سنگسار شبه‌مدرن مردان ایرانی: نگاهی به ماجرای محسن نامجو

سنگسار شبه‌مدرن مردان ایرانی: نگاهی به ماجرای محسن نامجو


(اسطوره‌ٔ بدنِ زنانه و کنترل سرکوبگرِ اجتماعی و خود)

✍️علی_نجات_غلامی

🔳 با اینکه ظرفیت بسیار بزرگی برای جنبش زنان در کار است که تأثیرات اجتماعی اساسی و مهمی داشته باشد اما روشن است که زنان در هفت‌خوانی باید نبرد کنند که گاه به نامردمی‌ترین شکل ممکن، تشخیص مثبت و منفی در آن به راحتی ممکن نیست، و هر آن ممکن است چنانکه در ماجرای محسن نامجو می‌بینیم، جنبش زنان چاقو را در قلب خودش فرو کند. این درست است که جنبش زنان، از ترومایی برمی‌خیزد که نمی‌شود فضای شیکی به نام "محفل انتقادی‌مان" که همه بیایند، بسازیم و به قول استوارت هال، «ما در را برای‌شان باز گذاشته بودیم اما آنها با سروروی خون‌آلود از پنجره آمدند و اولین کسانی را که متهم کردند خود ما بودیم»، و نباید انتظار داشت که زن در فریادهایش هیچ خطایی نکند، اما دست کم زمانی که در این فضای به شدت تاریک و لغزنده، خودزنی کرد بایستی نگران پرخاش شنیدن نبود و حرف زد. 

ماجرای محسن نامجو نه فقط باعث «ریزش شدید جنبش زنان» شده و صدای‌شان را به شدت خفه‌تر از این خواهد کرد، بلکه از اساس، این منش چون بازتولید «ارزشگذاریِ اسطوره‌ای بدن زنانه» است، زنانِ کنشگر را طی ایجاد خودکنترلی، ناخواسته ابزار سرکوبِ خودشان و اجتماع خواهد کرد.

*️⃣*️⃣*️⃣

این دو جمله را بخوانید:

یک نفر می‌گوید: 

⬅️ «من اعتراف می‌کنم که دیروز پیرمردی را برای تفریح بغل کردم و فشار دادم و بوسیدم و کمی بدنش درد گرفت و از او عذرخواهی هم کردم، کمی پرخاش کرد و آخرش بخشید».

یک نفر می‌گوید:

⬅️ «من اعتراف می‌کنم که دیروز برای تفریح خانمی را بغل کردم و فشار دادم و بوسیدم کمی بدنش درد گرفت و از او عذرخواهی هم کردم، کمی پرخاش کرد و آخرش بخشید».

آیا این دو جمله با هم فرق دارند؟ عمدتاً افراد می‌گویند دومی خیلی فرق دارد، امر تجاوزکارانه‌ای است، مسئله ناموسی است، سکسیستی است، نشان از ناهنجاری اخلاقی-روانی گوینده دارد و الی آخر.

اگر از حیث «حق طبیعیِ انسان» در نظر بگیریم، حق طبیعی را همان میزان «دردی که در فشار دادن ایجاد شده است و هراس و اضطراب روانی» تعیین می‌کند و تفاوتی نوعی در کار نیست، بنابراین، «تفاوت» در اینجا «برساخت فرهنگی» و به اصطلاح «برساختِ اجتماعیِ واقعیت» است. چون مشخص است که از وجه واقعیت عینی-طبیعی، فرقی بین رنجی که پیرمرد تحمل کرده و رنجی که زن تحمل کرده نیست مگر حالا کمی درد ناشی از فشار به بدن یا روان بیشتر یا کمتر بوده است. پس فرهنگ و تاریخ و اجتماع چنین "تفاوتی" ایجاد کرده است (حتی در "شدت احساسِ" دردِ بدن-زیسته‌ای یا بار روانی نیز فرهنگ و تاریخ و اجتماع بی‌تأثیر نیست). یعنی یک «فراسوروندگی» از سطحِ طبیعیِ امور اینجا رخ می‌دهد. 

