shadow
Amarisجاشوا به خونه برگشت. این دوری یک هفته طول کشید اما بالاخره به پایان رسید.
روز اول هردو ترجیح دادند طوری برخورد کنند انگار چیزی نبوده، اما سکوت بینشون چیز دیگهای میگفت. به هرحال بحث اون دو یک دعوای معمولی نبود و حرفهایی گفته شد که شکستگیهای بزرگی از خودش به جا گذاشت.
سنگینی کلماتی که اون شب بهم گفتند به قدری زیاد بود که حالا فقط نگاههاشون باهم صحبت میکرد؛ جاشوا دلگیر بود و سونگچول پشیمون. هیچ چیز این واقعیت که بینشون فرسنگها فاصله افتاده بود رو تغییر نمیداد. روحی که روزی یکی بود و تنها در دو جسم زندگی میکرد حالا از بین رفته بود.
انگار طناب قدرتمند بینشون در یک شب پوسیده شد و فقط یک نخ نازک ازش اونها رو بهم وصل نگه داشت.
صبحها سونگچول زودتر از همیشه برای رفتن به شرکت بیدار میشد. جاشوا تمام مدت آماده شدنش تظاهر میکرد که خوابه اما زیر چشمی حواسش به اون بود. حالا که نمیتونست موقع بیداری بهش خیره بشه، یواشکی نگاهش میکرد.
سونگچول هم با تصور خواب بودن جاشوا، بوسهای نرم و نسبتا طولانی به روی گونهش میزد. البته بیشتر از بوسه، لبهاش بود که بیحرکت به روی گونهی راست جاشوا قرار میگرفت تا مبادا اون رو بیدار کنه و همین نزدیکی کوتاه رو ازش دریغ کنه.
جاشوا اما دلتنگی، عشق و پشیمونی نهفته در این بوسه رو کاملا حس میکرد. به سختی جلوی خودش رو میگرفت تا رفتن سونگچول حرکتی نکنه و حرفی نزنه. لحظهای که صدای بسته شدن در رو میشنید از جاش بلند میشد و مدتی روی تخت درست رو به روی آینه مینشست و به جایی که دقایقی پیش لبهای سونگچول قرار داشت خیره میشد.
جاشوا هم دلتنگی رو با بند بند وجودش حس میکرد. آرزو میکرد اون شب هرگز وجود نداشت، تا حالا مثل سابق شبها در آغوش سونگچول به خواب بره و هر صبح با بوسهی گرم اون روزش رو شروع کنه.
ولی حالا تمام این احساسات براش مثل یک رویای دست نیافتنی بود. حالا که با بوسههای سونگچول حسی شبیه انزجار رو تجربه میکرد و دلش میخواست فریاد بزنه، عاشقانههاشون تنها یک رویا در دوردستها بود.
︶ ︶ ︶ ︶ ︶ ︶ ︶
برعکس همیشه که قرارهاشون در کلینیک ونوو بود، پسر ازش خواسته بود تا در کافهای نزدیک مطب ملاقات کنند و حالا ونوو اونجا بود.
جلوی درب قهوهای رنگ ورودی لحظهای ایستاد، نفس عمیقی کشید و خودش رو برای این دیدار آماده کرد. از در که وارد شد، راهرویی نسبتا طولانی رو گذروند تا به حیاط زیبایی که میزهای کافه در اون قسمت قرار داشت رسید.
کمی به اطراف چشم گردوند تا اون رو پشت گوشهایترین میز اونجا دید. با اینکه پشت به ونوو نشسته بود اما تشخیصش با اون موهای بلند طلایی رنگی که حالا پشت سرش جمع کرده بود سخت نبود.
به طرفش رفت و با قرار دادن دستش به روی شونهش حضورش رو اعلام کرد. پسر به خودش لرزید؛ ونوو میدونست که لمس شدن رو دوست نداره، عصبیش میکنه و بدنش از اضطراب میلرزه اما خب اون هرکسی نبود. به عنوان کسی که دورهی زیادی رو با اون گذرونده بود و چیزهایی ناآشکاری دربارهش رو آشکار کرده بود، هر لحظه مرزهای اون پسر رو رد میکرد تا بهش برسه.
شاید قصد ونوو نجات بود، اما برای کسی که همین حالاش هم در مردابی عمیق فرو رفته بود نجات داده شدن مسخره بود، ونوو فقط میتونست از غرق شدنش جلوگیری کنه و خودش هم این رو میدونست.
