part 2
Mahla-دستمال رو توی سطل کنار میزش پرت کرد و به دختر خیره شد.
انگار اون صحنهی جرمی بود که باید با دقت زیر نظر گرفته میشد.
یوکی نظری راجع به این که باید چیکار کنه نداشت. تنها کاری که از دستش بر میومد ایستادن و انتظار بود.
داوین پرسید:
- اسمت چیه؟
- یوکی ایگان.
چند لحظه مکث و بعد اضافه کرد:
- میدونم چندان جالب نیست.
پسر توجهی به جملهی دومش نکرد.
- اهل ژاپنی؟
- کُره.
- یوکی مگه اسمِ ژاپنی-
حرفش رو قطع کرد:
- هست، اما من کره به دنیا اومدم.
از روی صندلی بلند شد.
- کنجکاو شدم.
- داستان سادهای داره، نیازی به کنجکاوی نیست.
- میتونی برام تعریفش کنی.
با قاطعیت جواب داد:
- نیازی نمیبینم.
پسر میز رو دور زد و دقیقا در چند قدمیش ایستاد.
به جایی پایینتر از گردنش نگاه کرد، نزدیک به ترقوهش.
اما پیرهن سفید رنگ دختر مانع دیدن چیزی بود که میخواست.
- دکمهی اول پیرهنت رو باز کن.
ابروهاش بالا پرید:
- چیکار کنم؟
یک قدم دیگه به جلو برداشت. دستش رو به سمت دکمهی پیرهن دختر برد و خواستار باز کردنش شد که بلافاصله مچش توسط یوکی محکم گرفته شد.
- هی!
به انگشتهای دختر دور مچ دستش نگاهی اجمالی انداخت.
- نگران نباش، برام جذابیتی نداری که بخوام باهات کاری کنم.
دستش با شتاب به طرفی پرت شد و یوکی یک قدم عقب رفت.
همون لحظه صدای ضربات متعددی به در بلند شد و سپس پسر دیگهای پا به داخل اتاق گذاشت.
با دیدن فاصلهی نه چندان دور رئیسش و دختری که هیچ ایدهای راجع بهش نداشت سرفهای کرد و همونطور که نگاهش رو به آیپد بین دستهاش داده بود، گفت:
- تا پنج دقیقهی دیگه ماشین حرکت میکنه.
داوین به سمت میزش برگشت، گوشیش رو برداشت و بعد به طرف در خروجی رفت.
حین بیرون رفتن بدون اینکه به دختر نگاهی بندازه گفت:
- باز همو میبینیم.
و بعد از اتاق خارج شد.
پسر جوون پشت سرش حرکت کرد.
- این چه سر و وضعیه؟
ایندره نگاهی به خودش انداخت و با خودش گفت مگه چشه؟ اما افکارش رو به زبون نیاورد چون قطعا با سخنرانی طولانی مدیربرنامههاش روبهرو میشد.
- میتونی یه کاری کنی از در پشتی بریم بیرون؟
پسرجوون با بیخیالی جواب داد:
- مشکلی نیست، فقط بین زندان، تیمارستان و قبرستون یکی رو انتخاب کن که یه جا برات رزرو کنیم.
نفسش رو با کلافگی به بیرون فوت کرد، کرواتش رو از دور گردنش کشید و وارد آسانسور شد.
وقتی دستوری داده میشد، راهی جز اطاعت باقی نمیموند وگرنه... هیچوقت نمیخواست به اتفاقی که ممکن بود بعد از سرپیچی از قوانین رخ بده فکر کنه، هیچوقت.
به دو جفت چشم درون آینه خیره شد.
خستگی رو فریاد میزدن و اون همچنان نسبت به خواب بیمیل بود.
دستش رو داخل موهاش برد و سعی کرد کمی مرتبشون کنه.
تک تک تارهای موهاش خشک شده بودن و پوست دستش، زبر و ضمختیشون رو حس میکرد.
