روی دیوار زوم کرده بود

تابلو هایی با نقش خون و گل، همه چی قرمز رنگ بود


به طبقه بالارسید و اروم اروم قدم برمیداشت و تابلو های روی دیوار رو دونه به دونه با دقت نگاه میکرد


رسید به یک تابلویی که با همه فرق داشت، این تابلو رنگ قرمزش کمی از بقیه مات و پر رنگ تر بود و نقشش کاملا متفاوت بود

این تابلو نقش گل یا خون نبود، این تابلو نقاشی این قصر بزرگ یا همون متروکه بود که خیلی دارک و عمیق کشیده شده

این عجیب بود که بقیه عکسا نشونه ای از خون اشام نبود ولی این یکی خون اشام بزرگ و ترسناک ولی جذاب روی نقاشی بود


شیشه ی خاصی روی نقاشی بود

اون شیشه بخاطر ضربه ی شدیدی کمی شکسته بود، و کمی از شیشه ها روی زمین ریخته بود

دستش دراز کرد تا نقاشی زیر شیشه رو لمس کنه که دستش به سمت قسمن تیز شیشه برخورد کرد و باعث شد دستش زخم بشه


اخی کشید و دستش برداشت، خون خیلی کمی از دستش در اومد

چرخید و صورتشو از تابلو برداشت و میخواست دستشو بزاره توی دهنش که خونش بند بیاد

ولی با مواجه شدن به چیز ترسناکی روی زمین پرت شد

خون اشامی که روی تابلو بود دقیقا رو به روش بود

دست و پاهای خون اشام با زنجیر بسته شده بود و مانع تکون خوردنش میشد

فلیکس چند بار پشت سر هم به تابلو و خون اشام نگاه کرد و متوجه شد این خود خون اشامس که تابلو نقاشی کشیده شده


از جاش بلند شد و دستاش و لباسش که خاکی شده بود رو دستی کشید و اروم به سمت خون اشام قدم برداشت و عمیق بهش زل زد


دست زخم شدش رو نزدیک صورت خون اشام برد و میخواست صورتشو لمس کنه که با باز شدن چشم خون اشام ترسید و عقب کشید


خون اشام مستقیم به چشم های فلیکس زل زده بود و فلیکس اولش ترسید ولی چون زل زدنش خیلی طول کشید رفت جلو تر و دستشو تکون داد که بفهمه هنوز داره میبینه


خون اشام دوباره به چشم های فلیکس نگاه کرد و کمر خشکشو به صدا در اورد و داد کشید


فلیکی دوباره ترسید و برگشت عقب


خون اشام نگاهی به سر و وضع پسر انداخت و با صدای خش داری از پسر درخواست کرد


+دستت رو بیار جلو


فلیکس ترسید و اروم با ملاحظه دستشو برد جلو


+اون یکی دستت پسرک کوچولو


فلیکس به تفاوت دو دستش نگاه کرد و متوجه نشد و دست دومی که زخم بود رو برد جلو


+دستت رو بیار جلوتر


خون اشام اینو گفت و فلیکس دستش برد جلو تر، خون اشام انگشت فلیکس که زخم شد رو به دهن گرفت و مک زد

فلیکی ترسید و خواست دستشو عقب بکشه ولی گرم بودن دهن خون اشام و دندون های تیزش ترسید بکشه عقب و گازش بگیره پس سرجاش موند و فقط سرش از ترس برد پایین


خون اشام انگشت فلیکس رو ول کرد و هوفی کشید


+خیلی وقت بود خون نچشیده بودم.. هوففف حس بهتری دارم


خون اشام گفت و نگاه به پسر ترسیده انداخت


+چرا ترسیدی.. انگار جن دیده


-از جن هم بدتر..


فلیکس با تردید گفت و به عقب رفت

خون اشام گردنشو کمی چرخوند و قلنجشو شکوند و نگاه پسر ترسو کرد و لبشو گزید


+میتونی کمکم کنی زنجیر هامو بار کنی؟


فلیکس ترسید و با صدای خش دار حرف زد


-توروخدا نگو میخوای خون کل بدنم رو بمکی


خون اشام چشماشو بست و نوچی گفت


+بیا جلو کارت ندارم


فلیکس دستاشو به هم قفل کرد و پشت کمرش گذاشت و اروم رفت جلو


-خب اوم..

