reciprocal

reciprocal

@drxalphaa

هیسونگ با دوستاش خداحافظی کردو از هات پات فروشی بیرون اومد

امروز یه مسابقه شنا رو برده بودن و مربیشون به هات پات مهمونشون کرده بود

شنا خوب بود و هیسونگ واقعا ازش لذت می‌برد ولی فکر میکرد باید بیخیالش شه

سال اخرش بود و با اینکه هیسونگ شنارو واقعا دوست داشت ولی قطعا ایندش تو شنا نبود

این روزا هیسونگ خیلی از خودش میپرسید میخواد در اینده چیکار کنه

درساش واقعا خوب پیش میرفت و هیسونگ مطمئن بود مسیر ایندش شامل تحصیل در مقاطع بالاتر میشد

ولی هنوز جواب دقیقی برای شغل ایندش تو ذهنش نبود

چند روز پیش وقتی اقای پارک راجع به علایق و برنامه هاش برای ایندش پرسیده بود هیسونگ فقط گفته بود میخواد دانشگاه بره

و اقای پارک پیشنهاد داده بود به دفترش ببرتش تا شاید بخواد راه اقای پارکو ادامه بده

اقای پارک صاحب هتل های زنجیره ای بود

پدرش همین شغلو داشت و پدر پدرش این کار رو شروع کرده بود

وضعیت مالی فوق العاده ای داشت و مسافرت‌های کاری‌ای که میرفت به جاهایی بود که هیسونگ ارزوی دیدنشونو داشت

در کل کار خوبی بود و اقای پارک به هیسونگ پیشنهاد داده بود هتلداری بخونه و بعدش کمک دست اقای پارک تو هتل کار کنه

شرایطش عالی بنظر میومد ولی این واقعا چیزی نبود که هیسونگ میخواست

نمیتونست خودشو درحال مدیریت کردن همچین تاسیسات بزرگی تصور کنه

علاوه بر این همین الانشم پارک سونگهون داشت هتلداری میخوند

پس هیسونگ حس نمیکرد که ممکنه اقای پارک ناامید بشه یا وارثی برای هتلش پیدا نکنه

در نتیجه به اقای پارک گفته بود که فکر نمیکنه این کاری باشه که بخواد انجام بده و اقای پارک بهش گفته بود که برای تصمیم گیری عجله نکنه


بعد از شام هیسونگ مستقیم به اتاقش رفت تا برای امتحان فرداش درس بخونه

سر شام خانم پارک بهش گفته بود که هفته بعد بازم اقای پارک سفر کاری داره و این دفعه حتی تعارفم نکرد که بمونه

ظاهرا نیاز داشت باهاش بره

هیسونگ میدونست با توجه به شغلی که اقای پارک داره سفر رفتن زیاد عجیب نیست و نمیشه کاریش کرد ولی از طرفیم از تنها خونه موندن خوشش نمیومد

نمیدونست اگه پارک سونگهون بازم میخواست برگرده کره

۲ هفته از وقتی برادر خوندشو دیده بود میگذشت

توی این دو هفته تقریبا وجود پارک سونگهونو فراموش کرده بود

یا حداقل این چیزی بود که هیسونگ دوست داشت باور کنه

هر سری که خانم‌ پارک خال روی بینیشو پررنگ میکرد و بیشتر تو چشم‌ میومد هیسونگ نمیتونست جلوی خودشو بگیره و یاد پارک سونگهون نیوفته

ولی کاشکی فقط این بود

هفته پیش یکی از پسرای کلاس به هیسونگ اصرار کرده بود که بیاد و باهم دیگه پورن جالبی که پیدا کرده بود و ببینن و هیسونگم برای اینکه ناراحتش نکنه قبول کرده

به محض اینکه پورن پلی شد زن پورن استار یه ناله خیلی حرفه ای کرد و تنها چیزی که هیسونگ شنید صدای ناله اون شب پارک سونگهون توی سرش بود

روز بعدش هیسونگ به کلیسا رفته بود و برای بخشش گناهانش دعا کرده بود

با این حساب هیسونگ ترجیح میداد پارک سونگهون نیاد و هیسونگ دوباره نبیندش تا بتونه از ذهنش پاکش کنه


ساعت دو شب بود و هیسونگ منتظر جواب پیامش از جانب پارک سونگهون بود

۳ ساعت پیش هیسونگ پیامی با مضمون (سلام. هفته بعد باز میاید کره؟) برای پارک سونگهون ارسال کرده بود و الان سه ساعت بود که داشت تو تختش غلت میخورد و منتظر جواب بود

با صدای دینگ از جا پرید و نشست

-احتمالا میام. چرا میپرسی؟

چرا میپرسید؟

نمیدونست.

