آرکیلینچ؛ روایتِ تثلیث، بداعت و پایاییِ بی‌بدیلِ «فضا، شهر و معماری» در سینمای دیوید ‌لینچ

آرکیلینچ؛ روایتِ تثلیث، بداعت و پایاییِ بی‌بدیلِ «فضا، شهر و معماری» در سینمای دیوید ‌لینچ

شایسته ساسانی مقدم| کارشناس ارشد معماری، دانشگاه علم و فرهنگ

در مقامِ تشبیه، تجربه‌ی بدیعِ‌ مواجهه با «سینمای‌لینچ» را می‌توان با غرابتِ فاحشِ مکث و گذاری مشوَش از دلِ هزارتویی رازآلود و یا چالشِ رمزگشایی از نوعی مُعمای ‌نامانوس، پادروایی و فراواقع‌گرایانه با توسل به فنِ ‌نشانه‌شناسی و مجموعه‌ای از محسوسات، نمادها و جزئیات فضایی و معمارانه قیاس‌ نمود.

از ولع نوجوانانه‌ی کشفِ جهانی مجهول و مستتر در دلِ چند خیابانِ حوالی خانه‌ی پدری، تا تحققِ رویای گا‌م‌نهادن در دلِ عوالمی شگرف و مرموز که جز به مدد خلق نسخه‌ای سینمایی میسر نخواهد بود، نام و کارنامه‌ی هُنری «دیوید لینچ» بیش از هرچیز تداعی‌گرِ مضامینی همچون «خشم، خیال، وَهم و وحشت» است؛ دیوید لینچِ فقید، فیلمساز پرآوازه‌ای که به‌سبب رویکردِ نوگرا و جریان‌سازِ خود و نیز تلفیق مضامین و مصادیق «سوررئالیسم و نوآر» در روند داستان‌سرایی و خلقِ مجموعه‌ای از آثار جذاب سینمایی شهرت یافته و فیلم‌های نمادین او، مانند «مخمل آبی»، «جاده مالهالند»، «بزرگراه گمشده»، «امپراطوریِ درون»، «کله‌ پاک‌کن» و مجموعه‌ی تلویزیونیِ «توئین پیکس»، میراثی ماندگار در تاریخ سینمای مدرن و پست‌مدرن به شمار می‌روند. از دیگر آثار سینمایی او می‌توان به «مرد فیل‌نما»، «داستان اِسترِیت»، مجموعه‌ی تلویزیونی«اتاق هتل»، نمایش موزیکال «سمفونی صنعتی شماره ۱: رویایی برای قلب‌های شکسته»، فیلم کوتاه «گاوچران و مرد فرانسوی» و «خرگوش‌ها» اشاره کرد.

در خلال متن حاضر و در قالب دو بخشِ «آرتیلینچ و آرکیلینچ» پس از واکاوی سینمای دیوید لینچ از منظر معیارهای هنری، فنی و زیبایی شناختی، به مرور و تحلیل اجمالیِ وجوهِ مهرازگونه و مختصات فضایی و شهری درآثار شاخصِ سینمایی او و نیز معرفی سه طرح معمارانه‌ی «خانه‌ی لینچ(در لس‌آنجلس)، کلاب سایلنسیو(درپاریس) و اتاق فکر(فضایی اختصاصی در نمایشگاه مبلمان میلان۲۰۲۴)» پرداخته شده است.


صحنه‌‌هایی از فیلم کله‌پاک‌کن

آرتیلینچ

اقامت چند‌ساله‌ی لینچ در حومه‌ی شهر فیلادلفیا و مواجهه‌ی روزمره او با نامکان‌ها، مناظرِ دل‌زده و جنونِ موحش این شهر صنعتی در دوران جوانی، اثری مانا و محو‌ ناشدنی بر نگرش و حساسیت‌های هنری او داشت. ورود موفق دیوید لینچ به هالیوود و درخشش وی در نخستین همکاری رسمی خود با عوامل و تهیه‌کنندگان صنعت فیلمسازی امریکا به واسطه‌ی فیلم«مرد فیل نما» ( اقتباسی سینمایی از دوکتاب «مرد فیل‌نما و دیگر خاطرات» نوشته فردریک تریوس و «مرد فیل‌نما مطالعه‌ای درباره مقام انسان» نوشته اشلی مونتاگو) که نامزدی در هشت بخش از مراسم جوایز اسکار سال۱۹۸۰را برای او به ارمغان آورد، نام و جایگاهِ لینچ جوان را در میان کارگردانان موفق و خوش‌آتیه‌ی هالیوود تثبیت نمود؛ اما در نهایت، نبوغ، مهارت و جسارت کم‌نظیر لینچ او را نیز همچون هیچکاک به جداییِ تدریجی از بدنه‌ی تجاری و عامه‌پسندِ سینمای هالیوود واداشت.

