اصلاحات مرده است یا اصلاح طلبان؟
احسان آزادبا نزدیک شدن به انتخابات پیشروی مجلس، بحث در خصوص شرکت یا عدم شرکت اصلاح طلبان در انتخابات علاوه بر مسئله انتخابات عرصه ای برای منتقدان این طیف فراهم آورده است که به نقد عملکرد بیست ساله این جریان بپردازند. نقدهایی که شاید به جای راهگشا بودن و شفاف کردن مسیر دشوار تغییر وضع موجود، بیشتر جنبه ی شخصی پیدا کرده و تا حد تخریب این یا آن شخصیت اصلاح طلب تنزل می یابد. در این میان طیف موسوم به برانداز با شادمانی با استفاده از این بحث و جدل های درون گفتمانی سعی دارد با القاء این موضوع که اصلاحات در ایران مرده است و لذا راه حلی جز انقلاب (یعنی ما براندازان) وجود ندارد از این فضای غبارآلود به نفع خود بهره بگیرد.
اما براستی آیا اصلاحات بعنوان یک گفتمان و طرز تفکر مرده است؟ آیا عدم استقبال مردم از اصلاح طلبان به معنای مرگ این تفکر و ناممکن بودن آن در شرایط حاضر است؟ روند تحولات از انتخاب مجلس سال ۹۴ به این سو که اصلاح طلبان توانستند با موج آفرینی نه تنها در آن انتخابات بلکه در انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ هم به پیروزی برسند ، به گونه ای شد که در اثر عملکرد ضعیف آنها هم در مجلس و هم دولت و با توجه با تحولات سیاست خارجی ،تنها به فاصله ۴ سال حامیان اصلاح طلبان به شدت از عملکرد این طیف در راستای تامین مطالبات رای دهندگان به حق نا امید گردد. مسئله ای که موجب گردیده منتقدان اصلاحات از آن بعنوان مرگ اصلاحات و شیوه های اصلاح طلبانه یاد کنند. اما با وجود همه ی نقدهای وارد به بی عملی، محافظه کاری و در مواردی منفعت طلبی و ریاکاری گروهی از اصلاح طلبان، نشانه هایی وجود دارد که نتیجه گیری در خصوص مرگ اصلاحات را بعنوان یک تفکر مشکل می کند.
گفتمان اصلاحات در برابر انقلاب بر تغییر تدریجی و گام به گام وضع موجود با مشارکت مدنی و مطالبه محور و با همکاری بخشی از حکومت، بعنوان صاحبان نظم مسلط تاکید دارد. بدل این گفتمان دگرگونی رادیکال ساختار قدرت از طریق طغیان عمومی ست. با وجود همه ی تحولات صورت گرفته و مشخص شدن عیار اصلاح طلبان موجود به نظر نمی رسد و یا به بیان بهتر نشانه ی آشکاری از تمایل توده ی مردم به گفتمان انقلابی هنوز ملموس نیست. به بیان بهتر به نظر می رسد هنوز توده اجتماع بویژه طبقه متوسط، اصلاحات را به انقلابی دیگر ترجیح می دهد. هر چند شاید به کنشگرانی که این عنوان را یدک می کشند دیگر اعتمادی نداشته و در توانایی آنها در تحقق اصلاحات تردید جدی داشته باشد. فارغ از این بحث نظری که تا چه حد می توان یک اندیشه سیاسی را از رفتار و عملکرد مدعیان آن اندیشه سیاسی جدا کرد اما تجارب تاریخی نشان می دهند که نمی شود لزوما رفتار کنش گران سیاسی ای که از یک اندیشه خاص به منظور تحقق اهدافشان استفاده می کنند را برابر با آن اندیشه دانست. به طور مثال نظام کمونیست شوروی بر پایه اندیشه مارکس استوار بود اما آیا تمامی رفتارهای اقتدارگرایانه و خشونت و سرکوب را می توان صرفا به این اندیشه مربوط دانست؟
