part seven: Romantic Sunday!

part seven: Romantic Sunday!

گوزنِ بابانوئل می‌نویسد-

۳ میِ ۲۰۱۴

شنبه‌.


سنگ‌فرش‌های آشنای خیابون،‌ خبر از نزدیکی و فاصله‌ی کم‌‌شون از محل‌کار و خونه‌هاشون می‌داد. زمان زیادی باقی نمونده بود. اگه از من می‌پرسیدن که کدومش برام سخت‌تره.. می‌گفتم شنیدن جواب سوالم.. همون سوالی که از هفته‌ی پیش، از بوسه‌ی اون شب تا الان، توی ذهنم برای خودش زندگیِ مستقلی تشکیل داده بود.‌ بیان کردن‌اش به اندازه‌ی کافی گرمم می‌کرد.. شنیدن جوابش آتیشم می‌زد.. یا خاموشم می‌کرد؟


_هیونگ.. می‌خوای معذرت خواهی کنی.. یا اعتراف؟


راهی بود که بعد از این سوال بحث رو بکشونم به مستیِ امشبم؟ کی رو بچه فرض می‌کنم من..؟ دیدنِ بی‌موقع‌ این مرتیکه‌ی ساعت‌فروش، هر ساعتی از شبانه‌روز من رو احمق می‌کنه.. جیب‌هام خالیه، ایده‌هام خالی‌تر. هر‌بار حرفی می‌زنم که پس گرفتنش از گفتنش سخت‌تره.

_من.‌. معذرت می‌خوام.

.

.

.

با بسته شدن در بهش تکیه داد و آروم خودش رو روی زمین لیز داد. گونه‌ی سمت راستش رو، روی زانوهایی که تو بغلش گرفته بود گذاشت و به تصویر خودش توی آینه خیره شد. آینه‌ قدی‌ِ کنار در، همه‌ی حالت‌های جونگوون رو دیده بود.

_چه سوال مسخره‌ای پرسیدی، جونگوون..

نگاهش رو پایین انداخت و انگشتش رو بی‌هدف روی سر زانوش کشید. جواب، جواب ساده‌ای بود. جی عذرخواهی کرده بود؛ پس‌ چرا همه چیز انقدر پیچیده‌ شده بود؟ یک " معذرت می‌خوام" می‌تونست آدم‌ها رو انقدر بی‌جواب بذاره؟ یعنی جی پشیمونه؟ چجوری دوباره ببینمش؟ یا اصلا می‌خواد دوباره من رو ببینه..؟

سرش رو به در تکیه داد و چشم‌هاش رو بست. دیر شده بود برای فهمیدن. جونگوون دنبال عذرخواهی نبود. دنبال توضیحی بود که بتونه باورش کنه، اون شب رو براش دوباره معنی کنه.‌ بیشتر از هرچیزی، دنبال توضیحی بود که ثابت کنه اون بوسه چیزی نبوده باشه که فقط خودش، بیشتر از اندازه‌ی واقعیش به اون معنا داده باشه.

با تموم ناراحتی‌‌ای که از اون شب داشت، از جی نخواسته بود که اون لحظه رو پس بگیره. اما حالا... جی فقط با دو کلمه، کاری کرده بود که جونگوون نمی‌دونست باید با خاطره‌ی اون بوسه چیکار کنه.

_نباید معذرت‌خواهی می‌کردی..

.

.

.

۴ میِ ۲۰۱۴

یکشنبه.

با شنیدنِ دوباره‌ی زنگ گوشی ریول، بدون اینکه چشماش رو باز کنه، لگد محکمی به باسنش زد و همون یک ده سانت ‌پتویی که روی ریول بود رو از روش کشید.

_اه.. کانگ یوریم!