صحنه‌هایی از فیلم مرد فیل‌نما

گرچه نخستین تجربه‌ی رسمی لینچ در عرصه‌ی سینما (با ساخت فیلم کوتاهِ شش آدمک بیمار می‌شوند[۶بار]) ارمغانی از دورانِ تحصیل او در رشته‌ی نقاشی دانشکده هنر فیلادلفیا بود، اما بروز و بلوغ قرایح معمارانه‌ی وی در پی علاقه‌مندی به آثار معمارانی نوگرا نظیر فرانک گری و لودویگ میس ‌ون ‌در‌ روهه، بیش از هرچیز مرهونِ حضور او در آکادمی هنرهای زیبای پنسیلوانیاست. فارغ از مهارت بسزای لینچ در فیلم‌سازی، فراستِ بارز و تجارب پراکنده‌ی وی در سایر ساحات و عرصه‌های هنری (نقاشی، عکاسی، مجسمه‌سازی، طراحیِ معماری و مبلمان، تنظیم موسیقی، نویسندگی، ترانه‌سرایی، طراحی انیمیشن و جلوه‌های ویژه صوتی و بصری، بازیگری، تهیه کنندگی، ساخت تبلیغات تجاری، مستندسازی، فیلمبرداری و تدوین) به نحوی محسوس بر تعمیق و تثبیتِ ذائقه، بینش و سیاق بیانِ هنری او اثرگذار بوده‌است؛ ازین منظر آثار سینمایی و معمارانه‌ی لینچ به مثابه آینه‌ا‌ی تمام‌نما از شیفتگی و کشش عمیق وی نسبت به اِمتزاج و قرابتِ مستدام میان امر پیش‌پا افتاده و خارق‌العاده، تقارن زیبایی و زوال، تقابل واقعیت و خیال، سکون و تلاطم و نیز کنکاشی بدیع در بطنِ گستره‌ی بی‌مرز و غامضِ حیات و روان انسان‌اند. علاوه بر وجوهِ تشابهِ مشهود میان سبک باروک و کارنامه هنری دیوید لینچ از حیثِ «منطق و الگوی تبیین هنری، استخلاص، اغراق بصری، تنوع و تلفیق نامحدودِ اَشکال و احجام و نیز تمرکز بر جزئیات گوناگون در روند ایده‌پردازی، طراحی، فضاسازی و اجرا» بسیاری از صاحب‌نظران شاکله‌ی بینش سینمایی و معمارانه‌ی لینچ را محصول مواجهه‌ی وی با سبک‌های نوین نقاشی و معماری و مبانی ساختارشکنانه‌ای می‌دانند که در صدد حذف مرزبندی‌ها و کهن‌الگوهای مبتنی بر انفکاک و افتراق حوزه‌های گوناگون هنری‌اند؛ از سوی دیگر، اغلب فیلم‌های لینچ مبتنی بر اصلِ «تفسیر» اَند که از اصولِ بنیادین هنرهای تجسمی (بالاخص نقاشی) به شمار می‌رود؛ به عنوان مثال فیلم «کله پاک کن» در قالب روایت سیال و نمادین یک نقاشی متحرک مشتمل بر نوعی تکثر معنایی و محتوایی با محوریت بحران‌های عدیده‌ی عینی و انتزاعی در فیلادلفیای آن روزگار و جو بیمارگونه حاکم بر آن است.
به زعم بسیاری از نَقادین و صاحب‌نظران سینمایی، لینچ خالق آثار هنری عمیق و تفکربرانگیزی از طریق پیوند مضامین مدرنیستی و پست‌مدرنیستی بوده و از بانیان اصلیِ تکامل و بالندگی سینمای مدرن و ارتقای مبانی و معیارهای فنی-نظری آن است. در واقع، میان آثار لینچ و چشم‌انداز کنونی و آتی سینمای مدرن جهان، اختلاط و اتصالی بارز و اغماض ناپذیر وجود دارد؛ سلایق زیبایی شناسانه‌ی دیوید لینچ، همچنین تاثیری عمیق و ماندگار در صنعت فیلم و معماری بر جای گذاشته و تبحر خاص و رویکرد نامتعارف او در طراحی صحنه و تلفیق عناصر معمارانه و سینمایی در راستای به چالش کشیدن حدود و هنجارهای داستان‌گویی سنتی، الهام‌بخشِ برخی فیلمسازان مطرحِ معاصر مانند «دارن آرونوفسکی، نیکلاس ویندینگ رفن، دنیس ویلنوو، لارس فون‌تریه و...» بوده است. به تعبیری، حساسیت‌های سوررئالیستی و ساختارهای روایی پیچیده‌ی لینچ بر نگرش و سیاق حرفه‌ایِ طیف وسیعی از فیلم‌سازان، تاثیر‌گذار بوده و ازین‌رو بررسی ارتباط میان سبک کارگردانی لینچ و اصول و مناسبات حاکم بر سینمای مدرن و پسامدرنِ امروز، ضروری است.