فلیکس داشت حرف میزد که ناگهان خون اشام نزدیک فلیکس شد و لباشو بوسید و به دهن گرفت

فلیکس متعجب و با چشمان گردی خودشو کشید عقب و باعث شد پسرک بزرگتر اخم کنه


-تو.. تو چکار کرد.. ی


+این تنها روشی هست که میتونی منو ازاد کنی


-من نمیخوام ازادت کنم میخوام برم، همین کم مونده بود خون اشام رو ازاد کنم..


+اسمم هوانگ هیونجینه، ولی نمیتونی از اینجا بری بیرون


فلیکس شیطانی خندیدو دستشو روی لبش گذاشت و رفت سمت پله ها


-فکر کردی میتونی جلومو بگیری؟ اشغ-


فلیکس گفت و از پله ها اومد پایین و همین که میخواست بره بیرون یه چیزی اونو به سمت عقب هل داد


+دیدی گفتم؟ نمیتونی بری بیرون تا وقتی منو ازاد نکردی


هیونجین از طبقه بالا داد زد که صداش به فلیکس برسه

فلیکس هوفی کشید و شروع به غر زدن کرد


-من نمیمونم اینجا... باید.. هوفف.. اینجا..


فلیکس پشت سر هم تلاش میکرد بره بیرون ولی یه چیزی اونو به عقب هل میداد، اخرش از جاش بلند شد و رفت سمت طبقه بالا


هیونجین اونو دید و با کلافه گفت


+تلاش نکن جدی نمیتونی بری بی-چکار میکنیی


فلیکس از کنار هیونجین رد شد و رفت سمت پنجره که خودشو پرت کنه پایین


-از در نشه پنجره میشه.. غلط کرد زندانیم ک-


میخواست خودشو سمت پایین پنجره پرت کنه که دوباره به سمت عقب پرتاب شد و روی سرش افتاد


-برای شکستن این طلسم باید چه گوهی خو-


فلیکس با صدای بلند داد زد جوری که هیونجین سرش درد گرفت وسط حرفش پرید


+اینقد داد نزن.. انگار نه خیلی میخوام بمونی اینجا..


فلیکس رفت سمت هیونجین و با وحشت و عصبانیت زنجیر های دور دست و پاش رو محکم و با کلی زور کشید تا کنده بشن


-اینا.. هه.. باید.. در.. بیانننن


هیونجین صدای زنجیر ها رو مخش بود و سرش درد گرفت و با کلافه چشاشو چرخوند و جواب داد


+تا فردا تلاش کن.. اینا این شکلی باز نمیشن


فلیکس تسلیم نشد و پشت سر هم تلاش میکرد

بعد از 5 دقیقه خسته رو زمین پخش شد و دراز کشید

هوفی کشید و نگاه هیونجین کرد، هیونجین دندون های تیزی داشت و موهای قرمزش بخاطر نور افتاب از پنجره ی پشت سرش کمی میدرخشید


توی همون حالت از هیونجین پرسید


-چرا اینجایی؟ کی تورو زندانی کرد؟ اصلا از کی اینجایی؟ بدنت خشک نشد؟


هیونجین هوفی کشید و سرش رو چرخوند که موهاش از جلوی دیدش برن کنار و با لحن کلافه لب زد


+میخوای کمکم کنی در بیام یا میخوای تا اخر عمرت اینجا بمونی؟


فلیکس هوفی کشید و روی زمین نشست، سرشو بالا داد و چشماش بخاطر نور افتاب ریز کرد


-الان دقیقا باید چکار کنم؟ میخوام برم بیرون..


هیونجین هوفی کشید و با حالت پرسش طور لب زد


+یا بوسم میکنی یا یکم از خونت میدی بمکم تا طلسم بشکنه


فلیکس هوفی کشید و از جاش بلند شد و تو روی هیونجین ناراضی طور لب زد


-غیر از اینا، گذینه ی دیگه ای نیست؟


+مگر اینکه بخوای همیشه اینجا بمونی


فلیکس چند بار پشت سر هم هوف کشید و لب زد


-ولی من کم خونم و خونم شیرین نیست.. خدای من..


+البته اینم بگم، حتی اگرم منو ازاد کنی 5 سال باید صبر کنی تا طلسم توی قصر بشکنه و بتونی بری بیرون


فلیکس شوکه شد و برگشت به سمت هیونجین


-ود.. چی گفت-.. من باید برم بیرون.. شوخیت گرفته؟


+تقصیر من نیست خودت اومدی داخل، میخواستی نیای.. انگار من مجبورش کردم..


