part4
0.11سونو مثل همیشه دم در کلاس نیکی منتظر بود . نیکی به آرومی از روی صندلیش بلند شد و همونطور که دستاش داخل جیبش بود سمت سونو اومد .
مقابل سونو که رسید هردو لبخندی بهم زدن .
" نیکیا بزار یقه کتتو درست کنم " سونو مشغول صاف کردن کت نیکی بود که با نبود تگ پسر سرجاش مواجه شد .
" تگ اسمت کو؟! " نیکی که خیره زیبایی پسر بود با حرف سونو به خودش اومد.
" چی تگم؟!" و بعد به جای خالی تگ خیره شد .
لعنتی مطمئناً وقتی اون دخترو گرفت تگش افتاده . دستاش از عصبانیت مشت شد . همین حین سوها به همراه دوست دیگش نزدیکشون شدن .
با دیدن سونو و دستاش که رو شونه نیکی بودن چشماشو چپ کرد و با لبخند به نیکی نگاه کرد . " دنبال این میگردی؟" و تگشو مقابل چشمای سونو بالا آورد .
" این-"
" ممنون که پیداش کردی " نیکی گفت و با گرفتن تگش از دست سوها به سمت حیاط رفت . سونو با رفتن نیکی نگاهی گذرا به دو دختر کرد و با گیجی سمت دوست پسرش دوید .
" این پسره دیگه کی بود؟" سوها پرسید.
" نمیدونم اون تنها کسیه که میتونه به نیشیمورا انقدر نزدیک بشه "
سوها ابرویی بالا انداخت . " پس باید از شرش خلاص بشیم !" با خودش فکر کرد .
سونو دست نیکیو گرفت و متوقفش کرد .
" اون خواهر سونگهون نبود؟ باهم دوستید؟" سونو پرسید .
" ما؟ من با اون عفریطه دوست نیستم "
سونو از این رفتارای نیکی درمورد خواهر سونگهون سردرنمیاورد . نیکی از بقیه دوری میکرد ولی از کسی بی دلیل بدش نمیومد ، اون فقط زیادی نسبت به بقیه بی اهمیت بود . ولی الان داشت از سوها فرار میکرد!
" اهوم بیخیال ، امروز با جونگوون میرم بیرون "
" چرا امروز؟ من باید همراه پدرم برم شرکت .. نمیتونم باهات بیام "
" اشکال نداره نیکیا من خودم مراقبم ، قول میدم هوم؟" سونو با حالت مظلومی گفت و با زدن دستاش پشتش تا مقابل نیکی خم شد .
" هوم؟ توروخدا"
نیکی لبخندی زد و با گفتن " باشه ولی قول بده مراقب خودت باشی " جواب سونو رو داد.
.
.
سونو لباسای جدیدشو که با نیکی انتخاب کرده بودن پوشید و مقابل آینه به خودش خیره شد . چندبار لباشو غنچه کرد و شکلکای مختلف از خودش در آورد ، بعد از یه لبخند و گفتن فایتنیگ به خودش کیفشو برداشت و سمت در رفت .
" مامان من رفتم " گفت و از در خونه خارج شد.
به محض خارج شدن گوشیشو درآورد و یه پیام " نیکی من الان دارم میرم" برای پسر فرستاد .
" آقای رئیس برای ساخت برج داخل منطقه 11 نیاز به حمایت شرکت های -"
" ببخشید چند لحظه از حضورتون مرخص میشم " نیکی با دیدن پیام سونو از جاش بلند شد و منتظر تائید پدرش سرپا ایستاد . بعد از گرفتن اجازه از جلسه خارج شد و به دفتر خودش رفت .
یک اتاق ساده با چیدمان رسمی که نیکی زمانایی که درس نداشت برای کمک به پدرش اونجا حاضر میشد .
وارد صفحه چتشون شد و با زدن رو دکمه تماس گوشیو کنار گوشش گذاشت . بعد از چند بوق تماس وصل شد .
