station 72.

station 72.

𝖫𝗂𝗇𝗂𝗅𝗅𝖾

چشم‌­هاش رو بسته و با ارامش درحال گوش دادن به اهنگ مورد علاقه­‌ش بود. اهنگ “blue” از دنیل کیم، انتخاب همیشگی­‌ش. سنگینی جسم روی سینه‌­ش همزمان خوشایند بود اما باعث تنگ شدن نفسش هم میشد. دست‌­هاش رو با ملایمت روی تارهای بلند موهای زن میکشید و به ریتم نفس‌­های پایدارش میون اهنگ گوش میسپرد.

زن درحالی که سرش رو روی سینه مرد گذاشته بود، بازوهای ظریفش رو دور تن­ش پیچید و زمزمه کرد.

-مینهویا، رنگ مورد علاقه­‌ت چیه؟

حرکت نوازش‌­کننده دست­‌های مرد متوقف شد؛ لحظه‌ای به فکر فرو رفت و کمی بعد لبخند غمگینی روی لب‌­هاش شکل گرفت.

-آبی.

--

"زندگی معمولی". ارزوی دیرینه مینهو بود. ارزویی که تمام عمرش برای رسیدن بهش تلاش کرد و سرانجام دو سال پیش با اشنا شدن با اون زن پرانرژی و خونگرم بهش رسید، البته با دلی شکسته.

اسون نبود؛ تنها شد، درد کشید، شب­‌ها تا دیروقت نوشید و درنهایت، با عشق اون زن به زندگی برگشت.

حالا در کنار اون یه زندگی معمولی داشت.

غروب بود. مثل هرروز توی ماشین نشسته و درحالی که با اهنگ همیشگی­‌ش به ارومی هم­‌خونی میکرد منتظر اومدن معشوقه­‌ش بود.

فقط چند دقیقه طول کشید تا در ماشین باز شد و زن، مثل همیشه با لبخندی گرم وارد شد.

-شین اونجو! زود اومدی.

اونجو بوسه‌­ای روی گونه مرد کاشت و به‌­محض سرخ شدن گوش­‌هاش خنده ریزی کرد.

-نمیخواستم منتظرت بذارم. حسابی خسته­‌م و گرسنه.

مینهو لبخندی زد و به راه افتاد. اونجو درحالی که کمربندش رو میبست نگاهش به طرف ضبط رفت. چشم‌­هاش رو توی کاسه چرخوند و اهنگ رو عوض کرد.

-لی مینهو و اهنگ تکراری­­­‌ش. ببینم به­‌جز این به چیز دیگه‌ای اصلا گوش میدی؟

لبخند روی لب‌­های مرد عمیق‌­تر شد اما حالت دیگه‌ای داشت، انگار چیزی رو به­‌خاطر اورده بود.

-گوش دادم، اما هیچکدوم اندازه این‌­یکی برام لذت‌بخش نبودن.

اونجو سکوت کرد. همیشه میدونست مردش بخش شکسته‌ای درون وجودش داره که به‌­دلایلی هرگز درموردش صحبت نمیکنه. بخش شکسته­‌ای که انگار فقط برای سرپا موندن با زحمت تکه­‌هاش رو به هم چسبونده بود و میترسید با به‌­زبون اوردنش دوباره بشکنه و حتی خردتر از دفعه قبل بشه. مینهو بخشی در وجودش داشت که متعلق به اونجو نبود، اما با اینحال هرگز برای اون زن کم نذاشت.

مینهو سکوتِ زن رو متوجه شد، دستش رو روی دست ظریف اونجو قرار داد و نوازشش کرد.

-انگار یکی خیلی گرسنه­‌ست. میریم خونه و تا دوش بگیری غذا رو اماده میکنم.

اونجو لبخندی زد و دست مرد رو بین هردو دست خودش گرفت.

-چه عجب! اقای لی میخواد اشپزی کنه و از بیرون چیزی سفارش نده!

--

از حمام بیرون اومد و با حس کردن عطر خوش غذای خونگی لبخندی روی لب­‌هاش نشست. اون مرد همیشه توی اشپزی عالی بود.

با قدم­‌های اهسته به طرف اشپزخونه رفت و پشت مرد ایستاد، بازوهاش رو دور کمرش حلقه کرد و لب‌هاش رو به شونه مینهو چسبوند.

همین کافی بود تا مینهو به سمتش برگرده و جسمش رو به اغوش بکشه. این عادت رو دوست داشت. زمانی که تنها صدای اطرافش میشد صدای تپش قلب مردش و لمس انگشت­‌هایی که بین تارهای تیره موهاش فرو میرفتن رو دوست داشت. اونجو عاشق این بخش وجود مینهو بود، بخشی که مال خودش بود.

