station 72.
𝖫𝗂𝗇𝗂𝗅𝗅𝖾چشمهاش رو بسته و با ارامش درحال گوش دادن به اهنگ مورد علاقهش بود. اهنگ “blue” از دنیل کیم، انتخاب همیشگیش. سنگینی جسم روی سینهش همزمان خوشایند بود اما باعث تنگ شدن نفسش هم میشد. دستهاش رو با ملایمت روی تارهای بلند موهای زن میکشید و به ریتم نفسهای پایدارش میون اهنگ گوش میسپرد.
زن درحالی که سرش رو روی سینه مرد گذاشته بود، بازوهای ظریفش رو دور تنش پیچید و زمزمه کرد.
-مینهویا، رنگ مورد علاقهت چیه؟
حرکت نوازشکننده دستهای مرد متوقف شد؛ لحظهای به فکر فرو رفت و کمی بعد لبخند غمگینی روی لبهاش شکل گرفت.
-آبی.
--
"زندگی معمولی". ارزوی دیرینه مینهو بود. ارزویی که تمام عمرش برای رسیدن بهش تلاش کرد و سرانجام دو سال پیش با اشنا شدن با اون زن پرانرژی و خونگرم بهش رسید، البته با دلی شکسته.
اسون نبود؛ تنها شد، درد کشید، شبها تا دیروقت نوشید و درنهایت، با عشق اون زن به زندگی برگشت.
حالا در کنار اون یه زندگی معمولی داشت.
غروب بود. مثل هرروز توی ماشین نشسته و درحالی که با اهنگ همیشگیش به ارومی همخونی میکرد منتظر اومدن معشوقهش بود.
فقط چند دقیقه طول کشید تا در ماشین باز شد و زن، مثل همیشه با لبخندی گرم وارد شد.
-شین اونجو! زود اومدی.
اونجو بوسهای روی گونه مرد کاشت و بهمحض سرخ شدن گوشهاش خنده ریزی کرد.
-نمیخواستم منتظرت بذارم. حسابی خستهم و گرسنه.
مینهو لبخندی زد و به راه افتاد. اونجو درحالی که کمربندش رو میبست نگاهش به طرف ضبط رفت. چشمهاش رو توی کاسه چرخوند و اهنگ رو عوض کرد.
-لی مینهو و اهنگ تکراریش. ببینم بهجز این به چیز دیگهای اصلا گوش میدی؟
لبخند روی لبهای مرد عمیقتر شد اما حالت دیگهای داشت، انگار چیزی رو بهخاطر اورده بود.
-گوش دادم، اما هیچکدوم اندازه اینیکی برام لذتبخش نبودن.
اونجو سکوت کرد. همیشه میدونست مردش بخش شکستهای درون وجودش داره که بهدلایلی هرگز درموردش صحبت نمیکنه. بخش شکستهای که انگار فقط برای سرپا موندن با زحمت تکههاش رو به هم چسبونده بود و میترسید با بهزبون اوردنش دوباره بشکنه و حتی خردتر از دفعه قبل بشه. مینهو بخشی در وجودش داشت که متعلق به اونجو نبود، اما با اینحال هرگز برای اون زن کم نذاشت.
مینهو سکوتِ زن رو متوجه شد، دستش رو روی دست ظریف اونجو قرار داد و نوازشش کرد.
-انگار یکی خیلی گرسنهست. میریم خونه و تا دوش بگیری غذا رو اماده میکنم.
اونجو لبخندی زد و دست مرد رو بین هردو دست خودش گرفت.
-چه عجب! اقای لی میخواد اشپزی کنه و از بیرون چیزی سفارش نده!
--
از حمام بیرون اومد و با حس کردن عطر خوش غذای خونگی لبخندی روی لبهاش نشست. اون مرد همیشه توی اشپزی عالی بود.
با قدمهای اهسته به طرف اشپزخونه رفت و پشت مرد ایستاد، بازوهاش رو دور کمرش حلقه کرد و لبهاش رو به شونه مینهو چسبوند.
همین کافی بود تا مینهو به سمتش برگرده و جسمش رو به اغوش بکشه. این عادت رو دوست داشت. زمانی که تنها صدای اطرافش میشد صدای تپش قلب مردش و لمس انگشتهایی که بین تارهای تیره موهاش فرو میرفتن رو دوست داشت. اونجو عاشق این بخش وجود مینهو بود، بخشی که مال خودش بود.
مینهو به نرمی موهای نیمه خیس زن رو لمس و زیرلب هومی کرد.