با نگاه پسر که حالا روی اون قرار داشت، به سمت صندلی رو به روش رفت و نشست.
"سلام، خیلی وقته منتظری؟"
"نه."
ساده و کوتاه جواب داد، مقاومت داشت. با وجود اینکه خودش درخواست این ملاقات رو داشت باز هم انگار چندان مایل به صحبت نبود. لحنش کمی خشک و خشن به نظر اومد.
"خوبه. چیشد که یهو خواستی هم رو ببینیم، اونم تو یه جای شلوغ؟ فکر میکردم جلساتمون رو قطع کردیم."
جونگهان اخم کرد و ناخنهاش رو به کف دستش فشار داد. اشارهی ونوو به تنفرش از شلوغی عصبیش میکرد، اشاره به هرچیزی که براش ضعف بود، تعادلش رو بهم میریخت. و سوالهای اضافهای که ونوو میپرسید فقط شرایط رو سختتر و اون رو مجبور به صحبت میکرد.
"فقط میخواستم نوشیدنی بخورم بیرون از اون چاردیواری. کسی رو جز تو نداشتم پس.."
ونوو کمی به سمت جلو متمایل شد. نگاهش روی جونگهانی متمرکز شد که حالا جای فرو کردن ناخنهاش به کف دستش، با انگشتانش ضرباتی ریتمدار و منظم به روی میز میزد.
"پس فقط یه نوشیدنی سادهست."
این بار نامنظم و خارج از ریتم به روی میز ضربه میزد.
"معلومه که فقط یه نوشیدنی سادهست، انتظار چیو داشتی؟"
"هیچی، اگه تو اینطور میگی حتما همینطوره."
مدتی به سکوت گذشت. پیشخدمت رو صدا زد، برای خودش امریکانو و برای اون مثل همیشه چای سفارش داد. بعد از دور شدن پیشخدمت بیحرف بهش نگاه کرد؛ تلاش داشت افکارش رو از حالات صورتش تشخیص بده و داستان درون چینهای افتاده به پیشونیش رو بخونه.
دقایقی که گذشت، پسر ترهای از موهای بلوندش که روی صورتش بود رو پشت گوشش زد، نفس عمیقی کشید و بالاخره شروع به صحبت کرد.
"اون واقعا احمقه."
"کی؟!"
ونوو منظورش رو فهمید اما میخواست از خودش بشنوه و وادار به صحبتش کنه.
"پارتنرش. اون یه احمقه و آخرش آسیب میبینه."
"تو نگرانشی؟"
"نگران؟ به من ربطی نداره که اون پسره چه بلایی سرش میاد من فقط نمیخوام اون دوباره از کارهاش در بره و قایم بشه."
"قایم بشه؟ یادته بعد از اون اتفاق چیشد؟"
ضربات دستش به روی میز سرعت گرفت.
"اون- اون یه بارم حال منو نپرسید. نیومد بیمارستان و حتی به خودش زحمت نداد یه پیام بده بهم."
نگاه ونوو رنگ تعجب به خودش گرفت؛ یه چیزی این وسط درست نبود. چیزی به قدری مهم که جونگهان رو تا این اندازه عجیب و شاید ترسناک کرده بود. ونوو از اتفاقات بعد تصادف تقریبا باخبر بود، از همون موقع جلساتش با جونگهان جدیتر شده بود و حالا این حرف براش تازگی داشت.
"جونگهان منظورت از اینکه یه بار هم سراغتو نگرفت چیه؟ میشه دقیقتر برام بگی؟"
"سونگچول رفت و پشت سرش هم نگاه نکرد. یادته گفتم قبل تصادف بهم زنگ زد؟ خب اون زنگ آخرین صحبتمون بود، بدون دیدنش رابطهمون رو همونجا تموم کرد و بعدش هم تظاهر کرد من مردم. از تصادف با خبر شد، اما هیچوقت خبری ازش نشد."
ونوو لحظهای از سردرگمی ابرویی بالا انداخت، اما سریعا به حالت قبلیش برگشت. نباید اجازه میداد تعجبش از صورتش خونده بشه.