مینهو به نرمی موهای نیمه خیس زن رو لمس و زیرلب هومی کرد.

-موهات رو خشک کن، سرما میخوری.

-اگه سرما بخورم مراقبمی؟

-مراقب؟

تک­‌خنده­‌ای کرد و سر تکون داد.

-مراقبتم، اما انقدر غر میزنم و سرزنشت میکنم که تا عمر داری دیگه مریض نشی، خانم شین.

اونجو خندید و بینی­‌ش رو به گردن مرد مالید.

-فقط تو میتونی همچین چیزی بگی.

سرش رو بالا گرفت و به چهره مینهو خیره شد.

-دوستت دارم.

مرد لبخندی زد.

-منم همینطور.

--

[فلش بک]

ضبط رو روشن کرد و بعد از پخش شدن اهنگ همیشگی، کنار پسرک روی مبل نشست.

پلک‌­هاش رو روی هم گذاشت و اه نسبتا عمیقی از شدت خستگی سر داد.

پسرک مو قهوه­‌ای لبخندی زد، بازوش رو دور شونه پسر مو مشکی انداخت و شروع به نوازش کردن تارهای ابریشمی‌ش کرد.

-امروز چه بلایی سرت اومد؟

پسر با حس کردن نوازش، گوشه لب­‌هاش به بالا هدایت شدن و سرش رو به شونه مو قهوه­‌ای تکیه داد.

-بازسازی کتاب­‌فروشی. با همچین بودجه­‌ای فقط یه دخمه گیرم اومد که کلی تمیزکاری نیاز داره.

مو قهوه­‌ای سر تکون داد و هومی کرد.

-اسمی براش انتخاب کردی؟

-هنوز نه. چیزی تو ذهنت داری؟

حالت چهره پسرک تغییر کرد، انگار که تاالان منتظر بود همچین سوالی ازش پرسیده بشه.

-دارم. اسمش رو بذار "آبی".

مو مشکی سرش رو بلند کرد.

-آبی؟

-آبی، مثل اهنگ­‌مون، مینهو.


[زمان حال]

پلک­‌هاش رو از هم فاصله داد و به تابلوی کنارش خیره شد.

ایستگاه 72، جایگاه همیشگی­‌ش. حداقل دوبار در هفته نصف­‌شب از خونه بیرون میزد و درحالی که با هندزفری کهنه­‌ش به “blue” گوش میداد روی نیمکت اون ایستگاه مینشست و خاطراتش رو مرور میکرد.

خاطراتی که حتی با گذشت سه سال، وقتی زندگی جدیدی رو شروع کرده بود هم از ذهنش پاک نشد.

مینهو ته دلش همیشه منتظر بود؛ با اینکه اونجو رو دوست داشت، از زندگی­‌ش راضی بود و نمیخواست خرابش کنه، بازهم هرشب قلبش میگفت که شاید توی اون ایستگاه سرانجام اون ادم پیداش بشه. با اینکه میدونست حتی توی یک کشور هم نیستن، در هرصورت قبلا پوستر اون ادم رو توی همون ایستگاه دیده بود.

سرش رو به شیشه پشت تکیه داد و به خیابون خیس خیره شد. شهر خلوت بود، حتی گربه­‌ها هم به خواب رفته بودن، اما مینهو نه.

دوباره پلک­‌هاش رو روی هم گذاشت تا شاید ذهن خسته­‌ش کمی اروم بگیره، اما شدنی نبود. اهنگ دوباره و دوباره پخش میشد، خاطرات یکی بعد از دیگری به ذهنش هجوم میاوردن و واضح پشت پلک‌هاش نقش میبستن، و قلبش بیشتر از قبل دلتنگ میشد.

با قطع شدن ناگهانی اهنگ پلک­‌هاش رو از هم فاصله داد، شارژ موبایلش تموم شده بود. زیرلب لعنتی گفت و گوشی‌­های هندزفری رو از گوش‌هاش دراورد. لحظه‌ای سرش رو به سمت چپ برگردوند تا گردن خشک شده‌­ش رو حرکت بده و سنگینی نگاهی رو روی خودش حس کرد.

سرجا خشکش زد. اون موقع شب، کی بهش نگاه میکرد؟ سارق؟ مزاحم؟ یا اصلا توهم زده بود و هیچ ادمی درکار نبود؟ در هرصورت، خسته­‌تر از اونی بود که اهمیت بده.

نگاهی به ساعت مچی­‌ش انداخت و از جا بلند شد. چتر زرد رنگی که گوشه ایستگاه گذاشته بود رو برداشت و به­‌راه افتاد.