-موهات رو خشک کن، سرما میخوری.
-اگه سرما بخورم مراقبمی؟
-مراقب؟
تکخندهای کرد و سر تکون داد.
-مراقبتم، اما انقدر غر میزنم و سرزنشت میکنم که تا عمر داری دیگه مریض نشی، خانم شین.
اونجو خندید و بینیش رو به گردن مرد مالید.
-فقط تو میتونی همچین چیزی بگی.
سرش رو بالا گرفت و به چهره مینهو خیره شد.
-دوستت دارم.
مرد لبخندی زد.
-منم همینطور.
--
[فلش بک]
ضبط رو روشن کرد و بعد از پخش شدن اهنگ همیشگی، کنار پسرک روی مبل نشست.
پلکهاش رو روی هم گذاشت و اه نسبتا عمیقی از شدت خستگی سر داد.
پسرک مو قهوهای لبخندی زد، بازوش رو دور شونه پسر مو مشکی انداخت و شروع به نوازش کردن تارهای ابریشمیش کرد.
-امروز چه بلایی سرت اومد؟
پسر با حس کردن نوازش، گوشه لبهاش به بالا هدایت شدن و سرش رو به شونه مو قهوهای تکیه داد.
-بازسازی کتابفروشی. با همچین بودجهای فقط یه دخمه گیرم اومد که کلی تمیزکاری نیاز داره.
مو قهوهای سر تکون داد و هومی کرد.
-اسمی براش انتخاب کردی؟
-هنوز نه. چیزی تو ذهنت داری؟
حالت چهره پسرک تغییر کرد، انگار که تاالان منتظر بود همچین سوالی ازش پرسیده بشه.
-دارم. اسمش رو بذار "آبی".
مو مشکی سرش رو بلند کرد.
-آبی؟
-آبی، مثل اهنگمون، مینهو.
[زمان حال]
پلکهاش رو از هم فاصله داد و به تابلوی کنارش خیره شد.
ایستگاه 72، جایگاه همیشگیش. حداقل دوبار در هفته نصفشب از خونه بیرون میزد و درحالی که با هندزفری کهنهش به “blue” گوش میداد روی نیمکت اون ایستگاه مینشست و خاطراتش رو مرور میکرد.
خاطراتی که حتی با گذشت سه سال، وقتی زندگی جدیدی رو شروع کرده بود هم از ذهنش پاک نشد.
مینهو ته دلش همیشه منتظر بود؛ با اینکه اونجو رو دوست داشت، از زندگیش راضی بود و نمیخواست خرابش کنه، بازهم هرشب قلبش میگفت که شاید توی اون ایستگاه سرانجام اون ادم پیداش بشه. با اینکه میدونست حتی توی یک کشور هم نیستن، در هرصورت قبلا پوستر اون ادم رو توی همون ایستگاه دیده بود.
سرش رو به شیشه پشت تکیه داد و به خیابون خیس خیره شد. شهر خلوت بود، حتی گربهها هم به خواب رفته بودن، اما مینهو نه.
دوباره پلکهاش رو روی هم گذاشت تا شاید ذهن خستهش کمی اروم بگیره، اما شدنی نبود. اهنگ دوباره و دوباره پخش میشد، خاطرات یکی بعد از دیگری به ذهنش هجوم میاوردن و واضح پشت پلکهاش نقش میبستن، و قلبش بیشتر از قبل دلتنگ میشد.
با قطع شدن ناگهانی اهنگ پلکهاش رو از هم فاصله داد، شارژ موبایلش تموم شده بود. زیرلب لعنتی گفت و گوشیهای هندزفری رو از گوشهاش دراورد. لحظهای سرش رو به سمت چپ برگردوند تا گردن خشک شدهش رو حرکت بده و سنگینی نگاهی رو روی خودش حس کرد.
سرجا خشکش زد. اون موقع شب، کی بهش نگاه میکرد؟ سارق؟ مزاحم؟ یا اصلا توهم زده بود و هیچ ادمی درکار نبود؟ در هرصورت، خستهتر از اونی بود که اهمیت بده.
نگاهی به ساعت مچیش انداخت و از جا بلند شد. چتر زرد رنگی که گوشه ایستگاه گذاشته بود رو برداشت و بهراه افتاد.
--
با بیحوصلگی درِ فروشگاه رو باز کرد و چتر رو بعد از تکوندن توی جاچتری گذاشت. بدون توجه به نگاه قفل شده مرد روی صورتش به سمت قفسه غذاهای فوری رفت و برنج و یه کنسرو تن برداشت. محتویات رو روی صندوق گذاشت و از توی جیبش کیف پولش رو دراورد.
