هان ای شرم! سرخی ات پیدا نیست...!

هان ای شرم! سرخی ات پیدا نیست...!

مژگان باقری


نگاهی به کتاب ( در ستایش شرم ) نوشته حسن قاضی مرادی


در پرونده گوشت های گم شده وارداتی با ارز دولتی، متهم با قیافه ای حق به جانب می گوید که عدد 27 تن گوشت واقعیت ندارد و او فقط 14 تن گوشت را از دسترس عموم خارج کرده است که آن هم رقم بالایی نیست!! قاضی با عصبانیت می پرسد که آیا 14 تن رقم کمی است؟ و آیا متهم صف های طولانی مردم را که ساعت ها برای خرید گوشت منتظر می مانده اند ندیده است؟! 


شاید فکر کنیم چقدر بی حیایی لازم است تا فردی در دادگاه برای دفاع از خویش، اینگونه سخن بگوید. سقراط، بزرگترین معلم اخلاق در تاریخ تمدن بشری، وقتی در دادگاه به دفاع از خویش می پردازد عالی ترین جلوه توانمندی را به نمایش می گذارد آنجا که می گوید:

" شاید گمان برید علت محکوم شدن من ناتوانیم از گفتن سخن هایی است که اگر می گفتم از این مهلکه رهایی می یافتم. ولی چنین نیست. راست است که سبب محکوم شدن من ناتوانیم بود ولی نه ناتوانی از سخن گفتن، بلکه من از بی شرمی ناتوان بودم و نمی توانستم سخنانی به زبان آورم که در خور شان خود نمی شمردم".


به راستی چرا متهم چنین با وقاحت و بی شرمی فقط بر سر ارقام با قاضی چانه زنی می کند و از نفس کار خویش شرمسار نیست؟

نمونه های عدم احساس شرم در جامعه بسیارند. وقتی از زنی که با مردی متاهل رابطه برقرار کرده است می پرسیم آیا از اینکه آن مرد پول و وقتش را که قاعدتا باید برای همسر و فرزندانش هزینه کند برای تو خرج می کند، احساس شرم نمی کنی؟ پاسخ می دهد آن مرد خودش دوست دارد که این کار را بکند، مشکل خودش است، من که به زور به دنبالش نرفته ام، حتما با همسرش مشکل دارد من مسئول زندگی دیگران نیستم!

وقتی این سوال را از مردی متاهل می پرسیم می گوید من هیچ رابطه احساسی با همسرم ندارم ولی به خاطر موقعیت اجتماعی نمی توانم از او جدا شوم، ضمن اینکه حداقل برای بچه هایم مادری می کند. من تمام حق و حقوق آنها را می دهم!


مدیر مدرسه، خسته و درمانده از سر و کله زدن با اولیایی که حاضر به پرداخت شهریه اجباری نیستند با خود فکر می کند مجبور است این کار را انجام دهد. او مدیرانی را دیده است که با چند سال مدیریت در یکی از مدارس معروف شهر، زندگیشان از این رو به آن رو شده است و به خود می گوید این حق اوست که سهمش را از سالها بیگاری در آموزش و پرورش بگیرد! سهمی که باید توسط حکومت به او پرداخت می شد. او هرگز حاضر نیست که دوباره به کار طاقت فرسای تدریس در کلاسهای انباشته از دانش آموز برگردد.


معاونی که شاهد فساد گسترده مالی و اخلاقی در اداره است اخلاقا باید استعفا دهد و افشاگری کند. اما او می ماند و چشمش را به روی این همه فساد می بندد و به تدریج خودش هم شریک فساد دیگران می شود. چرا که فکر می کند اگر او برود مشکلی حل نمی شود و دیگرانی هستند که جایش را بگیرند.