--

با بی­‌حوصلگی درِ فروشگاه رو باز کرد و چتر رو بعد از تکوندن توی جاچتری گذاشت. بدون توجه به نگاه قفل شده مرد روی صورتش به سمت قفسه­ غذاهای فوری رفت و برنج و یه کنسرو تن برداشت. محتویات رو روی صندوق گذاشت و از توی جیبش کیف پولش رو دراورد.

-خیلی گرسنه­‌مه، موبایلم هم خاموش شده.

مرد صندوق­‌دار اهی کشید و با کلافگی محتویات رو حساب کرد. بعد موبایل مرد رو گرفت و به کابل شارژر وصل کرد.

-باز رفته بودی ایستگاه؟

-سوال بیخودی بود.

قدم­‌های سنگینش رو به طرف مایکروویو برداشت و محتویات رو درونش گذاشت تا گرم بشن.

-باید بیخیال این عادتت بشی لی مینهو، اگه اونجو بفهمه چی؟

-مطمئنم همین حالا هم میدونه.

با بلند شدن صدای الارم، برنج و کنسرو رو از مایکروویو دراورد و پشت میز نزدیک به صندوق نشست.

-چرا قضیه رو بهش نمیگی؟

-چی بگم؟ بگم من قبل تو عاشق یه مرد بودم که یه شب بدون اینکه چیزی بگه نیومد سر قرارمون و بعدا فهمیدم از کشور خارج شده؟ یا بهش بگم بعد از گذشتن سه سال هنوز هم قلب احمقم میگه ممکنه برگرده و بخاطرش تا اون ایستگاه لعنتی میرم؟ این‌ها رو بگم چانگبین؟

مرد صندوق­‌دار دست به سینه شد و به پشتی صندلی‌ش تکیه داد.

-باید بیخیال یکی‌­شون بشی مینهو. یا اونجو رو کنار بذار و با خاطراتت زندگی کن، یا سونگمیـ...

-اسمش رو نیار.

چانگبین نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و از جا بلند شد.

-اینطوری نمیتونی زندگی کنی. یه­‌جایی حتی اگه اون دختر رو نابود نکنی خودت نابود میشی.

مرد سرش رو برگردوند و به صندوق­‌دار خیره شد.

-از نظر تو، شبیه کسایی­‌ام که هنوز نابود نشدن؟

چانگبین سرش رو به طرفین تکون داد و کنار میز ایستاد.

-حتی بیشتر از این نابود میشی. مینهو تو حتی طاقت شنیدن اسم اون رو بعد از گذشتن سه سال لعنتی نداری، اما باز منتظرش میشینی! بهش فکر کن، واقعا دوستش داری یا ازش متنفری؟

مرد بزرگتر با کلافگی مخلوط برنج و تن رو هم زد، تا جایی که تقریبا محتویات ظرف درهم حل شدن.

-دوستش ندارم. اگه دوستش داشتم به اهنگ‌­های خودش گوش میدادم، نه اون لعنتی.

-پس چرا منتظرش میشینی؟ چرا هنوز به اون اهنگ گوش میدی، چرا اسم کتاب­‌فروشی­‌ت رو گذاشتی "آبی"؟

صندلی کنار مرد رو عقب کشید و نشست.

-لی مینهو، من دوست جفت­‌تونم. فکر کردی نمیدونم چی صدات میکرد؟ نمیدونم چی بین­‌تون بوده؟

-صبر کن.

سر مرد به سمت چانگبین برگشت. ابروهاش گره خورده بود، طوری که انگار چانگبین چیزی رو بهش گفت که نباید.

- "دوست جفت‌­مونی"؟ چرا... چرا از فعلِ حال استفاده کردی؟

-تو واقعا الان داری از زمان افعال من ایراد...

-سونگمین باهات در ارتباطه؟!

مرد کوچکتر چشم‌هاش رو بست و زیرلب لعنتی فرستاد. جوابی نداد، جرات نداشت. با صدای ضربه مینهو روی میز از جا پرید.

-چانگبین!

عصبانی بود؛ به قدری عصبانی که میتونست درجا تمام قفسه­‌ها رو به­‌هم بریزه، اما روی صندلی موند و اجازه داد ناخن­‌های انگشت‌­های مشت شده­‌ش داخل پوستش فرو برن.

-بهت نگفتم چون خودش خواست. گفت نمیخواد زندگی­ت رو دوباره خراب کنه، اون میدونه اونجو توی زندگی‌­ته مینهو.

مرد خنده‌ای عصبی کرد و انگشت­‌هاش رو درون موهاش فرو برد.

-اون کی باشه که برای من تصمیم بگیره؟ "دوباره"؟ کاش بهش میگفتی هنوز...

ساکت شد و اهی کشید.

-میرم خونه.

از جا بلند شد، به سمت صندوق رفت و موبایلش رو از شارژ دراورد.

-مینهو، سونگمین برگشته.

