reciprocal
@drxalphaaهنوز یک ساعت هم نشده بود که سونو خوابیده بود که با صدای پا بیدار شد
سایه محو نیکی رو دید که توی تاریکی به سمت اوپن اشپزخونه رفت و برای خودش اب ریخت
سونو نفسشو با صدا بیرون داد
از پشت چقدر شکسته و خسته به نظر میرسید
چشماش داشت دوباره روی هم میرفت که با صدای چکیدن اب روی زمین دوباره چشماشو باز کرد
اب پارچ داشت روی زمین میریخت و به نظر نمیرسید نیکی بخواد کاری راجع بهش بکنه
از سر جا پرید و با سرعت به سمت نیکی رفت و پارچ رو از دستش بیرون کشید
لیوان سر ریز شده بود و اب از روی اوپن روی زمین میریخت
سونو سریع نگاهشو به نیکی داد
نگاه نیکی جوری بود که انگار خودش از اتفاقی که افتاده شوکه تر شده
نگاه نیکی اروم از زمین به سونو رفت
دستای لرزونش صورتشو پوشوندن و صدای ارومش به گوش سونو رسید
-ببخشید
-چی؟
-ببخشید. حواسم اینجا نبود
اوه
سونو پارچو روی میز برگردوند و با دستمال روی میز یکم روی اوپن رو خشک کرد
نیکی هنوزم اونجا وایساده بود و مثل بچه ای که بزرگترین اشتباه زندگیشو کرده به میز نگاه میکرد
سونو دستاشو به دستای لرزون نیکی رسوند و محکم گرفتشون
انگار که اگه به اندازه کافی دستای نیکی رو فشار بده لرزششون متوقف میشه
-هی
نیکی هنوز هم نگاهش نمیکرد
-هی. منو ببین
چشمای حواس پرت نیکی اومد روش
-چیزی نشد. خشکش کردم. باشه؟
نیکی سرشو تکون داد
-هنوزم تشنه ای؟
نیکی بازم فقط سرشو تکون داد
نیکی روی مبل نشسته بود
با صدای سونو نگاه خیره نیکی از روی لیوان خالی ابش برداشته شد
-سعی کن یکم بخوری. خدا میدونه از کی چیزی نخوردی
بشقاب کوکی هارو روی میز گذاشت و پیش نیکی نشست
نیکی یه کوکی برداشت ولی گازی ازش نزد
-ممنون
سر سونو به سمت نیکی برداشت و سوالی نگاهش کرد
-برای چی؟
-خودت میدونی برای چی... من باهات مثل یه عوضی رفتار کردم. و تو انقدر باهام خوبی
-ایده اشتباهی نگیر. فقط چون الان دوران سختی رو داری میگذرونی نتونستم نادیدهت بگیرم
نیکی یه خنده یواش بیرون داد
-باشه
و بالاخره یه گاز به کوکی توی دستش زد
نیکی هنوز روی مبل خواب بود
سونو و هیسونگ توی اشپزخونه داشتن صبحونه اماده میکردن و با صدای اروم باهم صحبت میکردن
با وارد شدن سونگهون سونو به سمتش برگشت و لبخند زد
-صبح بخیر
-صبح بخیر... میشه یه لحظه باهم حرف بزنیم؟
سونو کفگیر توی دستشو به هیسونگ داد و سمت سونگهون برگشت
-چیشده
-خواهرای نیکی میگن میخوان بیشتر کره بمونن
قیافه سونو متعجب شد
-برای چی؟ فکرکردم همهشون از اینجا متنفرن
-اره ولی گفتن میخوان برن جاهایی که مادرشون نوجوونیاشو میگذرونده رو ببینن... یه جور رفع دلتنگی به سبک خودشونه
-اوه...خب... چه کمکی از دست من برمیاد؟
سونگهون نگاهشو به دستاش داد
-خواستم بگم که اینجوری ما بیشتر کره میمونیم. و کاملا قابل درکه که شما دیگه نتونید از ما پذیرایی کنید... دنبال یه هتل همین نزدیک-
-سونگهون شی.
سونگهون نگاهشو به چشمای اروم و جدی سونو داد
-شما تا هروقت که بخواید میتونید اینجا بمونید
سونگهون سرشو تکون داد
-اصلا دوست نداریم مایه زحمت کسی بشیم
-باور کن نیستید
-اگه خیلی حس میکنی مایه زحمتی خرید ناهار امروز با تو
سونو و سونگهون با صدای هیسونگ به عقب برگشتن
هیسونگ دست به کمر با کفگیر توی دستش وایساده بود و نگاهشون میکرد
صدای اعتراض امیز سونو بلند شد
-هیسونگ!!!!!
-چیه خب؟ مطمئنم اینجوری خودشونم راحت ترن
سونگهون دست سونو رو گرفت
-راست میگه. اگه قراره بیشتر بمونیم بذارید حداقل کارای غذارو تقسیم الوده
نگاه نامطمئن سونو بین سونگهون و هیسونگ چرخید
-واقعا مجبور نیستی...
-خودم میخوام
سونو کمی مکث کرد و اه کشید
-پس زحمت ناهار امروز با شما
-صبح بخیر
سه نفر توی اشپزخونه با شدت سمت نیکی برگشتن که با چشمای خواب الود توی چارچوب در اشپزخونه ایستاده بود
سونگهون با صدای متعجبی جوابشو داد و جلو رفت
-حالت خوبه؟
نیکی یه لبخند محو زد و سرشو تکون داد
-خوبم.
- گرسنت نیست؟
-چرا. خیلی.
سونگهون حس کرد دنیارو بهش دادن
نیکی خوب خوابیده بود
داشت لبخند میزد
و گرسنش بود!!!!
هیسونگ تخم مرغارو توی بشقاب ریخت
-تخم مرغ میخوری؟
حتی هیسونگم داشت لبخند میزد
نیکی قبل از بقیه پشت میز نشست و برای خودش غذا کشید
بعد از قاشق سوم سرشو بالا گرفت و به افراد دور میز نگاه کرد
- چه چیزی انقدر دیدنیه؟
همه سرشونو به بشقابشون دادن ولی جو خوب دور میز عوض نشد
نیکی به وضوح داشت بهتر میشد