از این دست مثالها فراوان یافت می شود. اما علت چیست؟ چرا و از چه زمانی ایرانیان یاد گرفته اند که کارهای غیر اخلاقی خود را توجیه کنند؟ چرا جامعه ایرانی به جایی رسیده است که احساس شرم را تجربه نمی کند؟ اساسا احساس شرم به چه معناست و چه تفاوتی با حجب و حیا و احساس گناه دارد؟ اهمیت احساس شرم در چیست و چرا افراد جامعه باید به تجربه ی احساس شرم رو بیاورند؟ 

پاسخ تمام این پرسش ها را حسن قاضی مرادی در کتاب بی نظیر ( در ستایش شرم ) به خوبی بیان می کند. 

در این کتاب ابتدا شرم تعریف شده و تفاوت آن با احساس گناه و خجالت توضیح داده می شود. 

شرم، نوعی خشم به خویشتن به شمار می آید از زشتی ها و پلیدی های کردار آدمی که باعث خودانگیختگی فرد می شود. تجربه ی حس شرم از تلاش برای پاسخگویی به این پرسش آغاز می شود که چرا ما چنان کرداری داشته ایم؟ و از این طریق، ما به ویژگی های منفی و نامطلوبی در خود آگاه می شویم که عامل درونی چنان کرداری بوده است. 


در فرهنگ ما واژه ی شرم با خجالت یکسان پنداشته می شود در صورتی که شرم خیلی خاص تر و جزئی تر از خجالت است. چون انسان می تواند هم از خودش خجالت بکشد و هم از دیگران و در بسیاری مواقع چون پیامد کارش برای دیگران عیان شده خجالت می کشد و اگر عیان نشده بود به آن کار نادرست ادامه می داد. حتی خجالت از خود هم می تواند منشا دینی یا قانونی داشته باشد و انسان به خاطر انجام یک عمل غیر دینی یا غیر قانونی خجالت بکشد اما در شرم، انسان از خویشتن خویش به دلیل انجام یک کار غیر اخلاقی خشمگین است. در اینجا برخلاف عمل گناه یا غیر قانونی، فرد نمی تواند با توبه یا پرداخت جریمه، خود را از عذاب وجدان برهاند بلکه فقط باید با نقد خویشتن یعنی تغییر و تصحیح خود به عنوان عامل آن کردار زشت بپردازد.


در بخش دوم کتاب به این موضوع پرداخته می شود که در فرهنگ سنتی ایرانیان حس شرم جایگاهی ندارد. آنچه دیده می شود یا اخلاق دینی است که افراد را به کردار صواب و دوری از گناه سوق می دهد و یا اخلاق عرفانی که افراد را تشویق به حیا می کند.


اخلاق دینی هم در ایران باستان و هم در ایران دوره اسلامی چیرگی داشته است. از نظر نویسنده هر چند که هم حس گناه و هم حس شرم در سامان دهی اخلاقی جامعه و فرد کارکرد مشترکی می یابند اما تفاوت های اساسی نیز با یکدیگر دارند. از جمله اینکه در اخلاق دینی یک عامل خارج از انسان یعنی اهریمن یا شیطان عامل گمراهی بشر و سوق دادن او به ارتکاب گناه است بنابراین فرد می تواند بگوید فریب شیطان را خورده است. دوم اینکه فرد گناهکار می تواند با توبه یا انجام عمل صواب و یا دادن کفاره، گناه خود را لاپوشانی کرده و خود را از تجربه ی حس گناه برهاند. اما در حس شرم، چون انسان خود را عامل کردارهای خود می شناسد نمی تواند از آن فرار کند و در نتیجه ناگزیر به نقد خویشتن است.


در اخلاق عرفانی نیز حیا به معنی سرافکندگی مطلق در برابر عظمت خالق است. این حیای عارفانه نه تنها هیچ برانگیختگی ایجاد نمی کند بلکه در اجتناب و رویگردانی از دنیا بروز می یابد و فرد را به جای نقد خویشتن به انفعال و بی عملی سوق می دهد. 


اما شاه کلید این کتاب، پرداختن به علت العلل عدم احساس شرم در بین ایرانیان است: وجود حکومت استبدادی! 