برای چند ثانیه ثابت ایستاد و پلک‌­هاش رو روی هم گذاشت. درنهایت بدون گفتن کلمه‌­ای به بیرون رفت.

چانگبین لحظه­‌ای به غذای دست‌­نخورده روی میز خیره شد و سرش رو به طرفین تکون داد.

-غذات رو نخوردی، چترت هم نبردی.

درحالی که فقط چند دقیقه از رفتن مینهو میگذشت و چانگبین مشغول تمیزکاری بود در فروشگاه دوباره باز شد. چانگبین سرش رو بالا کرفت و با دیدن مردی که فرقی با موش اب کشیده نداشت اهی کشید.

-این تعقیب و گریزهات کی تموم میشن؟

مرد چیزی نگفت، کلاه ژاکت آبی­‌ش رو پایین کشید و به سمت یخچال رفت.

-کیف پولم رو نیاوردم، پول یه آب طلبت.

چانگبین با کلافگی دستش رو لای موهاش برد.

-از دست شما دوتا روانی میشم!

مرد جرعه­‌ای از آب خنک نوشید و نگاهش به چتر زرد رنگ افتاد.

-چترش رو جا گذاشت؟

-تو نمیدونی وقتی به­‌هم ریخته‌ست بدون چتر زیر بارون قدم میزنه؟ من رو دست ننداز، کیم سونگمین.

-همیشه یک دنده و دردسرساز بود. میرم خونه.

مرد بزرگتر سرجاش ایستاد و دست به سینه، رفتن سونگمین رو تماشا کرد.

-خونه‌­م رو هم صاحب شد. اه از دست این دیوونه..

--

[فلش بک]

تن کوفته و برهنه­‌ش رو روی تشک ولو کرد و نفسش رو با فشار بیرون داد.

پسرک نگاهی به جسم خسته کنارش انداخت و خندید.

-قیافه­‌ت داد میزنه غر داری.

مو مشکی بازوهاش رو تکیه­‌گاه کرد و نیم­‌خیز شد.

-تو!

ضربه نسبتا محکمی به سینه مو قهوه­‌ای زد، اما فقط باعث تشدید خنده­‌ش شد.

-دیگه هرگز نمیذارم کنترل رو بگیری، بی‌­رحم عوضی!

مو قهوه­‌ای حتی بلندتر از قبل قهقهه زد و باعث شد پسر از عصبانیت قرمز بشه.

-چطور جرات میکنی بخندی؟ هوی کیم سونگمین! یه بلایی سرت بیارم که از وسط نصف شی!!

سونگمین به پهلو برگشت و بازوش رو دور تن مو مشکی حلقه کرد. به ارومی سمت خودش کشیدش تا تمام فاصله بین­‌شون از بین بره و بوسه لطیفی روی خال بینی‌­ش کاشت.

-اگه اهنگ مورد علاقه‌­ت رو بخونم میبخشی­‌م؟

مینهو چشم‌هاش رو بست و درحالی که لبخند ریزی روی لب­‌هاش پدیدار میشد سر تکون داد.

مو قهوه­‌ای شروع به زمزمه کردن همون اهنگ همیشگی کرد. مینهو همیشه این نسخه رو بیشتر دوست داشت. صدای سونگمین براش ارامش خاصی میساخت که توی زندگی به‌­هم ریخته و شلوغش هرگز پیدا نمیشد.

صدای سونگمین، خود "آبی" بود.

وقتی اهنگ تموم شد، مینهو به ارومی خودش رو سمت سینه برهنه مو قهوه­‌ای کشید و با لحن خواب‌الودش زمزمه کرد.

-امشب رو بمون.

سونگمین نگاهی به چهره مو مشکی انداخت و با لبخند کوچیکی موهاش رو از جلوی چشمش کنار زد.

-میمونم پیشت، آبیِ من.


[زمان حال]

با لرز از خواب بیدار شد، یا تقریبا پرید.

-لی مینهو، باز تو بارون رفتی بیرون؟

بی‌­توجه به کوفتگی بدنش و درد گردنش که توی زاویه نامناسبی روی دسته مبل قرار گرفته بود نشست و ناله دردناکی سر داد.

اونجو نفسش رو با فشار بیرون داد و کنار مرد نشست. توی دستش یه حوله بود و کنار مبل هم سطل کوچیکی از آب.

-طرف­‌های صبح برگشتی خونه و بیهوش شدی. تب و لرز شدید داشتی. مینهو، مگه قول نداده بودی دیگه نصف‌شب بیرون نری؟

مرد دستی به موهاش کشید و از جا بلند شد.

-متاسفم، لازم بود برم.

-الان کجا میری؟

-اماده شو، میرسونمت شرکت و میرم کتاب‌فروشی.