-خیلی گرسنهمه، موبایلم هم خاموش شده.
مرد صندوقدار اهی کشید و با کلافگی محتویات رو حساب کرد. بعد موبایل مرد رو گرفت و به کابل شارژر وصل کرد.
-باز رفته بودی ایستگاه؟
-سوال بیخودی بود.
قدمهای سنگینش رو به طرف مایکروویو برداشت و محتویات رو درونش گذاشت تا گرم بشن.
-باید بیخیال این عادتت بشی لی مینهو، اگه اونجو بفهمه چی؟
-مطمئنم همین حالا هم میدونه.
با بلند شدن صدای الارم، برنج و کنسرو رو از مایکروویو دراورد و پشت میز نزدیک به صندوق نشست.
-چرا قضیه رو بهش نمیگی؟
-چی بگم؟ بگم من قبل تو عاشق یه مرد بودم که یه شب بدون اینکه چیزی بگه نیومد سر قرارمون و بعدا فهمیدم از کشور خارج شده؟ یا بهش بگم بعد از گذشتن سه سال هنوز هم قلب احمقم میگه ممکنه برگرده و بخاطرش تا اون ایستگاه لعنتی میرم؟ اینها رو بگم چانگبین؟
مرد صندوقدار دست به سینه شد و به پشتی صندلیش تکیه داد.
-باید بیخیال یکیشون بشی مینهو. یا اونجو رو کنار بذار و با خاطراتت زندگی کن، یا سونگمیـ...
-اسمش رو نیار.
چانگبین نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و از جا بلند شد.
-اینطوری نمیتونی زندگی کنی. یهجایی حتی اگه اون دختر رو نابود نکنی خودت نابود میشی.
مرد سرش رو برگردوند و به صندوقدار خیره شد.
-از نظر تو، شبیه کساییام که هنوز نابود نشدن؟
چانگبین سرش رو به طرفین تکون داد و کنار میز ایستاد.
-حتی بیشتر از این نابود میشی. مینهو تو حتی طاقت شنیدن اسم اون رو بعد از گذشتن سه سال لعنتی نداری، اما باز منتظرش میشینی! بهش فکر کن، واقعا دوستش داری یا ازش متنفری؟
مرد بزرگتر با کلافگی مخلوط برنج و تن رو هم زد، تا جایی که تقریبا محتویات ظرف درهم حل شدن.
-دوستش ندارم. اگه دوستش داشتم به اهنگهای خودش گوش میدادم، نه اون لعنتی.
-پس چرا منتظرش میشینی؟ چرا هنوز به اون اهنگ گوش میدی، چرا اسم کتابفروشیت رو گذاشتی "آبی"؟
صندلی کنار مرد رو عقب کشید و نشست.
-لی مینهو، من دوست جفتتونم. فکر کردی نمیدونم چی صدات میکرد؟ نمیدونم چی بینتون بوده؟
-صبر کن.
سر مرد به سمت چانگبین برگشت. ابروهاش گره خورده بود، طوری که انگار چانگبین چیزی رو بهش گفت که نباید.
- "دوست جفتمونی"؟ چرا... چرا از فعلِ حال استفاده کردی؟
-تو واقعا الان داری از زمان افعال من ایراد...
-سونگمین باهات در ارتباطه؟!
مرد کوچکتر چشمهاش رو بست و زیرلب لعنتی فرستاد. جوابی نداد، جرات نداشت. با صدای ضربه مینهو روی میز از جا پرید.
-چانگبین!
عصبانی بود؛ به قدری عصبانی که میتونست درجا تمام قفسهها رو بههم بریزه، اما روی صندلی موند و اجازه داد ناخنهای انگشتهای مشت شدهش داخل پوستش فرو برن.
-بهت نگفتم چون خودش خواست. گفت نمیخواد زندگیت رو دوباره خراب کنه، اون میدونه اونجو توی زندگیته مینهو.
مرد خندهای عصبی کرد و انگشتهاش رو درون موهاش فرو برد.
-اون کی باشه که برای من تصمیم بگیره؟ "دوباره"؟ کاش بهش میگفتی هنوز...
ساکت شد و اهی کشید.
-میرم خونه.
از جا بلند شد، به سمت صندوق رفت و موبایلش رو از شارژ دراورد.
-مینهو، سونگمین برگشته.
برای چند ثانیه ثابت ایستاد و پلکهاش رو روی هم گذاشت. درنهایت بدون گفتن کلمهای به بیرون رفت.