اما ببینیم استبداد چگونه احساس شرم را در وجود ایرانیان کشته است.


مولفه اصلی حکومت استبدادی حاکمیت بی قانونی است. بی قانونی یعنی اینکه اراده ی خودسرانه ی سرور مستبد اعتباری بیش از قانون می یابد. حاکم مستبد که اراده ی خود را منبعث از قدرت مطلق خداوند می داند " بله قربان گویانی" را در راس امور به کار می گمارد که جز سمعا و طاعتا و تعریف و تایید حاکم چیزی نگویند و مردم را به فرمانبرداری مطلق از حاکم مستبد دعوت کنند. این فرمانبرداری از طریق حذف استقلال و خودانگیختگی اراده های فردی صورت می پذیرد.

استبداد، احساس شرم را در بین افراد جامعه از بین می برد چرا که هر عملی که مردم انجام می دهند ناشی از اراده ی حاکم مستبد است و نه خود فرد. چون از فردی می توان انتظار شرم داشت که مسئولیت کردار خویش را بپذیرد و طبیعتا فردی مسئولیت کردار خود را می پذیرد که به طور خود انگیخته ای در انتخاب کردارش نقش داشته باشد. 

حکومت استبدادی از طریق محدود یا سرکوب کردن حوزه عمومی، مردم تحت سلطه ی خود را از حق تعیین سرنوشت محروم می کند و در فقدان حق تعیین سرنوشت، فرد نمی تواند سنجشی از کردارهای خود داشته باشد. 

فردی که از حق تعیین سرنوشت برخوردار نیست خود را در آنچه انجام می دهد مجبور می داند. این چنین فردی همواره آماده است به خاطر نتایج کردارهای نادرست و غیراخلاقی اش فورا چهره ی یک مظلوم را به خود بگیرد. بنابراین " مظلوم نمایی " برگ همیشه برنده ای است برای رهانیدن خود از حس شرم.


اکنون بهتر می توان فهمید که چرا ادبیات ما لبریز از پندنامه ها و نصیحه الملوک هاست. این فقط یک علت می تواند داشته باشد: ضعف اخلاقی در جامعه تحت استیلای استبداد. چرا که استبداد جامعه را به بی اخلاقی سوق می دهد. 

اما جالب است بدانیم که تجویزات پندنامه ها نیز نه برای تحقق فردیت مخاطب و ایجاد حس شرم در او بلکه برای ادغام او در جماعت یعنی جلوگیری از رشد فردیت او ارائه می شود و به همین دلیل است که همرنگ شدن با جماعت، ترجیع بند تمام نکات ادبی و اخلاقی دانشمندان ماست! 


نویسنده کتاب اعتقاد دارد که استبداد، جامعه ایرانی را به دو نوع زیست افراطی کشانده است: یکی تبدیل جامعه به اجزای منفرد و جدا از یکدیگر و در واقع ذره ای شدن جامعه و دیگری همنوایی با جامعه و تشکیل جامعه ی توده ای به هم آمیخته که اجزایش نه در پیوند اجتماعی با یکدیگر بلکه در نوعی به هم چسبیدگی قرار دارند که نشانه جامعه توده وار است.

جامعه ایرانی از دیرباز در نوسان بین این دو حالت افراطی زندگی خود را گذرانیده اند یعنی یا با شعارهای " کلاه خودت را بگیر تا باد نبرد" و " کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من" خود را از سرنوشت جامعه جدا کرده اند و یا با شعار " خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو " در جمع ادغام شده و پشت سنگر " گمنام بودن" و " بی نشان بودن " پناه گرفته اند تا با فرار از مسئولیت فردی از خود محافظت کنند. 