" سلام توتفرنگیه من "
نیکی گفت و باعث تکون خوردن پروانه ها تو شکم سونو شد . دستشو جلو دهنش گرفت و ریز خندید .
" سلام یخمک من " نیکی با شنیدن لقب جدیدش زد زیر خنده .
" این دیگه چی بود..! کجایی؟"
" تو ماشین ، میرم سمت شهربازی ، جونگوون اونجا منتظرمه "
نیکی لبخندشو خورد و با حالت جدی لب زد .
" مراقب خودت باش ، اگه بلایی سرت بیاد جونگوونو میفرستم مریخ"
سونو خندید و با گفتن " باشه" گوشیو قطع کرد .
جونگوون دم در ورودی شهربازی منتظر ایستاده بود. از دور چشمش به سونو افتاد . لبخند پرانرژیای زد و براش دست تکون داد.
سونو هم با دیدن جونگوون ، با هیجان کیفشو محکمتر گرفت و به سمتش دوید. هردو به هم رسیدن و بیاختیار همدیگه رو بغل کردن . برای چند ثانیه مثل بچهها بی توجه به بقیه وسط پیادهرو بالا و پایین پریدن .
" پسر دلم برات تنگ شده بود ، نیکی عوضی" جونگوون گفت و محکمتر بغلش کرد.
"منم همینطور ، بیا بریم تو " سونو خندید و خودش رو عقب کشید. برق شادی تو چشماش موج میزد بالاخره تونسته بود نیکی رو راضی کنه و با دوست بجگیش بعد مدت ها به مکان همیشگیشون بیاد .
" باشه بریم " جونگوون گفت و در کنار هم وارد شهربازی شدن، جایی که پر از خاطره بود ... پر از خنده ، پر از چیزایی که فقط خودشون دوتا میفهمیدن.
بعد از شارژ کردن کارت شهربازیشون یجا ایستادن تا تصمیم بگیرن اول سوار چه بازی بشن .
" میخوای اینسری بریم اتاق آینه؟"
" نه من خوشم نمیاد " سونو گفت.
" یاا سری پیش مجبورم کردی با قلاب ماهیگیری برات اسباب بازی بگیری ، الانم نوبت منه! " جونگوون با حالت زاری گفت.
سونو چپ چپ نگاهش کرد .
" باشه ، ولی اینو بگم اگه بلایی سر من بیاد نیکی میفرستت مریخ " هردو خندیدن و به سمت هزارتوی آینه رفتن.
سونو با تردید به ورودی تاریک و قرمز رنگ هزارتوی آینهای نگاه کرد.
"اگه گم شیم چی؟"
جونگوون خندید و دست سونو رو گرفت .
" نترس من خودم بلدم چجوری از اینجا دربیایم "
وارد که شدن نورای رنگی روی دیوارها و کف بازتاب میشد طوری که سخت میشد فهمید کدوم راه واقعیه .جونگوون جلوتر رفت و یهو صورتش خورد به یه آینه.
"اه لعنتی!"
"گفتم نیایم چیشد تو که گفتی بلدی .."
سونو زد زیر خنده و گفت. خواست بیفته جلو و قبل جونگوون به انتهای اتاق برسه که با آینه برخورد کرد . نشست زمین و دستشو گذاشت رو بینیش.
جونگوون پقی زد زیر خنده " کارما گرفتت "
سونو خودشو داخل آینه نگاه کرد " وای دماغ عزیزم داره خون میاد ! جونگوون خووون این خونه "
جونگوون سمت پسر رفت و با دستمالی که از جیبش دراورده بود یه قطره خون بینی سونورو پاک کرد .
" چرا شلوغش میکنی این فقط یه قطره بود "
.
.
صدای خندهشون تو راهروها میپیچید. هر گوشه میرفتن، خودشون رو ده تا میدیدن. گاهی اشتباهی مسیر رو دور میزدن و دوباره به نقطهی اول برمیگشتن.