یکی از مهم‌ترین وجوه مشترک میان سینمای لینچ و مکاتب فیلم‌سازی مدرن و پسامدرن، غنای کم‌نظیر نمادهای بصری و تمرکز بر نمایش قابهایی وهم‌آمیز و رویاگونه است. بهره‌گیری از نوعی طنز تاریک یا بیانِ هجو‌آمیز و نامتعارف نیز، حلقه‌ی دیگری‌است که سینمای لینچ را به مکتب فیلم‌سازی مدرن پیوند می‌دهد؛ حتی خود لینچ هم، زمانی ضمن اذعان به این نکته، هنر خود را در قالب نوعی «کمدی خشونت آمیز» توصیف کرده‌بود. وی عناصرِ کمدی سیاه را به‌گونه‌ای در اغلب فیلم‌های خود و در خلال موقعیت‌های بحرانی تراژیک یا وحشتناک گنجانده است که تا حدودی از سطح تنش و خشونت غالب بر فضای کلی فیلم کاسته و آن را تعدیل ‌نماید ؛ تکنیکی که همچنان توسط شماری از فیلمسازان معاصر از جمله کوئنتین تارانتینو، روی اندرسون و لارس فون تریه نیز به کار گرفته‌ می‌شود.

مدرنیسم گرایشی محبوب در میان هنرمندان عصر حاضر و مبتنی‌بر ایده‌ی بازی با سه مولفه‌ی «زمان،حرکت و انتزاع» است که غالبِ مفاهیم و مظاهرِ سوررئال را در بر گرفته و سرحداتِ میان رویا و واقعیت را محو می‌سازد. تداولِ جریان سوررئالیستی در حوزه‌ی ادبیات و سینمای جهان اما، از تبعات ظهور و تداوم جنبش پست‌مدرن است. به طور کلی، پست‌مدرنیسم در قالب سبکی بصری و محتوایی معرفی ‌می‌شود که از جمله خصایص و قواعد اساسیِ آن فروپاشی روایت‌های کلان و سلبی و نیز گسستن روابط و فواصل مرسوم (کلاسیک) میان مولف و مخاطب است. جریان فرهنگی-هنریِ پست‌مدرن اغلب، مقولات و مضامین پیچیده‌ای نظیر هویت، ماهیت غیرخطی زمان و تجارب مُلون و متناقضِ انسانی را دستمایه‌ی خلق آثار خود قرار داده و طیف گسترده‌ای از وجوه و انگاره‌های ایهامی، تمثیلی، تخیلی، کنایی و فراطبیعی را به منظور القای حس تعلیق و سردرگمی در مخاطب به‌کارمی‌گیرد؛ موجی هنری-سینمایی که علاوه‌ بر لینچ، از سوی برخی دیگر از کارگردانان نامیِ اروپایی و امریکایی نظیر «تیم برتون، دیوید کرانِنبرگ و پیتر گرین‌اِوِی» نیز دنبال شده‌است.

