perfume

perfume



روابط براش همیشه پیچیده‌تر از ‌پازل‌هایی که روزها براش وقت می‌ذاشت و تکمیلشون میکرد بود. 

عشق برای اون یه چیز خالصانه بود. اگه از نیکی می‌پرسیدن عشق از دید تو چیه مطمئنا لبخند مهمون صورتش میشد، چشماش دوتا خط باریک میشد، دستاش بهم گره می‌خورد و ساعت‌ها از عشق میگفت. از نظر نیکی، عشق خالصانه بود. سه حرف از یک بیماری که باعث لبخند میشد. تمام شخصیتای بد داستانای مختلف رو تبدیل به شخصیت خوب داستان دیگری میکرد و از همه مهم تر، شادی بخش بود. فقط نیکی نمی‌دونست از کِی درگیر عشقی شده که به جای شادی دادن بهش رنگ و بوی حسرت رو میده. طوری که وقتی کنار دوستاش میشست همیشه می‌ترسید که بوی حسرت توی وجودش ثانیه‌ای توسط دوستاش حس بشه. 

 بعضی وقتا با خودش میگفت نباید دنبال دلیلی برای یه اتفاق گشت. 

مگه برای اینکه از ترکیب قرمز و زرد، رنگ نارنجی به وجود میاد دلیلی وجود داره؟ یا برای تشکیل رنگ بنفش چطور؟

اگر فقط دو رنگ رو قاطی کردی و به رنگ جدیدی رسیدی، حتی اگه ازش راضی نباشه باید نقاشی روی بوم زندگیش ادامه بده و دنبال دلیل درست شدن اون رنگ نگرده.  باید به عشقش ادامه بده و نتیجشو نبینه. 

 در هر صورت اون رنگ به وجود اومده و تو نمیتونست کاریش کنه. اگه دور بندازتش بازم دور ریخته نمیشه و فکر هدر دادن رنگ های عزیزش، عشق خالصانه که کل زندگیش ستایشش میکرده، دست از سرش بر نمیداره. 

دلش میخواست به جاش تمام اون تمرکز رو روی بومش بذاره و بهترین نقاشی رو با اون رنگ بکشه تا رنگی که دنبال دلیل زشتیش بوده، باعث قشنگ شدن نقاشیش بشه.

اما می‌ترسید با هر نوازشی که سونو از سونگهون دریافت میکرد آتیش حسرتش به حدی شعله‌ور شه که میزای چوبی رستوران همیشگی خودشو دوستاش رو بسوزونه و از بین ببره. می‌ترسید با هر بوسه که سونگهون مهمون لب‌ها و گونه‌ی سونو میکرد دستای مشت شده‌اش لو بره و هیسونگ رو متوجه بوی حسرتش بکنه. بیماری لاعلاج داشتن این شکلیه؟ انگار آتیش جشنای تموم دایره آدم‌های اطرافش توی قلب اون به آسمون می‌رفتن و از نفس توی رگ‌هاش می‌سوختن. نیکی عطرش رو عوض نکرده بود اما تازگی‌ها بوی دود و سیاهیِ آتیش گرفتن سینه‌اش رو می‌داد. اگر روزی عطر تظاهرش تموم بشه نیکی مطمئن بود که این عشق معکوس عمل میکنه و به جای شخصیت مثبت کردنش اونو به شخصیت منفی تمام داستانای اطرافیانش به اطرافیانش تحویل میده. 

نمی‌فهمید دقیقا از کِی از سونو فاصله گرفت و خودشو نفر سوم رابطه‌ی هیسونگ و جه‌یون کرد طوری که به چشم فرزندشون جلوه میکرد و همیشه کنارشون بود. 

کافی بود دوستاش تصمیم بگیرن تا بازم دورهمی بگیرن و این نیکی باشه که در دور ترین صندلی نسبت به سونو بشینه و مطمئن شه هیسونگ و جه‌یون کسایی هستن که کنارش نشستن نه سونگهون یا سونو. پس تعریفش از عشق فقط یک رؤیا بود. احساس تعلق به جایی رو نداشت و یادش نمی‌اومد خنده‌هاش چه شکلی بودن. همه فقط ازش می‌پرسیدن چرا مثل قبل نیستی اما مگه نیکی قبل چطوری بود؟ چرا کسی یادش نمی‌آورد؟

تحمل وضعیت براش سخت بود. از وقتی از احساساتش مطمئن شده بود دیگه دعوت کردن سونو به خونشون برای شب زنده‌داری به آرزوهاش پیوسته بود. دیگه روتین رفتن به پارک برای دویدن با سونو شده بود لحظه‌هایی که توی خواب میبینتشون و وقتی بیدار حسرت واقعی نبودشونو داره. 