--

چندین دقیقه، یا حتی ساعت میشد که پشت میز نشسته بود و محکم موبایلش رو توی دستش میفشرد.

اسم سونگمین، روی نوار جست­‌وجوش تایپ شده بود اما انگار که نمیتونست انگشت لرزونش رو به سمت دکمه جست­‌وجو هدایت کنه، یا شاید هم میترسید.

تمام این سه سال گذشته، یکبار هم اسمش رو سرچ نکرده بود. یکبار هم پیگیر کارهاش نشده و حتی حاضر نشده بود برای لحظه­‌ای به یکی از اهنگ­‌هاش گوش بده.

سونگمین خواننده شده بود، خواننده­‌ای که روزی فقط با صدای لطیفش برای مینهو زمزمه میکرد. و الان، همون ادم برگشته بود.

نمیدونست ایا قراره ببینتش یا نه، و حتی نمیدونست که ایا دلش میخواد دوباره ببینتش یا نه.

-لعنتی..

سرانجام نفس عمیقی کشید و روی دکمه کلیک کرد.

عکس‌­هایی ازش بالا اومدن؛ هنوز همون بود، موهای قهوه‌ای و چهره لطیف، اما کمی بالغ­‌تر.

به پایین اسکرول کرد و با دیدن اولین تیتر اخم­‌هاش درهم رفت.

"اتفاق ناگواری که مسیر شغلی سونگمین را برای همیشه تغییر داد."

با خوندن هر خط گره بین ابروهاش محکم­‌تر، و قلبش بیشتر فشرده میشد. احساس بدی داشت، پس بخاطر این برگشته بود؟ مردمک‌­هاش بدون متوقف شدن خطوط رو طی میکردن تا اینکه صدای زنگوله بالای در خبر ورود مشتری رو بهش داد.

مردی با قامت بلند وارد شد. صورتی لاغر و استخونی داشت و عینک مستطیلی شکلی روی تیغه بینی­‌ش قرار گرفته بود. منش و حرکاتش طوری بود که مینهو بلافاصله فهمید اون مرد قطعا دنبال کتابی تاریخی میگرده.

مرد چند لحظه اطراف رو نگاه کرد و درنهایت به سراغ مینهو اومد.

-دنبال کتاب "خاطرات بانو هیه­‌گیونگ" میگردم.

همونطور که حدس میزد. مینهو خوب میتونست از چهره مشتری­‌هاش بفهمه دنبال چی میگردن، و همیشه سر این موضوع به خودش افتخار میکرد.

-البته، از این طرف.

از جا بلند شد تا به سمت قفسه "تاریخی" بره که متوجه جسمی پشت در شد. لحظه‌­ای ایستاد و به درب شیشه­‌ای مغازه نگاه کرد. فرد به سرعت خودش رو کنار کشید اما مینهو موفق شد برای لحظه­‌ای گوشه استین ژاکت آبی رنگش رو ببینه. جثه­‌ش شبیه همون کسی بود که دیشب توی خیابون، و حتی امروز صبح توی پیاده‌رو وقتی داشت ماشینش رو پارک میکرد دید.

اخم ریزی کرد و بعد از چند ثانیه به سمت مشتری برگشت. عذرخواهی محترمانه­‌ای کرد و کتاب رو بهش داد.

اون ادم کی بود که هرجا میرفت دنبالش میومد؟

--

مثل هرروز، راس ساعت هفت مغازه رو بست. درحالی که مشغول قفل کردن درها بود موبایلش زنگ خورد، اونجو بود. لبخندی زد و انگشتش رو به طرف دکمه پاسخ هدایت کرد که متوجه سایه­‌ای شد، دوباره.

این‌بار بیخیال نشد. بی­‌توجه به تماس، موبایلش رو به جیبش برگردوند و به طرف سایه­‌ای که درحال دور شدن بود قدم برداشت.

-هی، تو کی هستی؟ وایسا!

مرد غریبه قدم‌­هاش رو تندتر کرد، کلاه ژاکتش از دیده شدن موهاش یا چهره­‌ش جلوگیری میکرد، سرش پایین بود و فقط اون ژاکت آبی و شلوار جین نسبتا تنگش مشخص. دست‌هاش رو توی جیب قرار داده و سعی داشت بدون جلب توجه با سرعت از اون مکان دور بشه.

-اهای! از چی فرار میکنی؟

قدم­‌هاش رو تند کرد؛ برخلاف مرد غریبه اصلا از جلب توجه کردن نمیترسید، حتی اگه لازم بود کمک هم میگرفت تا اون مرد متوقف بشه.

موبایلش یکسره توی جیبش ویبره میرفت و مردم با تعجب از کنارش رد میشدن، اما اهمیتی نمیداد. باید میفهمید اون مرد کی بود و چرا دنبالش میکرد.