حتی استفاده از بهترین شامپوها و خبرهترین آرایشگرها از تاثیر مخرب رنگ کردن مو کم نمیکردن.
آسانسور پایین رفت و چند لحظه بعد خودش رو مقابل دری دید که درحال باز شدنه.
اولین قدم رو برداشت و گوشهاش به یک آن از شدت جیغ و فریاد سوت کشیدن.
نور و فلش گوشیها و دوربینهای عکاسی جای جای بدنش رو نشونه گرفتن و به سختی تونست چشمهاش رو باز نگه داره.
چند ثانیهای گذشت؛ چشمهاش عادت کردن و گوشهاش تصمیم به همکاری گرفتن.
چند بادیگارد اطرافش درحال حرکت بودن و جمعیت رو از سر راهش کنار میزدن.
حوصلهی این همه سروصدا رو نداشت، فقط میخواست برای چند لحظه چشمهاش رو روی هم بذاره و دقایقی رو بمیره.
مرگ... یکی از آرزوهای دستنیافتنیش.
با این فکر لبخند تلخی روی لبهاش شکل گرفت.
به لیموزین مشکی رنگش که رسید به طرف جمعیت برگشت و دستش رو برای لحظهای بالا برد.
همه به یک آن خفه شدن.
سکوت محض!
اما همچنان صدای فلش دوربینها در اطرافش به گوش میرسید.
خبرنگار تازهکاری که فاصلهی چندانی باهاش نداشت، بلند پرسید:
- آقای ایندره درسته که میخواید توی فیلم "گسسته" به عنوان نقش اول حضور پیدا کنید؟
بعد سیلی از سوالات راجع به فیلم، سمتش سرازیر شدن و همهمه دوباره بالا گرفت.
لبخندی مصنوعی زد و در جواب به تمام سوالات گفت:
- همکاریم با آقای مکدولِن رو تایید میکنم و پروژهی گسسته به زودی اکران میشه.
و بعد هیجانزده شدنِ مردم و فرار داوین به داخل ماشینش.
خودش رو رسما روی صندلی پرت کرد و در پشت سرش بسته شد.
صدای خوشحالی و جیغ و داد مردم رو هنوز میشنید تا وقتی که ماشین شروع به حرکت کرد.
سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و چشمهاش رو بست.
دستهاش رو بالا برد و شقیقههاش رو ماساژ داد.
- جمعیت زیاد نبود.
با شنیدن صدای برادرش چشمهاش رو باز کرد.
- نبود؟
- نه به اندازهی جمعیتی که برای تیلور صف کشیده بودن.
اخمی بین ابروهاش شکل گرفت.
- اون یه خوانندهست.
پسر برگههای توی دستش رو روی صندلی گذاشت، چند برگهی دیگه برداشت و مشغول موشکافیشون شد.
- مشکل همینجاست. بازیگرا همیشه طرفدارهای واقعیتری دارن. میدونی که؟
دوباره چشمهاش رو بست و سعی کرد توجهی به موضوع مزخرفی که پیش کشیده شده بود، نکنه.
مدتی گذشت و هیچکدوم حرفی نزدن.
نمیدونست چقدر گذشته اما بالاخره سکوت بینشون رو شکست.
- امروز یه دختر اومد پیشم، میخواست بادیگارد شخصیم شه.
- مگه یه جدیدشو استخدام نکرده بودی؟
نفس عمیقی کشید.
- آره ولی از پس دختره برنیومد، درواقع اصلا از جاش تکون نخورد.
با اتمام جملش صدای خندهی آروم برادرش رو شنید.
- به هرحال، بهم گفت طرفدارمه.
- منطقیه.
پسر کوچیکتر حاضر به چشم برداشتن از برگههای توی دستش نبود؛ اما مشتاقانه بحث رو ادامه میداد.
- ولی وقتی نزدیکش شدم پسم زد.
سرش رو از برگهها بیرون اورد و به چشمهای بستهی برادرش نگاه کرد.