برای نیکی همه چیز سخت بود و برای سونو همه چیز رویایی. سونو عاشق بود. عاشق کسی که تمام زندگیش رو بهش تقدیم کرده بود و متقابلن ازش دریافتش میکرد. همه چیز برای اون دوتا چیزی بیشتر از عشق بود. دیگه سونو عضو جدیدی توی خانوادش داشت. سونگهون همیشه خونه‌ی سونو بود روزها باهم بیدار میشدن و شب ها باهم می‌خوابیدن. اگه از سونو می‌پرسیدن خاطره یا لحظه‌ای نام ببر که فقط خودت تنها باشی سونو به سختی بعد چند ساعت فکر کردن یادش میوفتاد و می‌تونست جواب بده. 

رویایی درست مثل خواب‌های سونو. شاید گوشه‌ی ذهنش از نیکی برای دور کردن خودش دلخور بود ولی خوشحالیشو وقتی کنار هیسونگ و جیک میدید خودشم خوشحال میشد. دوستش کنار هر کسی که خوشحال بود مهم نبود. برای سونو خوشحال بودن نیکی اهمیت داشت. ولی نیکی هنوزم به اندازه وقتای درست کردن کیک دارچینی با سونو بهش خوش می‌گذشت؟ نیکی همیشه توی فکر سونو بود اما این همیشه تا زمانی ادامه دار بود که سونگهون رو ببینه و بعدش حتی رنگ چشمای نیکی هم براش سؤال سختی میشد. 

همونطور که برای نیکی هیچی خوب پیش نمیرفت زندگی سونگهون و سونو هم از حالت متعادل خودش جدا شده بود. سونگهون وقتش رو توی بیمارستان میگذروند. سونگهون چند ماهی بود که روی کاناپه اتاق خودشو سونو دراز نکشیده بود. بعد از خستگی باشگاه لیمونادهای سونو رو توی خونه نمیخورد. لباسای راحتی خودشو نمیپوشید، جلوی یخچال خونه واینمیستاد تا دونه دونه گردوها رو از کیک جدا کنه که سونو حساسیت نکنه. سونگهون دیگه فکر نمیکرد که مراقب سونو هستش. سونگهون توی اتاق دویست و چهارده گیر کرده بود. گیر کرده بود و خیلی وقت بود مادرش دیگه براش گریه نمیکرد و سونو دیگه به اندازه روز اول نگران نبود. یا حداقل اینطوری فکر میکرد. 

سونو اینبار پشت در ایستاده بود و به روزی مشخص فکر میکرد. اون روز قدم‌هاش رو تا رسیدن به در اتاق می‌شمرد. از در ورودی تا اتاق سونگهون حدودا صدو بیست و هفت قدم فاصله بود. صد و بیست قدم تا اماده شدن سونو برای تظاهر بر خوب بودن. با هر قدم سعی می‌کرد لبخندش رو روی لب‌هاش بزرگ تر کنه تا وقتی که سونگهون رو روی تخت می‌بینه بتونه بخشی ازش رو روی لب‌های اون هم بنشونه. شاید بتونه با دیت‌ها و غذاهایی که براش میاره حداقل یکم اون رو به اینجا علاقمند کنه یا بهش حس بهتری بده. دوست داشت ببوستش. اگر از نفس‌های خودش به اون می‌داد می‌تونست بیشتر اون رو پیش خودش نگه داره؟ حاضر بود موقع بوسیدن تک تک انرژی‌های توی اتاق رو داخل ریه‌هاش بکشه و اون رو با مکیدن لب‌های سونگهون بعش منتقل کنه. شاید اینطوری سونگهون لبخند واقعی‌تری میزد. 

حالا که پشت در بود تعداد قدم هاش صد و بیست و هفت تا بود. کمتر شده بودن انگار که سریع‌تر می‌رفت تا سونگهون رو حتی برای ده قدم بیشتر ببینه. خوراکی‌هایی که درست کرده بود رو توی دستش فشرد و در رو باز کرد. سونگهون خوابیده بود؟ صدایی نمیومد و پسر روی تخت چشماش رو بسته بود. 

