بیشترِ ما هرگز معمار نشدیم
سیده شیرین حجازیبیشتر از ده سال است که سوم اردیبهشت، به مبارکی پذیرفتهشدن در رشتۀ معماری چندین پیام تبریک از خویش و دوست و همکار دریافت میکنم. برای نزدیکترها توضیح میدهم که من معمار نیستم و از بقیه با عذاب وجدان از اینکه حقیقت را نگفتهام، تشکر میکنم.
من بیشترین سالهای آگاهیام را در دانشکدههای معماری سپری کردهام، معاشرانی از این جنس داشتهام، واحدهای طراحی معماری گذراندهام، دستم را با تیغهای کاتر بریدهام و بارها انگشتانم را با چسب به هم چسباندهام. دربارۀ فرایندهای طراحی معماری خوانده و شنیدهام، یاد گرفتم واژگان یک معمار چه چیزهایی هستند و توصیف بنا چگونه «نباید» باشد، تاریخ معماری خواندهام و نقلقولهایی از عاملان و معماران دورههای مختلف تاریخی دربارۀ ساخت بنا دارم، اما باور کنید تا امروز حتی دستم به یک آجر نخورده است. از استحکام و ایستایی بنا سر در نمیآورم، دربارۀ سیمان، جز بوی آن چیزی نمیدانم، چندین طرح فضایی کشیدهام با رمپهای زیاد و سقفهای مقعر و محدب، اما تابهحال حتی یک دیوار مستراح برای اجرا در جهان واقعی طراحی نکردهام. من معمار نیستم.
در این ده سال اما همیشه با معماری درگیر بودهام و دغدغۀ من هرگز از شهر و معماری جدا نشده است. سوم اردیبهشت همیشه با این تردید همراه است که اگر معمار نیستم پس این همه سال در آن دانشکدهها چه میکردم؟ جواب این است: من مشغول نرمشدن، ریختهشدن در قالب و قالبزده خارجشدن از دانشگاه به دنبال تصوری به اسم معمار بودم.
در دوران آموزشدیدن معماری به ما یاد دادهاند که باید مثل یک معمار فکر کنیم، حرف بزنیم و حتی لباس بپوشیم. رفتارهای ما به معمارها تشبیه شده و یا تقبیح شدهایم که «این از یک دانشجوی معماری بعید است».
از همقطارانم کسانی بودند که فکر میکردند معماران «جور دیگر»ی هستند یا چیزهای ویژهتری دارند و از همان آغاز درخلط معنی معمار و «دانشآموز» معماری بودند. همان کسانی که فکر میکردند تنها چراغهای روشن نیمهشبها، اتاق معماران را نشان میدهد و همه به جز آنها ساعت ۹ شب در رختخوابند.
اما دانشآموز معماری شدن ویژگی خاصی به کسی نمیبخشد. به یاد بیاورید که ما چگونه در دانشگاههایمان پذیرفته شدیم: به واسطۀ رسیدن رتبه به انتخابمان. یعنی در میان دانشجویان معماری در یک کلاس هستند کسانی که میخواستهاند داروساز شوند، در دانشگاههای صنعتی رشتهای مهندسی بخوانند و یا در یک دانشگاه تراز اول هنر، آموزش نقاشی و مجسمهسازی ببینند. پس ما ذاتاً معمار نبودیم که از همان اولین ترم ورود، برچسبهایمان را شادمانه بپذیریم و خودمان را معمار معرفی کنیم.
در طول تحصیل بیشترین تمرکز واحدهای درسی که یک دانشجوی معماری میگذارنَد، معطوف به طراحی است و اکثراً از همان ابتدا دروس فنی را با نمرات لب مرز پاس میکنند. دانشجویان معماری بیش از هر درس تخصصی، ایستایی را دوبار گذراندهاند و انتخاب اساتید طرحها، برایشان مهمتر از باقی است. دانشجویان شهریهپرداز هزینۀ واحدهای عملی را سنگینتر از دروس نظری پرداختهاند و پذیرفتهاند که واحدهای عملی ارزشمندترند. از طرفی اساتید هم جایگاه خودشان را پذیرفتهاند، استادان واحدهای طراحی معماری سختگیرانهتر عمل میکنند و مسامحه در کار اساتید درسهای فنی و محاسباتی بیشتر است. دروس نظری معماری کمتر علاقهای در دانشجویان ایجاد میکنند و سرفصلهای ضروریِ عمدتاً بدون طرفداری هستند. پس «دانشکده»هایی که ما در آن آموزش میبینیم، ما را برای طراحی، ایدهپردازی و برای معمارشدن میپروراند. اساتید از دانشجویان حجمها و کانسپتهای خلاقانه طلب میکنند و بیشتر دانشجویان، انگار کوکشده، واژههایی را در توصیف ذهنیتشان استفاده میکنند.