" جونگوون من دیگه خسته شدم ، دماغمم درد میکنه ... پس چرا نمیرسیم!"
" نمیدونم ، فک کنم گم شدیم !"
همین حین سونو حس کرد چیزی از تو آینه عبور کرد .
" جوجوجونگوون ! "
" ها چیه ؟" جونگوون برگشت و به سونو ک به یه نقطه خیره شده بود نگاه کرد .
" او..اون چی بود ؟"
" چی چی بود؟"
" یچیزی از.. از ت.. تو آینه رد شد ، جونگوون من میترسم "
سونو گفت و شروع کرد به گریه کردن. همونجا رو زمین نشست و زانوهاشو بغل کرد. جونگوون با دیدن جدی بودن موضوع سمت پسر رفت و بغلش کرد .
" گریه نکن سونویا من اینجا-"
دستی که رو شونهش نشست مانع از ادامه حرفش شد و جیغی کشید . همراه با جیغ جونگوون سونو سر جاش خشکش زد و گریهش قطع شد .
" ب.. ببخشید که ترسوندمتون ، اسم من جی پارکه دیدم که گم شدین خواستم کمک کنم"
سونو از پایین نگاهی به پسر کرد و همونجا غش کرد . جونگوون یبار دیگ با دیدن این صحنه فریاد کشید .
.
.
چشماشو باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت . بنظر میومد از اتاق آینه خارج شدن ولی هنوزم قلبش سریع میزد . همین حین جونگوون با نوشیدنی وارد اتاق شد .
" هی پسر بیدار شدی داشتم سکته میکردم " و نوشیدنیو به سونو داد.
" چه اتفاقی افتاد؟ "
" هیچی بعد از اینک اون پسر خوشگلرو دیدی غش کردی لابد از زیبایی های ماوراییش حیرت کردی"
" نیکی !"
گوشیشو از جیبش بیرون کشید و با 50 تماس از دست رفته از سمت پسر مواجه شد.
لبشو گاز گرفت و رو شماره پسر زد . بعد از بوق اول تماس وصل شد . صدای عصبی نیکی لرزی به تنش انداخت .
" هیچ توضیحی نمیخوام باید الان ببینمت دم در خونتونم " و بعد گوشیو قطع کرد .
سونو نگاهی به جونگوون انداخت . از روی مبل بلند شد و با برداشتن کیفش سمت در رفت .
" جونگوون من باید برم "
" ولی آخه-"
" نیکی عصبانی بود ، گفت جلو خونمون منتظرمه"
جونگوون سمت سونو رفت و بغلش کرد .
" متاسفم اگه اینجوری شد "
سونو لبخندی زد و دستشو رو سر پسر کشید
" اشکال نداره تقصیر تو نیست ، من دیگه میرم "
جی سراسیمه وارد اتاق شد و جونگوون رو تنها دید .
" دوستتون کجاست؟ "
" رفت " جونگوون گفت و روی مبل نشست .
" رفت؟ ینی حالش خوب بود؟"
" آره نگران نباش " و نوشیدنیه سونو که دست نخورده مونده بود رو برداشت .
جی سری تکون داد و کنار جونگوون نشست .
" تو اینجا کار میکنی؟" جونگوون پرسید .
" آره اینجا روزای تعطیل کار میکنم ، وقتی مدرسه نداشته باشم "
جونگوون نگاهی به پسر انداخت . " چندسالته؟"
" امسال سال آخریم رفتم تو 19 "
" خوبه ، منم سال اولی اسمم جونگوونه ، یانگ جونگوون ، میتونیم باهم دوست باشیم " و بعد لبخند زد
" اهوم خوبه ، بیا دوست باشیم " و دستشو جلو اورد .