چانگبین لحظهای به غذای دستنخورده روی میز خیره شد و سرش رو به طرفین تکون داد.
-غذات رو نخوردی، چترت هم نبردی.
درحالی که فقط چند دقیقه از رفتن مینهو میگذشت و چانگبین مشغول تمیزکاری بود در فروشگاه دوباره باز شد. چانگبین سرش رو بالا کرفت و با دیدن مردی که فرقی با موش اب کشیده نداشت اهی کشید.
-این تعقیب و گریزهات کی تموم میشن؟
مرد چیزی نگفت، کلاه ژاکت آبیش رو پایین کشید و به سمت یخچال رفت.
-کیف پولم رو نیاوردم، پول یه آب طلبت.
چانگبین با کلافگی دستش رو لای موهاش برد.
-از دست شما دوتا روانی میشم!
مرد جرعهای از آب خنک نوشید و نگاهش به چتر زرد رنگ افتاد.
-چترش رو جا گذاشت؟
-تو نمیدونی وقتی بههم ریختهست بدون چتر زیر بارون قدم میزنه؟ من رو دست ننداز، کیم سونگمین.
-همیشه یک دنده و دردسرساز بود. میرم خونه.
مرد بزرگتر سرجاش ایستاد و دست به سینه، رفتن سونگمین رو تماشا کرد.
-خونهم رو هم صاحب شد. اه از دست این دیوونه..
--
[فلش بک]
تن کوفته و برهنهش رو روی تشک ولو کرد و نفسش رو با فشار بیرون داد.
پسرک نگاهی به جسم خسته کنارش انداخت و خندید.
-قیافهت داد میزنه غر داری.
مو مشکی بازوهاش رو تکیهگاه کرد و نیمخیز شد.
-تو!
ضربه نسبتا محکمی به سینه مو قهوهای زد، اما فقط باعث تشدید خندهش شد.
-دیگه هرگز نمیذارم کنترل رو بگیری، بیرحم عوضی!
مو قهوهای حتی بلندتر از قبل قهقهه زد و باعث شد پسر از عصبانیت قرمز بشه.
-چطور جرات میکنی بخندی؟ هوی کیم سونگمین! یه بلایی سرت بیارم که از وسط نصف شی!!
سونگمین به پهلو برگشت و بازوش رو دور تن مو مشکی حلقه کرد. به ارومی سمت خودش کشیدش تا تمام فاصله بینشون از بین بره و بوسه لطیفی روی خال بینیش کاشت.
-اگه اهنگ مورد علاقهت رو بخونم میبخشیم؟
مینهو چشمهاش رو بست و درحالی که لبخند ریزی روی لبهاش پدیدار میشد سر تکون داد.
مو قهوهای شروع به زمزمه کردن همون اهنگ همیشگی کرد. مینهو همیشه این نسخه رو بیشتر دوست داشت. صدای سونگمین براش ارامش خاصی میساخت که توی زندگی بههم ریخته و شلوغش هرگز پیدا نمیشد.
صدای سونگمین، خود "آبی" بود.
وقتی اهنگ تموم شد، مینهو به ارومی خودش رو سمت سینه برهنه مو قهوهای کشید و با لحن خوابالودش زمزمه کرد.
-امشب رو بمون.
سونگمین نگاهی به چهره مو مشکی انداخت و با لبخند کوچیکی موهاش رو از جلوی چشمش کنار زد.
-میمونم پیشت، آبیِ من.
[زمان حال]
با لرز از خواب بیدار شد، یا تقریبا پرید.
-لی مینهو، باز تو بارون رفتی بیرون؟
بیتوجه به کوفتگی بدنش و درد گردنش که توی زاویه نامناسبی روی دسته مبل قرار گرفته بود نشست و ناله دردناکی سر داد.
اونجو نفسش رو با فشار بیرون داد و کنار مرد نشست. توی دستش یه حوله بود و کنار مبل هم سطل کوچیکی از آب.
-طرفهای صبح برگشتی خونه و بیهوش شدی. تب و لرز شدید داشتی. مینهو، مگه قول نداده بودی دیگه نصفشب بیرون نری؟
مرد دستی به موهاش کشید و از جا بلند شد.
-متاسفم، لازم بود برم.
-الان کجا میری؟
-اماده شو، میرسونمت شرکت و میرم کتابفروشی.
--
چندین دقیقه، یا حتی ساعت میشد که پشت میز نشسته بود و محکم موبایلش رو توی دستش میفشرد.