بی صدا جلوتر رفت و دید که پسر به پهلو روی تخت خوابیده و عکسای خودشون رو نگاه می‌کنه. سونگهون میتونست به راحتی به پسر زنگ بزنه و بگه دلتنگشه ولی تصمیم گرفته بود عکساشونو نگله کنه و حسرت چیزی رو بخوره که اون لحظه ندارتش.  

آروم و طولانی خم شد و موهاش رو بوسید.  موهاش مثل همیشه دقیقا همون بویی رو میداد که سونو توی رویاهای شیرینش  موقع خواب حس میکرد. 

سونگهون متوجه اومدنش شده بود و با دلتنگی چشم‌هاش رو به همدیگه فشار داد و اجازه داد تا آرامش بهش برگرده.

“پس بالاخره اومدی؟”

“آها؟ فکر کردی قراره نیام؟ ناراحتم کردی سونگهونی من برات غذای مورد علاقه‌ات رو حتی درست کردم و حدس بزن چی؟ باید همه‌شون رو تموم کنی وگرنه از بوسه خبری نیست.”

دستای سونو رو گرفت و جلوی خودش نشوند.

“و اگه بگم تا من رو نبوسی از غذا خوردن خبری نیست چی؟”

سونو اخم بامزه‌ای کرد و سونگهون دوباره احساس کرد که عاشقش اون پسر شده. هر بار دیدن لبخندش، اخم کردن‌هاش، غرغرهاش، اهمیت‌‌ دادن‌هاش، عکس‌هاش و تمام اون هیچوقت براش تکراری نمی‌شد. هر روز برای عشق سونو بیدار میشد و هر شب با دلتنگی برای آغوش اون می‌خوابید. حتی پشت پلکای بسته از خوابش هم همیشه رویای اون رو می‌دید. تنها استفاده از موبایلش حرف زدن و دیدن عکسای سونو بود درست مثل تنها دلیل تصمیم نشدنش، دلایل یکسان بود. 

“سونگهونی.. اینجا حرف من باید باشه همیشه. نکنه اعتراض داری؟ اگه داری باید بگم متأسفم چون من باهات قهر می‌کنم و اونموقع هم منو نداری هم باهات قهرم تو اینو می‌خوای؟”

چقدر بامزه صداش می‌کرد. لبخندش باز شد. چقدر دیگه باید تحمل می‌کرد که فقط بتونه تایم مشخصی از هر روز رو ببینتش؟

“در هر صورت که من همشون رو می‌خورم و اگر می‌تونستم حتی تو رو هم همراه با اونا می‌خوردم سونو.” 

سونو چشماشو ریز کرد و ظرف غذا رو جلوی سونگهون گذاشت و با چنگالش اخرین تهدیدش رو به زبون اورد. 

“بهتره سریع تر بخوری قراره فیلم ببینیم!”

موبایل‌هاشون حالا توی کیف سونو بودن. نیازی بهشون نداشتن چون الان پیش هم بودن و عکس‌ها معنی نداشتن. کنار هم فیلم میدیدن و گه‌گاهی بوسه‌های شیرین به یکدیگر تقدیم میکردن تا وقتی که هوا تاریک شد و سونگهون دوباره به خواب رفت. سونو بار دیگه موهای پسر رو بوسید و سرم توی دستشو چک کرد که یه موقع بخاطر حواس پرتی پسر زخمی روی دستش به وجود نیاورده باشه. 

با جمع کردن ساکش تازه توجهش به موبایل جلب شده بود و تماسای از دست رفته از هیسونگ نگرانش میکرد. با نگاه اخر چراغ اتاق رو خاموش کرد و بالاخره از راهرو رد شد و سعی میکرد هیسونگ رو قانع کنه چیزی نشده و ارومش کنه. 

یاداوری خاطره‌های این چند ماه برای سونو توی چند ثانیه گذشت. دوباره لبخندشو جمع کرد و وارد اتاقی شد که پسری ترسیده روی تختش جا خوش کرده بود. 