جونگوون دست جی رو گرفت و چندبار بالا پایین کرد . بنظر جی پسر خوبی میومد تایپ جونگوون نبود ولی بد نبود اگه باهاش دوست میشد .. وقتایی که سونو نبود میتونست با جی وقت بگذرونه.
.
.
با تمام قدرت سمت خونهشون میدوید ، این موقع از شب هیچ ماشینی نبود تا سوار بشه .
سونو نفسزنان خودش رو به پیچ آخر کوچه رسوند، قلبش از دویدن و استرس همزمان محکم به سینه میکوبید . نور ماشین نیکی درست جلوی در خونهشون افتاده بود .
پسر با تکیه به دیوار دستبهسینه ایستاده بود و نگاهش سمت زمین دوخته شده بود ، انگار لحظهای که سونو ظاهر میشه رو از قبل میدونست. سونو با قدمهای آهسته نزدیک شد، نفسهاش هنوز نامنظم بود.
نیکی سرشو بالا آورد، نگاهش سرد و عمیق بود. نیکی با قدمهای محکم و چشمای تنگشده اومد جلو ، طوری که سونو ناخودآگاه یه قدم عقب رفت . نفسش حبس شد
برخلاف انتظارش نیکی یهو کشیدش تو بغلش ، محکم و بیهیچ حرفی. سونو از تعجب چشماش گرد شد .
" نگرانت بودم " صداش گرفته بود ، درست مثل یه بچه پوما که زخمی شده باشه اما سعی کنه نشون نده . بغضش کرده بود اما اشکش نریخت ، فقط محکمتر بغلش کرد.
سونو کمکم دستاشو بالا آورد و دور نیکی حلقه کرد . قلبش هنوز تند میزد، اما حالا از جنس دیگهای بود . از گرما ، از آرامش . گونهشو آروم روی شونهی نیکی گذاشت
" ببخشید " نیکی چیزی نگفت، فقط سرش رو بیشتر توی موهای سونو فرو برد .
"قول داده بودی مراقب خودت باشی..."
سونو سرشو پایین انداخت ، صدای نفساش هنوز لرزون بود .
" نمیخواستم قولمو بشکنم ... فقط یهدفعه همه چی پیچید."
نیکی با شستش آروم گوشهی چشم سونو رو لمس کرد ، بعد بیصدا پیشونیشو به پیشونی سونو چسبوند .
.
.
تو خونهی بزرگ و بیروح خانوادهی پارک ، صدای موسیقی کلاسیکی در حال پخش شدن بود . سوها روی مبل چرمی لم داده بود ، پاشو انداخته بود روی دستهی صندلی و سریال مورد علاقشو نگاه میکرد .
سونگهون وارد خونه شد . سوها با دیدن سونگهون سرجاش نشست .
" سلام "
" سلام بابا هنوز نیومده؟ "
" نه ، بیا بریم شام بخوریم " سمت آشپزخونه رفت و غذاهایی که خدمتکار آماده کرده بود رو روی میز چید . بعد سونگهون و صدا زد تا باهم غذا بخورن.
" سونگهون اُپا تو نیشیمورا ریکی و میشناسی؟" سوها حین ریختن سوپ برای سونگهون پرسید .
" آره باهم دوستیم ، چطور؟" سونگهون بشقاب رو از دست خواهرش گرفت و جلوی خودش گذاشت .
" اون پسری که باهاشه چطور ؟ چه نسبتی باهاش داره ؟ "
سونگهون قاشقش رو داخل بشقابش گذاشت و خیره به میز موند . چندلحظه همون حالت موند .
" دوستشه "
" هم که اینطور ولی اینجوری به نظر نمیاد " زیر لب زمزمه کرد و مشغول خوردن غذا شدن .
.
.
پارتای جدید خیلی چیز خاصی ندارن فقط ممکنه یکسری سکانس برای جلو بردن داستان و اضافه کردن کارکتر باشه لطفا صبوری کنید و کلی بوسش کنید تا به قسمتای هیجانی تر برسیم ، بوستون دارم.