part eight: Try Again

part eight: Try Again

گوزنِ بابانوئل می‌نویسد-

۵ میِ ۲۰۱۴

دوشنبه*.


_الان دیگه بهش فکر نکن، به بازیت فکر کن.

_یوریم نمی‌دونی..بیشتر از این نمی‌تونستم ضایع بازی در بیارم.. من حتی اسم دانشگاه رو بهش نگفتم..

اولین شانسش رو به همین راحتی از دست داده بود؛ جای سوزن سِرُم روی دستش، تنها چیزی بود که از دیروز براش باقی مونده بود. فقط همین بود که بهش یادآوری می‌کرد اون ساعتی که زیر سرم با پرستار کوان گذرونده، جزئی از توهم‌های این چند وقتش نبوده.

_اگه یک درصد احتمال داشت بیاد دیگه ‌نمی‌تونه..

یه بار دیگه از پایین به تماشاچی‌ها خیره‌ شد و بین تماشاچی‌های تیم خودشون دنبال چهره‌‌های آشنا گشت. تبش هنوز کامل خوب نشده بود و از دیروز مداوم سرگیجه داشت؛ اما ترجیح می‌داد بیشترِ بازی رو روی نیمکت به عنوان ذخیره بشینه و بازی نکنه تا این‌که کلا مسابقه نده. هرچی می‌گذشت از احمقی خودش بیشتر حرصش می‌گرفت.

_ چی رو می‌خواستی ثابت کنی کیم ریول.. احتمالا فکر می‌کنه احمقم.. فقط می‌خوام این بازی زود تر تموم شه..

_تا تو باشی سر هرچیزی ادعا نکنی.

_یوریم! یه موقع دیگه بهش تیکه بنداز.. الان آخه؟

جونگوون بهش چپ چپ نگاه کرد. بی صدا پشت سر ریول، جوری که بتونه لب‌خونی کنه، تند تند فحشش داد تا این‌که ریول سرش رو برگردوند.

_کم کم باید برید.. دیگه چیزی نمونده

گوشیش رو کنار بقیه وسایل‌هاش گذاشت و با هم‌تیمی‌هاش به سمت سالن رفت.

تا تنها شدن، جونگوون برگشت دوباره یقه‌ی یوریم رو بگیره که گوشیِ یوریم زنگ خورد. یوریم با دیدن اسم برادرش، سریع از این فرصت استفاده کرد و پله‌ها رو با سرعت بالا رفت تا از دست جونگوون فرار کنه.‌

از قبل، ردیف‌های پایین‌تر و نسبتا بهترین جا رو انتخاب کرده بود. هرچی نباشه توی تیم تدارکات بود و دیروز تقریبا همه‌ی ردیف‌ها رو امتحان کرده بود تا مطمئن بشه همگی بهترین دید رو داشته باشن.

_اوپا! اینجااا

هم‌زمان با صدا زدن یوسانگ، دست‌هاش رو تو هوا تکون داد تا متوجه حضورش بشه.‌ از اون‌جایی که پنجم مِی بود، سونگهوا هم این یک روز کارش رو تعطیل کرده بود.

_به موقع رسیدید، الانه که شروع بشه‌.

چند لحظه‌ بعد، جونگوون هم به ردیفی که یوریم و بقیه وایساده بودن رسید.

یوریم با گرفتن دست جونگوون، اون رو جلو تر کشید و به سمت یوسانگ برگشت.

_دوستم جونگوون که بهت گفته بودم.

_آآآآ.. درسته‌، خوش‌وقتم.. کانگ یوسانگ هستم.

لبخند کوتاهی روی لب‌های یوسانگ نشست و دستِ آزادش رو برای دست دادن جلو برد؛ اما جونگوون مات مونده بود.. رو به روش، شخصی وایساده بود که دو هفته‌ی تمام توی ذهن خودش، ازش یک فرد با شخصیت آویزون و البته با موقعیتِ "دوست‌پسر جی" بودن، ساخته بود؛ اما با اینکه ۵ دقیقه هم از دیدن یوسانگ نگذشته بود، می‌تونست آرامشی رو توی چهره‌ و طرز صحبت کردنش ببینه. همه‌ی این‌ها باعث می‌شد از ذهنیت قبلیِ خودش و سوتفاهمی که براش پیش اومده بود خجالت بکشه.

