sea love

sea love

𝓈𝓊𝓃


-هیلینگی

+جونم

بومگیو دستش و اورد بالا و به نقطه ای بین ستاره ها اشاره کرد.

-اون ستاره رو اونجا میبینی؟ همونی که از همشون بزرگتره؟

یونجون نگاهشو در مسیر انگشت بومگیو چرخوند و لبخند زد.

+آره پرنسس میبینمش.

بومگیو با اخم ساختگی سرشو به سمتش برگردوند.

-هیونگ! واقعاً دست بردار نیستی نه؟ چندبار باید بهت بگم اینجوری صدام نزن؟

یونجون بی‌گناه شونه‌ای بالا انداخت.

+خب چیکار کنم؟ بهت میاد.

-نه نمیاد! بعدشم هربار هی میگی. انگار عمداً داری حرصمو درمیاری.

+چون وقتی حرصت درمیاد خیلی بامزه تر میشی.

بومگیو با ناباوری چند لحظه بهش خیره موند و بعد چشماشو ریز کرد.

-میدونی چیه؟ بحث کردن با تو واقعاً فایده نداره. داشتم میگفتم یادته اونشب که گفتی این ستاره منم؟

یونجون برای چند ثانیه به همون ستاره خیره شد؛انگار داشت یه خاطره دور و به یاد میورد.

+اره پرنسس. خیلی خوشگله نه؟ میدرخشه مثل خودت. وقتی چشمات میخنده کلی از این ستاره ها توشون هست.

بومگیو چند لحظه سعی کرد اخماشو حفظ کنه ولی موفق نشد. گوشه‌ی لب‌هاش بالا رفت و خنده‌ای کوتاه از بین لباش بیرون اومد.

-دوباره بهم گفتی پرنسس اره؟

یونجون خندید.

+اینهمه ازت تعریف کردم فقط همونو شنیدی؟

بومگیو با خنده جواب داد:

-نه همشو شنیدم ولی حالا که اذیتم میکنی منم چشامو میبندم تا ستاره های خوشگلمو نبینی.

بعد از گفتن این حرف زبونشو برای یونجون درآورد و سریع چشماشو بست؛ انگار واقعاً قصد داشت تنبیهش کنه.

خنده‌ی بلند یونجون در سکوت شب پیچید.

آخرین تصویری که قبل از خواب دید یونجونی هیونگش بود که داشت مسخرش میکرد.

با صدای آلارم بیدار شد و چشماشو باز کرد. بازم توی بالکن خوابش برده بود. همه جای بدنش خشک شده بود. دستشو کنار جای کنارش کشید، بازم سرد بود؛ انگار از اول هیچکی اونجا نبود.

-اه قبلاً یه صبحونه واسم درست میکرد، الان انقدر سرش شلوغه که خودشم وقت نکرده هیچی بخوره.

اشکال نداشت. دوباره مثل هر شب وقتی هیلینگیشو میدید غرهاشو بهش میزد. فعلاً تا دیرش نشده بود باید میرفت سرکار. این چند وقته همش دیر میرفت تهیون خیلی ازش شاکی بود.

سریع آماده شد و با آخرین سرعتش خودشو به کیک‌فروشی رسوند.

تا از در اومد تو اولین چیزی که شنید صدای حرصی تهیون بود.

+بومگیو باز دیر رسیدی.

تهیون اخمی کرد و با قیافه جدیش گفت:

+اگه یه بار دیگه دیر برسی قسم میخورم اخراجت میکنم، کاملا جدیم.

با لحن مظلوم همیشگیش توی چشمای دونسنگش نگاه کرد و گفت:

-تهیونی، اگه میخواستی اخراجم کنی تا الان صد بار کرده بودی. درضمن کی دوست صمیمیشو اخراج میکنه؟ هوم؟

تهیون چشماشو چرخوند و دستشو کشید زیر چونه بومگیو و با یه لبخند حرص‌درآر گفت:

+حالا میبینی کی اخراجت میکنه بیبی گرل.

چشم‌غره‌ای به تهیون رفت و پیشبندشو پوشید تا آماده بشه.

-هی بچه پرو، من هنوزم ازت بزرگترما.

تهیون بهش اهمیتی نداد و مشغول کار خودش شد.

چند ساعت به همین منوال گذشت. تهیون سفارشا رو میگرفت و سرش با حساب و کتاب گرم بود. بومگیوام مثل همیشه، شبیه یه بچه‌ای که هیچ غمی نداره، یه لبخند گنده رو صورتش بود و کیکای خوشمزشو میپخت.