دیوید لینچ در اغلب آثار سینمایی خود از مبانی و مظاهرِ هر دو رویکرد «مدرنیسم و پست مدرنیسم» به نحوی تلفیقی و توامان در راستای خلق ‌پی‌رنگ و ساختارِ روایی فیلمنامه بهره‌ برده‌است؛ به عنوان مثال در فیلم جاده‌ی مالهالند، جزئیات و توالی صحنه‌ها از منظر گیراییِ روایی و کم و کیفِ شخصیت‌پردازی واجدِ ماهیتی مدرنیستی‌اَند که عمدتا از طریق پَرِش‌های فضایی-زمانی یا فلاش‌بَک‌ها و به تبع آن کشف حقایق و ظهور تدریجی هویت شخصیت‌ها در قالب طرحواره‌ی کلی داستان تحقق یافته است.

لینچ همچنین با بهره‌گیری از عناصر و تصاویر سوررئال و نیز تمرکز بر خلق سکانس‌هایی وهم‌آلود و خیال‌انگیز، رنگ و جَلایی پست‌مدرنیستی به آثار سینمایی خود افزوده‌است. نکته‌ای که به تعبیری امضای اختصاصی وی تلقی می‌شود؛ به عنوان مثال اختلاطِ سیال و مستمر وقایع، محسوسات و تخیلاتی عمدتا متناقض در بستر مجموعه‌ای از موقعیت‌های فضایی-زمانی نامتعین که به ویژه در خلال سکانس‌هایی متناوب با محوریت تجارب وهم‌گونه و کابوس‌وارِ قهرمان داستان در ۳ فیلمِ «جاده مالهالند، امپراطوری درون و بزرگراه گمشده» مشهود است.

صحنه‌هایی از فیلم امپراتوری درون

 در آثار لینچ تمامی عوامل و جزئیات فیلم شامل سبک فیلمبرداری، طراحی صحنه، موسیقی و...در خدمت خلق اثری فراواقع‌گرایانه با بُن‌مایه‌ی «وحشت، خشونت، وهم و جنون‌اند. به نحوی که گویی هر سکانس از فیلم‌های او قائم به ذات بوده و به همین دلیل ماهیت کلی هر اثر همچون کُلاژی عینی-انتزاعی، مَلغمه‌ای مشوش و معمایی گیج‌کننده‌‌ است که مخاطب را با چالش مداوم شناساییِ مرز کمرنگ و بعضا نامرئی میان وهم و واقعیت مواجه می‌سازد. سینمای لینچ حائز الگوی رواییِ منحصر به فردیست که (به استثنای سه فیلم اقتباسیِ «تلماسه، مرد فیلم نما و داستان استریت») از قواعد و کلیشه‌های روایی مرسوم (سنتی) تبعیت نکرده و به عبارتی، تنها وجه تشابه و تطابقش با سبک روایی کلاسیک تقابل خیر و شر است. این تکیه و تاکید بر الگوی داستان‌سرایی غیرخطی و سیال در اغلب فیلم‌های لینچ، ضمن ایجاد حس تشویش و تردید در مخاطب، او را به چینِش و خوانِش دوباره و چندباره‌ی عناصر بصری و داستانی همچون قطعاتِ پازلی پیچیده و هزار‌پاره وامی‌دارد.