هیونجین حرف اخرشو اروم گفت

فلیکس موهاشو به هم ریخت و با عجله دوید به طبقه های بالاتر و پشت سر هم پنجره هارو امتحان میکرد


فلیکس بعد از چک کردن تمام پنجره ها عصبی شد و برگشت سمت هیونجین


-بیا خونمو بخور


+من جز خون شیرین هیچ خون دیگه ای لب نمیزنم


-میگم بیا خونمو بخور، زودباش


فلیکس نزدیک هیونجین شد و گردنشو برد نزدیک، هیونجین با چونه ش سر فلیکس رو چرخوند به سمت خودش و لباشو به کام گرفت و محکم گرفت که جداش نکنه

فلیکس شوکه شد و در تلاش بود خودشو بکشه عقب ولی همین که خودشو به عقب میکشید دندون های تیز هیونجین روی لبای فلیکس مینشست و دردش میگرفت


+جرعت داری دور شو.. با همین دندون هام لباتو سوراخ میکنم


هیونجین در حالی که لبای فلیکس رو لای دندونش گذاشته بود لب زد و باعث شد فلیکس رو ترقیب و تشویق کنه همراهی کنه


بعد از حدود 5 دقیقه کم کم بدن هیونجین داشت نرم میشد و رنگش به حالت قبل برگشت و زنجیر ها شل شدن و به سرعت خیلی شدیدی به زمین پرت شدن که باعث شد فلیکس و هیونجین از هم جدا بشن


هیونجین گردنش و دستش رو کمی ماساژ داد و نگاه فلیکسی که زل زده بود بهش کرد و اروم لب زد


+حالا میتونی بری..


-چی؟ کجا؟


+نمیخواستی بری؟


-ولی تو گفتی که نمیتونم برم..


+داشتم شوخی میکردم، میتونی بری


فلیکس شوکه شد و با عجله رفت پایین پله ها و رسید به در و خودشو سمت بیرون پرت کرد که یهو پرت شد روی زمین

شوکه شد پرید تو هوا و خوشحال بلند دستاشو برد بالا و دادی کشید


-اخیش.. ازادی.. سلامم بیروننن

فلیکس میخواست از اون متروکه دور بشه ولی برگشت داخل و به سمت هیونجین که توی اتاق داشت لباس هاشو عوض میکرد رفت و زل زد بهش و لب زد


-نمیخوای تشکر کنی؟


+نه


هیونجین لباساشو از توی کمد سلطنتی شکل در اورد و گذاشت روی تخت

فلیکس لباشو جمع کرد و با ناراضی بودن لب زد


-ایش.. بجای تشکر داری لباس عوض میکنی؟ یادت رفته من ازادت کردم؟


+یادم نرفته، ولی من مال توام


فلیکس شوکه شد و به لکنت افتاد


-چ.. چی.. منظورت چیه..


+تو اولین نفری هستی که بوسیدمش، و تو کسی هستی که منو نجات داد، پس من مال توام و هروقت تو خطر بودی من نجاتت میدم، فقط کافیه این گردنبند رو بپوشی و موقع خطر اسممو صدا بزنی


هیونجین گفت و گردنبندی که دور گردن خودش بود رو در اورد پرت کرد سمت فلیکس


فلیکس گردن بند رو رفت و با تعجب بهش نگاه کرد


-این.. یعنی.. من.. تو؟.. باهمی-


+اینقد سوال نپرس اره دیگه


فلیکس هینی کشید و دستش گذاشت رو دهنش


-این یعنی.. من دوس.. دوست.. دوست پسر دارممممم


هیونجین داشت دکمه لباسش رو باز میکرد که متوقف شد و با تاسف نگاه فلیکس کرد


فلیکس متوجه نگاهش شد و رفت نزدیک هیوجین


-خودم کمکت میکنم لباست رو عوض کنی..


دستش رو به سمت دکمه های لباسش برد و اروم بازشون کرد و در طول بار کردن لباس نگاهش رو از چشم های هیونجین برنمیداشت


+قصدت از این کار چیه؟.. حس خوبی ندارم..


فلیکس لبخند شیطانی زد و با همون حالت لب زد


-کار های خوب..


لباسش رو باز کرد و از تنش جدا کرد و پرت کرد سمت تاج تخت


-فقط میخوام بدونم مثل قبل میتونی از بدنت استفاده کنی یا باید نجاتت بدم..؟..

Report Page