نزدیکای غروب بود و تقریباً همه کاراشون واسه امروز تموم شده بود.تهیون بهش اشاره داد بیاد روبروش بشینه.

+بیبی گرل مغازه رو بستم اگه افتخار میدی بیا واست کیک وانیلی نگه داشتم بخورش.

بومگیو پیشبندشو دراورد و با یه ذوق احمقانه سریع رفت جلوی تهیون نشست و شروع کرد تند تند کیک خوردن.

+آروم بخور خفه نشی.

-نمیخوام عجله دارم میخوام برم خونه پیش هیونگ. الان صددرصد رسیده خونه منتظرم نشسته تا بریم باهم شام بخوریم. خوشش نمیاد تنهایی شام بخوره، شبیه بچه هاست نه؟

تهیون چند ثانیه ساکت موند. نگاهشو از بومگیو گرفت و به نقطه نامعلومی روی دیوار خیره شد. فکشو روی هم فشار داد و نفس عمیقی کشید.

انگار داشت توی ذهنش دنبال کلمات درست میگشت.

+بومگیو هیونگ..

بومگیو همونطور که داشت خامه هارو از روی لبش پاک میکرد با تعجب نگاهش کرد. کم پیش میومد تهیون هیونگ صداش بزنه.

-چیه بچه؟

تهیون لبشو گاز گرفت.

+امروز صبح چی خوردی؟

-چی؟

+گفتم صبحونه چی خوردی؟

بومگیو با تعجب خندید.

-نمیدونم چرا یهو داری کاراگاه بازی درمیاری ولی هیچی نخوردم.

تهیون پلک زد.

+دیروز؟

-هیچی.

+پریروز؟

لبخند بومگیو کم‌رنگ شد.

-تهیون داری چیکار میکنی؟

تهیون آروم گفت:

+فقط جواب بده.

بومگیو چند ثانیه فکر کرد.

بعد اخم کرد.

-نمیدونم.

تهیون نفسشو بیرون داد.

+میدونی چرا نمیدونی؟

-نه.

+چون هیچکس اونجا نیست هیونگ.

سکوت سنگینی بینشون افتاد.بومگیو که هیچی از حرفای تهیون نفهمیده بود بهش گفت:

-تهیونی امشب واقعا حوصله ندارم خب گفتم که عجله دارم.

+میشه تمومش کنی؟

با لحن آرومی گفت ولی معلوم بود به زور داره خودشو کنترل میکنه.

-وا چیو تمومش کنم؟ کیکو؟

+نه. خیال بافیاتو.

چشماشو چرخوند و غر زد.

-اه تهیون تروخدا امشب باز شروع نکن. خیلی خستم میخوام سریع برسم خونه. گفتم که هیلینگیم منتظرمه. الان احتمالاً باز خودش میزو چیده نشسته منتظرم. ولی اگه یکم دیر برم عصبی میشه نه؟ وقتی حرص میخوره خیلی بامزه تر میشه، پس دیر میرم که قیافشو وقتی از عصبانیت سرخ شده ببینم. اینجور وقتا یهو اخم میکنه بعدش..

همینجور تند تند کلماتو پشت سرهم ردیف میکرد و داشت به احمقانه ترین شکل ممکن واسه دونسنگ کلافه و عصبانیش توضیح میداد.

تهیون مشتاشو گره کرد.

+بومگیو هیونگ..

بومگیو توجهی نکرد و به حرف زدن ادامه داد.

+هیونگ..

بازم ادامه داد.

+هیونگ تمومش کن. بس کن دیگه ادامه نده!

بومگیو که شوکه از رفتار تهیون داشت با بهت نگاش میکرد آب دهنشو قورت داد. هیچوقت تهیونو انقدر عصبانی ندیده بود.

+هیونگ یادت نیست نه؟ اون روز لعنتیو یادت نمیاد؟

-داری راجع به چی حرف میزنی؟

+یادت نیست خودت با چشمای خودت جنازشو دیدی؟ خودت با دستای خودت خاکسترشو ریختی توی دریا؟ خودت تا صبح کنار عکسش نشستی و گریه کردی؟

بومگیو فقط خیره نگاش میکرد.

+پس الان چته ها؟ چه مرگته؟ چرا تمومش نمیکنی؟ یونجون رفت هیونگ. بفهم. یونجون مرده.

برای چند ثانیه سکوت بینشون حاکم شد.لبخند روی صورت بومگیو کم کم محو شد.