فیلم‌نامه «مخمل آبی» مشتمل‌بر طیفی از خرده‌روایاتِ نامضبوط، شخصیت‌ها و اوهامی مغشوش و متضاد و نمونه‌ای شاخص از اختلاطِ جذاب و هوشمندانه‌ی مضامین مدرنیسم و پست‌مدرنیسم در کارنامه سینمایی لینچ است. در این فیلم، شخصیت اصلی داستان(جفری) مسیر اکتشاف‌گونه و مبهمی را پی‌ می‌گیرد که در نهایت او را به ورطه‌ی تاریک و مخوفِ دنیایی مکتوم می‌کشاند. در مخمل آبی نیز لینچ از نمادهایی خاص به منظور تشدید ابهام و حس تعلیق در مخاطب بهره‌ برده‌است (به عنوان مثال، حضور گاه و بی‌گاهِ کوتوله‌ای آوازخوان که به نحوی استعاری نمایانگر تداوم بیم و شر در سراسر روند داستان است). بهره‌گیریِ استعاری از رنگ آبی (عمدتا در قالب نورپردازی) به عنوان نمادی از امیال و نیروهای اهریمنی در دو فیلم مخمل آبی و جاده مالهالند و یا طراحیِ اتاقی قرمز رنگ در سریال تویین پیکس با هدف بازنماییِ چالش‌ها و بحران‌های درونیِ شخصیت‌ها و برانگیختن حس تشویش، تشکیک، وهم و وحشتی فراواقع‌گرایانه در مخاطب، نمونه‌هایی دیگر از کاربرد تکنیک جابجایی اشیا، نقوش و جزئیات بصری در خلال سکانس‌های گوناگون توسط دیوید لینچ ‌اَند. مهارت و خلاقیت منحصر به فرد لینچ در خلق فضاهای سه بعدی نیز عمدتا ناظر بر نیل به دو هدف بنیادین است:تحقق ایده‌های سوررئالیستی و پر تعلیق او و رویای جان‌بخشی به آثار هنرمندانی نظیر فرانسیس بیکن و ...در قالب نوعی بازنمایی سینمایی.

صحنه‌هایی از فیلم مخمل آبی

سینمای لینچ مملو از موجوداتی هایل و عجیبْ مُلبس به نقاب‌ها، پوستین‌ها، سردیس‌ها و شمایل حیوانات، مختصات زمانی-مکانی نامانوس و رعب‌انگیز و تناوبی ملتهب و ‌آشفته از تقابل سیاهی و نوراَند که تشویش فضایی و بصری فیلم را تشدید می‌نماید. در پایان اغلب فیلم‌ها اما نوری سفید‌ رنگ، گویی مُنادیِ گذار از تلاطم‌ است و نویدبخش آرامش؛ آثار او همچنین به مثابه کَلافی درهم‌تنیده و دعوتی انقضاناپذیرند که ضمن بازنمایی نوعی قلمرو معنویِ مرموز و ثانویه، از طریق خلق تصاویر و فضاهایی خیال‌انگیز و فراواقع‌گرایانه، به‌نحوی مخاطبان را به اِعمال نوعی کشف‌و‌شهود یا استنتاج و تفسیری واکاوانه پیرامون خود، ناخودآگاهِ خود و سایر مفاهیم و وجوه اخلاقی و انسانی مستتر در دل فیلمنامه فرامی‌خوانند.

از دیگر خصایص بنیادین فیلم‌سازی لینچ، میل و کنکاش وافر او نسبت ‌به انحلال جسورانه‌ی ساختارهای روایی و زیبایی‌شناسانه‌ی مرسوم و نیز القای نوعی نفی و تشکیکِ روشنگرایانه، آسیب‌شناسانه و چالش‌برانگیز در مواجهه با الگوهای متداولِ ارزشی-اخلاقی و رویکردهای جزمی و سنتی است. به‌بیان‌دیگر،لینچ از طریق سبک مولف و ساختارشکنانه‌ی خود، درصدد واکاوی صریح و بازنمایی ‌بی‌پرده‌ی مضامینی استعلایی، قابهایی پر‌تعلیق و جلوه‌هایی هرچند نامتعارف، رازآلود، وهم‌انگیز و رعب‌آور از حقایق، مضامین و بحران‌های عمیق و متکثرِ پنهان در پسِ قاب‌های تحریف شده و فریبنده‌ی جریان غالب رسانه‌ای است.

از منظر اصول کادربندی و الگوی تصویر‌برداری که به نوعی ابزار ثبت فضای سینمایی و نیز عدیلِ مفاهیمی نظیر «تجسم سه‌بعديِ فضایی-کالبدی، پرسپکتیو، انواع زوایا و کانون‌های دید نقطه‌ای و محوری (ثابت و متحرک) در معماری» به‌شمار می‌روند، فیلم‌برداری آثار لینچ به‌وضوح نمایانگر تداوم بینشِ هنری و سیاق سینماییِ منحصر‌به‌فرد اوست.