داوین ادامه داد:
- آخه کدوم احمقی آیدلش رو پس میزنه؟
- چرا فکر میکنی هرکس که طرفدارته میخواد باهات بخوابه؟
پسر بزرگتر چشمهاش رو باز کرد.
- مگه همینطور نیست؟
جوابی نگرفت.
دیلان دوباره مشغول برگههاش شده بود.
برگههایی که روش نمودارهای عجیب و غریب و ارقام غیرقابل فهمی نوشته شده بود.
- اسمش یوکیه، یوکی ایگان. ببین میتونی بفهمی کیه یا نه.
پسر برگهها رو کنار گذاشت و با چشمهای عسلیش به داوین نگاه کرد:
- اینقدر مهمه؟
- آره، مهمه.
با بیمیلی گوشیش رو از صندلی کنارش برداشت.
- چند سالشه؟
- نمیدونم.
- خب هر اطلاعات دیگهای که داری رو بهم بگو.
- چیز زیادی نیست، فقط میدونم اسمش یوکیه و... دختره.
باورش نمیشد شخصی به دیدن برادرش رفته و ازش خواسته که بادیگاردش بشه و اون هیچ اطلاعاتی جز اسم و جنسیتش نمیدونست!
باورنکردنی بود.
بدون هیچ حرفی مشغول جست و جو شد.
پس از چند لحظه گفت:
- نمیدونم این خوبه یا بد، اما هیچ اطلاعاتی ازش وجود نداره.
و این فقط دو معنی داشت؛ یا اونقدر بیاهمیته که هیچ چیزی ازش ثبت نشده و یا اونقدر فرد مهمیه که هیچ اطلاعاتی ازش در دسترس نیست.
***
صدای فریاد یوکی توی محوطهی بزرگ و خالی پیچید.
ضربهها پشت سر هم بدون اینکه کوچیکترین اجازهای رو بهش بدن به سمتش پرتاپ میشدن و اون حتی فرصت دفاع از خودش رو هم نداشت.
درد رو توی تک تک سلولهاش حس میکرد.
با ضربهی بعدیای که به پهلوش وارد شد فریاد کشید.
- دختره اینه؟
تنها سرش رو به نشونهی مثبت تکون داد.
- بنظر خیلی قوی نمیاد.
- داره با یکی از حرفهایترینها مبارزه میکنه، چه انتظاری داری؟
داوین از دور داشت صحنهی مبارزه رو تماشا میکرد.
مبارزهای که یک طرف صحیح و سالم بود و طرف دیگه داشت زیر ضربهها له میشد.
دیلان گفت:
- به هرحال، امنیت تو در اولیته.
شونههاش رو بالا انداخت و جواب داد:
- مهم نیست، اون میتونه جای مارسیل رو پر کنه.
زنده بودن و یا نبودنش ذرهای اهمیت نداشت.
حتی تیر خوردن حین فیلمبردای رو میتونست به عنوان یکی از محبوبترین فانتزیهاش به حساب بیاره.
- تا کِی؟
- تا وقتی مارسیل ماموریتش تموم شه و برگرده.
عجیب بود، اما جای خالی بادیگار سابقش رو حس میکرد.
اون پسر عجیب محتاط بود، اما وفادار.
زمانی که مجبور شد اون رو به ایتالیا بفرسته میتونست اعتراف کنه غمگین شده.
با انگشتش در فلزی قوطی بِربِن توی دستش رو باز کرد و اون رو سر کشید.
خودش رو روی یکی از صندلیهای قرمز رنگی که دور تا دور رینگ چیده شده بودن انداخت و مشغول تماشای ادامهی درد کشیدن دختر شد.
- اگه برای استخدامش مصممی، نظرت چیه تمومش کنی؟
- نظرم منفیه.
برادرش کنارش نشست.
همونطور که اخبار توی گوشیش رو میخوند خطاب به داوین گفت:
- اون داره درد میکشه.
جرعهی دیگهای از نوشیدنیش نوشید.
- همه درد میکشن، اینقدر دلرحم نباش.