مرد گیج شده بود، طوری قدم برمیداشت که انگار نمیدونست باید کجا بره، و این یه فرصت برای مینهو بود.

با سرعت بیشتری دوید و جلوی مرد ایستاد، اما همین که نگاهش به چهره­‌ش افتاد...

-تو...

مرد که سرانجام گیر افتاده بود تسلیم شد، کلاهش رو برداشت و لبخند تلخی زد.

-مدت زیادی گذشته، آبی.

مینهو مبهوت یک قدم عقب رفت. سه سالِ تمام از اخرین‌­باری که اون صدا رو میشنید گذشته بود، و اون لقب...

اما کافی نبود.

-لعنتی. خفه شو!

جلو رفت تا یقه مرد رو توی مشتش بگیره اما نتونست. دوباره عقب برگشت، دست‌هاش رو کلافه بین تارهای موهاش برد و نفس عمیقی کشید.

-چرا دنبالم میکردی؟ چرا هرجا میرم دنبالم میای ها؟ چرا حتی تا ایستگاه هم اومدی؟! تو حق نداری به اون ایستگاه بیای!

-دلم برات تنگ شده بود، باید صحبت میکردیم.

اون صدا، دیگه صدای دلنشین سابقی نبود که توی گوش‌های مینهو زمزمه میکرد، و این قلبش رو به درد میاورد؛ اما باز نمیتونست بیخیال عصبانیت‌ش بشه.

موبایلش بار دیگه­‌ای­ توی جیبش ویبره رفت. بیرون کشیدش، اونجو بود. کمرش رو خم کرد و لحظه­‌ای دست‌هاش رو روی زانوهاش قرار داد.

داشت دیوونه میشد، شرایطی که توش بود کلافه­‌ش میکرد و نمیدونست باید چیکار کنه.

درنهایت سرش رو بالا گرفت و رو به مرد ایستاد.

-برو به مغازه چانگبین. یک ساعت دیگه میام اونجا، و بهتره که این‌بار دیگه فرار نکنی و قایم نشی، سونگمین.

منتظر جوابی نموند، تماس رو جواب داد و با نهایت سرعت دوید.

--

پشت میز نشسته و از پنجره به بیرون خیره شده بود. اهمیتی به نگاه‌­های چانگبین نمیداد، از وقتی که وارد شده بود فقط یک جمله گفت: "گیرم انداخت."

سرانجام، در مغازه باز شد و مردی که منتظرش بود با قدم‌­های سنگین و موهای اشفته­‌ش وارد شد.

نگاهش اول روی چانگبین نشست، نه سونگمین.

-انتظار نداشتم تو هم ازم پنهون­‌کاری کنی.

قبل از اینکه چانگبین بتونه جوابی بده، مینهو صندلی روبروی سونگمین رو عقب کشید و دست به سینه نشست.

-میشنوم.

دو مرد کوچکتر نگاهی به هم انداختن.

-از اولش. چرا اون شب نیومدی سر قرار؟

-مینهو من...

-نه.

متوقف­­ش کرد. اون صدا و اون حنجره اسیب­‌دیده هر لحظه بیشتر باعث دیوونگی­‌ش میشد. به چانگبین نگاه کرد.

-مطمئنم همه‌­چیز رو میدونی، تعریف کن.

چانگبین نگاهی به سونگمین انداخت و روی صندلی‌ش جابجا شد.

-خب... همون­طور که میدونی سونگمین مدت­‌ها بود که روی اهنگ­‌های خودش کار میکرد. یکم که کارش گرفت پیشنهادات خوبی خارج از کشور دریافت کرد؛ دقیقا همون زمانی که مشغول انجام دادن کارهای افتتاحیه کتاب‌فروشی بودی و سرت حسابی شلوغ بود. اون روز میخواست باهات قرار بذاره تا درمورد مهاجرتش بهت بگه، اما طی یه اتفاق ناگهانی بلیط‌ش جلو افتاد و مجبور شد همون شب بره. حتی به من هم خبر نداد.

مرد بزرگتر تک­‌خنده تمسخرامیزی کرد و سر تکون داد.

-یک یا دو روز به رفتنش مونده بود و تازه میخواست بهم بگه، چه جالب!

-من همه­‌چیز رو اماده کرده بودم، میخواستم لحظه اخر بهت بگم تا شاید باهام بیای!

-چطور میتونستم توی اون مدت کوتاه همه­‌چیز رو ول کنم و با تو بیام؟! خودخواه عوضی.

چانگبین اهی کشید و ادامه داد.

-مدتی بعد که تونست جاگیر بشه و کارهای موبایلش رو انجام داد بهم زنگ زد و گفت سعی کرد باهات ارتباط بگیره اما نتونسته، اون عادت دردسرساز بلاک کردن شماره­‌های نااشنات نذاشت.