_ایشون هم..

یوسانگ چند‌ درجه‌ای به عقب چرخید، خواست با دستش به یکی از صندلی‌های پشت سرش اشاره کنه اما شخصی که دنبالش بود رو ندید.

_یوبو!*

با صدای آشنایی، سرش رو سریع برگردوند و سونگهوا رو با چند تا نوشیدنی توی دستش دید. آرامشی که توی چهره‌اش بود ناپدید شد و با ترس منتظر ریکشن یوریم موند. سونگهوا چند قدم مونده بود برسه به بقیه که متوجه حضور جونگوون کنار یوریم و بد تر از اون نگاه یوسانگ به خودش شد.

_ام.. دوست و هم‌خونه‌ی من و یوریم هس..

_می‌دونه.

_چی؟

یوسانگ که احساس کرده بود اشتباه شنیده، با قیافه‌ی سوالی به یوریم نگاه کرد.

_جونگوون همه‌ چی‌ رو می‌دونه اوپا.. قبلا بهش گفتم، نمی‌خواد نگران باشی.

یوسانگ که دوباره آرامش قبلی بهش برگشته بود، نفسِ پر از استرسش رو بیرون داد، سونگهوا هم خودش رو بهشون رسوند و یکی از نوشیدنی‌ها رو به یوسانگ داد‌‌.

_اونی که همیشه می‌گیری رو نداشتن، از مال خودم برات گرفتم.

برای این‌که از این حالت خشک و غریبی در بیان، سونگهوا نوشیدنی‌ای که صاحب اصلیش یکی دیگه بود رو به جونگوون داد. صاحبش دیر کرده بود، این هم جریمه‌ی دیر اومدنش. جونگوون در جواب لبخندی زد و سری تکون داد.

_خیلی ممنون.

_امیدوارم باب میل‌تون باشه.. و اینکه پارک سونگهوا هستم.

_خوش‌وقتم، یانگ جونگوون..

با صدای بوق شروع بازی حرف جونگوون نصفه موند و صداش توی موجِ تشویق تماشاگران گم شد.

*

*

*

نگاهی به ساعتش انداخت و به قدم‌هاش سرعت بخشید. بیست دقیقه‌ از شروع بازی گذشته بود. نیازی نبود سر وقت برسه، کسی هم مجبورش نکرده بود که از روز تعطیلش بزنه اما حسی ته دلش خونه کرده بود که نمی‌خواست امروز رو از بیشتر از این از دست بده. هرچند که خیلی سر اومدنش به این‌جا فکر کرده بود‌.‌‌. نمی‌خواست کسی باشه که الکی به شخص مقابلش امید میده و توی امیدواریِ کامل ولش می‌کنه.. چیزی که همیشه سر خودش اومده بود.

صدای جمعیت به اون بلندی و جیغ‌های مردم، اخرین چیزی بود که اوهیول توی روز تعطیلش می‌خواست. موهاش رو کنار زد، هندزفری‌اش رو از توی گوشش درآورد و توی کیف رودوشی پارچه‌ایش گذاشت. عینکش رو توی ماشین‌اش جا گذاشته بود، برای همین سعی کرد بین صندلی‌هایی که باقی مونده، اون ردیفی رو انتخاب کنه که عقب نباشه.

_ببخشید، این صندلی..

تا خواست بپرسه، صدای تشویق تماشاگرانِ لاینی‌ که وایساده بود تو سالن پیچید، اکثریت بلند شده بودن و دست می‌زدن. ناخودآگاه مکثی کرد و نگاهش رو به سمت جمعیت چرخوند. از این حجم سر و صدا جا خورده بود.

