poison - P : 10

poison - P : 10

valen

یوکی با قدم‌های آروم به سمت خونه می‌رفت. علاقه‌ای به عجله کردن نداشت، خصوصا الان که کشش بین نیکی و هیسونگ رو توی محل برگزاری اون رینگ لعنتی دیده بود. چیزی توی اون نگاه‌ها بود که بیشتر از چیزی که باید، واضح به نظر می‌رسید.

حالا برای یوکی همه چیز روشن شده بود. دلیل پیام دلتنگی ای که هیسونگ براش سند کرده بود رو خوب میدونست. اون بازیچه بود، یکبار دیگه هم بازیچه گند کاری های اون برادر احمقش شده بود. برادری که شاید اگر نبود زندگی یوکی خیلی بهتر پیش می‌رفت.

دخترک احمق اول بخاطر مسموم کردن برادر بزرگترش، عجیب عذاب وجدان داشت و ناراحت بود، طوری که میخواست بطری آب نیکی رو حین تمرین کردنش عوض بکنه. اما با دیدن پرسه زدن های هیسونگ دور و بر اون رینگ لعنت شده، بیشتر مطمئن شد تا کارش رو انجام بده. به هر حال نیکی قرار نبود بمیره و این فقط یک تیر توی تاریکی بود برای پیدا کردن روشنایی. فقط خودش هم نمی‌دونست این تاریکی قراره تا کجا کش پیدا کنه.

حرفی که دکتر مسن به هیسونگ زده بود از ذهن پسر بیرون نمی‌رفت:


"امیدوارم فقط به طور اتفاقی مسموم شده باشه. چون انگار دوست جوانتون دشمن زیاد داره."


و هیسونگ هنوز بخاطر اون حرف توی فکر بود. چهره‌ی نیکی توی خواب به معصوم‌ترین حالت خودش می‌رسید و باعث می‌شد تا هیسونگ ناخودآگاه لبخند بزنه. که البته، این لبخند از چشم‌های جی دور نموند. جی چیزی نگفت، فقط برای چند ثانیه نگاهش رو روی صورت هیسونگ نگه داشت؛ انگار سعی داشت چیزی رو از پشت اون سکوت بفهمه.

نیکی به آرومی پلک‌هاش رو از هم فاصله داد و اولین چیزی که دید چهره‌ی غرق در فکر هیسونگ بود، از بین لب‌های خشکیده و درب و داغون نیکی فقط یک کلمه شنیده شد:


- هیونگ؟


نیکی گیج بود که چنین چیزی رو به زبون آورده بود، اما هیسونگ با شنیدن این یک کلمه دوباره به زمان حال برگشت. احساس عجیبی داشت که خوشش نمیومد بهش اعتراف بکنه و حتی پیش خودش هم پس میزد اعتراف به چنین چیزی رو‌. حسی که حتی خودش هم نمی‌خواست اسمش رو بدونه.

یوکی با لبخند بزرگی که نشون میداد بازیگر خوبی‌ه زنگ در خونه‌ی جی رو زد و جونگوون به سمت در رفت و اون رو باز کرد، دختر با لبخند پررنگی وارد خونه شد و وقتی نگاهش روی نیکی افتاد، حفظ ظاهر کرد و سعی کرد قیافه نگرانی به خودش بگیره، و با تعجبی ساختگی داخل لحن و چهره‌اش به سمت هیسونگ رفت:


- اوپااا تو اینجا چیکار می‌کنی؟؟چرا ریکیا رنگ به قیافه نداره؟


حس ششم هیسونگ می‌گفت یک چیز با عقل جور در نمیاد، اما لبخند کمرنگی زد و شونه های دختر رو به طرز مزخرف و کاملا شو ای، الکی داخل بغلش کشید و بوسه‌ای سطحی روی لب‌های دختر گذاشت . براش توضیح داد که حال نیکی به دلیل مسمومیت خوب نبود و اون ها به بیمارستان برده بودنش. البته برای دلیل وجود خودش اونجا رو دختر رو بهانه کرد چون محض رضای خدا باید چه دلیلی می‌داشت؟؟ با این حال، نگاهش حتی برای یک لحظه هم از نیکی جدا نشد.

نیکی با دیدن اون دو نفر اخم پررنگی کرد و به آرومی سعی کرد تا از روی کاناپه بلند بشه، دلش نمی‌خواست دل و قلوه دادن های اون دو نفر جلوی چشم خودش اتفاق بی‌افته.

