part one
Black mailㅤ
برف، آروم و بیصدا میبارید. دونهها توی نور چراغای خیابون میچرخیدن و روی زمینِ سرد شده جمع میشدن. هوای عصر، خاکستری و سرد بود، بوی فلز و دودِ ماشین، توی هوا پیچیده بود.
پسر چهاردهسالهای با کت بلند مشکی و شال تیره، کنار یه ماشین سیاه منتظر ایستاده بود. دستاشو توی جیب فرو کرده بود و نفسش مثل بخار از دهنش بیرون میومد.
اون جی بود.
ساکت، دقیق، همیشه منظم. مثل پدرش. اما اون، بچهای بود که توی هربار سکوت کردنـش هزار تا فکر داشت. حالا عصبی از بحثِ چند دقیقه پیش با پدرش، جلوی شرکتِ خانوادگیـشون ایستاده بود. جایی که در آینده، قراره بود مسئول اون بشه.
صدایی آروم، مثل هق هق خفه، باعث شد سرش رو ۱۸۰ درجه بچرخونه و از فکرِ عمیق بیرون بیاد. کمی اون طرف تر، کنار دیوار کوتاه یه مغازه بسته، پسری کوچیک که بهش میخورد تقریبا هشت ساله باشه، با کاپشن زرد نشسته بود. برف رو از زمین کنار میزد، دستاش قرمز و یخ زده بودن.
جی چند ثانیه به اون پسرک خیره شد. بعد، بیاراده سمتش قدم برداشت. آروم و حساب شده، لب زد :
- «هی، چی کار میکنی؟»
پسرک سرش رو بالا آورد. چشماش سرخ بودن، موهاش به پیشونیش چسبیده بود. با صدای لرزون از سرما و مقداری ترس، آبی بینیـش رو بالا کشید و آب دهنش رو قورت داد. چشماش رو بالا برد و به چهره جدی و مقداری قرمز شده جی دوخت :
+ «یه چیزیو گم کردم...»
- «چی؟»
+ «یه گردنبند... مال مامانم بود.»
جی اخماش توی هم رفت. نگاهش روی زمین چرخید.
- «تو این برفا؟ پیداش نمیکنی که.»
پسرک لبشو گزید، اشکش قاطی برف روی صورتش شد.
+ «میدونم... ولی... تنها چیزیه که ازش دارم.»
اون جمله، تنها چیزی بود که جی انتظار شنیدنـش رو نداشت. با چشمای شکه شده، به زمین چشم دوخت و اطرافش محو شدن. صدای خیابون، بوق ماشین، حتی نفس جی هم حبس شده بود. لبهاش نیمه باز موند، میخواست چیزی بگه اما اصلا هیچ ایدهای نداشت.
بعد از چند ثانیه خم شد :
+ «بذار کمک کنم.»
دستای سردش رو توی برف فرو برد. برف به آستین کت گرون قیمتش چسبید، اما براش مهم نبود. چند دقیقه گذشت تا بالاخره چیزی برق زد. زنجیر نقرهای نازکی رو از لابهلای برف بیرون آورد. یه آویز پروانهای کوچیک بهش وصل بود، پر از خط و خش، اما از زیباییـش کم نشده بود.
- «اینو میخواستی؟»
پسرک سرشو بلند کرد. نگاهش پر از ناباوری شد. گردنبند رو با دو دست گرفت، لبخندی پرهیجان زد که باعث شد چشماش حلالی شکل شن. با ذوقی زیاد، گردنبند رو داخل دستاش فشرد :
+ «آره... مرسی...»
جی نگاهش کرد، بعد بیمقدمه گفت :
- «اسمت چیه؟»
پسرک سرش رو پایین انداخت.
+ «جونگوون... البته یانگ جونگوون.»
- «چند سالته؟»
+ «هشت.»
- «پدر و مادرت کجان؟»
جی تند و بیاختیار درحال سوال پرسیدن بود. جونگوون بعد از پرسیده شدن سوال آخری، سکوتی کرد و بعد آروم گفت :
+ «پدر و مادرم رفتن توی خونهٔ مهربونیشون و دیگه بیدار نمیشن...»