-اونوقت چرا بهم نگفتی؟

سونگمین خودش رو کمی جلو کشید.

-من خواستم. میدونستم با اونجو در ارتباطی.

مینهو خنده‌­ای عصبی کرد و به پشتی صندلی تکیه داد.

-واقعا یه عوضی به تمام عیاری. از کی تاحالا برگشتی؟

-بعد از اسیب دیدن گلوم...

-چانگبین.

مرد نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و سرش رو با کلافگی به طرفین تکون داد.

-سونگمین یک سال پیش دچار یه عفونت توی گلوش شد. اول یه بیماری ساده بود اما روی صداش تاثیر گذاشت، و معلوم شد که...

-یکی از تارهای صوتی­‌ش حرکت نمیکنه، میدونم بقیه‌ش رو بگو.

چانگبین سکوت کرد. مینهو هیچوقت خبرهای مربوط به سونگمین رو دنبال نمیکرد و شنیدن این براش تازگی داشت.

-طبیعتا مجبور شد حرفه‌­ش رو کنار بذاره و مدتی بعد برگشت. حدود دوماه پیش.

مینهو پوزخندی زد و سرش رو بالا گرفت.

-دوماه، اونوقت دیشب بهم گفتی که برگشته. دوماه کوفتیه که ازم پنهان­‌کاری میکنی، و دوماه کوفتیه که تعقیب میشم!

چشم‌هاش رو بست. بار سنگین واقعیت روی دوشش نه، بلکه داشت روی جمجمه و قفسه سینه­‌ش سنگینی میکرد.

-حتی شب­‌هایی که به ایستگاه میرفتم هم دنبالم میومدی، نه؟

-اولین­‌بار بعد از وقتی که برگشتم اونجا دیدمت.

-لعنت بهت.

چشم‌هاش رو باز کرد و بعد از لحظه­‌ای خیره موندن به سقف از جا بلند شد.

-برام مهم نیست که چرا دنبالم میکردی. من حالا یه زندگی جدید دارم، یه زندگی معمولی، و حاضر نیستم بخاطر کسی که سه­‌ سال بدون هیچ خبری غیبش زده بود خرابش کنم.

به سمت خروجی قدم برداشت، در رو باز کرد و به قطرات بارون خیره شد. لبخند تلخی روی لب­‌هاش نقش بست.

-جالبه، بارون همیشه طرف تورو میگیره.

--

بازهم مثل تمام شب­‌های دیگه، زمان از دستش در رفته بود. نمیدونست چند ساعت بود که روی اون نیمکت فلزی همیشگی نشسته و خیره به اسمون بود. هندزفری کهنه تو گوشش، و اهنگ لعنتی همیشگی درحال پخش شدن.

اما اون شب، همه این‌ها حال دیگه­‌ای داشتن. حالی که اون رو یاد سه ­سال پیش، دقیقا همون شبی که از هفت غروب تا پنج صبح روی اون نیمکت منتظر نشست مینداخت. همونقدر غمگین، همونقدر شکسته، و همونقدر بارونی؛ با این تفاوت که دیگه منتظر نبود.

هربار که پلک‌­هاش رو روی هم میذاشت، جمع شدن اون قطرات مزاحم توی چشم‌هاش رو حس میکرد، اما اجازه نمیداد سرازیر بشن. مینهو با خودش عهد بسته بود که دیگه هرگز برای سونگمین گریه نکنه.

هر چند دقیقه یکبار میون اهنگ صدای ویبره موبایلش هم بلند میشد. امشب زودتر به ایستگاه اومده بود و بعد از دیدارشون توی مغازه به خونه نرفت، اونجو حتما نگران بود.

-متاسفم...

شب پاییزی سردی بود و لباس مینهو هم نازک و خیس، اما حتی به اون هم اهمیت نمیداد. انگار که مغزش به کل حس نگرانی و اهمیت رو خاموش کرده و تمام فضای باقی‌­مونده رو به غم داده بود.

کمی که گذشت، احساس کرد کسی از دوردست درحال صدا کردن‌شه. سرش رو به ارومی چرخوند و زنی رو دید که هراسون به سمت ایستگاه میدوید. چتر توی دستش انگار براش سنگین بود و مچ دستش رو هر چند لحظه­ یکبار به عقب هل میداد.

اونجو با نهایت سرعت به ایستگاه رسید و چترش رو بی‌توجه کناری ول کرد.

-بیشتر از سی‌­بار باهات تماس گرفتم! چی با خودت فکر کردی که بی­‌خبر بیای اینجا؟

-از کجا پیدام کردی؟

-از چانگبین پرسیدم. بلند شو، باید بریم خونه. مگه قول نداده بودی دیگه توی بارون بیرون نیای؟!