با سرعت و عصبانیت بلند شد که بخاطر اثرات دارو ها توی بدنش سرش گیج و چشم‌هاش سیاهی رفت. هیسونگ نگاه نگرانش رو به نیکی داد که نیکی با اخم روی خودش رو برگردوند و به سمت اتاق خوابش رفت:


-جی هیونگ. میرم دوش بگیرم.


جی از توی آشپزخونه سرک کشید و بعد فقط سرش رو تکون داد و دوباره به سمت اون مشتری خوشگل و دلبر خودش برگشت. به طرز عجیبی جونگوون پاک و معصوم به نظر می‌رسید و این موضوع باعث میشد تا مرد بخاطر ناپاک بودن خودش عذاب وجدان بگیره.

یوکی با دیدن نگاه عجیب هیسونگ به دنبال برادرش چشم‌هاش رو چرخوند و با لبخند ساختگی ای از بغل پسر در اومد:


- هِمم..اوپا. من میرم یکم استراحت کنم. خسته ام.


در حقیقت ذهن هیسونگ انقد درگیر نیکی بود که برای یوکی فقط سر تکون داد و دختر، با کینه‌ی بزرگ‌تری روی قلبش به سمت اتاق مهمان رفت.

هیسونگ بدون اینکه حتی لحظه ای معطل بکنه به دنبال نیکی وارد اتاق شد. محکم سر جای خودش ایستاد و چونه‌ی تیز چهره‌ی بی‌نقصش رو به سمت بالا گرفت و نیکی که متوجه حضور هیسونگ شده بود، از قصد بالا تنه‌اش رو لخت کرد و به سمت هیسونگ برگشت. نفس هیسونگ برای چند ثانیه حبس شد. گردن کشیده‌اش و شونه‌های پهنش، ترقوه های برجسته‌اش و اون سیبک گلوی لعنت شده‌اش. هرچقدر نگاه هیسونگ پایین‌تر و روی عضلات و رگ‌های برجسته بدن لعنت شده‌ی پسر پایین می‌اومد، دمای بدنش از تصور کردن این‌که فقط یکبار دیگه زیر اون عضلات درحال التماس کردن برای به فاک رفتن، بالاتر می‌رفت.

نگاه هیسونگ بدن برهنه‌ی نیکی رو تا باکسر مشکی رنگ پسر و برجستگی رگ‌هایی که به باکسرش و بعدش قطعا به عضوش میرسیدن دنبال کرد و بعد هم اون برجستگی نیمه خوابیده‌ی زیر باکسر. لعنت بهش. همین الان هم پاهای پسر بزرگتر سست شده بود و زیر دلش بخاطر چنین صحنه ای پیچ میخورد.


- چیزی میخواستی هیونگ؟


نیکی از قصد هیونگ صداش کرده بود تا واکنش هیسونگ رو ببینه، اما پسر بزرگتر انقد درگیر شمردن رگ‌های بیرون زده‌ی پایین‌ تنه‌ی نیکی تمرکز کرده بود که متوجه طعنه‌ی نیکی نشد.

هیسونگ نگاهش رو با تمام سختی از بدن نیکی گرفت و با اخم داخل چشم‌های همیشه خمار پسر زل زد:


- با اینکه هنوز فراموش نکردم توئه حرومزاده توی اون مکان لعنتی چه مزخرفاتی بارم کردی..


نگاهش دوباره پرت عضو نیمه برجسته‌ی نیکی زیر باکسرش شد و ادامه داد:

- ولی دارم فکر میکنم بتونی برام جبرانش کنی ژاپنی، نمیتونی؟


پوزخند پررنگی روی لب‌های درشت پسر نقش بست و دست‌های خودش رو به قفسه سینه زد، با قدم‌های آروم به سمت هیسونگ اومد و داخل صورت پسر بزرگتر خم شد:


- متأسفم سرهنگ کوچولوی آتیش، اما امشب با سونگهون هیونگ قرار دارم. و از قضا توی همون بار لعنت شده می‌بینمش.


نیکی گفت و بدون این‌که منتظر واکنشی از سمت هیسونگ باشه به سمت حمام رفت، اما هیسونگ در کسری از ثانیه کمربندش رو باز کرد و از پشت دور گردن نیکی انداخت و بدن پسر کوچکتر رو محکم به خودش کوبید و لب‌های داغش رو کنار گوش نیکی برد:


- حاضرم قسم بخورم. اگر تا نیم ساعت دیگه اون دیک لعنت شده‌ات درحال راضی کردن من نباشه می‌برمش و میندازمش جلوی همون سگایی که بادیگارد هات می‌ایستن.


