robot.

robot.

𝖫𝗂𝗇𝗂𝗅𝗅𝖾

-چان، ساعت نُه و سیزده دقیقست. سیزده دقیقه بیشتر خوابیدی.

چان لبخندی زد و درحالی که به پهلو غلت میزد مینهو رو توی بغلش کشید.

-سخت نگیر، امروز تعطیله.

-تعطیل؟ بهم گفته نشده توی روز تعطیل دیرتر بیدارت کنم. میخوای توی حافظه‌م ذخیره‌...

-نه نه نیاز نیست، دیگه کاملا بیدارم.

از حالت خوابیده بلند شد و به بالش پشتش تکیه داد. با بو کشیدن هوا لبخند ملایمی روی لبهاش شکل گرفت.

-هوم، چای لیمو.

-تا دو دقیقه دیگه اندازه ای که دوست داری دم میکشه. پیشنهاد میکنم زودتر از جا بلند شی و اقدام به شستن صورتت بکنی.

بله، همینقدر دقیق بود. هرکسی میدید از این میزان دقت متعجب میشد، شاید چون از یک انسان همچین دقت بالایی اصلا برنمیومد؟ البته... مینهو یک انسان نبود.

زندگی با یک ربات. قطعا عادی بنظر نمیاد، اما اصلا چی تو زندگی یک مخترع نابغه رو به دیوانگی عادیه؟

مدت زیادی بود که چان، به همراه ربات انسان نمای عزیزش که تقریبا با یه ادم عادی مو نمیزد زندگی میکرد؛ و این زندگی رو دوست داشت.

مینهو خیلی بیشتر از یک ربات بود. تو حرکاتش ذره ای گیر و باگ نبود و اثری از "مکانیکی بودن" در خودش و صداش پیدا نمیشد. اون حاصل سالها تلاش و تحقیق و ازمایشهای چان بود.

-برنامه امروزمون چیه مینهو؟

-امروز شنبه‌ست. روز تمیزکاریه.

چان اه کلافه ای کشید و کمی بدن گرفته و کوفته‌ش رو کِش داد.

-چای لیمو امادست. زود باش، نمیخوام بابت سرد شدنش ازت غر بشنوم.

-اه این بچه...

درسته، حتی چان هم گاهی اوقات از دستش متعجب میشد. گاهی حتی یادش میرفت که اون کسی که باهاش زندگی میکنه از فلز ساخته شده نه گوشت و استخون.

مینهو گردنش رو کج کرد و چان خندید.

-متوجهم! میدونم بچه نیستی و بالغ طراحی شدی، نیاز نیست مثل دفعه قبل ساختارت رو برام بکشی وسط.

-اوه، فهمیدم. این هفته نوبت توعه که جارو بکشی.


--

دستمال رو با ظرافت و دقت خاصی توی دستش گرفته بود و گرد و خاک میز رو از روش پاک میکرد.

-این مرد میزش اندازه یه چوب‌بر خاکه داره...

با تاسف سر تکون داد و مشغول ادامه کارش شد.

سطح رویی میز، پایه‌ها، قسمت بیرونی و در کشوها، همه جا رو تمیز کرد.

کشوی سمت چپ میز رو باز کرد تا لوازم رو مرتب کنه که چشمش به قاب عکس وارونه ای پشت تمام دفترها خورد.

برش داشت. توی عکس چان ایستاده بود. چشمهاش پر از عشق و خوشحالی، و به کسی نگاه میکرد.

مردی کنارش ایستاده و دستش رو گرفته بود، مردی عین مینهو. یکجورهایی انگار خودش بود، اما یک فرقی داشت؛ لبخند بزرگِ روی صورتش واقعی بود، خیلی واقعی. نه مثل اون لبخندهای کج و کوله ای که مینهو بابتشون بارها تلاش کرده بود و باز نمیتونست بهشون روح ببخشه. درواقع تنها نقطه ضعف مینهو، و تنها چیز در ظاهرش که شبیه انسانها نبود لبخندش بود.

چیزی در وجودش تغییر کرد، نگران شد. شروع کرد به گشتن باقی کشوها تا شاید اثری از اون مرد توش پیدا کنه.

و در اخر... پیدا کرد.

یه نقشه بود. نقشه ای از ساختار اولیه یک ربات، خودش. همراه نوشته های کوچیکی با خط چان در پایین صفحه.


"برای شیرینکم، کسی که حتی بعد از مرگش هم عاشقشم، مینهو."


یه ربات قلب نداره، اما اون لحظه مینهو کاملا مچاله شدن قلبش رو احساس کرد. نمیدونست چجوری. چیزی درونش تکون خورد، ذهنش تقریبا خالی شد. این یه حس بود؟ اون نباید چیزی رو حس میکرد.

قاب عکس و نقشه رو همونجایی که بود ول کرد و از اتاق بیرون اومد.

-اوه کارت تموم شد؟ منم دیگه اخراش... مینهو؟

-اسمم رو هم... از اون برداشتی. حتی اسمم رو.