+یونجون یک ساله که مرده..

تن صداش موقع گفتن این جمله انقدر پایین بود که خودشم به زور صدای خودشو شنید.

بومگیو پلک زد.

یه بار.

دو بار.

یه خنده کوتاه و بی معنی.

-باز شروع کردی؟

کیفشو برداشت و از جاش بلند شد.

-نمیدونم چرا چند وقته همه دارن این حرفای بی معنی و بهم میزنن.

تهیون ناباورانه نگاش میکرد.

-یونجونی هیونگم الان تو خونه منتظرمه. اگه مرده بود پس من هرشب با کی حرف میزنم؟

دستشو روی شونه تهیون گذاشت.

-الان خیلی عصبانی ای خب؟ هروقت آروم شدی بهم پیام بده. الان باید برم تهیونی. ببخشید.

تهیون هیچ جوابی نداد.

فقط با ناامیدی به پشت سر هیونگش خیره موند که آروم آروم از در بیرون رفت.

انگار نه انگار چند دقیقه پیش دنیاشو روی سرش خراب کرده بود.

بومگیو توی تاریکی شب دورتر و دورتر شد؛ و تهیون فقط میتونست نگاهش کنه و امیدوار باشه یه روز بالاخره حقیقتو قبول کنه.

کلیدو توی قفل چرخوند و وارد خونه شد.

-هیونگ؟ رسیدم.

کفشاشو درآورد و طبق عادت به سمت آشپزخونه رفت.

بومگیو چند ثانیه به میز خالی خیره موند و بعد پوفی کشید.

-وای نه. باز قهر کرده؟

کیفشو روی مبل انداخت و با اخم ساختگی دستشو به کمرش زد.

-خودت گفتی یه ذره دیر برسم مهم نیست. الانم حتماً نشستی توی بالکن داری ادای آدمای ناراحتو درمیاری.

لبخند ریزی روی لبش نشست.

-فکر کردی میترسم؟

-من که میدونم اونجایی هیلینگی.

آروم در بالکن رو باز کرد و گذاشت نسیم خنک چند لحظه بین موهاش حرکت کنه.

با لبخند به هیکل آشنای هیونگش که پشتشو بهش کرده بود و به آسمون خیره شده بود نگاه کرد.

-هیلینگی. باز دوباره مثل بچه‌ها قهر کردی آره؟

بومگیو یه چشم‌غره به یونجون رفت؛ ولی اخم ساختگیش بیشتر از چند ثانیه دووم نیورد. لحنش سریع نرم شد و بی‌توجه به غرور همیشگیش که همیشه جلوی هیلینگیش کنار میرفت، چند قدم دیگه بهش نزدیک شد و گفت:

-میدونم، ببخشید دیر اومدم. تهیون واسم کیک گذاشته بود، نمیتونستم نخورمش.

یه نگاه به سر تا پای بومگیوش انداخت و هوا رو بو کشید.

+هومم.. میگم چرا بوی وانیل میاد. نگو تو هرچی کیک بوده ریختی تو شکمت.

-هیونگ خیلی خوشمزه بود خب. قول میدم فردا واسه توام درست کنم. باشه؟

با مظلومیت تو چشمای هیونگش نگاه کرد و با لحن همیشگیش گفت:

-حالا پرنسس خوشگلتو بخشیدی؟

+نمیدونم. شاید.

-شاید؟

+باید یه جوری از دلم دربیاری.

بومگیو چشماشو ریز کرد.

-دوست داری حرصم بدی نه؟

یونجون شونه‌ای بالا انداخت و لبخندشو جمع نکرد.

+خودت میدونی.

بومگیو پوفی کشید، دو قدم بهش نزدیک‌تر شد و صورتشو بین دستاش گرفت.

-لجباز.

بعد یه بوسه‌ی نرم روی لبش گذاشت.

-حالا خوب شد؟

+آره پرنسس. الان خیلی خوشحالم.

-حالا که خوشحالی میای فردا بریم دریا؟

یونجون همونطور که داشت آروم کف بالکن دراز می‌کشید، لبخند زد.

+دریا؟ چقدر یهویی.

بعد نگاهش رو به بومگیو داد و لبخندش پررنگ‌تر شد.

+ولی حالا که تو میخوای باشه میبرمت.

بومگیو هم کنار مرد رویاهاش دراز کشید. سکوت شب دورشون رو گرفته بود و فقط صدای آروم باد میومد.