نیکی زبونش رو روی لبش کشید و تا خواست اعتراضی بکنه هیسونگ پشت زانو های پسر کوچکتر رو خالی کرده بود و اون رو به زانو درآورده بود، بدون لحظه ای صبر، کمربند رو دور گردن نیکی بست و اون رو دور دستش پیچ داد و سر پسر رو به سمت خودش کشید:


- می‌خوام حق‌م رو بگیرم ژاپنی‌.


نیکی رو به دنبال خودش تا روی تخت کشید و بلافاصله دست‌های پسر رو بست و نیکی با عصبانیت تقلا میکرد تا خودش رو آزاد بکنه:


- بلاخره که آزاد میشم ساحره‌ی لعنتی.


هیسونگ بخاطر ساحره خطاب شدنش قهقهه بلندی زد و شروع به مالیدن پایین‌ تنه‌ش به عضو نیکی بود، که با شدت در باز شد و سونگهون با لبخند روی مخی به چهارچوب در، دست به سینه تکیه داد:


- عجب موقع خوبی مراحم شدم نه؟


هیسونگ و نیکی هردو همزمان پوف با صدایی بیرون دادن و هیسونگ با اخم دست‌های نیکی رو باز کرد و کمربند شلوارش رو بست. از روی بدن نیکی بلند شد و دست به سینه و با اخم، اول به سونگهون و بعد به نیکی نگاه کرد:


- لعنت به خرمگس لعنت بهت پارک سونگهون، اینجا چه غلطی میکنی!


سونگهون خندید و دست‌هاش رو داخل جیب کت بلند و مشکی رنگش کرد و به سمت اون دو نفر اومد:


- آخ آلبالو. اشتباه میکنی، قبل تو من برای کاری که باهاش داشتم رزروش کردم.


چشم‌های هیسونگ ریز شد و با تنفر نگاهش به سونگهون دوخت، نمی‌دونست این حسی که دلش میخواست دست بندازه و دهن اون پسر رو پاره بکنه دقیقا از کجا می‌اومد. اما میدونست با شنیدن این جمله دوبرابر شده.

سونگهون نگاهش رو به بدن خوش‌تراش نیکی داد و با دیدن چشم‌های مریض و بی‌حال پسر اخم کمرنگی کرد.

از داخل کمد اتاق نیکی، یک تنک تاپ مشکی همراه سویشرت مشکی و شلوار بگ همیشگی نیکی رو روی تخت انداخت و بهشون اشاره کرد:


- بپوش بریم‌. خوشم نمیاد چیزی که ساختم رو اینطوری توی دید هرکسی قرار بدی.


و نگاه تیزی به هیسونگ کرد. سرهنگ مو قرمز اخم پررنگی کرد و رو به نیکی گفت:


- باهام تماس بگیر.


و بدون معطلی از در بیرون رفت. حالش خوب نبود. بی دلیل از سونگهون بدش می‌اومد و حتی نمی‌دونست اسمش رو چی بذاره. بدون هیچ خداحافظی و حرفی از خونه‌ی جی بیرون رفت و به سمت جایی که میدونست می‌تونه شک‌های خودش رو به حقیقت تبدیل بکنه رفت.

سونگهون دست‌هاش رو به سینه زد و با اخم داخل چشم‌های نیکی زل زد:


- بهت گفتم کارش رو تموم کن و نکردی! ببین چه مزاحمی برای کار و زندگی خودت ساختی!


نیکی نگاه بی‌تفاوت و سردش رو به سونگهون داد و همون‌طور لخت روی تخت خودش رو انداخت و ساعد دستش رو روی چشم‌هاش گذاشت.

نگاه سونگهون روی کمر باریک و شکم تخت و عضلانی نیکی سر خورد. اون برعکس هیسونگ، به رون‌های سفت و ساق‌های باریک و زیبای پای نیکی انداخت. اما نگاهش رو گرفت. باید می‌گرفت.

وقتی متوجه شد که پسر از خستگی و ضعف بدنش خوابش برده به بیرون اتاق رفت و به سمت جی و جونگوون، داخل آشپزخونه رفت‌ که با دیدن جونگوون خشکش زد. اون اینجا دقیقا چه غلطی میکرد؟

Report Page