reciprocal

reciprocal

@drxalphaa

روز کم کم داشت به اخر میرسید

یکم پیش خواهرای نیکی رو دم در سوییتشون پیاده کرده بودن و حالا ۴ نفری داشتن به خونه برمیگشتن

سونگهون از ایینه ی جلوی ماشین به نیکی نگاه کرد که سرشو رو شونه سونو گذاشته بود

از یه جایی از مراسم به بعد سونو به نیکی چسبیده بود و ازونجایی که نیکی راحت به نظر میرسید سونگهون فقط فاصله گرفته بود و گذاشته بود سونو کارشو بکنه

وقتی داشتن به کره میومدن اخرین چیزی که تصورشو میکرد این بود که اون دو نفرو اونجوری کنار هم ببینه

با چکیدن قطره اشکی از گونه نیکی چشماش درشت شد و بی حواس برگشتن تا مستقیما چیزی رو که نمیتونست باور کنه ببینه

نیکی داشت گریه میکرد!!!!!

انگار که سنگین ترین بار دنیا رو از روی دوش برداشته باشن نفسشو سنگین ولی بی صدا بیرون داد

چشمش به هیسونگ خورد که از ایینه داشت به همون صحنه نگاه میکرد ولی برخلاف سونگهون انگار اصلا از چیزی که میدید خوشش نمیومد

برای یه لحظه سونگهون فشرده شدن دندوناشو بهم دید و لحظه بعد نگاه هاشون با هم تلقی کرد

نگاه نگران سونگهون و عصبی هیسونگ که با صدای هق هق اروم از عقب ماشین دوباره سریع به صحنه پشت سرشون برگشت

سونگهون در سکوت به جعبه دستمال کاغذی سمت هیسونگ اشاره کرد و هیسونگ جعبه رو به دستش داد

عصبی بودن حتی توی حرکاتش هم مشخص بود

چرا باید گریه کردن نیکی انقدر عصبیش میکرد؟

طولی نکشید که به خونه رسیدن

هیسونگ در رو باز کرد، چراغارو روشن کرد، بطری اب رو پر کرد و سر اوپن گذاشت

حرکت هوشمندانه ای بود

قطعا امشب کسی پیدا میشد که ساعت ۳ صبح بخواد دنبال اب بگرده

لباساشو تو حموم عوض کرد و یه دست لباس از چمدون نیکی درورد و دستش داد

داشت میرفت سمت مبل که دستش توسط سونو کشیده شد

-میخوام پیش نیکی بخوابم

اوه.

یه شبه انقدر نزدیک شده بودن؟

سونگهون با کمی تعلل اول به نیکی نگاه کرد تا تایید رو توی چشماش ببینه ولی صورت نیکی توی موهاش پنهان شده بود

با شک به سونو نگاه کرد

-مطمئنی؟

سونو سرشو به نشانه تایید تکون داد با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت

-خودش ازم خواست

سونگهون سرشو به نشانه تایید تکون داد و به سمت نیکی روی مبل رفت و کنار نشست و دستاشو دور دوستش انداخت

-خوب استراحت کن باشه؟ اگه چیزی میخواستی حتما بیدارم کن.باشه؟

نیکی اروم سرشو تکون داد

سونگهون به سونو نگاه کرد که تو اشپزخونه داشت با شدت یه چیزی رو به هیسونگ توضیح میداد و هیسونگ اونجا دست به سینه وایساده بود و از کل شب عصبی تر بنظر میرسید

یکم بعد سونو سرشو با عصبانیت تکون داد و از اشپزخونه بیرون اومد روی مبل کنار نیکی نشست

و برای چندمین بار توی اون شب نگاه هیسونگ و سونگهون باهم برخورد

نگاهی که دقیقا اونجوری نبود که سونگهون میخواست. پر از نگرانی برای دوستاشون بود

ولی حقیقتش همین نگاه کوتاه چند لحظه ای هم اروم ترش کرده بود

یکم بعد چراغا خاموش شد و سونگهون سمت اتاق سونو رفت

امشب کسی قرار نبود بخوابه...


یکم قبل

گریه کردن نیکی همونقدر که براش دردناک بود یه جورایی خیالش رو هم راحت میکرد

هرچقدر بیشتر گریه میکرد بهتر میتونست این رو پشت سر بذاره

با وارد شدن به خونه لباساشو عوض کرد و قبل ازینکه بره توی اتاقش یه بار دیگه به هال برگشت تا وضعیت رو چک کنه

به نیکی که روی مبل نشسته بود و به دست لباس راحتی تو دستش خیره شد بود نزدیک شد

-من میخوام برم تو اتاقم. چیزی نیاز نداری؟

نیکی چیزی نگفت

-هی...

سونو دو زانو رو به روی نیکی روی زمین نشست و دستاشو روی زانوهای نیکی گذاشت

سرشو کمی خم کرده بود تا بتونه به چشمای نیکی نگاه کنه

-میخوای یکم دیگه پشت بمونم؟

نیکی یه ذره سرشو بالا اورد تا متقابلا به سونو نگاه کنه

-پیشم بخواب

سونو اصلا انتظار این رو نداشت

کار درستی بنظر نمیرسید

هیسونگ قرار بود تیکه تیکه‌ش کنه

تمام مدتی که تو ماشین بودن نگاه خیره‌شو روی خودش حس کرده بود

ولی چجوری میتونست به اون لحن غمگین و التماس وار نه بگه

سرشو تکون داد و بلند شد

مشخص بود سونگهون با حرفی که زده شوکه شده ولی با این حال قبول کرد

هیسونگ راضی نبود و با این حال هیچی نگفت

تمام مدتی که سونو داشت سعی میکرد براش توضیح بده که چرا اینکار معقولانه و درسته فقط دست به سینه ایستاده بود و با اخم بهش نگاه کرد بود

و اخرشم با یه لحن ناامید گفت : این سری دیگه واقعا خودت داری خودتو بیچاره میکنی

سونو مطمئن نبود چی باید در جواب این بگه پس فقط از اشپزخونه خارج شده بود

شاید حق با هیسونگ بود

ولی الان اصلا نمیتونست خودشو راضی کنه که پسر روی مبل رو به حال خودش بذاره

سونو خیلی تصوری از غمی که الان نیکی داشت نداشت

و فکر نمیکرد همچین چیزی رو روزی تجربه کنه

روی مبل کنار نیکی دراز کشید و به تصویر محوش روی مبل کناری خیره شد

مادر نداشتن بدتر بود یا داشتن و بعد از دست دادنش؟

Report Page