part five: No way back now
گوزن بابانوئل"با اینکه لبهاش برای حرف زدن تکون نمیخوردن، صداشون رو میشنیدم، خیلی واضح. حتی مثل این میموند که لبهای منم باهام قهر کردن.. چون بهم نمیگفتن لبهاش چی میگن.. حتی راهنمایی هم نکردن! شاید هم من اونقدر محوش شده بودم که نشنیدم، میترسم اگه ازشون بپرسم"
یانگ جونگوون، ۲۶ آوریلِ ۲۰۱۴
نمیدونست باید چه حسی داشته باشه، اولین بوسهاش نبود اما یه چیزی فرق داشت، اون حسی که نیاز بود باشه، نبود. لبهای مرد باریک بودن؛ اما برخلاف ظاهرشون نیروی کافی برای اسیر کردن لبهای پسر کوچیکتر رو داشتن.
اون لحظه تموم ذهن جونگوون فقط درگیر دو چیز بود، یکی هیونگِ ساعت فروشی که حالا نزدیک به ۳۰ ثانیه هیج فاصلهای باهاش نداشت- که این اصلا چیز کوچیکی محسوب نمیشد-.. و ساعتهای مغازه؛ ساعتهایی که از هر موجود زندهای بهتر میدیدن، بهتر میشنیدن.
صدای تیک تاک ساعت که بین سکوت میچرخید و هر ثانیه رو به رخ میکشید. ثانیههایی که برای بیشتر شدن میدویدن و قلب جونگوون رو با خودشون همراه میکردن؛ برای همین دلش نمیخواست انقد سریع بدوئن.. اگه فقط یکم آروم تر میدوییدن و حس پشیمونی بعدش رو ده برابر نمیکردن.. این حس نمیگذاشت از بوسه لذت ببره. جی هنوز براش معما بود و فکر میکرد دوباره داره بازیش میده؛ اما باز هم نمیتونست خودش رو قانع کنه برای بار دیگهای که پسش بزنه. "اگه جی واقعا کسی رو داشت، نیاز بود تا این حد پیش بره؟" همین فکر باعث میشد بخواد جی رو سریع تر پس بزنه.
جی انگار فشار دستهای مشت شدهی پسر کوچیکتر که پشت سر هم روی سینهاش فرود میاومدن رو ذرهای حس نمیکرد؛ البته باید خداروشکر میکرد که لبهاش اون رو لو نمیدادن.. چون نصف این بی توجهی به ضربههای پسر آرایشگر از روی خواستنش بود.. نصف دیگهاش.. برای این بود که همزمان در اوج نیاز و خواستنش، ناتوانترین بود..نمیتونست.. میترسید این دفعه هم طرد شه. میترسید ولش کنه و تکرار نشه؛ اما این صدای باز شدن در بود که به ترسهاش پایان داد، چون جونگوون با دیدن شخص سوم توی مغازه با همون زوری که توی دستاش مونده بود جی رو به عقب هل داد.
چشمهاش بیشتر از خشم، از اشک پر شده بود. جونگوون هنوز درست نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده و چهجوری سر از این وضعیت درآورده.. و اینکه ریول شاهد این صحنه باشه، آخرین چیزی بود که میخواست.
_چرا؟..آخه..
صداش میلرزید. بغض توی صداش از تیکتاک ساعتهای مغازه هم واضحتر شنیده میشد. با نگاه کردن به چهرهی جی، که حتی از خودش هم گیجتر به نظر میرسید، گرهی گلوش محکمتر شد. اونقدری که دلش میخواست همونجا از شدت عصبانیت گریه کنه. انگار که تموم تلخی وجودش رو به همراه عصبانیت، ناخواسته با اون بوسه به جونگوون منتقل کرده باشه.
_نکنه.. نکنه ردت کردن.. و الان..اومدی پیش من؟
حتی ریول شکسته شدن قلبش رو شنید؛ اما اجازه نداد جونگوون حرکت بعدی رو بزنه. نمیدونست موضوع از چه قراره اما با گرفتن مچ دست جونگوون مانع حرکتی شد که میدونست بعدا قراره سرش کلی پشیمون بشه. با فشار ریزی که به دستش داد، اون رو آورد پایین و به دنبال خودش، به بیرون مغازه کشوندش و جی رو با حرفهای نزدهاش، ساعت توی دستاش که تازگی از صاحبش بوسهای رو دزدیده بود و احساسی غریب که هنوز اسمی براش پیدا نکرده بود رو تنها گذاشتن.