صداـش آروم و واضح بود. جی حس کرد قلبش فشرده شد. نمیدونست چی باید بگه. نگاهش سمت گردنبند توی دست جونگوون سُر خورد، که حالا مثل یه تیکهای از روحش بهش چسبیده بود.
آروم لب زد :
- «سرده. بیا اینو بگیر.»
شالش رو باز کرد و روی شونههای جونگوون انداخت. پسر تعجب کرد و بعد بهش نگاه کرد.
- «تو که نمیخوای یخ بزنی، نه؟»
+ «ولی... این مال توئه-»
- «گفتم نگهش دار، فقط امشب. میتونی بعدا پسش بدی.»
صدای پدرش از دور اومد :
«جی! زود بیا، دیره!»
جی نیم نگاهی به ماشین انداخت، بعد دوباره به سمت جونگوون برگشت. پسر کوچیک، با اون کاپشن زرد و چشمایی پر از غم و برق درخشان، بهش خیره شده بود.
- «مراقب باش باز گمش نکنی، باشه؟»
جونگوون در جواب، آروم خندید. در مقابل، جی لبخند سریع و محوی زد و به سمت ماشین حرکت کرد.
وقتی سوار شد، از شیشه ماشین هنوز داشت بیرونو نگاه میکرد. جونگوون اون پایین ایستاده بود، توی برف، با شال خاکستری که براش زیادی بزرگ بود، چندثانیه بعد، به سمت ساختمونی تقریبا قدیمی دوید. ساختمونی که با عنوان "یتیم خانه هالموئیک" خودنمایی میکرد.
سرشـو پایین انداخت و با لبهٔ لباسش بازی کرد. جی هیچوقت این فکر رو نمیکرد، اما الان میتونست بگه اون پسر، صاحب شیرین ترین چشماییِ که تابهحال دیده.ㅤ
.
.
.
حالا تقریبا سه روز از اولین باری که جی و جونگوون یکدیگر رو دیدن، میگذره. برف چند روزه تموم شده بود، ولی هوا هنوز بوی سردی میداد.
منشیِ جی طی تماسی که با مسئول یتیم خانه داشت، قرار بود یه بهانه شالگردن، جی دوباره جونگوون رو ببینه. درسته، همه اینا قطعا بهانه بودن، اون به طور خاصی به پسر کوچیکتر جذب شده بود.
از ماشین پیاده شد، همون خیابون، همون حوالی که اون روز جونگوون رو دیده بود. نمیدونست چرا اومده. با وجود سن کمـش، از کار و احساسات خودش متعجب بود.
کافهای کوچیک اون طرف خیابون بود. شیشههاش بخار گرفته، و نور نارنجی از داخل بیرون میزد. نفس عمیقی کشید و به سمتش قدم برداشت. وقتی درو باز کرد، بوی شیرکاکائو و نون گرم فضا رو پر کرده بود.
اونجا، پشت میز کنار بخاری، جونگوون به همراه زن پیری نشسته بود. یه کتاب بچگانه جلوی خودش، یه فنجون شیر نصفه کنارش، صحنه بامزه تر میکرد. جی چند ثانیهای بهش خیره شد. اون بچه هنوز همون کاپشن زرده رو پوشیده بود.
لبخندی زد و به مرد کناریـش نیم نگاهی انداخت و به سمت میز رفت. پیرزن با دیدن اون دو، بلند شد و تعظیمی کرد.
- «سلام.»
جونگوون سرش رو بلند کرد و با تعجب، ناخودآگاه تن صداش بالا رفت.
+ «آقای جی!»
جی در جواب، لبخند کوتاهی کرد.
- «فقط بگو جی. حس پیر بودن میده، من فقط چهارده سالمه!»
جونگوون اما، در مقابل خندید. صدای خندهش تن نرم و خالصی داشت.
+ «باشه جی. راستی، واست شالـت رو کامل شستم و آوردم.»
- «اوه پسر، ممنونم.»
جونگوون بلافاصله، پلاستیکی رو جلوی جی قرار داد.
- «باز هم ممنون. شیرکاکائو میخوای؟»
+ «من زیاد شیر نمیخورم.»
- «ولی گرم میشی.»
+ «خیلی خب... باشه. فقط یکی برام بگیر.»