سونگهون ترسیده بود. از آینده نا مشخص می‌ترسید. از اینکه سونو قرار بود تا چه اندازه به جای دیت توی رستوران موردعلاقش زیر نور ستارها، توی بیمارستان و کنار یه تخت کنار پارتنرش باشه می‌ترسید. از دیدن گودی زیر چشم سونو و دیدن بیدار بودن سونو هر بار که خودش به خواب میرفت می‌ترسید. نیازمندی خودش به پسر تا نابود کردن سونو داشت پیش می‌رفت یا حداقل توی چشم خودش اینطوری بود. نتونست حتی جواب سلام سونو رو بده فقط توی سکوت به کارایی که دیگه از روتین سونو شده بودن خیره شده بود. 

“بهتره تمومش کنیم سونو.”

دستای پسر موقع بیرون آوردن غذا خشک شد. و متعجب به سونگهون خیره شد. این وقت خوبی برای ادامه دادن حرفش بود. 

“سونو بنظرم واقعا وقتشه تمومش کنیم از این ترحمی که بهم میکنی خسته شدم”

نفسای سونو به شمارش افتاد. سونگهون بعد از مدت‌ها داشت از همون شوخی‌های بامزه‌اش می‌کرد ها؟ چی داشت می‌گفت؟ شاید نیاز داشت سونو قانعش کنه. قاشق توی دستاش مثل یخ سرد شده بود و حس میکرد پوستش رو داره میسوزونه. پتوی ابی رنگ سونگهون برای سونو سیاه شده بود درست مثل دیوارهای اتاق که رنگشون به رنگ تیره تغییر کرده بود. وسط بهار حس میکرد توی سرد ترین فصل زمستون قرار داره و انقدر سردشه که عرق میکنه. 

“اما عزیزم چیزی که فکر میکنی کاملا اشت-“

“گفتم بهتره تمومش کنیم. من خسته شدم واقعا خستم کردی.. ترحمات و رفتارای احمقانت تک تکشون اذیتم میکنه.”

کافی نبودن. سونو هنوزم کنارش نشسته بود و اون از این وضعیت کلافه بود. دستای مشت شده سونو روی شلوار جینی که مثل رنگ پوستش رنگ پریده بود همه چیز رو بدتر میکرد. تموم ناچاری‌هاش و احساساتش نسبت به خودش رو به زبون آورد با این تفاوت که سونوی بوسیدنیش مخاطب و آینه‌ی خودش شده بود.

“می‌دونی چیه؟ تو اذیتم میکنی. خستم کردی سونو تو منو خسته کردی و بنظرم تا همینجا کافیه. برو یکی دیگه رو پیدا کن تا انقدر منو خسته نکنی.”

بره و یکی دیگه رو پیدا کنه؟ اونقدری برای سونو ارزش قائل نبود که حتی می‌تونست دیدنش کنار یکی دیگه رو تحمل کنه؟ پیدا کردن شخص دیگه برای پسر انقدر بیان ساده‌ای داشت؟

هر کلمه‌ای که سونگهون به زبون میاورد بیشتر از سونو خودشو آزار میداد. کلمات مثل تیغ روی دستاش میشستن و بهش حس نوجونی رو میدادن که تازه یاد گرفته به خودش اسیب بزنه. برای سونگهون انگار کلمات حالا توی تیم بیماریش قرار گرفته بودم و هر دوشون سعی میکردن به پسر کادویی از جنس درد بدن. می‌خواستن برای تولد مرگ سونگهون بهش کادویی مهم بدن با این تفاوت که دیگه پزشکی وجود نداشت. سونگهون باید اینکارو انجام میداد. دلش نمی‌خواست اگر چیزی شد سونو کسی باشه که توی خاکسپاریش گریه میکنه و اون توی آسمون زندانی شده باشه و نتونه آرومش کنه. می‌خواست کسی رو کنار سونو ببینه که آرومش میکنه. می‌خواست پسر بخوابه می‌خواست چاله‌های زیر چشماش درمان شه می‌خواست به جای کاناپه‌ی بیمارستان سونو به تختش بره. می‌خواست سونو زندگی کنه.  همینارو می‌خواست، پس چرا انقدر درد داشت؟

درد داشت چون انتخاب خودش نبود؛ اون، سونگهونی که از تنهایی می‌ترسید محکوم شده بود به تنهایی جون دادن. چطوری هرشب نگاه کنه به اون ستاره‌هایی که با سونو نگاهشون می‌کرد و باهاشون روی آسمون نقاشی می‌کشیدن؟ یکی از همون شبا انگشتشون بجای نوازش از راه دور ستاره‌ها، محکم لمسشون کرده و اونا ناراحت شدن که تقدیر این دوست داشتن رو اینطوری طرح کردن روی زندگیشون؟ حتی نگاه کردن بهشون از پنجره بیمارستان به جای پشت بوم خونه‌ی خودشونم با بوی بارون براش دردناک بود.