.
.
.
چند ساعت از اون بوسه میگذشت و هنوز ذهنش درگیر بود. قرار بود امشب ریول اینجا بمونه و باهم شب نشینی کنن، فیلم ببینن و بازی کنن.. حتی از خوشیِ زیاد مست کنن؛ اما از اونموقع تا الان گوشه تختش نشسته بود و پاهاش رو تو شکمش جمع کرده بود و بغل کرده بود. احتمالا امشب به جای خوشی باید از رو ناراحتیش مست میکرد. سرشو از رو پاهاش برداشت و بالا آورد تا ببینه ریول چیکار میکنه، حتی ریول هم از وقتی اومده بود سرش تو گوشیش بود. فکر میکرد به خاطر اینکه هیچی نمیدونه و چیزی بهش نگفته ناراحته. رفت سمتش و زد رو شونهاش.
_هوی کیم ریول.. دوستت اینجا تیر خورده چرا انقدر..
_هیونگ..
با دیدن چهرهی ناراحتش تازه متوجه شد موضوع یه چیز دیگهست، چون قیافهاش اصلا به آدمهایی نمیخورد که نگران دوستشون شده باشن.
_چیشده؟
_یونا.. دوباره.. دوباره میخواد باهام بهم بزنه..
جونگوون آه کشداری از رو حرص کشید، از قبل مشخص بود و میدونست این زنیکه قراره دوباره با بهونههاش این کارو کنه. نمیدونست باید از دست کی حرص بخوره. ریول برخلاف ظاهرِ "بد بوی"اش خیلی آدمِ سادهای بود، دقیقا نقطه مقابل دختری که باهاش بود؛ اون اولین دوست دختری بود که داشت و به معنای واقعی برای هر اشتباهی که میکرد، میبخشیدش و مثل یه آدمِ کور، ازش میگذشت. جونگوون بارها بهش میگفت که قبول نکنه اما هر بار با برگشتنش موافقت میکرد و انگار نه انگار اون دختر بازیش داده باشه.
_خدایا.. این بار چرا دیگه..
_من.. من باید برم.. میخوام ببینمش
_نه! ریول!
اما ریول همین الان هم وسایلش رو جمع کرده بود. جونگوون کلافه از جاش بلند شد و مانع رفتنش شد. نمیدونست این دفعه دیگه چهجوری قراره اون خردش کنه.
_حواست کجاست! واقعا دوباره میخوای ب..
قبل اینکه حرفش رو تموم کنه سریع کنارش زد، همونجور که آدرس نزدیک ترین بار به خونهی جونگوون رو برای یونا میفرستاد کفشش رو پوشید، برای لحظهای سرش رو بالا آورد و به قیافهی ناراحت هیونگش نگاه کرد.
_ببخشید.. حتما جبران میکنم
همون صدای در کافی بود که جونگوون بشینه گریه کنه. تنها خوشی امشبش همین بود و دیگه همونم نداشت.
.
.
.
با صدای سیلی، حتی کسایی که توی بار بودند هم سرشون رو برگردوندند. انگار سیلیای که چند ساعت پیش مانعش شده بود، آخر سر به خودش رسیده بود. یونا دیگه بدون هیچحرف و خداحافظیای از بالکن بار بیرون زده بود. فکر میکرد تنها آدم توی بالکن باشه و کسی از نزدیک این صحنه رو ندیده باشه تا اینکه صدای فرد دیگهای اومد.
_آخ.. این یکی درد داشت!
همزمان با بیرون دادن دودی که توی دهنش بود، گفت و تکیهاش رو از روی دیوار گرفت. از نوع راه رفتنش مشخص بود که مسته و بیشتر رو مخش میرفت. پسر غریبه خودش رو به ریول رسوند و کف دستش رو روی قلبش گذاشت.
_البته نه.. فکر نکنم به اندازهی.. این یکی..
سرش رو تازه بالا آورده بود و تا الان قیافهاش رو خوب ندیده بود. پک عمیقی به سیگارش زد و این دفعه همراه با لبخندی که از برانداز کردن چهره و انداماش زده بود، بیرونش داد؛ هرچند ریول فکر میکرد از مستی زیاده.
_تو چرا.. اینجایی؟ اصلا به سن قانونی.. رسیدی؟
با اتمام جملهاش سریع دستش رو از روی سینهاش برداشت و تند تند جلوش تکون داد. انگار که میخواست بیگناهیش رو ثابت کنه.