حال بپرسیم چه فرهنگی و چه نوع تفاوتی؟ آیا پرسش از درستی و غلطی این «تفاوت‌گذاری» معنادار هست؟ آیا در نهایت به سود بدن زنانه است یا به زیان‌اش؟ آیا هیچ ابژه‌ای‌سازی‌ای، شیءوارگی‌ای، ابزاری‌سازی‌ای و غیره‌ای در اینجا محتمل نیست؟

 فرهنگ‌ها و عوالم مختلفی، «بدن زنانه» را متفاوت و دیگری‌سازی می‌کنند که این فارغ از رژیم‌های سیاست و گفتمان‌های قدرت هم طبعاً نیست. دو مورد که نقشی وسیع داشته‌اند را در نظر بگیریم: دین پیشامدرن و نظام سرمایه‌داریِ مدرن.

مثلاً در نظام ارزش‌های آئینیِ سده‌های میانه، «بکارت» فضیلتی برین برای زهد است. بنابراین، دستگاه تناسلیِ زنانه، قیمتی بسیار بالا در سطح «میوه‌ی ممنوعه» - از نوع «تعلیقی» - دارد و دست بردن به آن «بدون میانجی»، برابر با «گناه اصلی» است. گناهی که در طیف‌هایی بسیاری از مذاهب، عقوبتی همچون سنگسار دارد و فردِ خاطی مستحق است که کاملاً با رنج نابود شود. از حیث سیاسی-اجتماعی در جوامع پیشامدرن، کنترل اجتماعی طبعاً از طریق تابوسازی حول «میوه‌های ممنوعه» صورت می‌پذیرد و قواعد پایه‌ی جوامع برای کنترل – خاصه در کنترل‌های استبدادی – از طریق «مراقبت از بدن زنانه» و «تنبیه تخطی» در سطح «عقوبت تام» است.

به‌طور کلی از حیث روانشناسی-اجتماعی، کنترل سیاسی، از طریق تابوسازیِ «معوقه‌ای» از یک نیاز عمومی و ایجاد «زنجیره‌ای از کنش‌های متقابل آئینی» حول آن در این «فضای ایجادشده» تا «حصولِ درست» آن نیاز است که جامعه در سلسله‌مراتب این زنجیره و این فضاء پیکربندی طیفی-طبقاتی‌اش را تضمین می‌کند: «ای مردم خاک بر سرتان لوبیا نخورید». اگرچه جز لوبیا هم چیزی برای خوردن نیست پس با این و آن اعمال و اقدامات و پرداخت این بهاها و انجام این مناسک «با کمک و مدیریت ماها» می‌توانید «درست» بخورید و «غلط» نخورید.و اما در دنیای سرمایه‌داریِ تولیدی-مصرفیِ مدرن و معاصر، آیا این امر کامل از بین رفته است؟ آیا هیچ ردونشانی نمانده یا استحاله‌ای از آن صوت نگرفته است؟ قطعاً دنیای مدرن نیز اسطوره‌ها و آئین‌ها و مناسک خودش را داراست. و ارزشگذاری‌های چیزها اگرچه در پایه بر اساس «ارزش [=value] است اما این ارزش هرگز کاملاً منتزع از «ارزش [=virtue/فضیلت] نیست. چیزها برای اینکه فروش بروند نظام فضایل خاص خودشان را نیز در معیت خود دارند. فضائلی که طبعاً نمی‌توانند حول خودِ ماده یا کارکردِ «طبیعیِ» و ابژکتیوِ کالا باشند، بلکه عمدتاً «حول نمادهای سوبژکتیوِ حولِ کالاها» هستند.

نظام ارزشگذاری‌ها دوباره از خود کالا فراسوروندگی می‌کند تا «کنترل اجتماعی» دوباره امکان‌پذیر شود، زیرا با نفس کالاها چندان نمی‌توان جامعه را کنترل کرد. برخلاف تصور مارکس تا حد ضعیفی می‌توان «با کنترل ابزار تولید و توزیع نابرابر ابزار و محصولات‌شان و در صرف مرحله مبادله، نظم طبقاتی را ایجاد و ابقاء کرد». در اصل آنچه که جامعه‌ را طبقاتی و به عبارت دقیق‌تر پیکربندیِ عمودی و کنترل‌پذیر می‌کند، «کنترلِ شیوه‌های مصرفِ نمادهای تولیدشده‌ی حول کالاهاست» و قسمت جذاب داستان تازه پس از مبادله شروع می‌شود. این نظام‌های مصرف است که با آنها می‌توان جامعه را تحت انقیاد تام‌تری درآورد. که در پسامبادله، «ارزش چونان value» را با «ارزش چونان virtue» گره می‌زند.