-بشین کنارم.

زن ساکت شد. اون لحن رو میشناخت، اون نگاه هم همینطور؛ و بدتر از اون، همین چند دقیقه پیش همه‌چیز رو فهمیده بود.

بدون گفتن چیز دیگه­‌ای کنار مرد نشست. مینهو به ارومی روی شونه خودش ضربه زد و زن، سرش رو روی شونه­‌ش گذاشت.

-دوباره مثل اون موقع شدی.

مینهو سکوت کرد و نگاه خیره­‌ش رو روی اسمون بارونی نگه داشت.

-من همیشه میدونستم مینهو، درمورد نگاه­‌ها و لبخندهایی که مال من نبودن میدونستم.

سر مرد به ارومی چرخید.

-اونجو...

زن لبخند زد و ادامه داد.

-تو هیچوقت برام کم نذاشتی، تمام عشق توی وجودت رو بهم دادی، درواقع... تمام عشقی که برات مونده بود رو. اما مینهو، من شکستگی­‌های وجودت رو دیدم، تمام شب­‌هایی که با احتیاط از تخت­‌مون بلند میشدی و خونه رو ترک میکردی میدیدم، اهنگی که هیچوقت بیخیالش نمیشدی، علاقه عجیب و در عین حال غم شدیدت نسبت به رنگ آبی، همه این‌ها رو دیدم.

-متاسفم...

-نباش، تو کار اشتباهی نکردی؛ اما من هم نکردم. تو بدون خاطراتت نمیتونی زندگی کنی مینهو، و من هم...

سکوت. مینهو سر تکون داد.

-نمیتونی با مردی که بخشی از وجودش متعلق به یکی دیگه­‌ست زندگی کنی.

زن پلک‌­هاش رو روی هم گذاشت و اشک‌­هاش سرازیر شدن، اما اجازه نداد مینهو ببینه.

-درسته.

مینهو متوجه حرکت سر اونجو شد و نگاهش رو به اسمون بارونی برگردوند.

-من زندگی­‌ای که با تو تجربه کردم رو دوست داشتم، چیزی بود که همیشه ارزوش رو داشتم. اما... متاسفم.

-برگرد بهش مینهو.

چشم‌های مرد گرد شدن. اونجو ادامه داد.

-همه­‌چیز رو از چانگبین پرسیدم. اولش نمیخواست بهم بگه، اما قانع‌ش کردم این به نفع جفت‌­مونه. اون مرد... دوستت داره، تو هم دوستش داری.

-اونجو من واقعا...

-داری باعث میشی حس بدی پیدا کنم مردک عوضی!

با لحنی سرزنده اما ساختگی گفت و ضربه­‌ای به بازوی مرد زد. همیشه وقتی میخواست جو رو عوض کنه همچین کاری میکرد.

مینهو خندید؛ اون هم ساختگی بود اما کافی، حداقل برای اون شب.

--

[سه­ ماه بعد]

ماشین رو از پارکینگ بیرون اورد و به سمت مسیر همیشگی حرکت کرد. سه‌ ماه سختی رو گذروند، بازسازی خونه­­‌ش، اسباب­‌کشی و برگشتن به خونه قدیمی خودش، کارهای مغازه، و کنار اومدن با تب و لرزی که بعد از اون شب زیر بارون براش موند. تمام این سه ماه رو صرف تغییر دادن زندگی‌ش و بهتر شدن حالش کرد؛ بدون دیدن اونجو، چانگبین، و حتی سونگمین.

حالا دوباره در راه ایستگاه بود، صدای ضبط بلند، و اهنگ مورد علاقه­‌ش یعنی “blue” از دنیل کیم درحال پخش شدن.

نزدیک ایستگاه ایستاد و پیاده شد، اما اینبار ایستگاه خالی نبود. مردی با ژاکت آبی روی نیمکت نشسته بود و هندزفری‌­های کهنه­‌ای توی گوشش. احتمالا داشت به همون اهنگ گوش میداد. لبخندی زد و به سمت مرد دوید.

مرد مو قهوه­‌ای دست تکون داد و به محض رسیدنش از جا بلند شد، دست‌هاش رو دور گردن مرد بزرگتر حلقه کرد و بوسه­‌ای روی لب‌­هاش کاشت.

-خوش برگشتی، آبی من.

مینهو تک­‌خنده­‌ای کرد و تن مرد رو به خودش فشرد.

-این چند ماه گذشته... اه، دلتنگت بودم.

-نیاز نیست نگران باشی، دیگه تمومه، و من دیگه کنارتم.

"زندگی معمولی". چیزی بود که مینهو تمام عمرش برای رسیدن بهش تلاش کرد؛ و حالا در کنار کسی که سه­ سال به انتظارش نشست، بهش رسید.

Report Page