با لرزی که توی بدنش افتاده بود، نقی زد و با چشمای نیمه‌بازش دنبال گوشیش گشت. با دیدن آلارمش که روش "تمرین" نوشته بود، چند لحظه‌ای تو فکر رفت. هینی کشید و از جاش پرید. با دیدن میس‌کال‌ از طرف هم‌تیمی‌هاش، فحشی به خودش داد،‌ سریع به سمت پذیرایی رفت تا ریخت‌ و پاش‌های دیشب‌شون رو جمع کنه. تند تند بطری‌های شیشه‌ای خالی سوجو و پاکت‌های اسنک‌ رو توی کیسه‌زباله پرت می‌کرد که با سر و صداش، یوریم رو از خواب پروند. ثانیه‌ای بعد، با اخم و موهای ژولیده‌اش توی پذیرایی‌ ظاهر شده بود.

_چرا انقدر عجله..

_امروز چهارمه! تمرین صبح رو خواب موندم.. حداقل به تمرین بعدی باید برسم.

یوریم که هنوز تو دنیای خودش بود، کش و قوسی به بدنش داد‌ که با حرف ریول سر جاش خشک شد.

_مگه تو توی تیم تدارکات نبودی؟

_چی؟

_جز‌ هم تیمی‌هام،‌ میس‌کال از چند نفر از بچه‌های تیم تدارکات هم داشتم، فکر کنم دنبال تو می‌گردن.

یوریم با به یادآوردن همه‌ی برنامه‌هایی که امروز داشت، با کف دست ضربه‌ای به سر‌ِ خودش زد و سریع به اتاقش برگشت‌ تا آماده شه. بعد از ۵ دقیقه، به آشپزخونه رفت تا برای خودش و ریول‌ توی یخچال چیزی پیدا کنه.

_آخه مرض داشتی کانگ یوریم روز تعطیلت رو این‌جوری خراب کنی!

ریول لیوانی که برای خودش برداشته بود رو پر آب کرد و همراه با سر کشیدنش، دستش رو روی گلوش کشید.

_من رو چی می‌گی پس.. تمرینم رو جا موندم، مطمئنم فردا قراره همش رو نیمکت باشم.

یوریم که می‌دونست مسابقه‌‌ی فردا برای ریول چقدر مهمه،‌ آهی از روی ناراحتی کشید. صبحانه‌ای که توی ربع ساعت برای رفع گشنگی و خماریشون آماده کرده بود رو جلوش گذاشت.

_باید زودتر می‌خوابیدیم، عیب نداره.

_یکمی سرد نیست؟

_چی می‌گی! غذاتو بخور.

یوریم با دیدن دست ریول که سوسکی به سمت کنترل کولر میرفت، سریع دستش رو گرفت‌؛ اما بالافاصله با چهره‌ی نگران و صدای آروم تری صحبت کرد.

_خوبی؟ خیلی داغی..

_آره، اینو بخورم بهتر می‌شم.

_نمیشه!‌ ‌این‌جوری می‌خوای بری سر تمرین؟

_قرص می‌خورم قبلش.

_نه.. حداقل برو سرم بزن اگه انقدر مهمه.

.

.

.

جلوی ورودی بیمارستان از تاکسی پیاده شد و با بی‌حالی خودش رو به داخل محوطه رسوند. جلوی میز پذیرش‌ وایساد و چند لحظه‌ای منتظر موند. پرستار با دیدن سایه‌ی ریول سرش رو از روی مانیتور بلند کرد.

_بله، بفرمایید.

_می‌شه برام سرم بزنید؟

_چه مشکلی دارید؟

_تب، گلو‌درد، بی‌حالی.. و از یکم‌پیش سرگیجه.

_تب‌تون رو گرفتید؟‌

_نه ولی..

_اول باید معاینه‌تون کنیم. این فرم رو پر‌ کنید لطفا.

به خاطر روز‌های تعطیلی که پشت سر هم افتاده بود،‌ بیشتر مردم مسافرت بودند و بیمارستان نسبت به روز‌های دیگه خلوت‌تر بود. بیست دقیقه‌ای طول کشید تا ریول به هدفش، "سرم" برسه. پرستاری که معاینه‌اش کرده بود، بعد از دراز کشیدن ریول روی تخت، آنژیوکت رو در رگ دست ریول گذاشت و سرم رو بهش وصل کرد.