_ تو.. نه یعنی..بد برداشت نکن..من پدوفیل نیستم! اما تو.. واقعا..
_من هم گی نیستم!
اخمهاش تو هم رفت، انگار این پسرهی جلوش یه سیلی دیگه میخواست.
_ازت پرسیدم؟
_چی؟
_گفتم ازت پرسیدم؟
سیگارش رو روی زمین انداخت و دست به سینه وایساد.
_نمیدونم چرا انقدر عجله داری که اینو به همه اعلام کنی! بعدشم.. اخرین چیزی که الان ذهنم رو مشغول کرده... گرایش جنسی توئه!
_پس چرا اینجایی؟
_چون به قیافت میخورد الان بخوای کار احمقانهای بکنی؟
با سکوت ریول اخمهاش کنار رفت و تندی لحنش رو کم کرد.
_واقعا؟ ارزشش رو نداره..
دستش رو روی شونهی ریول گذاشت و برای دلگرمی چند ضربهی آرومی زد. دوباره از سر تا پاش رو برانداز کرد. ظاهرش واقعا به بد بویها میخورد اما لحن و رفتارش نه، مشخص بود سنی نداره و همهی اینها براش خیلی بامزه بود. شاید نمیخواست قبول کنه بعد مدت زیادی تایپش رو دیده، هرچند گفتنش حداقل توی این وضعیت جالب نبود.
_چند سالته؟
_چه سوالیه میپرسی؟
_جوابش خیلی سخته؟
_بیست و یک.
اوهیول، پسری که رو به روش بود، مستتر از این حرفها بود و انگار توی ذهنش داشت حساب میکرد آیا سنش مناسبه یا نه.
_خب.. خوبه..خیالم راحت شد.
_از چی؟
_اینکه فردا قرار نیست به جرم بچهآزاری من رو بگیرن.
بالاخره لبخندش رو دید، بهتر از اون حسی که از خندوندن ریول گرفته بود.. حسِ ته دلش بود، انگار لثههای ریول کار خودشون رو کرده بودن.
_پس نگران بودی؟
_باید میبودم. حالا که مطمئن شدم میتونیم باهم بنوشیم.
_فکر میکردم فقط اومدی ببینی حالم خوبه.
_آره
_پس؟
شونههاش رو بالا انداخت و دستشو زیر چونهاش گذاشت و ادای فکر کردن رو درآورد.. حتی برای ادا درآوردن هم زیاد مست بود که باز هم ریول رو میخندوند.
_از چیزی که یکم پیش دیدم خوشم نیومد! نکنه میخوای بعد از کات کردن تنهایی نوشیدنی بخوری؟
_باید با یه غریبه نوشیدنی بخورم؟
_تصمیم خودته بخوای با یه غریبه نوشیدنی بخوری یا کوان اوهیول.
_ببخشید؟
_و ۲۶ سالمه، سابقه کیفری هم ندارم.. پس.. خوشبختم؟
_هنوز مطمئن نیستم.
_نمیتونی با این چیزها اذیتم کنی، عادت دارم.
_چطور؟ معمولا مردم ازت فرارین؟
_نمیدونم.. فقط وقتایی که حالشون بده میان پیش من..
_یعنی چی؟
گوشیش شروع کرد به زنگ خوردن و با دیدن اسم روش با کف دستش روی پیشونیش زد و سریع ساعت رو نگاه کرد. از روی ناراحتی آهی کشید، دلش نمیخواست صحبتشون رو تموم کنه، کم پیش میاومد وقت آزاد برای خودش داشته باشه.
_به یه غریبه نمیتونم بگم! اما امیدوارم دفعهی بعد که ببینمت لباس کار تنم نباشه..اونموقع معمولا زمان خوبی برای طرف مقابل نیست.
گوشیش رو توی جیبش برگردوند و با تکون دادن سرش خواست که از کنارش رد بشه و به در بالکن برسه که مچ دستش توی دست پسر کوچیک تر گیر کرد.
_ریول..کیم ریول
حرف خاصی نزده بود اما همین کافی بود که درگیریهای توی ذهنش رو کنار بزنه. به سمتش برگشت و اون دستی که آزاد بود رو روی گونهی سالمش گذاشت و صورتش رو قاب کرد.
_کیم ریول.. امیدوارم دفعهی بعد که ببینمت، اولین جملهات " من گی نیستم" نباشه.
و با شجاعتی که از مست بودنش گرفته بود، بوسهای روی گونهی کبود پسر کاشت و با عجله از بالکن بیرون زد.