سونو اولش خندید. همون لبخند‌هایی که سونگهون رو هربار عاشق می‌کرد. با چشمای خیس شبیه پری‌های دریایی که تازه سر از آب بیرون آوردن لبخند می‌زد و به چشمای سونگهون نگاه می‌کرد. حس میکرد دیگه دمش برای زنده موندن و غرق نشدن توی اقیانوس سیاهی که الان درگیرش شده کافی نیست. 

“سونگهونا.. تو واقعا همینارو می‌خوای؟ می‌دونم که اینا احساساتین که کلی وقت می‌بره تا شکل بگیرن.”

سرشو بالا گرفت و از پنجره به بیرون نگاه کرد.

“پس فکر کنم خیلی وقته جایی برای موندن نداشتم اما لطفا بهم بگو، حتی وقتی توی بغلت روی همین تخت دراز می‌کشیدم و نفس‌هات رو می‌شمردم هم دیگه دوستم نداشتی؟”

اون سکوت چی بود که به جون سونگهون افتاده بود؟ توی چشمای سونو امید می‌چرخید. فرشتها روی شونه‌ی هر دو نشسته بودن و دعا دعا میکردن که امیدی دوباره شکل بگیره و تصمیمی جدید گرفته بشه ولی سونگهون با یک کلمه برای همیشه اون خورشید از چشماش گرفت.

“نه سونو”

و اولین قطره اشک از چشماش پایین افتاد.

تمام خواسته‌هاش به سونویی می‌رسید که با گفتن جمله‌ی “باشه سونگهونا، دیگه هیچوقت جلوی راهت قرار نمی‌گیرم تا خسته‌تر نکنمت” می‌رفت که تنهاش بذاره.

دستاش روی دستگیره بود اما دلش فریاد می‌زد.

“سونگهون..”

جوابی بهش نداد. چه جوابی میتونست بده؟ کافی بود جواب بده تا کلماتش به گریه‌های ترسناکی تبدیل بشه که وسطش دستاش از درد کوبیده شدنشون توی سرش توسط خودش مینالن. اما سکوتش بهش می‌فهموند که ادامه بده.

“می‌تونم برای آخرین بار ببوسمت؟”

مگه سونگهون دیگه چقدر می‌تونست تحمل کنه و کل بیمارستان رو با فریاد هاش نذاره روی سرش؟ چی میشد اگه مثل بچه‌ای که خانوادشو از دست داذه بلند گریه میکرد؟

“می‌تونیم سونو”

نمی‌دونست چقدر طول کشید تا به تختش برسه اما حالا محکم و عمیق هم رو می‌بوسیدن و این طعم گریه‌ی میون بوسه قرار بود تا مدت‌ها تنها چیزی باشه که سونگهون از پسر به یاد میاره. شوری که طمع تمام غذاهایی که سونو لبراش میاورد و فیلمایی که بعدش میدیدن رو یاداور میکرد. آخرین بوسه‌هایی که ازشون خبر داری این شکلین؟ دوست داشت موهای پسر رو نوازش کنه ولی اگر بویی از دوست داشتنش می‌برد چی؟ اگه عطر موهای سونو روی دستاش میموند چی؟ عمیق می‌بوسید و چشماش رو روی هم فشار می‌داد. نمیخواست گریه سونو رو ببینه. همون موقع پسر از آغوشش بیرون اومد در به هم کوبیده شد. و چند لحظه بعد سونگهونی توی اتاق تنها مونده بود که با گذشتن چند ساعت بازهم جرئت باز کردن چشم‌هاش رو نداشت. وقتی بازشون کنه، دیگه سونویی نیست و هوا خیلی وقته تاریک شده. 

اما درگیری‌های اون روز تمومی نداشت. نیکی طرف دیگه شهر گریه میکرد و تمام پیامای جه‌یون برای منصرف کردن از کارش رو نادیده میگرفت و به سمت بیمارستان میرفت. اگر این راز ادامه پیدا میکرد هیچ فرقی با سونگهونی که روی تخت بود و برای درمانش دست و پا میزد نداشت. باید میگفت حسش رو باید کاری میکرد سونو ازش متنفر شه تا بوم و رنگ رو به جه‌یون تقدیم کنه و اجازه بده اون همشونو توی سطل پرت کنه اما انگار تمام معادلات نیکی هم بهم ریخت. 