"پس ارتباطتون روز تصادف و بعد از به هوش اومدن تو کامل قطع شد؟ این همه چیزیه که یادت اومد؟"
قبل از اینکه جونگهان فرصت پاسخ پیدا کنه، سفارشهاشون روی میز قرار گرفت. پسر فنجان چایش رو بین دو دستش گرفت؛ به بخار گرمی که از چایش بلند میشد، خیره شد. برعکس سرمایی که مثل سایه روی زندگیش افتاده بود، این بخار گرم بود و بهش حس خوبی میداد. این حرارت احساس زنده بودن داشت.
نگاهش روی فنجانش قفل بود. کمی که گذشت، نفسش رو با حرص بیرون داد، اخم کرد و جدیتر از قبل ادامه داد.
"یادم اومد؟ خنده داره چون من هیچوقت تلخی اون روزارو یادم نرفت، اصلا از ذهنم بیرون نرفت که حالا بخواد یادم بیاد. دردش به قدری برام زیادی بود که هیچوقت نمیتونم حس وزن سنگینِ روی شونههام رو فراموش کنم. این حس همیشه و تا ابد با من همراه شده و حالا بخشی از منه."
مکث کرد، فنجان رو بالا آورد و جرعهای ازش نوشید. داغ و سوزان بود اما نه بیشتر از سوزش قلبش.
"اما مهم نیست، حتی اون درد هم برام شیرینه. فکر میکنی من احمقم نه؟"
"جونگهان من اینجا نیستم قضاوتت کنم. چرا خودت رو احمق میدونی؟"
این بار لبخند جایگزین اخم روی صورتش شد. حالت صورتش طوری بود که انگار به شیرینترین اتفاق و خاطرهی زندگیش فکر میکرد.
"میدونی سونگچول هرچقدر تونست بهم آسیب زد و من رو سوزوند؛ من به معنای واقعی نزدیک بود توی تصادف بسوزم ولی من حتی دردی که به خاطر اون بهم برسه رو هم دوست دارم، همیشه دوست داشتم. این زخم هم یه یادگاری از اونه دیگه؟"
ونوو کمی به سمتش متمایل شد.
"اینطور که متوجه شدم تو هنوز هم نسبت بهش احساساتی داری و به خاطر این دنبالشی و نمیخوای کنار اون پسر شاد باشه. جونگهان تو میخوای خوشحالیش رو ازش بگیری؟"
بلند خندید؛ ترسناک و مرموز بود.
"من ازش بگیرم؟ من کاری نمیکنم، اون خودش قراره همهچیز رو از دست بده. گفته بودم که من فقط تماشاچی نمایشیم که راه میوفته. البته شایدم یکم تو بازی دست ببرم و به اون پسر کمک کنم سریعتر خودشو نجات بده."
"از چی نجات بده؟ فکر میکنی به اون هم مثل تو آسیب میزنه؟"
صداش کمی به لرزش افتاد. انگار درد تمام این سالها دوباره به گلوش هجوم آورده تا قدرت حرف زدنش رو بگیره. حالا خبری از اون فرد مرموز و ترسناک نبود. صداش پر از غم و دلشکستگی بود.
"جاشوا مثل من نیست، تحمل شکستنو نداره. سونگچول هم این بار میشکنه، نمیتونه دوباره این راهو بره. من فقط میخوام به هردوشون کمک کنم تمومش کنن."
"جونگ-"
از جاش بلند شد و حتی اجازه نداد ونوو اسمش رو کامل صدا کنه. تا همینجا هم زیادی صحبت کرده بود.
"من باید برم. اگه بازم صحبتی داشتم میدونم کجا پیدات کنم."
در مقابل چشمهای حیرت زدهی ونوو دستش تکون داد، به سمت خروجی کافه رفت و کم کم از دیدش خارج شد.
همهچیز خیلی پیچیده بود. با شنیدن حرفهای امروزش، شناخت جونگهان و افکارش حالا برای ونوو هم سخت شده بود. این شخصی که امروز دید جونگهان نبود، یا حداقل اونی که ونوو میشناخت نبود.
احساس خطر و سنگینی دونستن این حرفها وجودش رو پر کرده بود. ونوو باید قبل از اینکه دیر بشه کاری میکرد. حالا مطمئن بود که این صحبتها فقط یه حرف ساده نبود و نباید بیتفاوت ازش رد شد.
تلفنش رو از روی میز برداشت، وارد لیست مخاطبین شد و روی اسمش ایستاد. بالاخره وقت دیدار دوبارهشون بدون حضور دیگران رسیده بود.