به مثال های اول یادداشت برگردیم: 

چرا فرد دزد و اختلاس کننده از کردار خود شرمسار نیست؟ چون ساختار حکومت استبدادی فاسد است و به تدریج راه برای دزدی کارگزاران و نزدیکان حکومت باز می شود. در نتیجه سایر مردم نیز تلاش می کنند در همرنگ شدن با این کارگزاران فاسد از یکدیگر سبقت بگیرند و چرا باید احساس شرم کنند وقتی که دزدی وابستگان به حکومت هزاران برابر دزدی آنان است؟!


چرا زنان و مردان متاهل از رابطه غیر اخلاقی با فردی غیر از همسرشان احساس شرم نمی کنند؟ چون استبداد، آزادی انتخاب را در زندگی خصوصی از آنها گرفته است و به آنها اجازه نمی دهد در صورت انتخاب اشتباه، بدون ترس از بدنام شدن و یا از دست دادن سرمایه زندگی و موقعیت اجتماعیشان از همسر خود جدا شده و فرد دیگری را برگزینند.


چرا مدیران و روسای ادارات در مقابل فسادهای گسترده نه تنها اعتراض نمی کنند بلکه شریک مفسدان می شوند تا از این خوان نعمت سهمی نیز به آنان برسد؟ چون آنان می توانند خود را در پشت قانون های فسادانگیز حکومت استبدادی پنهان کنند و با توجیه ( مامورم و معذور ) مسئولیت کردارهای نادرستشان را از سر خود باز کنند. در تمام این موارد استبداد مانع تجربه ی حس شرم می شود. 


نویسنده کتاب معتقد است که حکومت استبدادی چون خصلت نمایندگی مردم را ندارد فقط غارتگر مردم است و مردمی که نسبت به یکدیگر حس ملی نداشته باشند( به دلیل زیست افراطی به صورت ذره ای یا توده ای) بی مهابا دست به تعدی و تطاول به سوی یکدیگر می گشایند. وضعیت " جنگ همه علیه همه " در چنین شرایطی استقرار می یابد که پیامد این وضعیت رواج انواع بی اخلاقی در جامعه است.


برای مبارزه با چنین بی اخلاقی هایی هیچ راهی به چز مبارزه فردی و جمعی با استبداد وجود ندارد. آنان که فکر می کنند بدون یک اقدام بزرگ جمعی و صرفا با دعوت مردم به رعایت اصول اخلاقی در چارچوب دین یا عرفان می توانند صحنه ی عمومی جامعه را از گنداب بی اخلاقی و بی شرمی پاک کنند سخت در اشتباهند. چرا که این رذیلت های اخلاقی و عدم احساس شرم در افراد ریشه در تاریخ هزاران ساله ی استبدادی در این جامعه دارد و کار خردمندانه این است که برای از بین بردن معلول، علت را از بین ببریم.


از نظر نویسنده این کتاب حس شرم، نوعی خشم به خویشتن است و این خشم نه به تحقیر و تنفر بلکه باید به برانگیختگی شخص منجر شود؛ قیام بر علیه تمام آن شرایط اجتماعی که افراد را به ناراستی، کژی و بی اخلاقی وادار می سازد. بنابراین حس شرم، حسی انقلابی است و از همین روست که مارکس آن را انقلاب در خویش می نامد.


نویسنده معتقد است اگر فرد در تجربه ی فردی شرم، با خشمی که بر خویشتن می گیرد خود را در آستانه ی تغییر و تحول و یا در آستانه انقلابی درونی قرار می دهد، چون اکثریتی از یک ملت نیز با تجربه ی ملی احساس شرم برانگیخته شوند خود را و جامعه خود را در آستانه ی تحولی راستین قرار می دهند؛ تحولی که نیروهای خلاق جامعه را برای مبارزه با عقب ماندگی ها و فسادها و تباهی هایش آزاد می کند. در همین ارتباط است که مارکس می گوید: 

" اگر همه ملت واقعا به تجربه ی حس شرم نائل شوند همچون شیری می مانند که خیز برمی دارد تا برای به جلو جهیدن آماده شود. "






Report Page