Pink Panther

Pink Panther


اولین پرسش ترجمه ای من با کارتن پلنگ صورتی آغاز شد.


برخی از آنهایی که هم نسل خودم هستند بهتر می توانند در خواندن این پست با من همزادپنداری کنند. 


زمانی در دوران کودکی، تلویزیونهای سیاه و سفید بود که تصاویر را با رنگ سیاه، سفید و خاکستری نشان می داد. تا زمان ما دو شبکه هم بیشتر نبود: شبکه یک و شبکه دو. دیدن کارتن هم یکی از بزرگترین سرگرمی های تاریخ زندگی ما بود؛ تام و جری، پلنگ صورتی و سرندی پیتی را همگان به یاد داریم. 


یکی از نخستین تناقضات فلسفی که در کودکی در من پدید آمد، از کارتون پلنگ صورتی شروع شد. همیشه این سوال در ذهنم بود که چرا نام این کارتن پلنگ صورتی است اما تلویزیون ما آن را تقریبا خاکستری نشان می دهد؟ 


از منابع مختلف برای حل این تناقض کمک گرفتم. از مادرم پرسیدم چرا؟ وانمود کرد سوال مرا نشنیده است. اصرار کردم و جواب داد: من چه میدانم! فقط نگاه کن!

 از پدرم پرسیدم و پدرم برای اینکه دیگر ادامه ندهم با یک جواب سفسطه آمیز گفت: عزیزم! نامش «صورتی» است؛ مثل تو که نامت سعید است. هر چیزی در جهان یک اسم دارد. خیلی ساده!

 گفتم پدر اما صورتی یک صفت است نه یک اسم معمولی! جواب داد:دلیل این را نمی دانم ! گفتم: ممنون پدر.


ماهها گذشت و من هم این تناقض را هر روز در خودم نشخوار می کردم. تا اینکه روزی دست جمعی کارتن پلنگ صورتی را تماشا می کردیم. یکی از دختران اقوام دور هم در جمع ما نشسته بود و تماشا میکرد و لذت می بردیم. اسم این دختر مژگان بود.

 

در اواسط کارتن مژگان جمله ای از دهانش پرید که زندگی مرا متحول ساخت! او گفت: «من این پلنگ را در خانه یکی از آشنایان دیده ام. واقعا صورتی است بچه ها!!!! به قرآن مجید دروغ نمیگم!»

پرسیدم یعنی چی؟ توضیح بده. گفت: ببین!ما دو نوع تلویزیون داریم: یکی آنها که بزرگتر هستند و یکی اینها که کوچکتر هستند. آن بزرگترها پلنگ را صورتی نشان میدهند. 

از خوشحالی پر درآوردم! متوجه شدم که یک جای کار می لنگد! آگاه شدم که تا آن لحظه سرکارم گذاشته اند و خودم هم نفهمیده ام. به مژگان گفتم حالا که ثابت شد پلنگ صورتی واقعا صورتی است جان مادرت بقیه تصاویر هم برای ما توصیف کن و از جهان واقعی تر برایمان بگو. مثلا بگو آن دشمن پلنگ صورتی که همیشه از پلنگ صورتی شکست میخورد چه رنگی است تا ما هم در حین تماشا آن را در ذهن خودمان با رنگ واقعی تجسم کنیم و واقعیت را خودمان بسازیم. پدرم فریاد زد: فقط نگاه کن! اینقدر سوال نکن!


 قصدم این بود که به تلویزیون اکتفا نکنم. مژگان هم قول داد که دفعه بعدی که همه تصاویر را با تلویزیون رنگی تماشا میکند رنگ آنها را یادداشت کند و به ما برساند. البته به رسانه ای مثل مژگان هم نمیشد اعتماد کرد. سوال این بود که آیا مژگان هم در رساندن واقعیت به درستی عمل خواهد کرد؟ آیا همان رنگی که مژگان می بیند من هم می بینم؟ نکند مژگان رنگ صورتی را به گونه ای دیگر می بیند؟ آیا همه تلویزیون های رنگی صورتی را مثل هم نمایش می دهند یا نه؟


از آن زمان به بعد ما هم در حین تماشا علاوه بر تصاویر تلویزیون که خاکستری بود از قوه تخیل خودمان هم کمک می گرفتیم. از آن زمان بود که دو چیز را در ذهن خودم از هم تفکیک میدادیم: یکی واقعیت عالم خارج و یکی هم بازنمود و ترجمه آن از راه رسانه Media. از آن زمان دیگر هیچ رسانه ای برایم قابل اعتماد نبود. نه تلویزیون و نه مژگان. در واقع شبیه به نوعی ترجمه بود؛ همانطور که ترجمه از رساندن واقعیت قاصر است، رسانه هم در رساندن واقعیت نه تنها قاصر بلکه یک خائن است. البته در کنار آن ناآگاهی اطرافیان ما هم برایمان اثبات شده بود. چون پدرم هم نتوانسته بود به خوبی به من بفهماند که بین واقعیت در عالم خارج و بازنمود آن چه تفاوتی است. این شبیه همان تمایزی بود که کانت بین شی فی النفسه (Object in itself) و بازنمود آن از طریق حواس برقرار کرده بود. ادامه دارد....