امروز خدا تصمیم گرفته بود با پاک‌کن تمام معادلات رو بهم بریزه و به دیدن تلاش بنده‌هاش برای حل کردن سوالی که صورت مسئله‌اش دیگه تغییر کرده بود بپردازه. 

نیکی جلوی در بیمارستان وایساده بود و دید که سونو با حال بد و صورتی که از اون فاصله هم اشکاش معلوم بود بیرون اومد و روی یکی از نیمکت ها نشست و زانوهاش رو توی بغلش جمع کرده بود. اول به این فکر کرد که برای سونگهون اتفاقی افتاده اما این حدسش دود شد وقتی نتیجه گرفت اگه اینطوری بود سونو حالش از این بدتر میشد. اگر اتفاقی میوفتاد سونویی وجون نداشت که حالا گریه کنه. 

به سمتش رفت و بالای سرش وایساد. دست کرد توی جیبش و چیزی بیرون آورد.

“سیگار می‌کشی؟”

سرش رو بالا آورد و با دیدن آبنبات‌چوبی ابی رنگی توی دستای نیکی ناخودآگاه میون اون ناراحتی چند لحظه رو با شوک لبخند زد. دروغ نمی‌گفت واقعا احساس می‌کرد دلش برای همین نزدیکی با نیکی تنگ شده بود. مشت آرومی به بازوش زد و آبنبات‌چوبی رو از دستش  گرفت.

“نیکی بیا کنارم بشین.”

و خب اون کی بود که بگه نه؟ چند ماه از کنار سونو نشستن گذشته بود؟

“باز دوباره تنهایی گریه کردی و شبیه موشای فاضلابی شدی؟”

سونو لبخندی زد که با غم بود. ناراحت بود اونقدری که دوست داشت قلبش رو در بیاره و بین دستاش فشار بده تا جایی که دیگه هیچکس متوجه نشه اون شئ له شده یک روز قلب بوده اما دوست نداشت اون حس رو برای نیکی بروز بده تا باهاش ناراحتش کنه.

“آره، چون همه بهم میگن قرار نیست اجازه بدن تنها باشم اما آخرش مثل تو گریه‌های توی تنهاییم رو پیدا می‌کنن. بگذریم، تو اینجا چیکار می‌کنی؟”

نیکی موهاش رو کنار زد. وقتی روی صورتش افتاده بودن راحت تر بود از اینکه کسی چشماش رو نمی‌بینه ولی وقتی کنار سونو بود دوست داشت که بیشتر بهش نگاه کنه. شاید وقتش بود دیگه موهاشو کوتاه کنه و عطر اصلی تنش رو به نمایش بذاره. 

“اومده بودم تو رو ببینم سونو”

ته قلبش احساس گرمی داشت از اینکه توی این لحظه که بیشتر از همیشه به حضور یکی کنارش نیاز داشت دوست صمیمیش پیداش کرده بود.

“راستش من همین چند دقیقه پیش خودم رو توی اتاق یکی جا گذاشتم. خسته کننده شده بودم پس فکر کنم الان نمی‌دونم کی هستی. نیکی، تو دلت برای کی تنگ شده؟ یه سونوی خسته کننده؟”

“نه من دلم برای کسی که دوستش دارم و هنوزم می‌تونم براش بمیرم تنگ شده.”

نفهمید چیشد که حرفای ذهنش رو بلند به زبون آورد؛ نفهمید چیشد که بعد از گفتن حرفش با شدت سرش رو بالا آورد و به سونو زل زد. سونو با چشمای متعجب پرسید. 

“چی؟”

نیکی که از اون هم شوکه تر بود تکرارش کرد.

“چی.. ها؟ راستش...” 

دستای سونو رو توی دستاش گرفت و دوباره اجازه داد موهاش روی چشماش بریزن. عطر عشق دوباره ازش حس میشد. 

