sh

sh

🍁کـــــℳσŋムـــوردم 🍁

كنارش ايستادم:

-هميشه آسون ترين راه ها رو انتخاب ميكني نه؟ نمي خواي به خودت سختي بدي؟!

مشتي به بازوش كوبيدم:

-ها؟ عادت كردي نه؟!

به سمتم برگشت و متعجب نگاهم كرد:

-هانا!

مشت ديگه ام وسط سينه اش بود:

-آشغال! عوضي! هميشه راه هاي راهت رو انتخاب ميكني نه؟ هميشه رفتن رو انتخاب ميكني! هيچوقت تلاش نميكني واسه نگه داشتن اون چيزي كه ادعات ميشه مي خوايش!

اشكام روي گونه هام ريخت و مشت بي جونم باز روي سينه اش خورد:

-تو كي هستي هيراد؟! به چه حقي آدمي مثل تو زندگي آروم من رو بهم ريخت؟! به چه حقي كسي مثل تو ميگه عاشقمه! چطور ميتوني عوضي بازي در بياري و با انتخاب راه ها آسون حرمت عاشقي رو بشكني؟!

دستم بالا رفت كه باز مشت بكوبم وسط سينه اش كه اينبار دستشو جلو اورد و مچمو گرفت و دست ديگه اش دور كمرم حلقه شد و سرمو كوبيد رو سينه اش و با خشونت بغلم كرد:

-تو يه چراغ سبز نشون بده! تا ته دنيا هم دنبالت ميام! من كوه رو واسه تو ميكنم! من از هر عاشقي برات عاشق تر ميشم... تو فقط لب تر كن...

بوسه اي بين موهام زد. بايد ميرفتم. بايد فرار ميكردم از نيكوتين مضر آغوشش! ولي اين تن خسته و زخم خورده فقط به دست خود قاتلش درمان مي شد!

اين مرض عشق! عجيب بود! نه ميتوني پسش بزني! نه كنارش بموني! فقط جون بدي و ذره ذره بميري!

با بغض لب زدم:

-هيراد تو كي هستي؟!

-يكي كه خيلي ميخوادت!

هق زدم:

-بگو كي هستي عوضي...

-سختش نكن، هنوز از بغل كردنت سير نشدم...

حلقه دستاشو تنگ تر كرد و من لب زدم:

-بهم بگو كي هستي؟

-به وقتش همه چيز رو ميگم... الان جفتمون يه چيز ميخوايم! آرامش....

سرمو از روي سينه اش بلند كرد. با پلكاي خيس و چشماي پر بغض زل زدم بهش.

با انگشت شصتش اشكامو پس زد:

-همه چيز رو بهت ميگم... ولي امروز بيا بي خيال همه چيز باهم باشيم!

بعد اين حرفش سرشو خم كرد و لبشو روي لبام گذاشت.

شكه شدم و بي اختيار چشمام رو بستم.

منو سفت تر چسبيد. همونطور كه قلبم تند تند ميزد مغزم مخالف ادامه ي اين بوسه بود و در اخر موفق شد.

دستمو گذاشتم روي سينه اش با تمام زورم عقب روندمش.

متعجب نگاه كرد كه دستم بالا رفت و يه سيلي محكم به صورتش زدم.

كف دستم گز گز كرد و يه قدم به عقب برداشتم. گيج و منگ به من و ديوونگي هام خيره شد كه لب زدم:

-ديگه اينو تكرار نكن! منو تو دروغ غرق نكن! دوست داشتنتم دروغه! مثل همون اسم و فاميلي كه دروغ بود!

به موهاش چنگ زد:

-خسته ام كردي هانا...

پوزخندي زدم و كيفمو برداشتم:

-مجبور نيستي دنبالم بياي تا خسته شي!

پا تند كردم كه برم ديدم باز پشت سرم راه افتاده.
از روي شونه نگاهش كردم:

-باز چيه؟

شونه بالا انداخت:

-مطمئن نيستم نبودنمو ميخواي! امروز روز ما ميشه! و من بارها مي بوسمت! هر چقدر دوس داري دست و پا بزن... من ولت نميكنم.

از پشت دستشو دور كمرم حلقه كرد و سرشو تو گردنم فرو كرد و نفس كشيد:

-هر چي بهم بگي برو... ميدونم با همون شدت بودنم رو ميخواي!

دستم رو روي دستش كه دور شكمم حلقه شده بود گذاشتم و يه قطره اشك از چشمم پايين چكيد.

يه بوسه روي موهام زد:

-ميذاري امروز بخندونمت؟ ميذاري آرامشي رو بهت بدم كه چشمات دنبالشه؟!

خواستم خودمو از دستش ازاد كنم و لب زدم:

-هيراد ولم كن...

-هر چي ازم بخوا! جز اين! ميدونم از پسش بر نميام!

منو از حلقه دستاش ازاد كرد و اينبار پنجه هامو بين دستش گرفت:

-هر جا بري باهاتم...
انقدر احساسات مختلف تو مخم مي چرخيد خسته تر اوني بودم كه اعتراضي بهش كنم. تموم حرصمو روي سنگفرش خيابون خالي ميكردم و با هر قدم محكم پامو به زمين مي كوبيدم.

مثل يه دختر بچه ي تخس!

مي خواستم برگردم هتل و وسايلمو جمع كنم تا از اين خراب شده برم! خسته بودم! اومده بودم ارامش بگيرم و بدتر جنگ اعصاب داشتم تا ارامش.

تمام مسير از اونجا تا هتل دست تو دستم بود ولي توان پس زدنش رو نداشتم. نزديك هتل آرمان رو ديدم. خداروشكر حواسش به اطراف نبود.

با استرس دستمو از بين دست هيراد بيرون اوردم:

-ازم دور بمون...

پوزخندي زد:

-بخاطر اون بچه سوسول اينو ميگي؟

عصبي لب زدم:

-اون دوس پسرمه منم دوسش دارم!

پوزخندي زد:

-هانا يه دروغ بگو كه باور كنم!

پوزخند مسخره اي زدم:

-اره من مثل تو دروغ گفتن رو بلد نيستم!

بعد اين جمله ازش فاصله گرفتم و چنگ زدم داخل موهام. اصلا دلم نمي خواست اين كارو كنم. ولي خيلي حرصي بودم. بايد خودمو خالي ميكردم. بايد اون رو با غرور مسخرش زمين ميزدم. هيراد يه دروغگو بود! بايد حالش رو ميگرفتم! اون اين تنش لعنتي رو تو من بوجود اورده بود

بايد تاوان ميداد.

با قدم هاي بلندي ازش فاصله گرفتم و به ارمان نزديك شدم. تو دو قدميش بودم كه منو ديد و لبخند زد:

-اينجايي هانا؟!

بي هيچ حرف خودمو بهش رسوندم و چنگ زدم به يقه تي شرتش و لبامو به لباش چسبوندم.

آرمان بس كپ كرده بود دستاش رو هوا مونده بود. منم نمي تونستم به لبام حركتي بدم! همين قدر پيش رفته بودمم شاهكار بود. همين كه ارمان دستاشو دو طرف صورتم گذاشت كه تو بهر بوسه ام بره عقب كشيدم و با صدايي كه انگار بلندگو قورت داده باشم گفتم:

-دلم برات يه ذره شده بود عشقم!

آرمان خنديد و منو تو بغلش كشيد. بغل كردنم خوب بود چون توان ايستادن نداشتم.

دستامو دور تنش حلقه كردم. اونم بين اين احساس كوفتي من بازيچه شده بود. ارمان بيچاره!