اولین دروغی که به ذهنش رسیدو تایپ کرد

-میخواستم بدم براتون کلید بزنن

-انقدر سری قبل اذیت شدی

-اره

-دروغگو. از خداتم هست یکی باشه که باهاش غذا بخوری.

- ساعت رسیدنتونو بهم بگید. برای غذا منتظرتون میمونم

-باشه. میبنمت

هیسونگ یه نفش عمیق کشید

موفقیت امیز تر از چیزی بود که انتظار داشت


روز بعد روز تعطیل هیسونگ بود

تصمیم گرفت قبل از ظهر به سونو یه سر بزنه

سونو با اصرار خودش توی یه کارگاه چوب بری کاراموزی میکرد

خودش میگفت حوصلش بدون هیسونگ تو یتیم خونه سرمیره و میخواد بیشتر بیرون بره

ولی هیسونگ میدونست بخاطر اینه که کاملا از خانواده دار شدن ناامید شده و میدونه باید به محض اینکه ۱۸ سالش بشه پول خونه و زندگیشو خودش در بیاره

در هر صورت هیسونگ بهش افتخار میکرد

به هیکل ریز و دستای قشنگش نمیومد کار بدنی سخت انجام بده ولی هیسونگ میدونست سونو سختکوش تر ازین حرفاست

مطمئن بود طولی نمیکشه که خودش استاد کار بشه و درامد داشته باشه

خوشبختانه کارگاه سونو از خونه هیسونگ دور نبود و نسبتا زیاد بهش سر میزد

با وارد شدن به کارگاه سونو رو دید که استینای لباسشو تا بالا تا زده بود و حسابی عرق کرده بود

-اوووو کیم سونو. عضله دروردیا

-اینا از اولم اینجا بودن تو حسود بودی ندیدی

-اوضاع کار چطوره؟

-خوبه

-صاحب کارت کجاست؟

-رفته ناهار بخوره. اگه برام ناهار نیوردی همین راهی که اومدیو برگرد. تمرکزمو بهم نریز

هیسونگ با خوشحالی پاکت ناهارو تو دستش تکون داد

-دستپخت خانم پارکه

-وای چرا زحمتش دادی

- همینکه بهش گفتم دارم میام خودش پیشنهاد داد. امروز فردا دیگه واقعا باید بیای دیدنش. خیلی دوست داره ببینتت

-میام حتما. این هفته یکم گرفتارم

-دیگه انقدر شلوغ شده سرت باید از منشیت وقت بگیرم.

سونو همینطور که غذارو تو دهنش میچپوند چشماشو چرخوند

-یکم دیگه امتحانات میان ترمم شروع میشه. وقت ندارم اصلا

-تو امتحانام میای کارگاه؟

-اره. میخوام فقط نمراتم در حد قابل قبول باشه

هیسونگ نگران نگاه دوستش کرد

-مطمئنی؟

-اره هیسونگ شی مطمئنم. چند بار میخوای بپرسی. من عاشق چوب بریم. عاشق بوی چوبم. صاحب کارم باهام خوب رفتار میکنه. و میخوام اینکارو ادامه بدم. چند بار باید بگم تا راضی شی

-خیله خب بابا. هرچی خودت میدونی. به من چه

هیسونگ چاپستیکشو پایین گذاشت و به سونو نگاه کرد که با ولع غذا میخورد

این بچه اصلا میرسید درست غذا بخوره؟

چیزای زیادی بود که هیسونگ راجع به سونو نگرانشون بود ولی سونو به زودی رسما بزرگسال میشد و میتونست برای خودش تصمیم بگیره

همینکه میدید به چیزی علاقه مند شده و داره براش تلاش میکنه کافی بود

کاشکی هیسونگم همچین چیزی رو پیدا میکرد

پارت ۸

Report Page