اسم سونگمین، روی نوار جستوجوش تایپ شده بود اما انگار که نمیتونست انگشت لرزونش رو به سمت دکمه جستوجو هدایت کنه، یا شاید هم میترسید.
تمام این سه سال گذشته، یکبار هم اسمش رو سرچ نکرده بود. یکبار هم پیگیر کارهاش نشده و حتی حاضر نشده بود برای لحظهای به یکی از اهنگهاش گوش بده.
سونگمین خواننده شده بود، خوانندهای که روزی فقط با صدای لطیفش برای مینهو زمزمه میکرد. و الان، همون ادم برگشته بود.
نمیدونست ایا قراره ببینتش یا نه، و حتی نمیدونست که ایا دلش میخواد دوباره ببینتش یا نه.
-لعنتی..
سرانجام نفس عمیقی کشید و روی دکمه کلیک کرد.
عکسهایی ازش بالا اومدن؛ هنوز همون بود، موهای قهوهای و چهره لطیف، اما کمی بالغتر.
به پایین اسکرول کرد و با دیدن اولین تیتر اخمهاش درهم رفت.
"اتفاق ناگواری که مسیر شغلی سونگمین را برای همیشه تغییر داد."
با خوندن هر خط گره بین ابروهاش محکمتر، و قلبش بیشتر فشرده میشد. احساس بدی داشت، پس بخاطر این برگشته بود؟ مردمکهاش بدون متوقف شدن خطوط رو طی میکردن تا اینکه صدای زنگوله بالای در خبر ورود مشتری رو بهش داد.
مردی با قامت بلند وارد شد. صورتی لاغر و استخونی داشت و عینک مستطیلی شکلی روی تیغه بینیش قرار گرفته بود. منش و حرکاتش طوری بود که مینهو بلافاصله فهمید اون مرد قطعا دنبال کتابی تاریخی میگرده.
مرد چند لحظه اطراف رو نگاه کرد و درنهایت به سراغ مینهو اومد.
-دنبال کتاب "خاطرات بانو هیهگیونگ" میگردم.
همونطور که حدس میزد. مینهو خوب میتونست از چهره مشتریهاش بفهمه دنبال چی میگردن، و همیشه سر این موضوع به خودش افتخار میکرد.
-البته، از این طرف.
از جا بلند شد تا به سمت قفسه "تاریخی" بره که متوجه جسمی پشت در شد. لحظهای ایستاد و به درب شیشهای مغازه نگاه کرد. فرد به سرعت خودش رو کنار کشید اما مینهو موفق شد برای لحظهای گوشه استین ژاکت آبی رنگش رو ببینه. جثهش شبیه همون کسی بود که دیشب توی خیابون، و حتی امروز صبح توی پیادهرو وقتی داشت ماشینش رو پارک میکرد دید.
اخم ریزی کرد و بعد از چند ثانیه به سمت مشتری برگشت. عذرخواهی محترمانهای کرد و کتاب رو بهش داد.
اون ادم کی بود که هرجا میرفت دنبالش میومد؟
--
مثل هرروز، راس ساعت هفت مغازه رو بست. درحالی که مشغول قفل کردن درها بود موبایلش زنگ خورد، اونجو بود. لبخندی زد و انگشتش رو به طرف دکمه پاسخ هدایت کرد که متوجه سایهای شد، دوباره.
اینبار بیخیال نشد. بیتوجه به تماس، موبایلش رو به جیبش برگردوند و به طرف سایهای که درحال دور شدن بود قدم برداشت.
-هی، تو کی هستی؟ وایسا!
مرد غریبه قدمهاش رو تندتر کرد، کلاه ژاکتش از دیده شدن موهاش یا چهرهش جلوگیری میکرد، سرش پایین بود و فقط اون ژاکت آبی و شلوار جین نسبتا تنگش مشخص. دستهاش رو توی جیب قرار داده و سعی داشت بدون جلب توجه با سرعت از اون مکان دور بشه.
-اهای! از چی فرار میکنی؟
قدمهاش رو تند کرد؛ برخلاف مرد غریبه اصلا از جلب توجه کردن نمیترسید، حتی اگه لازم بود کمک هم میگرفت تا اون مرد متوقف بشه.
موبایلش یکسره توی جیبش ویبره میرفت و مردم با تعجب از کنارش رد میشدن، اما اهمیتی نمیداد. باید میفهمید اون مرد کی بود و چرا دنبالش میکرد.
مرد گیج شده بود، طوری قدم برمیداشت که انگار نمیدونست باید کجا بره، و این یه فرصت برای مینهو بود.