اما این نشانه هایی که از آن حرف می زنیم چیست؟ در شرایط نبود نظر سنجی های بیطرفانه در خصوص گرایشات سیاسی توده ی مردم و عدم اعتماد به نتایج نظر سنجی های اعلام شده، تنها راه تحلیل رویداد های اجتماعی و رفتار توده هاست. بر این مبنا شاید بارزترین نشانه عدم فراگیری اعتراضات ۹۶ باشد. با بروز اعتراضات سراسری ۹۶ آنطور که براندازان انتظار داشتند این اعتراضات از شهرهای کوچک و متوسط به شهرهای بزرگ سرایت نکرد و عمومی نشد و این در حالی بود که از نظر آنها حکومت از نظر شرایط منطقه ای و بین الملی در موضع ضعف قرار داشت. اما علی رغم وجود سمپاتی با خواستهای معترضین، طبقه متوسط شهری با این موج همراهی نکرد. این در حالی بود که کمی قبل از این اعتراضات ،طیف وسیعی از حامیان اصلاحات با کمپین "پشیمانم" نا امید شدن خود را از اصلاح طلبان آشکارا بیان کرده بود. علاوه بر آن، مشخصات جنبش تحول خواهی اخیر با معیار های یک حرکت توده ای انقلابی هنوز فاصله دارد. کنش گران مدنی در حال حاضر بر خلاف انقلابیون ۵۷، خواستهای مدنی مشخص در عرصه های مختلف دارند و بر خلاف آنها مطالباتشان بیشتر ایجابی ست تا سلبی. به جای مبارزه ذیل مفاهیم کلی و انتزاعی نظیر آزادی یا عدالت، برای هر کدام فهرست مشخصی از آنچه میخواهند و حتی اینکه چگونه می خواهند، دارند و به جای اینکه یک راست سراغ ساختار سیاسی بروند بیشتر بر این مطالبات تکیه دارند. مصادیق این رویکرد را در جنبش زنان و جنبش های صنفی اخیر می توان بوضوح مشاهده کرد.
به طور خلاصه، شایداین واقعیتی ست که متاسفانه گروهی از اصلاح طلبان که در طی بیست ساله گذشته این عنوان را یدک کشیده اند ، سطح اصلاحات را به یک رقابت جناحی برای بهره مندی از مزایای قدرت و سهم خواهی برای ژن های خوب تقلیل داده اند و در این میان انتخابات
، بعنوان تنها گزینه ، برای این طیف عرصه ای بوده است تا به پشتوانه توده ها و حضور در نهادهای انتخابی از مزیت های قدرت بهره ببرد. از این منظر مدعیان اصلاحات تا کنون، به جز گروه قلیلی و در مواردی خاص، در جهت تامین مطالبات اصلاحی هوادارانشان ایستادگی در خوری نکرده و حتی از پایه های اجتماعی خود نیز بهره نبرده و آنها را در راستای این مطالبات بسیج نکرده است. و وضعیت را به جایی رسانده اند که به نظر می رسد به قولی خودمانی "ته زور اصلاحات" همین است که می بینیم. اما قبول این واقعیت به معنای عدم ترجیح اصلاحات به عنوان رویکرد ی برای تغییر و یک اندیشه سیاسی نیست، بلکه به نظر می رسد حامیان اصلاحات ، نمایندگان یا به بیان بهتر کنش گران سیاسی عمل گرا و معتقد به اصلاحات راستین را نمی یابند و در شرایطی برزخ وار در حال بررسی اند که چگونه و با چه نمایندگانی باید این مطالبات را دنبال کرد.
درک این نکته برای اصلاح طلبان از این منظر ضروری ست که این شرایط موقتی به نظر می رسد و علی رغم نشانه هایی که ذکر شد هیچ تضمینی نیست که همچنان اصلاحات بعنوان گزینه ارجح باقی بماند. لذا به نظر می رسد اصلاحات بیشتر از آنکه مرده باشد بیش از هر چیز به اصلاح طلبان زنده! نیاز دارد.