ssweet omega

ssweet omega

yuno

A few hours later:


هر دو نفس نفس میزدن و هوا رو وارد ریه هاشون میکردن

ولی با این تفاوت که هیونجین وایساده بود و رنجی کف رینگ ولو شده بود داور اومد روی رینگ و دسته هیونجینو گرفت و برنده مسابقه اعلامش کرد که جیغ و داد جمعیت بلند شد. هیونجین از روی رینگ اومد پایین و بعد از گرفتن جوایز وارد اتاقک شد تا لباساش رو عوض کنه.


البته این کارش بیشتر برای تفریح بود وگرنه که خودش پوله زیادی داشت ولی به گفته خودش شاید یه روزی هم پول بدرد خورد هم مهارتی که یاد گرفته.


جیک: واوو پسر کارت عالی بودد!


_ منو دسته کم گرفتی؟ به هرحال من دیگه باید برم کار زیاد دارم!


جیک: اوکیی بقیه کارا رو من میکنم.


_ باشه خدافظ.


جیک: بایی.


بعد از اینکه از اونجا زد بیرون سوار ماشینش شد و ماشینو روشن کرد و بعد از چند لحظه راه افتاد.

........................................................................


با تموم شدن غذاشون هرکدوم سوار ماشیناشون شدن و به سمت بزرگترین شهربازی سئول حرکت کردن...


+ واوو چه چه خوشگله!

همه نگاهی به شهربازی بزرگ که با چراغ های رنگی تزئین شده بود کردن


هان: هی بچه ها بیاین گروه بندی شیم اینجوری میتونیم هرجا که دوست داشتیم بریم گمم نمیشیم خوبه؟


هان نگاهی به دوستاش کرد و پرسید

وقتی همه موافقت کردن نوبت به این شد که همگروهی هاشون رو انتخاب کنن.


رزی: خبب من با جنی همگروه میشم.


جنی: اوکیه.


سونگمین:  منو ای ان.


یونجون:  منم با دوست پسرم.


+ حله


سونگمین:  خیلیه خب بقیه


هان: منم با لیکس


+ خب همه ساعت 9 بیاین بیرون که بریم خرید اوکی؟


همه سری تکون دادن و با یکب دیگه حرکت کردن

و  پراکنده شدن.

...

رزی:  هی هی جنیی بیا ببین اینا چه نازنن


رزی با دیدن غرفه ای که جلوش کلی قوطی های شیشه ای که با وسایل کیوت تزئیین شده بود ذوف زده رو به جنی گفت.


جنی:  اره چه کیوتنن بیا از هر کدوم دوتا بخریم.


رزی:  اوکی بیا بعدش بریم از اون پشمکا بخریم.


جنی:  باشهه

____

سونگمین و جونگین هر دو جلوی اتاق فرار ایستاده بودن چون بنظرشون تنها جایی که نظرشونو جلب کرد اتاق فرار بود.


سونگمین:  بیا بریم اتاق فرار!


جونگین:  اوکیه.


سونگمین:  بیا بریم بلیت بخریم.


بلیت ها شونو گرفتن و راه افتادن سمت ورودی.

___

از اون طرف هان فلیکس روبه رویه ترن هوایی ایستاده بودن


هان: امم اول بریم ترن سواری؟


+....  میدونم وقتی برگردیم سالم نیستیم ولی بریمم!


هان که با دیدن ذوق فلیکس پر انرژی تر شد با ذوق دستشو برد بالا و ایول بلندی گفت.


+گوشیامونو چیکار کنیم؟ و کیفمو؟


از اونجایی که فقط خودشون بودن و به کسی اعتماد نداشتن کلافه نگاهی به همدیگه کردن.


هان: عم نمیدونم... نگهشون دار..


+ وای اگه بیوفته نابود میشم خبب!


همون لحظه فلیکس یادش اومد که امروز صبح مینهو هیونگش بهش گفته بود که اینورا کار داره

پس با ذوق رو به هان لب زد.


+ وایسا هیونگ امروز همین دورو برا کار داشت زنگ میزنم بیاد اینجا وسایلا رو میدیم بهش!


و اینجا هان با خودش فکر کرد که مینهو واقعا برادره خوبیه چون اگه یکی اینکارو با خودش میکرد صدرصد فوش کشش میکرد..


هان: چه...  برادره.. خوبی..


چند دقیقه بعد از زدن مخ مینهو به دست فلیکس با استفاده از هان *


+ افرین برادر خوبم بیا حواست بهشون باشه!


برگشت سمت جیسونگ و صدا زد:


+ هانی بیا بریم


هان که هنوز توی شوک بود که چطور واقعا مینهو قبول کرده و اومده پیششون!


هان: آااا...باشه...

___

یونجون و سوبین چند لحظه‌ای اطرافشون رو برانداز کردن، بعد از چند ثانیه یونجون نگاهش رو سمت سوبین چرخوند و پرسید:


یونجون: خب ما چیکار کنیم؟


سوبین: نمی‌دونم تو بگو


یونجون یه لحظه فکر کرد بعد یهو چشماش برق زد:


یونجون: بریم ماشین برقی؟


سوبین با تعجب نگاهش کرد:


سوبین: واقعاً؟ بین این همه وسیله‌ی خفن ماشین برقی؟


یونجون خندید و بازوشو گرفت:


یونجون: آره! می‌خوام بزنمت له کنم ببینم جیغ می‌زنی یا نه!