شروع کردن مثل هر شب به حرف زدن و نگاه کردن به آسمون. ستاره‌ها یکی یکی توی چشم بومگیو می‌افتادن و اون بی‌وقفه می‌شمردشون.

یه لحظه، حرفای تهیون مثل سایه از ذهنش رد شد.

دستش توی هوا معلق موند.

ولی سریع خودش رو جمع کرد و دوباره به یونجون نگاه کرد.

-هیونگ

-یه قولی بهم میدی؟

یونجون کمی سرشو چرخوند.

+چه قولی؟

-قول میدی هیچوقت تنهام نذاری؟

چند لحظه سکوت شد.

یونجون نگاهش رو از ستاره‌ها گرفت و به بومگیو داد. بعد خیلی آروم بوسه‌ای روی پیشونیش گذاشت.

+هیونگت هیچوقت تنهات نمیذاره. حتی اگه یه وقتایی دور باشم، بازم حواسم بهت هست.

بومگیو با یه نگاه متعجب و کمی دلگیر گفت:

-چجوری میخوای از دور مراقبم باشی هیلینگی؟ مگه میشه؟

یونجون دستش رو لای موهاش برد و آروم نوازشش کرد.

+تو مگه ستاره‌ی من نیستی؟

بومگیو فقط نگاهش کرد.

+منم میشم دریا.

-دریا؟

بومگیو با کنجکاوی بهش نگاه کرد.

یونجون لبخند زد.

+آره، دریا.

-ولی چرا دریا؟

یونجون چند لحظه به آسمون نگاه کرد.

+چون دریا هیچوقت ستاره‌ها رو فراموش نمیکنه.

بومگیو ابروهاشو بالا برد.

-چه ربطی داره؟

یونجون خندید.

+ببین اون بالا رو.

بومگیو سرشو بالا گرفت.

ستاره‌ها همه جای آسمون تیره بودن.

+وقتی شب میشه، همه فکر میکنن ستاره‌ها فقط مال آسمونن.

چند ثانیه مکث کرد.

+ولی دریا هر شب تصویرشونو پیش خودش نگه میداره.

بومگیو آروم گفت:

-پس یعنی ستاره‌ها تنها نیستن؟

+آره خرس کوچولو تنها نیستن،

یونجون دستشو گرفت.

+حتی وقتی خیلی دور به نظر برسن.

+هر شب انعکاس هزارتا ستاره روی آب میوفته، ولی من فقط یه ستاره رو میبینم، ستاره‌ی خودم.

+پس مطمئن باش همیشه حواسم بهت هست، حتی وقتی دوریم.

بومگیو دیگه چیزی نگفت. فقط یه لبخند زد و خودشو نزدیک‌تر کرد و توی بغل یونجون جا گرفت.

کم‌کم داشت خوابش میگرفت.

-هیلینگی

+جونم

-به اندازه‌ی همه ستاره‌ها و دریاها دوست دارم.

لبخند کوچیکی روی لب یونجون نشست.

+منم همینطور، منم تا ابد عاشقتم.

یه لبخند کوچیک روی لباش نقش بست و گذاشت خواب مهمون چشماش بشه.

تقریبا نزدیکای صبح شده بود. باد سردی از لای پرده‌های نیمه‌باز رد شد و صدای آرومی بوجود اورد.

بومگیو چشم‌هاشو باز کرد. هنوز خواب و بیدار بود.

دسشتو روی جای یونجون کشید ولی چیزی حس نکرد. دور و برشو نگاه کرد و نفسی از روی راحتی کشید. یونجون هنوز همون‌جا بود.

نشسته بود کنار دیوار، زانوهاشو بغل کرده بود و به آسمون خیره بود؛ جوری که انگار ستاره‌ها رو نزدیک‌تر از هرکسی می‌دید.

-هیونگ

بومگیو آروم صداش زد.

یونجون سرش رو برگردوند. لبخندش نرم بود، همون لبخندش که نشون میداد انگار همه چی فقط یه شوخیه.

+بیدار شدی؟

-تو هنوز اینجایی..

یونجون خیلی آروم خندید و با ارامش گفت:

+مگه قرار بود کجا باشم؟

بومگیو خودش رو کمی جلو کشید، انگار همین فاصله کوچیکم داشت اذیتش میکرد.

-اون حرفایی که دیشب زدی

-درباره دریا و ستاره..

نگاهش رو از آسمون گرفت. یه لحظه به بومگیو نگاه کرد.بعد دستش رو بالا آورد برای اینکه موهای بومگیو رو کنار بزنه اما حرکتش توی هوا نیمه‌کاره موند، انگار چیزی جلوشو گرفته بود.