با سرعت بیشتری دوید و جلوی مرد ایستاد، اما همین که نگاهش به چهرهش افتاد...
-تو...
مرد که سرانجام گیر افتاده بود تسلیم شد، کلاهش رو برداشت و لبخند تلخی زد.
-مدت زیادی گذشته، آبی.
مینهو مبهوت یک قدم عقب رفت. سه سالِ تمام از اخرینباری که اون صدا رو میشنید گذشته بود، و اون لقب...
اما کافی نبود.
-لعنتی. خفه شو!
جلو رفت تا یقه مرد رو توی مشتش بگیره اما نتونست. دوباره عقب برگشت، دستهاش رو کلافه بین تارهای موهاش برد و نفس عمیقی کشید.
-چرا دنبالم میکردی؟ چرا هرجا میرم دنبالم میای ها؟ چرا حتی تا ایستگاه هم اومدی؟! تو حق نداری به اون ایستگاه بیای!
-دلم برات تنگ شده بود، باید صحبت میکردیم.
اون صدا، دیگه صدای دلنشین سابقی نبود که توی گوشهای مینهو زمزمه میکرد، و این قلبش رو به درد میاورد؛ اما باز نمیتونست بیخیال عصبانیتش بشه.
موبایلش بار دیگهای توی جیبش ویبره رفت. بیرون کشیدش، اونجو بود. کمرش رو خم کرد و لحظهای دستهاش رو روی زانوهاش قرار داد.
داشت دیوونه میشد، شرایطی که توش بود کلافهش میکرد و نمیدونست باید چیکار کنه.
درنهایت سرش رو بالا گرفت و رو به مرد ایستاد.
-برو به مغازه چانگبین. یک ساعت دیگه میام اونجا، و بهتره که اینبار دیگه فرار نکنی و قایم نشی، سونگمین.
منتظر جوابی نموند، تماس رو جواب داد و با نهایت سرعت دوید.
--
پشت میز نشسته و از پنجره به بیرون خیره شده بود. اهمیتی به نگاههای چانگبین نمیداد، از وقتی که وارد شده بود فقط یک جمله گفت: "گیرم انداخت."
سرانجام، در مغازه باز شد و مردی که منتظرش بود با قدمهای سنگین و موهای اشفتهش وارد شد.
نگاهش اول روی چانگبین نشست، نه سونگمین.
-انتظار نداشتم تو هم ازم پنهونکاری کنی.
قبل از اینکه چانگبین بتونه جوابی بده، مینهو صندلی روبروی سونگمین رو عقب کشید و دست به سینه نشست.
-میشنوم.
دو مرد کوچکتر نگاهی به هم انداختن.
-از اولش. چرا اون شب نیومدی سر قرار؟
-مینهو من...
-نه.
متوقفش کرد. اون صدا و اون حنجره اسیبدیده هر لحظه بیشتر باعث دیوونگیش میشد. به چانگبین نگاه کرد.
-مطمئنم همهچیز رو میدونی، تعریف کن.
چانگبین نگاهی به سونگمین انداخت و روی صندلیش جابجا شد.
-خب... همونطور که میدونی سونگمین مدتها بود که روی اهنگهای خودش کار میکرد. یکم که کارش گرفت پیشنهادات خوبی خارج از کشور دریافت کرد؛ دقیقا همون زمانی که مشغول انجام دادن کارهای افتتاحیه کتابفروشی بودی و سرت حسابی شلوغ بود. اون روز میخواست باهات قرار بذاره تا درمورد مهاجرتش بهت بگه، اما طی یه اتفاق ناگهانی بلیطش جلو افتاد و مجبور شد همون شب بره. حتی به من هم خبر نداد.
مرد بزرگتر تکخنده تمسخرامیزی کرد و سر تکون داد.
-یک یا دو روز به رفتنش مونده بود و تازه میخواست بهم بگه، چه جالب!
-من همهچیز رو اماده کرده بودم، میخواستم لحظه اخر بهت بگم تا شاید باهام بیای!
-چطور میتونستم توی اون مدت کوتاه همهچیز رو ول کنم و با تو بیام؟! خودخواه عوضی.
چانگبین اهی کشید و ادامه داد.
-مدتی بعد که تونست جاگیر بشه و کارهای موبایلش رو انجام داد بهم زنگ زد و گفت سعی کرد باهات ارتباط بگیره اما نتونسته، اون عادت دردسرساز بلاک کردن شمارههای نااشنات نذاشت.