_فعلا استراحت کنید، یکمی دیگه دوباره چک‌تون می‌کنم.

با رفتنش، ریول نفسش‌ رو بیرون داد و به سرم بالای سرش خیره شد. با فکر تمرین عصرش و نگرانیش برای مسابقه‌ی فردا، نمی‌تونست استراحت کنه.

.

.

نیم ساعتی گذشته بود و تو این فاصله، ریول با مشغول چت کردن بود؛ حتی تو این وضعیتش هم به درد و دل‌های جونگوون گوش می‌داد. با دیدن پرستاری که جلوی تختش وایساده بود، سرش رو از گوشیش بیرون آورد. پرستار، پسری قد بلند با پوست سفید و چتری‌های حالت‌دار بود‌ و زیر لب اطلاعاتِ توی چارت بیمار‌ها رو می‌خوند و چک می‌کرد. از ظاهرش معلوم بود که اون هم از روز تعطیلش راضی نیست. با رسیدن به اطلاعات کیم ریول، اسمش رو آروم زیر لب گفت و با قیافه‌ی کنجکاو چارت توی دستش رو پایین آورد.

بیماری‌که روی تخت دراز کشیده بود، خوش‌قیافه و جوون به نظر می‌رسید... درسته، جوون؟ سریع با نگاه دوباره‌ای به اطلاعاتش، دنبال سنش گشت و با دیدنش سنش، چشماش رو چرخوند و موهاش رو کنار زد. "اه..اگه فقط یکم سنش بیشتر بود.." افکاری بود که توی ذهن اون پرستار می‌چرخید؛ بله، ذهنِ یک پرستار در حال مراقبت از بیمار و انجام وظیفه.

ریول با کنار رفتن چتری‌های فرد جلوش، برای لحظه‌ای شک کرد. شاید صرفا این چهره رو اتفاقی جایی دیده باشه؛ اما این پرستار، براش آشنا تر از یک "برخورد" یا "رد شدن" چند ثانیه‌ای بود.

_بیمار.‌. کیم ریول؟

نه! صداش رو می‌شناخت.. همون بود.

_کوان اوهیول؟

_بله، بفرمایید.

اوهیول صرفا فکر می‌کرد ریول اسمش رو از روی تگی که به یونیفورمش وصل بود فهمیده‌، توجه‌ خاصی نشون نداد.

_الان فهمیدم.. نمی‌خواستی با لباس کار ببینمت چون برای دوباره دیدنت حتما باید حالم بد می‌بود؟

اوهیول از این‌که بیمار‌‌های جوونِ توهمی به پستش بخورن بیزار بود. برای این‌که فقط بحث رو عوض کنه لبخند مصنوعی‌ای زد و به کار خودش ادامه‌ داد.

_ببخشید.. اینجا مشخص نکردید بیمه‌تون چیه.

_ من رو یادت نمیاد؟

_ببخشید؟‌ هم‌دیگه رو میشناسیم؟

_چند شب پیش.. توی بار.

اوهیول بالافاصله با شنیدن کلمه‌ی "بار" دستش رو روی دهنش گذاشت و با چشمای گرد یک قدم عقب رفت.

_بار؟..‌ نه نه من عمرا با تو..

دستی به سرش کشید و عاجزانه ادامه داد.

_تقصیر خودته حتما سنت رو بهم اشتباهی گفتی! من با کوچیک‌تر از خودم تاحالا..

_من سن اصلیم رو بهت گفتم.. اشتباه می‌کنی.

_اه من چقدر مست کردم اون‌ شب مگه.. اه کار دست خودت میدی کوان اوهیول..

_هیچی‌ یادت نمیاد؟ حتی..

_حتی چی؟.. نکنه مجبورت کردم فانتزی‌هام رو.. وای اه خاک به سرم.

_نه.. گونه‌ام رو بوسیدی.