+بومگیو..

بومگیو به دستش خیره شد.

-هیونگ؟

یونجون لبخندش کم‌رنگ‌تر شد ولی ادامه داد.

+اگه یه روز دیگه صدای منو نشنیدی

بومگیو سرشو تکون داد.

+منظورم اینه اگه یروز مجبور شدم از پیشت برم

بومگیو با ترس به هیونگ دوست داشتنیش که جلوش نشسته بود خیره شد. صداش لرزید.

-تو همیشه اینجایی..

یونجون نگاهش کرد. این‌بار نگاهش سنگین‌تر بود، انگار چیزی رو می‌دونست که بومگیو نمی‌خواست بدونتش.

بومگیو نفسش رو نگه داشت.

یونجون خیلی آهسته ادامه داد:

+بازم دنبالم میگردی؟

و دستشو برای نوازشی که ازش منصرف شده بود دوباره بالا اورد و روی صورت بومگیو گذاشت.

بومگیو لبخند زد، از اون لبخندای مطمئن بچگونه.

-تو که همیشه همینجایی چرا باید..

اما جمله‌اش کامل نشد.

چون وقتی پلک زد و خواست هیلینگیشو نگاه کنه دیگه کسی روبروش ننشسته بود.

گرمای دست یونجون و هنوز حس میکرد اما خودش مثل مه نازکی که با باد میره، ناپدید شده بود.

فقط سکوت.فقط بالکن خالی.

-هیونگ؟

هیچ جوابی نیومد.

بومگیو چند ثانیه همونطور خیره موند.

-یونجونی هیونگ؟

بازم صدایی نیومد.

سریع از جاش بلند شد.

-هیونگ شوخی نکن اصلا بامزه نیستی.

به اطراف نگاه کرد.

پشت سرش.

کنار دیوار.

پشت پرده.

هیچکس اونجا نبود.

قلبش شروع کرد به تند زدن.

-هیلینگی؟

این بار صداش لرزید.

-خواهش میکنم تروخدا تمومش کن.

چند قدم جلو رفت.

انگار هنوز انتظار داشت یونجون از یه گوشه بیرون بیاد و بخنده.

اما سکوت خونه سنگین‌تر از همیشه بود.

همه جارو چند بار نگاه کرد ولی بازم کسی نبود.

نگاهش روی صندلی خالی افتاد.

بعد روی فنجونی که مدت‌ها بود فقط خودش ازش استفاده میکرد.

بعد روی میز غذایی که مدت‌ها بود برای یک نفر چیده میشد.

نمیخواست الان به حرفای تهیون فکر کنه. شاید خودشم میدونست داره خودشو گول میزنه ولی بازم نمیتونست تحمل کنه.

یکی یکی جزئیاتی که ماه‌ها نادیده گرفته بود جلو چشمش ظاهر شدن.

نفس کشیدن سخت شد.

تمام خاطره‌هایی که سعی کرده بود دفنشون کنه برگشتن.

و برای اولین بار، نتونست ازشون فرار کنه.

دوباره برگشت داخل بالکن. آخرین جایی که هیلینگیشو دیده بود.

ولی بازم فقط صدای باد به گوشش میرسید.

کم کم همه چیز داشت واسش واضح میشد. اون روز لعنتی.

تمام گریه ها و التماس هایی که کرده بود تا یونجونش چشماشو باز کنه، تمام شبایی که منتظر بود بازم هیونگش بیاد تا با گرمای آغوشش به خواب بره، تمام حرفایی که بی جواب مونده بودن. همشون مثل یه پتک روی سرش آوار شد.

بالاخره با اینکه نمیخواست داشت میفهمید. همه چیز ساخته ذهن خودش بود فقط برای اینکه نمیتونست قبول کنه هیونگش از پیشش رفته بود. بازم سعی کرد خوشو قانع کنه ولی نتونست.

دیگه فهمیده بود فقط داشت خودشو گول میزد. خیلی وقت بود که دیگه کسی اونجا نبود.

واسش دردناک و غیرممکن بود که باور کنه تمام این مدت همه چیز فقط یه توهم شیرین بوده. ولی دیگه همه چیزو فهمیده بود. با اینکه وحشتناک بود ولی همه چیزو میدونست..