جونگوون متوجه‌ی سایه‌ی بلندی که کنارش افتاده بود شد و به سمتش چرخید. با دیدن غریبه‌ی اخمالویی که کنارش وایساده بود، سریع کیف یوریم و خودش رو از روی صندلی کناریش برداشت؛ اما با دیدن تردید توی چهره‌اش و چشم‌هایی همراه با بازیکن‌ها می‌دوید، متوجه شد که حواسش اینجا نیست.

_نمی‌خواید بشینید؟

صدای جونگوون، اوهیول رو از تو فکر و خیالات خودش بیرون کشید.

_چرا، ممنون.

کنارش، روی صندلی نشست و کیفش رو روی پاش گذاشت، نگاهی به ژاکتی که جونگوون و کناریش پوشیده بود انداخت‌. از روی طرحی که داشت، متوجه شده بود احتمالا این دو نفر هم، هم‌دانشگاهیِ ریول هستن.

به اِسکوربُرد که امتیاز‌‌‌های هر دو تیم رو نشون می‌داد نگاه کرد اما سر در نمی‌آورد.

_۱۸ به ۲۴..عقبیم.

سرش رو به سمت صدا برگردوند، جونگوون داشت براش توضیح می‌داد.

_چقدر از بازی مونده؟

_تازه آخرای کوارتر* دومه،برای جبران وقت..

با دیدن قامتِ آشنای شخصی که چند قدم جلو تر، پشت به او ایستاده بود، ادامه‌ی حرفش رو خورد. نیازی به دیدن چهر‌ه‌اش نداشت؛ در این مدت کوتاه، بدون‌ این‌که خودش حواسش باشه، یاد گرفته بود جی رو از چیز‌هایی بشناسه که بقیه به سادگی از کنارشون می‌گذشتن.‌. سکوت‌های طولانی‌اش، طرز ایستادن و تنشی که گاهی در شونه‌ها و مشت‌های گره‌کرده‌اش جریان داشت. همه‌ی این‌ها برای جونگوون آشنا بودن، همه‌ی این‌ها معنی‌ جدیدی براش پیدا کرده بودن که فکر کردن بهشون سنگینی‌‌ای توی سینه‌اش ایجاد می‌کرد.

تا اون لحظه، هیچوقت از این زاویه به ماجرا نگاه نکرده بود. برای راحتی خودش، ناخواسته جی رو وادار کرده بود مثل خودش حرف بزنه، ابراز کنه و توضیح بده. می‌خواست سکوتی رو بشکنه که به خودش زحمت نداده بود بفهمه چرا این محکم بهش چنگ زده؛ اما حالا برای اولین بار، این احتمال به ذهنش رسیده بود که شاید اونقدری که درگیر فهمیدن جی بود، فراموش کرده بود که مجبورش نکنه جوری که برای خودش راحت تره، باهاش ارتباط برقرار کنه.

_ نمی‌اومدی دیگه!

با دادی که یوریم زد جز یوسانگ و سونگهوا، اوهیول هم سرش رو برگردوند. جی اروم کنار اوهیول نشست.

_فکر می‌کنم بد جایی نشستم.. می‌خواید جامون رو عوض کنیم؟

جی نگاهی کوتاهی به جونگوون انداخت. بخشی از وجودش می‌خواست که این فاصله کم از بین ببره، می‌خواست بدون فکر کردن به اتفاقات اخیر، درست کنار جونگوون بشینه؛ اما احتمال این‌که ذره‌ای به جونگوون احساس معذب بودن بده، نمی‌ذاشت که بیشتر بخواد..

_راحت باشید.