“سونو..من دیگه نمیتونم من از گشتن دنبال عطرای مختلف برای پنهان کردن حسم خستم. سرم درد میکنه تمام بوها باهم ترکیب شدن نمیذارن بوی اصلی خودمو حس کنم. حس میکنم گم شدم. بین بوهای مختلف گم شدم و کم کم دارم حس بویاییمو از دست میدم. سونو بهت گفته بودم عشق برام چقدر ارزش داره. فکرشو میکردی کسی که انقدر عاشق عشقه برای پنهان کردنش دست به رنگ کردن بومش بزنه و با رنگ سفید هر روز رنگش کنه؟ من واقعا دیگه نمیتونم. من عطر وجود خودمو میخوام دیگه نمیخوام عطرای مختلف تظاهر رو امتحان کنم. میخوام رنگ اصلیم باشم میخوام بومم اثر هنری باشه نه مایه خجالتم. سونو میخوام موهامو کوتاه کنم میخوام چشمام دیده شه میخوام جایی به جز وسط هیسونگ و جه‌یون بشینم. میخوام بهت بگم که عاشقتم.”

سونو سکوت کرده بود و به دستای نیکی خیره شده بود. دقیقا کِی باعث شده بود پسر این حسا رو تجربه کنه و انقدر بهش سختی بده. با دوستش چیکار کرده بود؟ چرا انقدر نابودش کرده بود؟ سونگهون بهش گفته بود شخص جدیدی رو پیدا کنه؟ نیکی اون شخص جدید بود؟ میتونست اونو شخص جدیدش انتخاب کنه؟

“اما الان خیلی دیره عشق اولم باشی نیکی..”

“من فقط میخوام همیشه موردعلاقت باشم”

دوباره سکوت. وقتی سونگهون توی اتاق بعد چند ساعت چشماشو باز کرد و دید سونو رفته، سونو قبول کرد که حس جدیدی رو با نیکی شروع کنه. 

شب بعدی که سونگهون توی اتاقش به عکسای نیکی خیره شده بود. هیسونگ به اصرار سونگهون دورهمی‌ای پشت میز همیشگیشون ترتیب داده بود تا از حال سونو باخبر شه. هنوز هیچکس به جز خودش و دو پسر و البته نیکی چیزی نمیدونست. یا بهتره بگیم همه با خبر بودن به جز جه‌یون. 

پشت میز همیشگی نشسته بودن با این تفاوت که این بار نیکی کنار سونو جا خوش کرده بود. هیسونگ از وضعیت کلافه بود. تصور کاری که سونگهون با سونو کرده براش غیر ممکن بود ولی دوستشو درک میکرد. مثل همیشه وقت دسر موقع صحبتشون بود. 

“سونو..”

“منو نیکی باهمیم”

حرف توی دهن هیسونگ درست مثل جه‌یونی که با تعجب به جلوش خیره بود ماسید. جه‌یون نمیدونست چه خبره. تصوری از اینکه سونگهون چیشده نداشت. قلبش انگار به سرش سفر کرده بود و اونجا تصمیم گرفته بود به ضربانش ادامه بده. ناخناش از زیر چوب‌های میز چوبی رو میکند و به فرو رفتنشون توی انگشتاش توجه نمیکرد. 

هیسونگ فرقی با جه‌یون نداشت با این تفاوت که روی پاهاش بلند شده بود و عصبی بود. 

“هیچ میفهمید چی دارید میگید؟؟؟”

دستای نیکی مشت شده بود و سرش پایین بود. حس میکرد تمام دیوارای رستوران میلرزن و نزدیکه سرش بریزن. 

“سونو باز قابل درکه. بخاطر حرفایی که شنیده تحت تاثیره تو چی نیکی؟؟ پسر چقدر بک‌استبر. وقتی سونگهون توی بیمارستان داشت جون میکند تو داشتی فکر میکردی چطوری دوست پسرشو ازش بگیری؟ چندشم میشه. کل تایم نشستی پیشمون گفتی بالاخره وقتشه اینطوری گند بزنم؟ واقعا تصورشم نمیکردم. نمک نشناس”

با حرف اخر هیسونگ این جه‌یون بود که از جاش بلند شد و روی میز کوبید. 