جونگوون با ذوق سفارش داد، و بعد شروع کرد از چیزای کوچیک گفتن. از مدرسهاش، از کتابی که یه خانم مهربون براش خریده بود، از اینکه بعضی شبها خواب مامانش رو میبینه.
جی اما، فقط گوش میداد. آشکار بود اون بچه هیچ نقابی نداره. هیچ تظاهری، هیچ حسابگریای. و برای جی، که توی دنیای رقابت و عدد و معامله بزرگ شده بود، این سادگی یه آرامشِ خاص بود.
.
.
.
وقتی بیرون اومدن، جونگوون دستاشو از سرما توی جیبش فرو کرد.
- «هر وقت خواستی بیای اینجا، منم میام. قول، اینجا حس خوبی داره...»
جونگوون تک خندهای کرد و سرشو به نشونه موافقت، تکون داد.
– «قول رو بزرگترا نمیشکنن؟»
– «من بزرگترا نیستم.»
در مقابل، پسر کوچیک تر، دستش رو به نشونه خداحافظی برای جی تکون داد و به همراه پیرزنِ مهربون به یتیم خونه برگشت. اون زن، از وقتی که یادش میاد توی یتیم خونه کار میکرد و همیشه هوای جونگوون رو داشت.
+ «آجوما، من گشنمه!»
پیرزن، به دستای کوچیک پسر فشاری وارد کرد و با خندهای گرم، لب زد :
= «خیلی خب! با کمی سوپ چطوری؟!»
جونگوون برخلاف سایر بچهها، عاشق سوپ بود. این علاقه، از طعمِ بینظیر آشپزیِ آجومایِ پیرش به وجود اومده بود...
+ «بهترین انتخاب.»
one year later.
یه سال گذشته بود. جونگوون حالا نه ساله شده بود، موهاش بلندتر و صدای خندهش بلندتر شده بود. جی با اینکه دبیرستانی شده و کلاسهاش سنگینتر بود، هر هفته وقت میذاشت تا ببینتش. بیشتر اوقات میگفت برای "قدم زدن"، اما پدرش نمیدونست قدم زدن با یه بچهٔ کوچولوی یتیمه.
اون روز، کنار دریاچهٔ یخ زده بودن. مردم اسکیت بازی میکردن، صدای خنده و موسیقی میومد. جونگوون حالا، با اشتیاقی شیرین خطاب به جی گفت :
+ «جی، تو هم بیا!»
جی پیشونیـش توسط اخم خفیفی خط افتاد.
+ «من بلد نیستم.»
- «هیچکس اولش بلد نیست. بیا دیگه.»
دستش رو گرفت. دستای کوچیک و گرمش با انگشتای سرد جی قفل شدن. جونگوون قدمی جلوتر رفت، جی هم به دنبالش، با تعادل نصفه نیمه، پاهاش رو تکون میداد. چند بار نزدیک بود بیفته.
+ «گفتم نترس!»
آخر سر، هر دو افتادن. روی یخ، کنار هم، در حالی که برف نرم دوباره شروع به باریدن کرده بود. حالا، صدای خندههاشون فضارو پر کرده بود.
.
.
.
هوا ابری بود. جزو روزای خاکستری زمستونی... بوی چوب نم خورده از بخاریِ یتیم خونه میومد و صدای خندهٔ چند تا بچه از داخل سالن شنیده میشد، اما توی حیاط ساکت بود. فقط صدای کلاغی از دور میومد.
جونگوون کنار دیوار آجری حیاط نشسته بود، گردنبند پروانهشو توی دستش میچرخوند. چشم هاش مقداری خسته، انگار که کشتیـهاش غرق شده بودن. منتظرِ جی، گوشهای خودش رو جمع کرده بود.
وقتی جی از در کوچیک پشتی وارد شد، برف نازکی روی شونههاش نشسته بود.
- «جونگوون!»
جونگوون سرشو بلند کرد و لبخندی زد.
+ «جی...»
جی رفت و کنارش نشست. در نگاه اول، متوجه حالِ جونگوون شده بود. با لحنی نگران، لب زد :
- «چیشده جونگوونا؟ چرا اینقد ساکتی؟»
جونگوون ابتدا، جوابی نداد. با کف دستش برف روی زمینو کنار زد.