با گفتنش خجالتی توی صورتش شکل گرفته بود. شاید به چشم اوهیول چیز خاصی نبود، اما برای ریول هر‌چیزی تو این مسیر تازه و جدید بود.

_من؟ گونه؟ دیگه چی؟

با توضیحات ریول کم کم داشت یادش ‌می‌اومد.

_فقط همین.. سیلی خورده بودم و فکرکنم برای همین سعی داشتی باهام حرف بزنی.

_فقط همین؟

دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس راحتی کشید. ریول که انگار همه‌ی‌ حرف‌های اوهیول رو به جز "مشکل سن ریول"‌ رو از یک گوشش بیرون داده بود، بهش برخورده بود.

_۵ سال فاصله..‌خیلی زیاده؟

_سن من رو از کجا.. زیاد حرف زدم؟

_آره، اون‌ شب تنها چیزی که نمیخواستم کنارم باشه یه آدم وراج بود.

_آه.. متاسفم، معمولا من اون کسی نیستم که زیاد حرف بزنه..اما خب توی مستی..

_مهم نیست.

_اذیتت کردم؟

_خیلی.

_وای من..

_شاید اگه اون‌قدر اذیتم نکرده بودی، این‌همه توی ذهنم نمی‌موندی.

اوهیول انتظار شنیدن همچین جمله‌ای رو از طرف بیمارش نداشت. یعنی چقدر اون شب حرف زده بود؟ نمی‌دونست باید نسبت به نگاه سنگین ریول روی خودش چه ریکشنی نشون بده، فقط می‌خواست برای چند ثانیه‌ باهاش چشم تو چشم نشه تا این موقعیتی که توش قرار گرفته بود رو هضم کنه. نگاهی به ژاکت‌ ریول که روی کیفش افتاده بود انداخت، از ظاهر و لوگویی که روش بود، فهمیده بود مال کدوم دانشگاهه.

_دانشگاه میری؟

_آره، یک‌جورایی برای همین باید سرم می‌زدم.

_ ولی تبت بالاست. پنجم و ششم که تعطیله!می‌تونستی بمونی خونه.

اوهیول سرم رو جمع کرد و بعد از بیرون آوردن آنژیوکت، پنبه رو روی جاش گذاشت. انگشت‌های ظریفش،‌ همگی روی سطح پنبه جا نمی‌شدن و دوتاشون با سرمایی که داشتن، پوست ریول رو قلقلک می‌دادن. هر‌چیزی راجع‌بهش بامزه به نظر می‌رسید، مخصوصا‌ چشم‌ها و مژه‌هاش که هر چند دقیقه یک‌بار با کنار زدن موهاش، ‌می‌تونست ببینتشون. احتمالا اگه بهش می‌گفت با اون سوزن توی دستش بلایی سرش می‌آورد. "اگه یکمی بیشتر توی این حالت ‌می‌موند، احتمالا بهش‌ می‌گفتم".


_پس.. فردا تعطیلی؟

_نه.

دلش می‌خواست ازش جواب مثبت بشنوه تا بتونه دوباره ببینتش اما اوهیول سریع ردش کرده بود.

_باید شیفت وایسی؟

سرش رو به علامت منفی تکون داد و چارتش رو از روی میز کنار تخت برداشت.

_نمی‌تونی چند ساعت از وقتت رو بهم بدی؟

اوهیول نمی‌دونست چه جوابی بهش بده. درسته که واسه‌ی اون شبی که با مستی زیادش اذیتش کرده بود، حس بدی داره اما پنجم و ششم رو مرخصی گرفته بود و می‌خواست برای جبران روز‌هایی که بی‌خوابی کشیده، یک دل سیر بخوابه.

از تخت پاشد و کیفش رو روی کولش انداخت.

_فردا ساعت چهار مسابقه‌‌ دارم،‌ دوست دارم بازی‌ام رو ببینی. می‌خوام متوجه شی چیز‌هایی درمورد من هست که نظرت رو راجع‌به اون ۵ سال عوض می‌کنه.

Report Page