*

*

فقط دو دقیقه گذشته بود اما همین مدت کم کافی بود که اوهیول تصمیم بگیره کله‌های دوتا غریبه‌هایی که وسطشون نشسته بود رو به‌هم دیگه بکوبه. اگه می‌پرسیدن بین جونگوون و جی و اوهیول کی بیشتر از همه معذب‌تره، احتمالا اوهیول با جیغ‌ و داد می‌خواست جایگاه اول رو بگیره. هر چند ثانیه یک بار جونگوون زیرچشمی به جی نگاه می‌کرد هر دفعه قبل از اینکه گیر بیوفته سریع سرش رو برمی‌گردوند و نوبت جی میشد که نگاه کنه. هرچقدر سعی می‌کرد روی بازی تمرکز کنه که این جو رو نادیده بگیره، موفق نمی‌شد.. تا این‌که زمان استراحتِ بین دو کوارتر شده بود و مثل فنر از جاش پرید.

جلو تر یوریم رو دید که بالافاصله با شنیدن صدای بوق، پشت نرده‌‌های جلوی جایگاه‌ وایساده بود و از بالا برای بازیکن‌ها دست تکون می‌داد. جلو تر رفت و خودش رو به یوریم رسوند، شاید اگه نزدیک تر می‌ایستاد می‌تونست بدون عینک ریول رو توی زمین پیدا کنه. زودتر از چیزی که انتظار داشت پیداش کرد اما ریول متوجه حضور اوهیول نشده بود و به دختری که چند قدم اونورتر وایساده بود نگاه می‌کرد، لبخندی زد و متقابل دست تکون داد، با قمقمه‌اش سمت پله‌ها رفت که پیش بقیه بیاد. اوهیول سعی می‌کرد مثبت فکر کنه.. اما فکر این‌که این وسط ریول صرفا امتحانش کرده باشه و خوشش اومده دستش بندازه، به سرش زده بود و بدون این‌که حواسش باشه اخم کرده بود. تا این‌که متوجه شد کسایی هم که پیشش نشسته بودن ریول رو می‌شناختن. دودل بود جلو بره، سرش رو انداخت پایین که باهاش چشم‌ تو چشم نشه.. اما طولی نکشید که با صدای دوییدن شخصی به سمتش، سرش رو بالا برگردونه و خیلی غیرمنتظره، خودش رو توی بغل ریول ببینه.

_آخ..

با شتابی که ریول به سمتش اومد بود، تقریبا تعادلش رو از دست داد و با دست چپش نرده‌ رو گرفت. آروم با دست دیگه‌اش خودش رو از بغلش جدا کرده.

_چته تو..

ریول انقدر ذوق داشت که به چیزای دیگه، مخصوصا دهن کج شده‌ی جونگوون و یوریم توجه‌ای نمی‌کرد.

_ببخشید..من فقط.. فکر نمی‌کردم ب-..

_فکر نمی‌کردی بیام؟ خودت نبودی که اصرار می‌کردی؟

_سلام من کانگ یوریمم، دوست کیم ریول

یوریم و جونگوون که مطمئن شده بودن اون شخص اوهیوله، ریول رو سریع کنار زدن.

_ما هم یکم پیش باهم صحبت کردیم ولی فکر نمی‌کردم اینجور آشنا در بیایم، یانگ جونگوون هستم.

ریول که لبخند‌های شیطانی و منظوردارِ دوستاش رو می‌شناخت، قبل از اینکه بذاره بحثی باز کنن دست اوهیول رو گرفت و کشیدش کنار، اونور تر روی صندلی کنار خودش نشوندش.

_چجوری فهمیدی اینجا مسابقه داریم؟

اوهیول با به یاد آوردن تلاش‌هایی که کرده بود، نگاهش رو از ریول دزدید؛ اما بادی که میون موهاش پیچیده بود، چتر‌‌ی‌های بلندش رو کنار زد و به ریول فرصتی داد متوجه بشه عمدا از نگاه کردن بهش طفره میره.

_از روی ژاکتی که دیروز همراهت داشتی و..

ترجیح می‌داد زیاد قضیه رو باز نکنه.

_این رو ولش کن اصلا.. بهتری؟

_آره،دست‌های خوبی مراقبم بودن! احتمالا پرستار دیرو..

سریع با پاش ضربه‌‌ی آرومی به ریول زد.

_انقدر حرف نزن..