باز هم از نمونه‌ی بهترین کالاها برای ایجاد این کنترل، «بدن زنانه» است و قاعده‌‌بندیِ شیوه‌های «مصرف درست و غلطِ آن» صدالبته پس از طی این و آن مراحل و انجام این و آنِ مناسکِ مدرن البته این بار با میانجیِ خود کنترلی و تبدیلِ بدن زنان به «داراییِ» آنان.

اگر حرف‌های لویت را در دیگر لایه‌ها هم نپذیریم در این لایه درست است که بگوییم کنترل بدن زنانه در سرمایه‌داری به‌نحوی سکولاریزاسیون همان کنترل بدنِ مسیحی است، چون به بیان نیچه‌ای بر هر دو همان «اخلاق آپولونی» حاکم است. بدن زنانه در سرمایه‌داریِ مدرن نیز هنوز «میوه‌ی ممنوعه» است، هنوز بدون طی مناسکی، نمی‌توان بدان نزدیک شد، مناسکی که باید در تمامی مراحل‌اش هزینه‌های بسیار بپردازی. بدن زنانه همچنان «امر به تعویق افتاده» است، که در فاصله‌ی این تعویق از میل تا ارضاء، یک مسیر طولانی ایجاد شده است که صد بازار مالکیت و مبادله در آن مسیر ایجاد شده است و همین فاصله از حیث روانشناسیِ پدیدارشناختی نیز شکافی بین «انتظارِ ارضاء» با «ارضاء عینی» ایجاد می‌کند که به هیچ وجه "پُرشدنی" نیست، زیرا در "عصری از تصویرسازی"، و مصرفِ نمادهای حول کالا، ایماژه‌ی امر جذاب از خودِ امر جذاب، جذابتر است و زمان وصال عینی، "لحظه‌ی تروماتیکِ سرخوردگی" است. زمانی که پسر و دختر بعد از سالها خودارضائی – اعم از واقعی یا ذهنی یا جابه‌جاگشته در "دگررفتارها" - به وصال می‌رسند آن تصویر عظیمی که با تخیل کیلومترها فراسوی واقعیت از سکس ساخته‌اند و آن انتظارِ بهشت‌واری که حاصل آمده، به هیچ وجه برآورده نمی‌شود و قرار هم نیست برآورده شود. افراد معمولاً اولین داوری‌ای که می‌کنند «انتخاب‌ام اشتباه بود» است و فرایندِ تکرار به امید حصولِ کاملِ ارضاء، یا همان به اصطلاح خیانت، در چرخه‌ی بی‌حاصل و بی‌پایان آغاز می‌شود، چه این خیانت فقط در ذهن باشد و در نتیجه این خودسرکوب‌گری، نام‌اش اخلاق و مسئولیت بشود که صدالبته در «دگررفتارها» ابراز و تحقق می‌یابد، چه عینی شود، اعم از مسیرهای قانونی یا غیرقانونی.

البته در سطح مدرن، پارادوکسی هولناک وجود دارد، اخلاق سرمایه‌داری مدعی می‌شود که از چیزی چونان «حقوق طبیعی» سرچشمه گرفته است. اما این یک دروغ شرم‌زدوده است. ارزش‌هایی که حول بدنِ زنانه دارد، بازتولید همان اخلاق پیشامدرن است. کیست که بپذیرد تجاوز به یک زن را باید واقعاً بنا به درد و رنجی «طبیعی» یا «روانی-طبیعی» که متحمل شده است مجازات کرد؟ آیا کسی از فردی که با چاقو بازوی دیگری را بریده است همانقدر متنفر می‌شود که از کسی که بکارت یک دختر را برداشته است؟! قطعاً خیر، بسیار بسیار نفرت دومی، بیشتر» است! این «مازاد» از کجاست؟ این مازادِ نفرت و مجازات؟ آیا از همان مردابی نمی‌آید که به قولی نیچه‌ای هرجایش را که قلاب بیاندازی جمجمه‌ی یکی از خدایان مرده بدان می‌آویزد؟

