reciprocal
@drxalphaa-و داری میگی تو اینو تازه یه ساعت پیش فهمیدی؟
-مامان هیچوقت چیزی راجع بهش به من نگفته بود
-خواهرت میدونست؟
-نه
-خب حالا میخوای چیکارش کنی؟
باید چیکارش میکرد؟
نیکی واقعا نمیدونست
یک ساعت پیش یه اقایی که خودشو وکیل مامانش معرفی کرده بود زنگ زده بود و بدون هیچ مقدمهای گفته بود که مامانش یه خونه تو کره براش به ارث گذاشته
و چیزی که بیشتر از همه نیکی رو گیج کرده بود قیمت خونه بود
مادرش تموم مدت همچین خونه بزرگی رو اینجا قایم کرده و نه تنها نخواسته بود بفروشتش بلکه به ذهنش نرسیده بود که شاید باید راجع بهش به بچههاش اطلاع بده
عصبانی شدن از ادم مرده منطقی بود؟
چون نیکی عصبانی شده بود
اگه خونه رو اجاره میدادن یا میفروختن یا هرچیزی مثل اون حداقلش این بود که یکی از خواهراش میتونست به جای فقط به فکر پول بودن به فکر علایقشم باشه
ولی مامانش به دلایل کاملا نامشخص تصمیم گرفته بود که سختی بکشن تا این خونه رو رو کنه
-میفروشیش یا نگهش میداری؟
نیکی نگاه درمونده ای به سونگهون کرد و پیشونیش رو روی اوپن اشپزخونه گذاشت
-ساکورا میگه باید نگهش داریم.
-اجاره میدینش پس؟
-نه...زندگی میکنیم توش
-چی؟؟
سونگهون زیر گازو خاموش کرد و به سرعت سمت مقابل نیکی پشت اوپن ایستاد
-چی گفتی؟
-زندگی. ساکورا میگه این درخواست مامان بوده
-هان؟یعنی چی؟
-میگه حتما مامان همه مدت این خونه رو اینطوری خالی نگه داشته برای همچین موقعیتی. دوست داشته ما اینجا زندگی کنیم
سونگهون مکث کرد. خیلیم غیر منطقی نبود. به هرحال مامان نیکی همیشه دوست داشت بتونه برای یه مدت کوتاه که شده دوباره کره زندگی کنه
-کونون چی؟
-اونم هرجا ساکورا بره دنبالش میره
سکوت بعد از حرف نیکی طولانی شد
سونگهون سمت گاز برگشت و اشپزی رو از سر گرفت و بدون اینکه برگرده پرسید
-تو چی؟
-الان قیافه من شبیه کسیه که میدونه میخواد چیکار کنه؟
-بله کاملا. تو که خواهرتو نمیذاری بری. میذاری؟
-نه.
-پس یا سعی کن نظرشونو عوض کنی. یا فردا بریم دنبال کارای انتقالی خواهرت
هفته گذشته شلوغ ترین هفته زندگی سونگهون بود
خواهرای نیکی تنها اصرار غیرقابل باوری برای زندگی کردن تو کره داشتن بلکه خیلیم عجله داشتن
خونه مادرشون بیشتر ازون چیزی که فکرشو میکردن کار داشت
تمیز کردنش به تنهایی یه هفته براشون وقت برده بود
چند شب پشت سر همچهارتاشون بین کارتون های وسایل جدید و فرشهای خاکی خوابشون گرفته بود و بیشتر از مقداری که سونگهون تو تموم عمرش مصرف کرده بود شوینده استفاده کرده بودن تا بالاخره خونهی قدیمی، قابل زندگی کردن شده بود
و تازه این همهش نبود
ساکورا توی استرالیا پرستار بود و با توجه به اینکه به کرهای مسلط بود منتقل کردنش به یه بیمارستان خوب کار سختی نبود و فقط کاغذ بازی داشت.
کونون هم داشت دنبال یه استودیوی رقص میگشت که بتونه تدریس کنه و سونگهون میدونست با توجه به مهارتش در نهایت جای خوبی کار پیدا میکنه.
تمام صحبت های نیکی و سونگهون توی هفته اخیر مالی و کاری بود و سونگهون نمیدونست نگران این نگرانی های جدید دوستش باشه یا خوشحال باشه که ذهنش درگیر جای دیگه ایه.
بعد از کلی صحبت روی فرش های خاک خورده و قفسه های کثیف خونه جدید نیکی، نیکی بالاخره تصمیم گرفته بود که با پول فروش خونهشون توی استرالیا میخواد کارگاه چوب بری خودشو بزنه.
در کل به نظر میرسید همه خانواده نیکی دقیقا میدونستن باید چیکار کنن. مشکل اینجا بود که سونگهون هنوز نمیدونست.
