reciprocal

reciprocal

@drxalphaa

با وارد شدن به اشپزخونه پارک سونگهون رو دید که که با چشمای گود رفته اخمای توهم برای خودش قهوه میریزه

مگه چقدر خورده بودی مرد

صبح بخیر گفت و برای خودش قهوه ریخت

-دیشب از اتاق من صدایی اومد؟

واقعا انقدر پررو بود که این سوالو میپرسید؟

پس هیسونگم واقعیتو بهش میگفت

-انقدر واضح که مجبور شدم دوتا بالش بذارم رو سرم

قهوه توی گلوی سونگهون پرید و انقدر سرفه کرد تا هیسونگ مجبور شد به کمرش بزنه

با چشمای گرد سمت هیسونگ برگشت

فکرشو نمیکردی پارک سونگهون مگه نه؟

-معذرت. دفعه بعدی در اتاقو قفل میکنم.

دفعه بعد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-ممنون میشم

-فکرکنم لازم به ذکر نیست که نمیتونی اینارو به مامان بابام بگی

-سونگهون شی مامان بابای شما به من لطف داشتن و به من خونه خانواده دادن. ازم میخواید چقدر دروغ بگم بهشون؟

-حق باتوعه ولی بهرحال که قرار نیست هیچوقت بفهمن من اینجا بودم و توهم قرار نیست دیگه منو ببینی.

هیسونگ فقط نگاه چپی بهش انداخت و صبحونه‌ش رو ادامه داد

-خب، حال از صدایی که شنیدی خوشت اومد؟

عالی شد

حالا صدای پارک سونگهون داشت پشت سر هم توی گوش هیسونگ میپیچید و یکم دیگه دوش اب سرد نیاز میشد

پارک سونگهون نیشخند رو مخی بهش زده بودو منتظر جواب بود

اگه فکر میکرد میتونه هیسونگو معذب کنه سخت در اشتباه بود

- بهتر ازینم شنیدم

پارک سونگهون خندید

-تو ویدیوهای پورنی که شبا یواشکی میبینی؟

-اگه دوست دارید میتونید اینجور تصور کنید

پارک سونگهون فقط ساکت برگشت سمت غذاش

-از غذاهایی که خانم پارک درست کرده خوشتون نمیاد؟

-بیرون غذا میخورم

-امیدوارم بودم یکم تو تموم کردنشون کمکم کنید

-متاسفم که ناامیدت میکنم

عجیب بود

هیسونگ از زندگی پارک سونگهون هیچ خبری نداشت ولی حس میکرد ازون موقع که اومده حتی لاغر ترم شده

جدا ازون ۱۰ باریم دیده بودش که چند تا قرصو همینطوری باهم میخورد و یه جورایی نگرانش شده بود

درسته که این اولین باری بود که اونا واقعا ملاقات میکردن و دقیقا هم برادرای جون جونی نشده بودن ولی این مرد الان رسما خانوادش بود

بایدم نگرانش میشد

و بعدشم هیسونگ هیچوقت نگفته بود که از داشتن یه هیونگ بدش میاد

یه جورایی حتی یکمم تو حالش خورده بود که تو این دو روز پارک سونگهون دیگه حتی به رسم ادب هم لبخند نمیزد و کاملا سرد و بی میل نسبت به هر مکالمه ای بود که میتونست اونارو بهم نزدیک تر کنه

هیسونگ یکی دوبار سعی کرد سر صحبت رو باز کنه ولی فقط جوابای یک کلمه ای و خشک شنید و ترجیح داد پارک سونگهونو به حال خودش بزاره

هیسونگ نمیدونست مدلش اینه که انقدر سرد باشه یا با اون خصومت شخصی داره

ولی بهرحال دوست نداشت شانس برادر بزرگتر داشتنو به این سادگیا بیخیال شه

-اگه مامانتون ببینه انقدر لاغر شدید نگران میشه

-فکرنکنم

-من نگران میشم

نگاه شوکه پارک سونگهون خیلی سریع با اخم جایگزین شد

-اخه تو چرا باید نگرانم بشی بچه

-چون که شما برادر بزرگتر من هستید

-اینکه مامان بابام تصمیم گرفتن بچه به سرپرستی بگیرن چیزی رو برای من تغییر نمیده. ممنونم برای نگرانیت ولی ما تقریبا هیچ ربطی باهم نداریم. پس لطفا نگرانیتو برای خودت نگه دار

هیسونگ انتظار این جوابو داشت

پارک سونگهون محکم، رک و جدی صحبت میکرد

انگار که اگه هیسونگ بازم نگرانش بشه ممکنه دست به قتلش بزنه

چه بدجنس

- من دلیلی نمیبینم برای ادمی که تقریبا هیچ ربطی باهام نداره رازی رو نگه دارم

- اونقدر بهم ربط داریم که زیر سقف خونه خودم به حرفم گوش بدی

هیسونگ از پس زبون این مرد برنمیومد

شاید فقط خیلی علاقه داشت که در اثر سوتغذیه بمیره

بهرحال هیسونگ دیگه قرار نبود اهمیت بده

ظرف صبحانه شو با شدت توی سینک کوبید و خونه رو ترک کرد

***

هیسونگ قبل ازینکه وارد اشپزخونه شه قصد داشت بازم یکم از غذاهای خانم پارک رو برای شام گرم کنه

ولی وقتی وارد اشپزخونه شد بوی خوشایند پاستا تو دماغش پیچید

غذای کره ای خوب بود ولی دیگه هیسونگ با نگاه کردن به کیمچیم حالش بهم میخورد

سونگهون با لباس راحتی جلوی گاز ایستاده بودو پنیر به پاستا اضافه میکرد

با شنیدن صدای سلام هیسونگ به سمتش برگشت و لبخند زد

-اومدی؟ میخواستم بیام صدات کنم.

چی؟؟

-احساس کردم از غذای کره ای خسته شده باشی گفتم چیزی که توش تبحر دارم برات درست کنم

درست میشنید؟

نکنه سونگهون تسخیر شده بود؟

سونگهون پاستارو تو ظرفا کشید جلوی خودشون گذاشت و با لبخند نگاهش کرد

هیسونگ زیر لب بابت غذا تشکر کرد و مردد یکم از پاستا خورد

-این خیلی خوشمزست!!!

-میدونستم خوشت میاد

در سکوت به غذا خوردنشون ادامه دادن تا اینکه سونگهون اول به حرف اومد

-اوضاع مدرسه چطوره؟

-خوبه

-توی کلابی عضو نیستی؟

هیسونگ با شک سرشو بالا اورد

چرا یهو تصمیم گرفته بود به زندگی شخصی هیسونگ علاقه نشون بده

نکنه قرصایی که میخورد برای دو قطبی بودنش بود

- تو کلاب شنام

-شنا خیلی باحاله. حتما کلی دختر دور و برتن

-نه اصلا

- چرا مگه دوست دختر داری؟

وا! مگه هیسونگ همین الانشم سیگنال های کافی برای اثبات گی بودنش نفرستاده بود

- نه

-ولی تو که خوشتیپ و قدبلندی. پس چرا نداری؟

جان مادرت بیخیال شو

- از پسرا خوشت میاد مگه نه؟

Report Page