قاب‌های سینمایی لینچ اغلب حائز نوعی تاکید بصریِ افقی و کشیدگیِ عرضی بوده و در قالب صفحه‌نمایشی «عریض و آنامورفیک» ثبت شده‌اند. این نسبت، همراه با لنزهای زاویه باز و نماهایی وسیع، تصویرگرِ قاب‌های پُر جزيیات و پیچیده‌ایست که بر کیفیتِ فضایی حاکم بر صحنه و روابط میان شخصیت‌ها تأکید دارند. لینچ همچنین در نماهای حرکت به عقبِ خود، عمدتا نوعی شاتِ‌ تعقیب‌کننده و «الگوی اشباع بصریِ صفحه نمایش» را به کار گرفته‌است که این شیوه را می‌توان نسخه‌ای معکوس از شاتِ ردیاب و تعقیب‌کننده‌ی ابداعی توسطِ «استنلی کوبریک» تلقی‌ نمود؛ در این روش، دوربین به جای دنبال کردن شخصیتِ پیش‌رو از پشتِ سر، پیشاپیش او حرکت کرده و متمرکز بر مسیر و قابِ پشت سرِ اوست؛ بنابراین بیننده عملا قادر به تشخیص مسیرِ پیشِ‌رو و مقصد شخصیت مورد‌نظر نخواهد بود. برداشت حاصل از تماشای چنین نمایی، فارغ از این نقطه‌نظرِ کوبریک مبنی بر پاک کردن فضای پشت سر که اذعان دارد: «من از فضایی که در حال گذار از آنم بهره گرفته و فضای ماقبلِ حضورِ خود را به کلی محو می‌کنم»، این است که گویی شخصیتِ مورد نظر از دید تماشاگر، محوِ افق یا جذبِ فضایی می‌شود که به سمت آن پیش می‌رود.

صحنه‌ای در فیلم «بزرگراه گمشده» نمونه‌ای از این تناسبات کادربندی است: مواجهه‌ی دوباره‌ی رِنه با نوار ویدیوییِ دیگری در آستانه خانه؛ این صحنه، شاتی ثابت و طولانی از اتاق نشیمنِ مدیسون است. در بخش فوقانیِ مرکزِ قاب، کنار درِ آشپزخانه، میز کوچکی با یک لامپ روشن وجود دارد که رنه پیش از رفتن به آشپزخانه، پاکت و نوار را روی آن می‌گذارد، سپس فِرِد در گوشه‌ی سمت راست(پایین کادر) ظاهر شده و حین گپ زدن با رنه در مورد سگ همسایه، مسیرِ او به نحوی اجتناب ناپذیر به سمت میز کوچک مذکور منحرف می‌شود و پس از یافتنِ نوار، به سمت چپِ قاب رفته تا آن را در دستگاهِ پخش ویدیو قرار دهد و بلافاصله به سمت راست قاب حرکت می‌کند تا روی کاناپه بنشیند، جایی که رنه نیز در نهایت برای تماشای نوار به او ملحق می شود؛ فِرِد در این صحنه سراسرِ فضا و قابِ سینماییِ لینچ را در قالبِ سِیری چَرخشی از آنِ خود می‌سازد: از پایینِ قاب به سمت بالا، به طرف چپ و سپس به طرف راست؛ از سوی دیگر این ترکیب‌بندیِ بصریِ خاص ضمن تاکید بر تبعات و حوادثی که پس از دریافت نوارها رخ می‌دهند، نمایانگر تنش درونی و بحران‌های گوناگونی ‌است که فرِد در روند مواجهه با موقعیت‌های بغرنج و متشنجِ آتی تجربه خواهد کرد.