بیان را ساده‌تر کنیم از دهه‌ی شصت که بدن زنانه به محاق رفت و کلمات نیز ممنوع شدند – چنانکه کتابی بود به نام "جوانان چرا؟" که به شدیدترین لحن خودارضائی را تخریب کرده بود اما فارغ از پیامش چون صرفاً کلمات اروتیک در آن آمده بودند مانند فیلم پورن در زیرِ میزها دست به دست می‌شد و بچه‌ها با صرف دیدنِ "نوشتاری شدنِ کلمات ممنوعه" خودارضایی می‌کردند و کتاب ممنوع شد!!!! – نبردی آغاز شد که طی هر تاکتیک و استراتژی‌ای، این تابو بودن، «کمرنگ‌تر شود»، و امور و اسامی اروتیک «عادی‌تر» شوند و «طبیعی‌تر». اینکه روابط عرفی‌تر شود. زنان حرف‌زدن‌شان جرم محسوب نشود. انگ فاسد به زنی که در جامعه حضور می‌یابد زده نشود. هدف درواقع افزایش روابط اجتماعی به‌مثابه کاهش کنترل سیاسی بود، تا اتفاقاً عزت و امنیت و اراده‌ی زنان و مردان بیشتر شود. تا انسان‌ها اعم از زن و مرد از ارزش‌های اسطوره‌ی به ارزش‌های واقعی برگردانده شوند. اینکه اگر مردی به زنی تجاوز کرد به خاطر رنجی واقعی و عینی که به خود آن زن وارد کرده است و تا حد اقتضایِ آن رنج باید مجازات شود، نه به جرم اینکه مهم‌ترین تابوی ابزار کنترل اجتماعیِ اسطوره‌ای را شکسته است؛ و به مرگی جانکاه چونان عقوبت میتولوژیک دچار شود، یعنی سنگسار. که خودش یعنی ذره ذره کشتن با ریگ‌های کوچکی که هیچ کس احساس‌ عذاب وجدان نکند که با ریگی مگر می‌شود کسی را کشت! که همه بگویند «من فقط ریگی انداختم، چه کردم مگر؟!». در حالیکه مرگِ دردناک با سنگ بزرگ نیست، با مجموع سنگ‌ریزه‌هاست.

(یکی به دیگری می‌گفت:

⬅️ «فلانی عجب آدم ضعیفی بود، حالا ما یک فحش نوشتیم، که کلاً زد وبلاگشو تعطیل کرد مارم الکی انداخت تو عذاب وجدان!»

 در حالیکه آن فحش دیگر آخرین ریگی بود که روی میلیون‌ها ریگ دیگر گذاشته شد و فلانی زجرکش شد).

اکنون جنبش زنان چه کرد؟ «خودش فردی را سنگسار کرد» و ظاهراً از جمله جرایم "اصرار در پیشنهاد" بوده است! و هر کس فقط یک فحش نوشته در این فضای مجازی و با خودش می‌گوید مگر چه کرده است؟ کاری نکرده فقط ریگی محض سرگرمی و یا از روی ناراحتی انداخته است!

- یعنی تو الان نامجو را تبرئه می‌کنی؟

 نه! ولی جرمی که مرتکب شده «تفاوتی» نوعی و اسطوره‌ای با دیگر جرائم ندارد. بایستی طبیعتاً خانم‌های شاکی و کل جامعه، همان‌طوری به این جرم نگاه کنند که نامجو مثلاً غذای‌شان را دزیده و شب گشنه مانده‌اند یا در دعوایی سر پول سرشان را شکسته است. چرا؟ چون سکس هم یک غریزه است مانند همان گرسنگی و تشنگی. چه چیزی سکس و تخطی در آن را اینهمه پرمخاطب و مهم و متمایز کرده است؟ آیا واقعاً ریشه در واقعیت دارد؟!

حرف اصلی این است که با استفاده از این حالت تابویی بودن سکس بنا به بافتار اسطوره‌ای است که چنین محکمه‌ای، معنا و چنین بازتابی می‌یابد، در حالیکه از همین حالت تابویی و اسطوره‌ای بوده است که همه‌ی ما در رنجیم، و هدف از جنبش زنان و دیگر جنبش‌ها رسیدن به یک وضع غیراسطوره‌ای و غیرخرافی و واقع‌بینانه است. این قیمتی که با نرخ «گناه اصلی» بر بدن زنانه گذاشته شده است کار منطق و حقوق انسانی و عقل یا زندگی نبوده است. همین هم بوده که بدواً بدن زنانه را سرکوب کرده است و ابژه ساخته است. و در حالت پیشامدرن‌اش دال میان‌تهی‌شده و مرکزی نظام ارزشگذاری‌های کنترل‌گرش کرده است و در حالت مدرن هم با کالایی‌سازی‌اش جایزه‌ی موفقیت‌های احتمالاتِ بازار. باید قبول کنیم سکس چیز مخوف و عظیمی نیست تا رستگار شویم. یک مسئله‌ی معمولی است مثل بقیه مسائل بدن‌مان.