“حواست به کلماتی که استفاده میکنی باشه. هیچ خوشم نمیاد اینطوری صحبت کنی یه نگاه به خودمون بنداز وقتی درگیر این عشق بود کدوممون کمکش کردیم؟؟ تو یکی که کلا بی‌خبری توی دنیای خودت غرق شدی الان برای من دست پیش میگیری به فکر سونگهونی؟؟ یه بار گفتی نیکی دردت چیه اینطوری رفتار میکنی خودتو از جمعی که از بچگی باهاش بزرگ شدی طرد میکنی؟؟ وقتی سونگهون سونو رو ترک میکرد این لحنت کجا بود هان؟؟ وقتی سونو قبول کرد با نیکی وارد رابطه بشه بلد نبودی چیزی بگی الان نیکی شد بده؟”

افراد حاضر اون میز برای اولین بار بود که عصبانیت پسر رو میدیدن. دیدن عصبانیت پسر براشون مثل باریدن بارون وسط تابستون بود. دیدن و شنیدن نفسای کوتاه و پر از خشمش کافی بود تا کل فضای دورشون قرمز بشه. و هیسونگ؟ هیچی برای گفتن نداشت. حرفای جه‌یون درست بود و اون هیچی برای گفتن نداشت. 

جه‌یون با برداشتن موبایلش بدون حرفی از میز فاصله گرفت و بیرون رفت و هیسونگ رو با حرفاش تنها گذاشت. حس‌های منفی میز زیاد بود و این داشت نیکی رو خفه میکرد و حتی دست سونو روی دستای مشت شدش هم نمیتونست ارومش کنه. 

“دیگه هیچوقت باهام حرف نزن نیکی. هیچوقت نمیخوام حتی صورتتو ببینم. جه‌یون صبر کن..”

با دویدن هیسونگ پشت جه‌یون حالا اون دو تنها بودن. نفسای نیکی به شمارش افتاده بود و دستاش به سمت سفیدی پوستش میرفتن. تک تک انگشتاش یخ زده بودن و سونو فقط با بغض بهش خیره شده بود. توی بغلش گرفت و محکم به خودش فشردش. موهاش رو نوازش کرد و کنار گوشش سعی میکرد با حرفایی که میزنه حرفای هیسونگ رو پاک کنه اما اون خدا نبود که توی معادلات دست ببره. 

نیکی بعد اون روز همش به حرفای هیسونگ فکر میکرد. موهاشو کوتاه کرده بود. عطر همیشگیش رو میزد. به سونو نزدیک تر میشد عشقش روز به روز بیشتر میشد. تجربه‌های جدید با سونو به دست میاورد. مینت‌چوکو میخورد، زیر بارون با سونو میرقصید، سونو رو میبوسید، براش موزیک میخوند، بعضی شبا براش قصه میگفت و دیگه بوم زندگیشو سفید نمیکرد. اجازه داده بود به رنگ قرمز عشق در بیاد. و برای سونو. همه چیز هنوز مبهم بود. همه چیز هنوز مبهم بود و اون بدون دونستن مقصد با مسیر موج‌های زندگیش همسو شده بود. به نیکی عشق میداد چون مقصر همه چیز خودش بود و نیکی لیاقت دریافت عشق رو داشت. دیگه پیشش از سونگهون صحبت نمیشد. دو ماه بود که هیچ صحبتی باهاش نداشت و فقط میدونست حالش خوبه و از اکسیژنای جایی که سونو زندگی میکنه هنوز سهمی داره. 

نیکی بعد از دوباره کوتاه کردن موهاش با سونو از ارایشگاه بیرون اومده بود و روی دستاش بوسه میزد و به لبخند شیرین سونو خیره میشد. دستش رو محکم توی دستاش گرفته بود و حس میکرد چیزی که نیاز داره دقیقا توی دستاشه. البته این ادامه دار نبود. 

زیر بارون توی پارک این نیکی و سونو بودن که میخندیدن و اجازه میدادن لباساشوم خیس شه ولی انگار این فقط لباسای تنشون نبود که قرار بود خیس بشه. 

چند دقیقت بعد چشمای نیکی خیس بود گریه میکرد و اشک میریخت. نیکی گریه میکرد و اجازه میداد بارون جلوه کنه چون چند قدم اونور تر، پارک سونگهون بعد ماه‌ها بستری بودن بهبود پیدا کرده بود و سونو رو به اغوش کشیده شده بودرو دستش اسیر دستای سونگهون شده بود. 

دیدن ستاره‌های برگشته به چشمای سونو و لبخند واقعیش برای نیکی کافی بود تا وقتی سونو بالاخره برمیگرده سمتش اونو نبینه. و وقتی جویای نیکی توی زندگیش میشه، دیگه تا پایان عمرش هیچوقت پیداش نکنه. 

 


Report Page