صحنه‌هایی از فیلم بزرگراه گم‌شده

حس عمق در صحنه‌های سینماییِ لینچ اغلب محصولِ حرکت شخصیت‌هایی از پشتِ قاب موردنظر به سمت دوربین و سپس خروج از فضای پیرامونیِ قاب و صفحه نمایش ‌است؛ به نحوی که گویی دوربین در انتظار می‌ماند تا شخصیتِ موردنظر به آرامی یا شتابان (مانند بسیاری از صحنه‌های تعقیب و گریز) نزدیک شده و در نهایت از فضای اطرافِ دوربین خارج شود؛ بدین‌ترتیب فضایی که از آن عبور می‌شود، ضمن تاکید بر حس انتظار، به وضوح در معرضِ دید تماشاگر قرار می‌گیرد. نمونه‌ای ازین شیوه‌ی القای حسِ عمق، سکانسی از فیلم «کله‌ پاک‌کن» است، صحنه‌ای که پس از شنیدن صدای در، هِنری در آپارتمان خود را به روی تاریکی باز کرده و به آرامی از آن بیرون می‌آید و در نهایت با چهره‌ی زن همسایه مواجه می‌شود (نمایی استعاری از آرامش و ابدیتی غریب)؛ و یا سکانسی نسبتا مشابه در فیلم «مخمل‌ آبی» و اولین صحنه‌ی حضورِ سندی ویلیامز--معشوقه‌ی جِفری (و نماد کهن‌الگوی معشوقه‌ی معصوم)- که طی آن ابتدا دوربین بخشی از فضای تاریکی که صدای او از آنجا به گوش می‌رسد را قاب کرده و سپس سَندی در مقابل چشم مخاطب ظاهر می‌شود.

این شیوه‌ی نمایشِ شخصیت‌ها در برابر دوربین، همچنین نمایانگر برخی خصایص بارزِ قهرمانان سینمای لینچ نیز هست؛ شخصیت‌هایی که به زعم برخی تحلیل‌گران سینمایی نظیر «مارتا نوچیمسون»، بر خلاف تعریف و تصویر رایج از «قهرمان» در سینمای هالیوود، به‌عنوان شخصیتی که با توسل به نیرویی ماوراءالطبیعیه، منطقِ سلطه و یا شیوه‌هایی عمدتا قهری و خشونت‌آمیز کنترلِ امور را در دست می‌گیرد-، از نظر لینچ اما، قهرمان داستان عمدتا شخصیتی است که علاوه بر قابلیتِ دریافت و ادراک مفهوم پوچی، مایل و قادر به پذیرش ماهیت حقیقی زندگی (و جریان) نیز هست.

همانند قهرمانان سینمای لینچ، دوربین او نیز سلطه‌جو یا در پی تسخیر جهان نیست، بلکه بالعکس، گویی درصدد نوعی مکاشفه یا خودشناسی به مدد حضور و عاملیت در جهان پیرامون است. لینچ همچنین در روند ثبت و ضبطِ قابهای سینماییِ خود به کَرات از انواع دیگر حرکات دوربین مانند «ردیابیِ رو به جلو، شات‌های متحرک در محور عمودی یا نماهای هوایی» استفاده می‌کند، که اغلب نمایانگر حضور عاملی مرموزند.

نماهای هوایی در سینمای لینچ معمولاً به عنوان نماهای ثابت با هدف ترسیم صحنه یا صحنه‌هایی از آینده و یا القای حس حضوری نامحسوس و بالقوه با ماهیتی مرموز و فوق طبیعی به‌کار می‌روند. در فیلم «جاده مالهالند» این قابهای هوایی در فواصل و مقاطع زمانی منظمی بر فراز شهر لس‌آنجلس شکل گرفته، به آرامی در راستای خط افق حرکت نموده و یا در موقعیتی پایین‌تر از آسمان‌خراش‌های شهر، ناظر بر خیابان‌های مجاورند. نماهای هوایی در فیلم «داستان اِسترِیت» اغلب به واسطه‌ی تلفیق با موسیقی متنِ سرخوشانه‌ی «آنجلو بادالامنتی» به نحو محسوسی مختصاتِ فضایی-روایی فیلم را تلطیف می‌نماید؛ حال‌آن‌که تدوین و همزمانیِ این نماها در فیلم «جاده مالهالند» با صدای خفیفی مشابه پرواز یک پهپاد، القاگر نوعی حس تجسس و تهدیدِ تحمیلی بر سراسر شهر است.