-اونوقت چرا بهم نگفتی؟
سونگمین خودش رو کمی جلو کشید.
-من خواستم. میدونستم با اونجو در ارتباطی.
مینهو خندهای عصبی کرد و به پشتی صندلی تکیه داد.
-واقعا یه عوضی به تمام عیاری. از کی تاحالا برگشتی؟
-بعد از اسیب دیدن گلوم...
-چانگبین.
مرد نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و سرش رو با کلافگی به طرفین تکون داد.
-سونگمین یک سال پیش دچار یه عفونت توی گلوش شد. اول یه بیماری ساده بود اما روی صداش تاثیر گذاشت، و معلوم شد که...
-یکی از تارهای صوتیش حرکت نمیکنه، میدونم بقیهش رو بگو.
چانگبین سکوت کرد. مینهو هیچوقت خبرهای مربوط به سونگمین رو دنبال نمیکرد و شنیدن این براش تازگی داشت.
-طبیعتا مجبور شد حرفهش رو کنار بذاره و مدتی بعد برگشت. حدود دوماه پیش.
مینهو پوزخندی زد و سرش رو بالا گرفت.
-دوماه، اونوقت دیشب بهم گفتی که برگشته. دوماه کوفتیه که ازم پنهانکاری میکنی، و دوماه کوفتیه که تعقیب میشم!
چشمهاش رو بست. بار سنگین واقعیت روی دوشش نه، بلکه داشت روی جمجمه و قفسه سینهش سنگینی میکرد.
-حتی شبهایی که به ایستگاه میرفتم هم دنبالم میومدی، نه؟
-اولینبار بعد از وقتی که برگشتم اونجا دیدمت.
-لعنت بهت.
چشمهاش رو باز کرد و بعد از لحظهای خیره موندن به سقف از جا بلند شد.
-برام مهم نیست که چرا دنبالم میکردی. من حالا یه زندگی جدید دارم، یه زندگی معمولی، و حاضر نیستم بخاطر کسی که سه سال بدون هیچ خبری غیبش زده بود خرابش کنم.
به سمت خروجی قدم برداشت، در رو باز کرد و به قطرات بارون خیره شد. لبخند تلخی روی لبهاش نقش بست.
-جالبه، بارون همیشه طرف تورو میگیره.
--
بازهم مثل تمام شبهای دیگه، زمان از دستش در رفته بود. نمیدونست چند ساعت بود که روی اون نیمکت فلزی همیشگی نشسته و خیره به اسمون بود. هندزفری کهنه تو گوشش، و اهنگ لعنتی همیشگی درحال پخش شدن.
اما اون شب، همه اینها حال دیگهای داشتن. حالی که اون رو یاد سه سال پیش، دقیقا همون شبی که از هفت غروب تا پنج صبح روی اون نیمکت منتظر نشست مینداخت. همونقدر غمگین، همونقدر شکسته، و همونقدر بارونی؛ با این تفاوت که دیگه منتظر نبود.
هربار که پلکهاش رو روی هم میذاشت، جمع شدن اون قطرات مزاحم توی چشمهاش رو حس میکرد، اما اجازه نمیداد سرازیر بشن. مینهو با خودش عهد بسته بود که دیگه هرگز برای سونگمین گریه نکنه.
هر چند دقیقه یکبار میون اهنگ صدای ویبره موبایلش هم بلند میشد. امشب زودتر به ایستگاه اومده بود و بعد از دیدارشون توی مغازه به خونه نرفت، اونجو حتما نگران بود.
-متاسفم...
شب پاییزی سردی بود و لباس مینهو هم نازک و خیس، اما حتی به اون هم اهمیت نمیداد. انگار که مغزش به کل حس نگرانی و اهمیت رو خاموش کرده و تمام فضای باقیمونده رو به غم داده بود.
کمی که گذشت، احساس کرد کسی از دوردست درحال صدا کردنشه. سرش رو به ارومی چرخوند و زنی رو دید که هراسون به سمت ایستگاه میدوید. چتر توی دستش انگار براش سنگین بود و مچ دستش رو هر چند لحظه یکبار به عقب هل میداد.
اونجو با نهایت سرعت به ایستگاه رسید و چترش رو بیتوجه کناری ول کرد.
-بیشتر از سیبار باهات تماس گرفتم! چی با خودت فکر کردی که بیخبر بیای اینجا؟
-از کجا پیدام کردی؟
-از چانگبین پرسیدم. بلند شو، باید بریم خونه. مگه قول نداده بودی دیگه توی بارون بیرون نیای؟!