نمیتونست تحمل کنه. دوباره همون حس روز اول بدون یونجون و داشت. نمیتونست نفس بکشه. نمیخواست نفس بکشه اگه یونجونش اونجا نبود اون برای چی باید میبود؟

داشت یادش میومد. خودش خاکستر عشقشو داخل دریا ریخت پس چرا اونروز خودشم باهاش نرفت؟

اشکال نداشت. اون به هرحال هیچوقت نمیتونست بدون یونجون زندگی کنه.حالا که همه چیز براش واضح شده بود دیگه نمیخواست به نفس کشیدن حتی فکر کنه.

حالا که دلیل زندگیش از پیشش رفته بود، حالا که فهمیده بود یک سال تمام توی این خونه که هر گوشه اش پر از خاطرات هیلینگیش بود تنها بوده، حالا که دیگه هیچ رنگ و شادی اونجا نبود، پس چرا هنوزم باید اونجا وایمیستاد.

دوباره رفت داخل اتاق خودشون. خیلی آروم بود انگار نه انگار همین چند لحظه پیش زندگیش نابود شده بود. رفت سمت تختشون. بالشت یونجونو برداشت. بوش کرد. ولی هیچ بوی آشنایی ازش بلند نشد.

رفت سمت کمدشون.درشو باز کرد و به لباسای یونجون که لایه ای نازک از گرد و خاک روشون بود نگاه کرد.یکم مکث کرد و بعد یکی از لباسا رو انتخاب کرد.با لبخند نگاهش کرد.همون لباسی بود که یونجون وقتی برای اولین بار به بومگیو اعتراف کرد پوشیده بودش.بومگیو لباسو پوشید و برای اخرین بار به اتاقشون که پر از خاطرات دوتاییشون بود نگاهی انداخت.

وارد پذیرایی شد.همه جا یونجونو میدید.همه جا پر از خاطره بود.ولی سعی کرد چشماشو روی همه چی ببنده.

برای آخرین بار لبخندی زد و از خونه خارج شد.خوب میدونست باید کجا بره.

خیلی سریع خودشو به ساحل رسوند. چند ثانیه به دریای پهناور روبروش خیره شد. یعنی اون یونجون هیونگ خودش بود؟ یعنی الان یونجون اونجا بود؟

اگه هیلینگیش اونجا بود پس چرا باید یه لحظه ام صبر میکرد.اون به یونجون هیونگش قول داده بود هرجا که رفت دنبالش بگرده.

آروم آروم شروع به راه رفتن کرد. رفت جلوتر تا بالاخره اب دریا پاهاشو خیس کرد. سرما به کل وجودش سرایت کرد ولی بازم پیش رفت.

صبرش دیگه تموم شده بود.نمیتونست جلوی خودشو بگیره.

شروع کرد گریه کردن و داد زدن سر یونجون هیونگش. حالا دیگه هیچی مهم نبود.

-یونجون هیونگ..

اشکاشو پاک کرد و به جلوش نگاه انداخت. با عصبانیت ولی با صدای دردناکش بازم ادامه داد.

- تو واقعا تنهام گذاشتی نه؟

نفسی گرفت و ادامه داد:

- اگه تو نباشی پس منم نمیخوام باشم. من نمیتونم بزارم فقط از دور مراقبم باشی من نمیتونم بدون تو نفس بکشم.منم میام پیشت یونجون هیونگ نمیزارم تنها بمونی.

با اخرین توانی که واسش مونده بود گفت:

-دیگه نمیخوام ستاره باشم..

هرچی میرفت جلوتر بیشتر احساس خوشحالی میکرد. حس میکرد با هرقدم به یونجون نزدیکتر میشه.وقتی هیلینگیش اونجا بود، دیگه چی میتونست مانع رفتنش بشه؟

حالا کم کم داشت آروم میشد. یه نگاه به اسمون انداخت. ستاره ها دیگه وقت طلوع آفتاب اونجا نبودن.لبخندی بی جون زد.

-دروغگو..

بازم به راهش ادامه داد. رفت و رفت اونقدر رفت که داخل اون سرمای بی رحم و خوشایند که میدونست وقتی داخلش پا بزاره با یونجون یکی میشه فرو رفت. دیگه هیچ پشیمونی نداشت.

بومگیو همونطور که میخواست نذاشت یونجون تنها بمونه. تا اخرین نفسشم تصویر خندون هیلینگیش جلوی چشماش بود.

از امروز به بعد دیگه ستاره ای نبود که انعکاسش روی دریا بیفته. فقط دریا بود.دریایی که با هرموجش خاطرات بومگیو و یونجون هیونگشو بیاد میاورد. دریایی که الان خونه ابدی اون دوتا بود..

Report Page