از مهمترین خصوصیات سبک فیلمسازی لینچ که به تشدید حس تعلیق و التهاب در مخاطب می‌انجامد، بهره‌گیری از قاب‌ها و زوایای چندگانه و نامتعارفِ دوربین توام با تأکید بر مجموعه‌ای از پرسپکتیوهای گوناگون است؛ به عنوان مثال، القا و انتقالِ مداوم حس تهدید و حضور نیروهایی مخوف و مبهم، که از عناصر ثابت فیلم «جاده مالهالند» به شمار می‌رود، عموماً از طریق حرکات دوربین صورت‌می‌گیرد. مانند صحنه ورود بتی و ریتا به کلابِ سایلنسیو با حرکتِ شات تعقیب کننده‌ای از سمت خیابان به سوی در ورودیِ کلاب؛ که به آرامی و از نزدیکی سطح زمین آغاز شده، به تدریج اوج و شتاب گرفته و در نهایت از درِ کلاب عبور کرده و به فضای داخلی آن نفوذ می‌نماید .

این حس تهدید نافذ و مستدام در فیلم «بزرگراه گمشده» نیز به ویژه در نماهایی از نوارهای ویدئویی یافت‌شده توسط مدیسون در آستانه خانه‌اش مشهود است؛ پس از پیدا شدنِ هر نوار، دوربین به محوطه و نمای ورودی ویلا نزدیک‌ شده و صحنه‌ی نمایشِ آخرین نوار ویدیویی نیز متشکل از یک شات تعقیب‌کننده و مرموز است که از فراز فضای داخلیِ خانه به سمت اتاق خواب حرکت کرده و راز قتل مدیسون توسط همسرش فِرِد را برملا می‌سازد.

در صحنه‌ای دیگر از فیلم «جاده مالهالند» این تجسسِ سیالِ بصری به شیوه‌ای تشویش‌آمیز به‌کار گرفته می‌شود: زمانی که بتی از طریق تماسی تلفنی با عمه‌اش درمی‌یابد که ریتا در واقع فردی بیگانه است. هنگامی که او در حال مکالمه‌ی تلفنی ‌است، دوربین ضمن گذار از فضای داخلیِ خانه، به اتاقی می‌رود که در آن ریتا از خواب برمی‌خیزد، اندکی بعد بتی نیز برای مجادله با ریتا وارد همان اتاق می‌شود؛ در این سکانس، حرکت لرزان و مشوشِ دوربین از زاویه‌ی‌دیدِ فردی بیگانه تعقیب می‌شود که از ساکنان خانه نیست.

صحنه‌هایی از فیلم جاده مالهالند

سینمای دیوید لینچ تقریبا هرگز زاویه دیدی متقن یا موقعیتی سهل و سلیس به منظور ادراک موقعیت‌ها و تحلیل مُتقنِ وقایع و قواعد حاکم بر داستان از سوی مخاطبین ارائه نکرده‌است؛ حتی کادرها و قابهای ثابت فیلم‌های لینچ نیز اغلب حامل نوعی حس نفوذ یا حضوری نامانوس و نامحسوس بوده و متمرکز بر تعدد و تلاقیِ فعل و انفعالات روایی و نیز پیچیدگیِ روابط میان شخصیت‌هاست. موسیقی متن و جلوه‌های صوتی نیز علاوه بر بازنمایی عواطف و اوهام متناقضِ شخصیت‌های هر فیلم، منویاتِ سینمایی لینچ را به نحو محسوسی برجسته می‌سازند.

از سوی دیگر می‌توان لینچ را به وضوح منتقدی واقف نسبت به مفهوم توسعه شهری و تحول تدریجیِ الگوی شهرنشینی در آمریکای پس از جنگ جهانی دوم قلمداد نمود. تمایز و تضادِ خوانش او از لامکانیِ کلانشهری صنعتی در فیلم «کله پاک‌کن»، در قیاس با شهرِ لومبرتون در فیلمِ «مخمل‌آبی» و یا شهر کوچکِ «داستانِ استرِیت» نیز از مصادیق عینیِ چنین نگرشِ نقادانه‌ای است. به طور مشخص فیلم «کله پاک کن» به‌نوعی بازنمایی تجربه‌ی زیستی ـ عاطفی وی از دوران سکونت در شهر فیلادلفیا و روایتی تمثیلی از جدالِ بی‌پایان میان انسان معاصر و سایر وجوه متناقض و چالش‌برانگیزِ حیات بشری است؛ (فیلمی تکان‌دهنده که به یکی از آثارِ ماندگارِ سینمای ژانر وحشت در دهه ۸۰ میلادی بدل گردید.)

صحنه‌هایی از فیلم داستان استریت


Report Page