+ «یه زن و شوهر امروز اومدن اینجا... گفتن میخوان منو ببرن، به فرزند خوندگی قبول کنن.»
جی لحظهای خشکش زد، ضربان قلبش تند شد، فکرِ دور بودن رو نمیتونست تحمل کنه، اما حالا جداییِ کامل؟!
- «چ...چی گفتی؟»
+ «آره. گفتن چند روز دیگه میان، میخوان منو به فرزندی قبول کنن. یه خونه دارن، بزرگ، با حیاط و...»
لبخندی کوچیک زد، ولی بلافاصله محو شد.
+ «به نظرت خوبه، نه؟»
جی لبهاش رو بههم فشار داد. نفسش رو بیرون داد، بخارش بینشون پخش شد.
- «میخوای بری؟»
جونگوون شونه بالا انداخت، سعی کرد عادی حرف بزنه. سعی کرد لرزنش صداش و بغضـش رو لو نده.
+ «میگن آدم باید خوشحال باشه اگه یکی بخوادش و بهش عشق بورزه نه؟ ولی...»
- «ولی چی؟»
+ «ولی ما از هم دور میشیم... و دیگه شاید نبینمت.»
جی، تن صداش رو پایین آورد و با چشمای خیس نگاهش کرد، ولی نمیخواست نشون بده.
- «نمیتونی نری؟»
جونگوون لبخند تلخی زد و زانوهاش رو با دستاش به بغل گرفت.
+ «اینجا کسی ازم نپرسید میخوام بمونم یا نه... مهم نیست. یک یتیم کمتر، خرج کمتر، جای کمتر...»
جی سرشو پایین انداخت، برف از موهاش روی شالش افتاد. کلمات قبل از اینکه بتونه کنترلش کنه، بیرون اومدن :
- «من نمیخوام بری.»
جونگوون کمی متعجب بهش خیره شد، اما چند لحظه بعد، دوباره به حالت قبلی برگشت.
- «منم نمیخوام... ولی شاید اونا خوب باشن. شاید اونجا گرم تر باشه جی، نمیتونم تحمل کنم بچهها غذای منو بخورن. جای گرم نداشتم و کلی دلیلهای دیگه»
برف ریز و نرم از آسمون میاومد، دونههاش روی شونهها و موهای جونگوون مینشست. اون روی صندلی فلزی سرد حیاط یتیمخونه نشسته بود، دستاشو توی جیب کاپشنـش فرو کرده و نفسش بخار میکرد.
زمین یخ زده بود و صندلی زیرش یخ کرده بود، هر بار که تکون میخورد یه صدای فلزی خش خش میداد. جی کنار صندلی ایستاده بود، دستهاش توی جیب کت بلندش، شونههاش کمی لرزش داشت.
به دونههای برف که روی زمین میافتادن نگاه میکرد، بعد نفس عمیقی کشید و از جیبش یه جعبه کوچک درآورد.
- «بگیرش.»
جونگوون چشمهاشو گشاد کرد و دستشو جلو برد.
+ «این چیه؟»
جی لبخند کوتاهی زد، کمی سرشو پایین انداخت.
- «یادگاری.»
+ «ولی… یه دکمهست.»
- «آره، ولی تنها باقی موندهِ از یه چیزی دارم، که دیگه نیست.»
جی چشماش رو به چشم های پسر دوخت و دستشو روی دست کوچک جونگوون گذاشت، دکمه سیاه و براق رو آروم گذاشت روی دستش.
- «مثل تو.»
جونگوون لبشو گزید، سعی کرد اشکهاشو پنهان کنه.
+ «قول بده… منو یادت نره.»
جی نفس کشید و دستشو از روش برنداشت.
- «تو اونی هستی که یادش میره، نه من.»
صدای باد زمستونی پیچید، برف روی شاخههای درختا نشست و همه چیز وارد سکوت شد.
جونگوون با صدای لرزونی پرسید :
+ «فکر میکنی… آدم میتونه یه نفر رو همیشه دوست داشته باشه، حتی اگه سالها نبینـتش؟»
جی دستی زیر چونهاش گذاشت و نفسی عمیق کشید، نگاهش به دونههای برف افتاده روی کاپشن پسر بود.