سونگهون کار و زندگی خودش رو توی استرالیا دوست داشت و میدونست فقط به خاطر اینکه هم اتاقیش داره برمیگرده کره مجبور نیست اونم همین کارو کنه.
ولی خب کم کم داشت فکر میکرد که شاید ایده ای بدی نباشه. به هرحال اینجا هم والدینش بودن.
هم وطن خودش بود.
هم دوست نداشت نیکی رو تنها بذاره.
هم دوست های جدید پیدا کرده بود (سونو)
و خب.
یه دلیل دیگه.
دلیل دیگه ای که سونگهون داشت بهش فکر میکرد تو هفته گذشته یه بارم ازش خبر نگرفته بود.
سونو چند بار اومده بود سر زده بود و یه کمکی کرد بود و یا غذا اورده بود.
سونو حرفی از هیسونگ نزده بود و سونگهونم نپرسیده بود.
تو این مدت سونو حسابی با خواهرای نیکی هم دوست شده بود.
سونگهون عمیقا از سونو برای این مدت ممنون بود.
این روزا واقعا به انرژی ای مثل مال سونو نیاز داشتن.
بعد از یه هفته جابه جایی بین کارای اداری بیمارستان و ارث و برنامه ریزی مالی و تمیزکاری و خرید برای خونه، فردا ۴ نفرشون به استرالیا برمیگشتن برای اخرین کار های مهاجرت نیکی و خانوادش، و سونگهون هنوز نمیدونست بلیت برگشتش رو بگیره یا نه.
-رفتن؟
هیسونگ همینطوری که کفشاشو در میاورد از سونو پرسید.
-اره. الان دیگه باید پروازشون باشه.
-هوم.
هیسونگ بدون هیچ حرف دیگه به سمت اتاقش رفت.
توی هفتهی گذشته، سونو بدون اینکه هیسونگ ازش سوالی بپرسه اپدیت های کوچیک راجع به وضعیت ریکی و خانوادهش داده بود و اون وسط یکمم راجع به سونگهون حرف زده بود ولی ریکشن خاصی از هیسونگ نگرفته بود.
دوستش داشت یه جوری رفتار میکرد انگار کوچیک ترین اهمیتی براش نداره و با اینکه سونو میدونست این کاملا درست نیست ولی اگه این چیزی بود که هیسونگ دوست داشت به خودشو اطرافیانش بگه سونو باهاش مشکلی نداشت.
نه حداقل برای الان.
چون سونو میدونست حالا که دوباره سونگهون رفته همین امروز و فرداست که هیسونگ بالاخره نقاب بیخیالیشو بشکونه و از سونو وضعیت سونگهونو بپرسه.
هیسونگ در یخچالو به دنبال چیزی برای خوردن باز کرد و همینطور که سرش تو یخچال بود پرسید:
-سونگهون بلیت برگشت خریده؟
هاه.
زودتر از چیزی که سونو فکرمیکرد سوالاش شروع شده بود.
ولی متاسفانه سونو نمیتونست اون جوابی رو بهش بده که احتمالا امید به شنیدنش داشت.
-نه.
-اوه. البته که نه. به هرحال از الان تا ۴ سال اینده که دوباره میخواد بیاد اینجا وقت زیاد داره.
لحن هیسونگ حرصی بود.
پس قضیه این بود؟
-هیسونگ. نگو که همه این مدت جوری باهاش رفتار میکردی انگار نامرئیه چون به اندازه کافی بهت سر نمیزنه؟
-چی؟ نه! چرا باید بخوام بهم سر بزنه؟
-هیسونگ. کار و زندگی سونگهون تو استرالیاست. اگه نمیاد کره بخاطر اینه که براش جور نمیشه.
-پس اگه اومد کره نباید انتظار داشته باشه جوری باهاش رفتار کنیم که انگار اینجا بودنش عادی ترین چیز دنیاست.
ظاهرا هیسونگ عصبانی تر از چیزی بود که سونو فکرشو میکرد.
شاید اخرشم دعوت کردنشون به خونه به جای رفع ناراحتی فقط هیسونگو حرصی تر کرده بود.
سونو واقعا نمیدونست چی باید بگه.
سرشو انداخت پایین و با یواش ترین صدای ممکن گفت:
-خیله خب. حق با توئه.
و صدای کوبیده شدن در اخرین چیزی بود که شنید.
ساعت ۲ شب بود.
سر هیسونگ از مشروبی که یکم پیش خورده بود گیج میرفت.
با قدم های اروم خودشو به جلوی در رسوند و همینطور که چشماشو میمالید درو باز کرد.
-چرا دوباره برگ شتی؟