سوبین که بنظرش لوس بازی بود  ولی همراهش راه افتاد چند دقیقه بعد وسط زمین ماشین‌برقی بودن و یونجون با خنده دیوونه‌وارش دنبال سوبین می‌کرد.


یونجون: وایسا ببینم کجا میری ترسو!


سوبین که سعی می‌کرد فرار کنه یهو چرخید و محکم کوبید به ماشین یونجون. یونجون یه لحظه شوکه شد و بعد زد زیر خنده.


یونجون: باشه باشه تو بردی!


سوبین مغرورانه فرمونو چرخوند و گفت:


سوبین: همیشه همینطوره عزیزم.


یونجون با شیطنت گفت:


یونجون: ببین آخر شب رو تختم میتونی همینطوری باشی یا نه؟


سوبین: هویییی ادم باششش!


و طولی نکشید که صدای خنده‌ی هردوشون بلند شد.


____


بعد از کلی بازی و خوشگذرونی که کرده بودن، بالاخره وقتش شده بود که برگردن. البته مینهو هم توی این مدت بهشون اضافه شده بود و حالا همه سرِ ساعت دور ماشین‌ها جمع شده بودن تا راه بیفتن.


مینهو با دیدن یونجون و دوست پسرش با تعجب لب زد:


مینهو: او یونجون؟ اینجا چیکار میکنی؟


یونجون نگاهی به مینهو کرد.


یونجون:  اتفاقی دیدمشون و....  کل داستان رو تعریف کرد *


همون لحظه رزی کشی به بدنش داد و با لحن نیمه خسته ای گفت:


رزی:  وای خیلی خوش گذشتت!


همه بدون حرف اضافه‌ای تأیید کردن.


مینهو:  خب من دیگه میرم بچه ها!


+ هیونگ وایسا میخوایم بریم خرید نمیای؟


مینهو: نه دیگه میرم کار دارم.


همون لحظه هان زیرلب گفت:


هان: خب کارو بعدا هم میشه انجام داد..


مینهو که حرف هان رو شنیده بود، برگشت سمتش و جواب داد:


مینهو: تو میخوای بیام؟


فلیکس نگاهی بهشون کرد و وقتی از رایحه هان فهمید معذبه سعی کرد یه جوری جمعش کنه.


+ معلومه خب همه میخوایم تو بیای!


مینهو: هوم خیلیه خب میام..


که همون لحظه سوبین یه چیزی توی گوش یونجون گفت:


سوبین:  اینا رو شیپ میکنم خیلی بهم میان!


جونگین:  منم شیپ میکنم!


سوبین:  یا مسیح تو از کجا پیدات شد؟


جونگین: پشت سرت بودم..


سوبین: اها..


جنی: خب پس بزن بریم!


و همه سوار ماشینا شدن و حرکت کردن به سمت پاساژ...


( عکس شهر بازی و بقیه جاها و لباسا و...  رو تو چنل میزارم)


+ خب مثله همیشه همه که خریداشون رو کردن میاین تو اون رستورانه که یه چیزی بخوریم


همه در جواب حرفش سر تکون دادن.


+ خب بریمم


هان: فلیکس بیا بریم تو اون لباس فروشی


+ بریم


و همه دوباره به دو گروه تقسیم شدن البته بجز فلیکس که مینهو هم باهاشون بود......

.

.

.

  بعد چند ساعت همه خریداشون رو کردن و بعضیا هنوز داشتن میگشتن ولی اولین گروه سونگمین و ای ان بودن که اومدن توی رستوران و کم کم بقیه هم بهشون پیوستن.


سونگمین:  دلم برای مینهو هیونگ میسوزه


ای ان سرشو چرخوند تا مینهو هیونگ رو ببینه و وقتی دیدش زد زیره خنده...  مینهو اصلا معلوم نبود!  و همه اینا رو مدیونه فلیکس و هان بود البته خریدای برادر کوچولوش بیشتر بود تا هان ولی با این حال اون دو نفرم دستاشون پر بود


جونگین: احساس میکنم پاساژو جارو کردین!


هان: احساس نکن مطمئن باش


رزی:  بعد بگین ما بیشتر خرید میکنیم!


جنی:  حق گفتی.


+ عجیبه چجوری فقط چند تا چیز خریدین؟


رزی: ما فقط لباسو کفشو... امشبو خریدیم!


+ اها..


سونگمین:  خیلیه خب بیاین سفارش بدیم دیگه مردم از گشنگی!


ای ان:  اره اره ..

.

.

.

بعد از خوردن غذاشون قرار شد همه ی غذا ها رو یه نفر حساب کنه و کسی که داوطلب شد مینهو بود..... قرار شد برن دریا و بعد از دریا برن خونه که برای امشب اماده شن.

و مینهو هم قبول کرده بود البته با التماس های فراوون داداش کوچولوش!


******



Report Page