دستش رو روی پیشونی ریول گذاشت تا دمای بدنش رو چک کنه. ماه می توی سئول، ماه عجیبی بود.. ظهر‌ها بهاری بود و عصر به بعد بدون سوییشرت نمی‌شد بیرون موند، برای همین از داغیِ ریول تعجب کرده بود. درسته که به خاطر دوییدن دمای بدنش بالاتر هم رفته بود اما با توجه به دمای هوا، انتظارش رو نداشت.

_مطمئنی؟

_فقط یکمی سرم گیج میره.. تا اینجا‌ی بازی رو رفتم، دیگه چیزی نیست.

ریول هنوز خودش رو برای گفتن جمله‌های بعدیش اماده نکرده بود، فکر نمی‌کرد اوهیول رو ببینه و حالا که پیشش بود نمی‌دونست چیکار کنه.

_میشه..

_چیشده؟ اذیتی؟

_میشه بعد از بازی هم..وقتت رو بهم بدی؟

_نه.

_اگه بردم چی؟

*

*

*

چند دقیقه‌ای از تموم شدن مسابقه می‌گذشت، تیم ریول برده بود اما از وسطای کوارتر سوم به بعد به قدری حالش بد شده بود که تمام کوارتر چهارم رو روی نیمکت‌ نشسته بود.

اونورتر یوسانگ و سونگهوا و یوریم برنامه‌ی بیرون رفتن و جشن گرفتن بعد اینجا رو می‌ریختن.

_توهم میای؟

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش، جونگوون تصمیم گرفته بود سر صحبت رو با جی باز کنه. دیگه نمی‌خواست منتظر حرکتی از طرف پسر بزرگ‌تر بمونه.. شاید بهتر می‌بود اگه این‌دفعه رو جونگوون شروع کنه.

_آره.

_میشه با ماشین تو بریم؟ البته اگه..

_آره.

_میشه زود‌تر از بقیه بریم؟

جی سری تکون داد، خیالش راحت شده بود از اینکه جونگوون ازش دوری نمی‌کنه.

از محوطه‌‌ی دانشگاه خارج شدن و به سمت ماشینِ جی رفتن. بین راه، جونگوون بارها به گرفتن دست جی فکر‌ کرد، به این‌که برای همین چند قدم تا ماشین هم که شده، انگشت‌هاش رو توی دست جی قفل کنه و فاصله‌ی باقی مونده‌ی بین‌شون رو پر کنه، اما هر‌بار که بین مسیر‌ ناخودآگاه دستش به دست جی می‌خورد، تمام جرئتی که برای خودش جمع کرده بود، با تندتر شدن ضربان قلبش، دود می‌شد و به هوا می‌رفت. دست جی هم برای گرفتن دستِ جونگوون خالی نبود، ساعت جونگوون توی دستش بود و از وقتی که رسیده بود می‌خواست به جونگوون بده؛ اما فرصتش پیش نمی‌اومد.. یا بهتره بگیم می‌ترسید که فرصتی ایجاد کنه. متوجه دست جونگوون کنار دست خودش شده بود، ساعت رو به جیبش برگردوند و اجازه داد آروم انگشت‌هاشون برای اولین بار به‌هم گره بخورن.


*****


-بوق بوق سلام، گوزن بابانوئل صحبت میکنه. خب خب این قسمت هایی که ستاره زدم رو توضیح بدم. ۵ می روز کودک توی کره‌ هست و تعطیل رسمیه. یوبو رو احتمالا کیدرامر ها شنیده باشید، یه جورایی معنی عزیزم میده که معمولا بین زن و شوهر‌ها استفاده میشه که اینجا سونگهوا به یوسانگ گفته. و اخرین مورد، بازی بسکتبال متشکل از ۴ تا کوارتر هست، هر‌کوارتر ۱۰ دقیقه و استراحت بین هر کوارتر دو دقیقه و استراحت بین دوتا کوارتر ۱۵ دقیقه‌ هست.

Report Page