Sh

Sh

🍁کـــــℳσŋムـــوردم 🍁

نفسش رو بيرون داد. دستام بي حس شد بس انگشتامو كف دستم فشار ميدادم. يه حسي بهم مي گفت من بقيه اين داستان رو ميدونم.

خيره چشمام شد:

-سر اون مرد داد زدم كه وايسته.... ولي اون مي ترسيد... ميگفت شايد تله س و اين حرفا... يه نيش ترمز زد كه خودمو از ماشين پرت كردم بيرون... هر چي جلو ميرفتم ميخواستم زندگي رو بالا بيارم! دو تا ماشين از جاده منحرف شده بودن... ماشين بابا رو مي شناختم... خودشم كه بالا سر اون يكي ماشين بود مي شناختم ولي نمي فهميدم چرا داره لباساشو در مياره! چرا جاي زنگ زدن به امبولانس چرا جاي كمك خواستن... داره اين كار رو ميكنه!

سرش رو پايين انداخت:

-وقتي ديدمت خيلي كوچيك بودي هانا ولي همين قدر دوس داشتني به نظر مي رسيدي!

روي زمين سر خوردم ازش فاصله گرفتم. معدم به هم مي پيچيد و حالت تهوع بدي داشتم.

دستشو به سمتم دراز كرد كه داد زدم:

-بهم دس نزن!

-بي هوش بودي... لباساتو در اورده بود... فقط تونستم بغلت كنم... بغلت كنم و زير مشت و لگداش دووم بيارم تا به تو صدمه اي نرسه... حتي باهات چشم تو چشم نشدم ولي... ولي ته قلبم يه جوري شد... از اينكه اولين زني بودي كه ازت محافظت كردم... نميدونم... پر يه حس خوب شدم... اصلا حواسم نبود يكي ديگه تو ماشين هست! انقدر درگير تو توي اغوشم شدم كه از ياد بردم كس ديگه اي هم به كمك نياز داره!