در مقابل سرفصلهای درسی و رفتارهای رایج در دانشکدهها، که اولویت را به ایده داده است، نظام آموزشی با افزایش تعداد مراکز آموزشدهندۀ معماری در سطوح مختلف کاردانی، کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری، دانشجویان رشدیافته در این فضاها را برای ردههای مختلف شغلی مهیا میکند و با افزایش ظرفیت دانشگاهها، بدون در اختیار داشتن امکانات دانشگاهی مناسب و اساتید آگاه، به حجم نیروهای فنی دارای گواهی در زمینۀ معماری میافزاید. به این ترتیب در پایان هر سال تحصیلی، عدۀ زیادی دانشآموختۀ معماری از دانشگاههای مختلف در مقاطع کارشناسی پیوسته و ناپیوسته فارغ از تحصیل میشوند که کسر بزرگی از آنها میروند که معمار شوند.
بعد از اینکه سرانجام با غبغب بادشده، با عنوان معمار، آمادۀ جابجاکردن مرزهای طراحی معماری از دانشگاه بیرون میآییم، مشغول کشیدن نما یا اپراتور موفقی میشویم که طرحهای معماران را خوبْ سهبعدی میکند. همۀ ما در بازههایی تواناییهای ترسیم خود را ارتقا میدهیم، چون بر این باور هستیم که ما بدون توان ارائۀ آنچه در ذهنمان میگذرد، معمار نخواهیم شد و صد البته صدالبته روایتهایی از اساتیدمان داریم که خودشان را در آغاز دستیار جزئی در یک دفتر معماری معرفی میکنند. پس دور از ذهن نیست که ما هم از همین مسیر شروع کنیم.
الیوم که این یادداشت را مینویسم، پس ازده سال از همدورهایهایم در دانشکدۀ معماری، عدۀ زیادی را سراغ ندارم که مشغول کار طراحی و حتی مشغول کار مرتبط با معماری باشند. از آن کسانی که میرفتند معمار شوند امروز گروهی طراح لباس، جواهرآلات، وسائل تزئینی و لوازم خانه شدهاند، بعضی قید کارکردن را زدهاند، بعضی کارهای غیرمرتبط با تحصیلشان انجام میدهند و عدۀ کمی در دفاتر معماری مشغول به کارند و بعضاً دخالت کمی در طراحی دارند.
گستردگی استقبال از رشتۀ معماری، اضافهشدن آن به فهرست رشتههای دانشگاههای موجود و تأسیس دانشگاههای غیرانتفاعی در بدنۀ وزارت علوم عدۀ ما را بیشتر کرد و گرانی ساختوساز، نقش پررنگ بسازبفروشها و فشارهای اقتصادی، نیاز به معمار را کمتر و همین شانس معمارشدن دانشجوها را بیش از گذشته کاهش داد.
طبق دفترچۀ انتخاب رشتهای که سازمان سنجش و آموزش کشور برای متقاضیان ارائه کرده، تنها در سال ۱۳۹۸ دانشگاههای سراسری ۲۱۸۰ نفر و دانشگاه آزاد ۱۱۳۰ نفر دانشجوی معماری پذیرفته است. یعنی در سال گذشته حدود ۳۵۰۰ نفر در ایران آمادۀ معمارشدن شدهاند. این عدد تنها نشاندهندۀ ظرفیت پذیرش باآزمون است و دانشجویانی که بدون شرکت در کنکور ثبتنام میکنند را هم باید به آن اضافه کرد. ۳۵۰۰ نفر معمار تربیتشده که برای پراکندهشدن در سرتاسر تاریخ یک مملکت کفایت میکند، فقط ورودی یکسال معماری در ایران است (ترسناک نیست که بدانیم اگر سال گذشته و سال آینده به همین تعداد دانشجوی معماری داشته باشیم، هر سه سال ۱۰ هزار معمار[بالقوه] خواهیم داشت؟).