جنبش زنان نباید فریب این اهمیتی را بخورد که نگاه عرفی به موضوع تجاوز می‌دهد. این اهمیت دروغین، همان اهمیتی است که به قول یکی از خانم‌های بسیار تیزبین، امروز به رسواسازیِ آیدین آغداشلو می‌پردازد و از آن سو در حاق رفتار اسطوره‌سازش از او پادشاهی می‌سازد که ایده‌ی حرم‌سرا را محقق کرد و فردای به این اصطلاح رسواسازی آثارش را به دوازده میلیون برابرِ قیمت در حراجی‌ها خریداری می‌کند.


🔳در این جنگ انگی که به دلیل غلبه جدل بر برهان به اسم نقد ایجاد شده است و در این فاکت‌محوری که جای هر اندیشه و ایده‌ای را گرفته است، زنان دوباره قربانی شدند. درست مثل آن رقابت‌های منحوس انتخاباتی که طیفی برای کاستن رأی رقیب، زنی را می‌یابد و بدن‌اش را عریان می‌کند تا زخم‌هایش را در معرض دید عام بشمارد و به نمایش بگذارد نه به هدف احقاق حق آن زن که در واقع هیچ اهمیتی برای‌شان ندارد، بلکه صرفاً برای تخریب طیف مقابل و اینجا چقدر زن دوباره ابزار و سرکوب می‌شود؟ آیا اکنون زنان و خود فمنیست‌ها هم باید گول این نمایش مضحک و مبتذل را در این جنگ انگ بخورند؟ تا با ایجاد این جو وحشت رقابتی با این ریزش شدیدِ هرگونه حامی و همدلی در انزوا چونان طیفی افراطی فرسوده شوند؟ کدام مردی است که دست کم از این «پیشنهادات مصرانه‌ی در اکراه» در پرونده‌اش نباشد؟ پس تک تک‌ مردان باید وحشت کنند و اگر هم می‌توانستند و میل داشتند چیزی در دفاع از حقوق زنان بگویند دست کم خفه‌خون می‌گیرند که فردای روزگار که علیه‌شان محکمه برپا شد، حداقل از تناقض بور نشوند. ادامه‌ی این روند را باید عمیقاً تأمل کرد. نتیجه‌اش چیست؟ فردی می‌گفت:


⬅️ «والا با این تفاصیل من که دیگه جرأت نمی‌کنم با دختری بخوابم، اصلاً حرف بزنم».

 این موفقیت است؟ می‌دانید عواقبش چیست؟ می‌دانید چه گسستی در جامعه ایجاد می‌شود که قدرت حتی خوابش را نمی‌دید بتواند چنین کنترلی داشته باشد؟

متاسفانه تا زمانی که این نگاه غلطِ «تسخیر فضاء» در جامعه‌ی فکری ما که خودش را به نحوی ذلیل، پیروی دنیای سیاست می‌فهمد نه هدایتگرِ آن، آنکه واقعاً بر او ظلم رفته مانند زنان بیشتر و بیشتر آسیب خواهد دید. در این فضای مجازی که مخاطبان نامتعین به مثابه قلعه‌هایی برای فتح تصور شده‌اند، نه سوژه‌هایی که باید با آنها صحبت و همفکری کرد، این اسطوره‌ی بدن زنانه ابزار بسیار کارآمدی تصور می‌شود که طیف‌ها با آن علیه هم – به اسم‌های موذیانه‌ی عینیت و انضمامیت و واقعیت سیاسی - در رقابت و کشمکش باشند. زنان به قول برخی از فمینست‌های حوزه خطابه، اساساً باید از اصلِ این جدل و پلمیک که هدف از آن «اقناع» و همان "راضی کردن" تسخیرگرانه‌ی مردسالار است، فاصله بگیرند و بدیل‌هایی مانند «دیالوگ پیشنهادی» را بجویند.


Report Page