-بشین کنارم.
زن ساکت شد. اون لحن رو میشناخت، اون نگاه هم همینطور؛ و بدتر از اون، همین چند دقیقه پیش همهچیز رو فهمیده بود.
بدون گفتن چیز دیگهای کنار مرد نشست. مینهو به ارومی روی شونه خودش ضربه زد و زن، سرش رو روی شونهش گذاشت.
-دوباره مثل اون موقع شدی.
مینهو سکوت کرد و نگاه خیرهش رو روی اسمون بارونی نگه داشت.
-من همیشه میدونستم مینهو، درمورد نگاهها و لبخندهایی که مال من نبودن میدونستم.
سر مرد به ارومی چرخید.
-اونجو...
زن لبخند زد و ادامه داد.
-تو هیچوقت برام کم نذاشتی، تمام عشق توی وجودت رو بهم دادی، درواقع... تمام عشقی که برات مونده بود رو. اما مینهو، من شکستگیهای وجودت رو دیدم، تمام شبهایی که با احتیاط از تختمون بلند میشدی و خونه رو ترک میکردی میدیدم، اهنگی که هیچوقت بیخیالش نمیشدی، علاقه عجیب و در عین حال غم شدیدت نسبت به رنگ آبی، همه اینها رو دیدم.
-متاسفم...
-نباش، تو کار اشتباهی نکردی؛ اما من هم نکردم. تو بدون خاطراتت نمیتونی زندگی کنی مینهو، و من هم...
سکوت. مینهو سر تکون داد.
-نمیتونی با مردی که بخشی از وجودش متعلق به یکی دیگهست زندگی کنی.
زن پلکهاش رو روی هم گذاشت و اشکهاش سرازیر شدن، اما اجازه نداد مینهو ببینه.
-درسته.
مینهو متوجه حرکت سر اونجو شد و نگاهش رو به اسمون بارونی برگردوند.
-من زندگیای که با تو تجربه کردم رو دوست داشتم، چیزی بود که همیشه ارزوش رو داشتم. اما... متاسفم.
-برگرد بهش مینهو.
چشمهای مرد گرد شدن. اونجو ادامه داد.
-همهچیز رو از چانگبین پرسیدم. اولش نمیخواست بهم بگه، اما قانعش کردم این به نفع جفتمونه. اون مرد... دوستت داره، تو هم دوستش داری.
-اونجو من واقعا...
-داری باعث میشی حس بدی پیدا کنم مردک عوضی!
با لحنی سرزنده اما ساختگی گفت و ضربهای به بازوی مرد زد. همیشه وقتی میخواست جو رو عوض کنه همچین کاری میکرد.
مینهو خندید؛ اون هم ساختگی بود اما کافی، حداقل برای اون شب.
--
[سه ماه بعد]
ماشین رو از پارکینگ بیرون اورد و به سمت مسیر همیشگی حرکت کرد. سه ماه سختی رو گذروند، بازسازی خونهش، اسبابکشی و برگشتن به خونه قدیمی خودش، کارهای مغازه، و کنار اومدن با تب و لرزی که بعد از اون شب زیر بارون براش موند. تمام این سه ماه رو صرف تغییر دادن زندگیش و بهتر شدن حالش کرد؛ بدون دیدن اونجو، چانگبین، و حتی سونگمین.
حالا دوباره در راه ایستگاه بود، صدای ضبط بلند، و اهنگ مورد علاقهش یعنی “blue” از دنیل کیم درحال پخش شدن.
نزدیک ایستگاه ایستاد و پیاده شد، اما اینبار ایستگاه خالی نبود. مردی با ژاکت آبی روی نیمکت نشسته بود و هندزفریهای کهنهای توی گوشش. احتمالا داشت به همون اهنگ گوش میداد. لبخندی زد و به سمت مرد دوید.
مرد مو قهوهای دست تکون داد و به محض رسیدنش از جا بلند شد، دستهاش رو دور گردن مرد بزرگتر حلقه کرد و بوسهای روی لبهاش کاشت.
-خوش برگشتی، آبی من.
مینهو تکخندهای کرد و تن مرد رو به خودش فشرد.
-این چند ماه گذشته... اه، دلتنگت بودم.
-نیاز نیست نگران باشی، دیگه تمومه، و من دیگه کنارتم.
"زندگی معمولی". چیزی بود که مینهو تمام عمرش برای رسیدن بهش تلاش کرد؛ و حالا در کنار کسی که سه سال به انتظارش نشست، بهش رسید.