-چی؟ داری درمورد چی... صبر کن، تو به وسایل کشوی من دست زدی؟

-نمیتونستی یه جور دیگه بسازیم؟ نمیتونستی... همون موقع بهم بگی که فقط یه کپی ام تا حس نکنی از دستش دادی؟

چان دستی به موهاش کشید و چشمهاش رو بست.

-یه چیزی اینجا اشتباهه، تو... تو چرا عصبانی ای؟

-میخوای تعمیرم کنی؟ شماها... اگه یه ربات حالت بی‌حسیش رو از دست بده میگین ناقصه و نیاز به تعمیر داره، من رو تعمیر نکن چان.

-نه تو نباید اینها رو متوجه بشی. چه اتفاقی برات افتاده مینهو؟ بیا بریم، باید نگاهی به حافظه داخلی...

-نه!

-سرجات وایسا مینهو!

زمانی که چان پیچ‌گوشتی رو از روی میز برداشت، چیزی درون مینهو فریاد زد "فرار کن"، و با سرعت از در بیرون دوید.

اوایل پاییز بود و نزدیکهای بعد از ظهر، اما هوا جوری گرفته و تیره بود که انگار وسط شبی زمستونی و دلگیر ایستاده.

-لعنتی، صبر کن.

ناخوداگاه با صدای چان ایستاد، بازهم درونش از دستورات اون مرد اطاعت میکرد. با وجود اینکه تا حدی حتی نمیخواست ببینتش.

-با اون پیچ‌گوشتی افتادی دنبالم، میخوای ببریم به کارگاه. صبر کنم؟ نمیتونم چان.

-مینهو چرا متوجه نمیشی، تو انسان نیستی تو فقط... یه رباتی که ساخته دست منی!

-خب میتونستی اینها رو بهم بگی!

برای لحظه ای سکوت فضا رو گرفت.

-میتونستی همون لحظه که درگیر ساخت کارت حافظه‌م بودی و اصرار داشتی تا بدون خطا و گیر نزدیکترین رفتار به یه "انسان" رو داشته باشم این موضوع رو هم ذخیره میکردی، تا بدونم اصلا هدفت از ساختنم چی بوده. میتونستی اینها رو هم بگی که باید ماهیت ربات‌گونه خودم رو حفظ کنم و بیش ازحد انسانی رفتار نکنم. حالا تو به خواسته‌ت رسیدی! یه ربات داری با نهایت شباهت به کسی که عاشقش بودی، و این ربات داره چیزهایی رو حس میکنه. نباید خوشحال باشی؟!

-مینهو...

-تو من رو یه جایگزین میبینی، من نمیخوام جایگزینش باشم. من میخوام یه ادم واقعی باشم، نمیخوام تو جسم اون باشم، نمیخوام شبیهش باشم. چرا این کار رو باهام کردی؟!

اسمون تیره تر شد. ابرها به ارومی شروع به حرکت کردن و بعد قطرات بارون به زمین چکیدن.

-در اخر... من فقط یه تیکه فلزم، که با اب نابود میشه.

ربات ساکت شد. بارون شدت گرفت و قطراتش یکسره روی جسمش میریختن؛ اما چان حتی میترسید نزدیکش بشه.

-نه، نه نه اب نباید بهت بخوره. من... من متاسفم مینهو، نباید این کار رو باهات میکردم متاسفم. بیا درستش کنیم خب؟ فقط... فقط زیر بارون نمون.

-تو... خاموشم میکنی.

-نه! نه من هرگز خاموشت نمیکنم. مینهو من دوستت دارم!

ربات همچنان بی‌حرکت زیر بارون ایستاده بود. جرقه های ریزی روی مفاصل پیچ شده‌ش درحال ایجاد شدن بود، ولی تکون نمیخورد.

-تو من رو دوست نداری، من فقط یه تیکه فلزم. تو اون رو دوست داری، اون واقعی بود...

صداش کم کم متفاوت شد. اب به ارومی درحال نفوذ در جای جای جسمش و از کار انداختن تدریجی سیستمش بود.

-...اون زیر بارون چیزیش نمیشد... بدنش سفت نبود... اون میتونست بخنده...

ربات خندید... و خنده‌ش برعکس تمام وقتهایی که تلاش میکرد طبیعی باشه و موفق نمیشد، واقعی بود. انسانی ترین خنده‌ای که قابل تصوره، جوری که انگار واقعا "مینهو" اونجا بود.

-کافیه!

بلخره جلو دوید، باتری جای گذاری شده توی پهلوش رو به سرعت خارج کرد و بدن فلزی رباتش رو در اغوش کشید. عین سپری که قصد داشت تا اخرین قطره بارون ازش محافظت کنه ولی...

دیر بود.

یکبار دیگه، چان توی محافظت از همون ادم شکست خورد.

یکبار دیگه، اشکهاش زیر بارون گم شدن و دنیا در عرض چندثانیه روی شونه‌هاش فرو پاشید.

Report Page