- «آره… اگه اون آدم بخشی ازت بشه، چرا که نه؟ جونگوونا… لطفا قول بده منو فراموش نکنی، باشه؟»
+«قول میدم.»
صدای لرزونـش پر از قاطعیت بود. جی از روی صندلی سرد فلزی بلند شد، کت بلندشو تکوند و دستشو توی جیب فرو برد.
- «اگر مطمئن نیستی، لطفا قول نده.»
صدایش اونقدر آروم بود که انگار خودش هم نمیخواست حرفش به گوش کسی برسه.
چند لحظه بعد، جونگوون رو محکم در آغوش گرفت. طوری که انگار میخواست جسمـش با جسم پسرک یکی بشه. بعد از چندلحظه که انگار ابدیت بود، بلاخره جدا شد و برای پنهان کردن اشکاش، از حیاط با سرعت بیرون رفت.
.
.
.
پاییزِ دهمین سال جدایی...
بادِ خنک، برگهای نارنجی و قهوهای رو از درختهای خیابون جدا میکرد و توی هوا میچرخوند. هوا سرد نبود، ولی اون بوی خاص پاییز، بوی برگهای خیس و خاک نم خورده، توی فضا پخش بود.
جی کنار پنجرهٔ پنت هاوسـش ایستاده بود. شهر زیر پاش نفس میکشید؛ ترافیک ملایم عصر، نورهای نارنجی، و صدای باد که از لای شکاف شیشهها رد میشد.
توی دستش یه فنجون قهوهی سرد شده بود، ولی خودش حتی متوجهش نبود. چشم هاش به نقطهی روبهرو دوخته شده بودن… حالا، احساساتـش از دور، درحال رشد کردن بود. مطمئنا هرکی بود تاحالا همه چیزو فراموش میکرد، اما جونگوون برای جی، قطعا حکم "هرکسی" رو نداشت. همیشه به خانوادهاش کمک مالی میکرد و مخفیانه فردی رو برای باخبر شدن از حالـش استخدام کرده بود.
دستهاشو توی جیب شلوار پارچهایش فرو برد و زیر لب گفت :
- "ده سال... لعنتی ده سال گذشت."
با اینکه حالا یکی از موفقترین بیزینسمن های کره بود، هنوز اون خلأ عجیب توی دلش خالی بود. هیچ معاملهای، هیچ ثروتی نتونسته بود پرش کنه. تنها جایی که هنوز خودش رو زنده حس میکرد، وقتی بود که از دور، جونگوون رو میدید.
بعضی شبها، بیصدا جلوی خونهش پارک میکرد. چراغها رو خاموش میکرد، شیشه رو پایین میداد، و فقط نگاهش میکرد که از در بیرون میاومد؛ با کت قهوهای روشن، یا کتابی زیر بغلش، یا گوشی دستش. گاهی حتی لبخند میزد، و دیدن همین برای جی کافی بود.
لیوان قهوه رو، روی میز کناریش قرار داد و قدم های خستهاش رو به سمت کاناپه پیش گرفت. کنترل رو برداشت و یک راست روی شبکه خبر نگه داشت. تلویزیون توی پس زمینه روشن بود، صدای اخبار با فضای بی صدا قاطی شده یود.
«…در سانحهٔ تصادف بزرگ در جادهٔ شرق، زوجی در دم جان باختند. شناساییشدهاند : پارک مینهو و کیم ههجین…»
گوشهاش سوت کشیدن. اونا والدین جونگوون بودن. برای چندثانیه، وارد خلأ عمیقی شد. کنترل از دست جی افتاد و صدای برخوردش با سکوت اتاق برخورد کرد. چشم هاش باز موند. یه لحظه همهچیز تار شد. فقط صدای نفس خودش به گوش میرسید.
زمزمه کرد : "نه… نه، نه..."
به سمت پنجره رفت، شیشهها رو با مشت گرفت و باز کرد، حالا هیچ ایدهای نداشت که قراره چه اتفاقی برای پسرکش بیوفته. اون باز هم یتیم شده بود؟!
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ...ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ
https://t.me/Enixli