پس همۀ ما شانس اندکی برای معمارشدن داریم. در این بین که امکان فعالیت در معماری کم است معماران شناختهشدهتر -با استفاده از شهرتشان- با جذب نیروهای معماری از آنها بهره میکشند. دورههای معماری در آکادمیهای مختلف برگزار میشود و دانشجویان به این امید که پس از پایان این دورهها همکار طراحی در پروژهای شوند، تجدید حضور میکنند و شهریه میپردازند.
مسابقۀ سالم، مناقضه و امکان عرض اندامی برای دانشآموختههای بلندپرواز معماری که همواره ذوقزده این مثال را دوره میکنند که «حسین امانت برج آزادی را در سالهای دانشجویی طراحی کرده» وجود ندارد و پس از اتمام تحصیل مواجهه با اینکه این فرایند تنها بر پایۀ تلاش و استحقاق نیست، انگیزۀ دانشآموختگان معماری را برای جنگیدن کم میکند.
جز این که عدۀ زیادی از ما اصلاً پایمان را به حیطۀ طراحی نگذاشتهایم، این مسأله را هم لحاظ کنید که «نه هر که آینه سازد، سکندری داند». همۀ ما میتوانیم غذا بپزیم، اما همۀ ما آشپز نیستیم. همینطور هم هست دربارۀ معماری. هر کسی که توان طراحی فضایی را داشته باشد، معمار نخواهد بود و اشتغال به این فعل است که باید باعث شود ما خودمان را معمار تعریف کنیم.
از طرف دیگر اینهمه عنوان و سمَت و برچسب، کار را به جایی رسانده که فارغالتحصیل عمیقاً خام معماری، میشود «معمار». اما کسی که بدون تحصیلات آکادمیک، سالها مشغول خلق بناست، میشود «معمار تجربی». میشد او «معمار» باشد و ما «معمار دانشگاهی» که از قضا به لحاظ تقدم و تأخرِ تاریخی استفاده از عنوان معمار هم صحیحتر است.
هدف از آموزش رشتۀ معماری در دانشگاهها مشخص نیست و دانشگاهها به گونهای غیرهمسان اهداف متفاوتی مانند تأمین امکان تعامل انسان با محیط، ارتقای سطح کیفی معماری، احياي معماري اسلامي سنتي و بومي ايران و ... برای تربیت دانشجوی معماری میشمارند. تصور مشترکی از این که دانشجوی معماری چه چیز باید بیاموزد، چطور بیاموزد و چه استفادهای از آن بکند وجود ندارد. واحدهای درسی بدون درنظرگرفتن بازدهی دانشجویان در این الگوی جاری، تکرار میشوند، واحدهای درسی برای کار در دنیای بیرون از دانشگاه کارآمد نیست و «همه چیز» به درک متناقض از این موضوع که ما پس از فراغت از تحصیل چه هستیم، دامن میزند. چنین آموزش بیهدفی سرمایههای مادی، انسانی، زمانی و نیروهایی را که برای سازندگی در اختیار جامعهای هست را مرتب اتلاف میکند. خود دانشجویان معماری هم پرتلاش، به تصور غلط معماربودنِ هر که دانشآموختۀ معماری است، صحه میگذارند. خودشان هم _ولو معمار نباشند_ به خودشان و همکلاسیهایشان هر سوم اردیبهشت روز معمار را تبریک میگویند. بیشتر این دانشجویان جدید و قدیم، مشتاق بودند به همان چیزی بدل شوند که در دانشگاه در ذهنشان ترسیم میشد و شاید بدون امکان بالندگی، برای فرار از «هیچبودن» به پذیرش اینکه معمار هستند روی میآورند.
حالا که نظام آموزشی هوشیار و نگرانی، آموزش معماری را هدایت نمیکند، بازار کار دانشآموختههای معماری را اخته میکند و پس میزند، مدرک تحصیلی ما ابزار ترفیع رتبۀ مؤسسه یا امضای پایانکار کسی را فراهم میکند و چیزی که یادگرفتهایم کمتر با همان سروشکل به کارمان میآید، بر همۀ ما که روزی در آتلیههای معماری نشسته و درس گرفتهایم، واجب است که حرمت آنچه آموختهایم را مراعات کنیم و به نفع «معماران» از دایره بیرون باشیم. حقیقت این است که بیشتر ما هرگز معمار نشدیم.