دیلان با خوندن خبرِ ریزش سهام یکی از کمپانیهای موردعلاقهش اخمهاش رو توی هم کشید.
- تونستی چیزی از دختره پیدا کنی؟
آروم سرش رو تکون داد.
- تو اینترنت چیزی نبود؛ اما تا جایی که فهمیدم درحال حاضر خانوادهای نداره و تا ۱۸ سالگیش تحت سرپرستی یه پسر ۲۵ ساله بوده که الان اسم و تمام اطلاعات اون پسر از سیستمها پاک شده.
دیلان بلند شد و برای آخرین بار با تاسف به رینگ و دختری که همچنان در حال کتک خوردن بود نگاه کرد.
- عجیبه، اما در عین حال خطرناک بنظر نمیرسه.
اینو گفت و بعد از چک کردن ساعتش اونجا رو ترک کرد.
داوین مدتی رو همونجا نشست تا دیگه چیزی از مایع توی قوطی باقی نموند.
اون رو به طرفی پرت کرد و صدای برخوردش با زمین توی محوطه پیچید.
حواس یوکی برای لحظهای بخاطر صدای جدیدی که شنید پرت شد و پرت شدن حواسش مساوری شد با کوبیده شدن مشتی به صورتش.
طعم خون رو توی دهنش حس کرد و برای لحظهای دیدش تار شد.
روی زانوهاش افتاد و چیزی تا بیهوش شدنش باقی نمونده بود که صدای آشنایی توی گوشهاش زنگ خورد.
- کافیه، میتونی بری.
مردِ وحشی به سرعت از دستور اطاعت، رینگ رو ترک کرد و بعد در تاریکی محو شد.
تنها یک نور زرد رنگ بالای سر یوکی قرار داشت و اطرافش رو تقریبا سیاهی محض در بر گرفته بود.
تا حدی که تا اون لحظه متوجه حضور پسر نشده بود.
داوین حالا مقابلش قرار داشت.
سعی کرد سرش رو بالا بگیره و به چشمهاش زل بزنه؛ اما موفق نشد.
پوزخند عصبیای زد و پرسید:
- یه انتقام بود، نه؟
اون پسر میخواست تلافی صبح رو سرش دربیاره. شک نداشت.
دستهاش رو داخل جیبهاش برد:
- من اسمش رو "امتحان" میذارم.
یوکی تک سرفهای کرد و به سختی گفت:
- پس بعید میدونم از امتحان سربلند بیرون اومده باشم.
داوین دستش رو از جیبش بیرون کشید و یک قدم به جلو برداشت.
چونهی دختر رو بین انگشتهاش گرفت و مجبورش کرد سرش رو بالا بگیره.
لبش کاملا خونی شده بود و زیر چشمِ چپش قرمز.
- برای شروع بد نبود.
دختر با اکراه سرش رو عقب کشید و دستش رو پس زد.
مشتش رو روی زمین فشار داد و سعی کرد بلند شه.
انگار وزنش صدها برابر بیشتر شده بود؛ اما بالاخره موفق شد.
ایستاد و ضعف شدیدی رو توی پاهاش احساس کرد.
سرش ثانیهای گیج رفت و تعادلش رو از دست داد.
داوین برای اینکه دوباره زمین نخوره، قدم بلندی به سمتش برداشت و بازوش رو گرفت.
با لحن ناامیدی گفت:
- حس میکنم از اینکه تو رو استخدام کنم پشیمون میشم.
دختر با شنیدن این حرف بلافاصله هوشیاریش رو به دست اورد و از حالت گیج و مبهمش خارج شد.
تند تند سرش رو به چپ و راست تکون داد.
- پشیمون... نمیشی.
این تنها شانسش بود! تا اینجای راه رو اومده بود و چیز دیگهای تا پذیرفته شدنش باقی نمونده بود، نباید با ضعیف نشون دادنِ خودش همه چیز رو نابود میکرد.
به خودش تلقین کرد که میتونه راه بره.
میتونه نفس بکشه.
میتونه زنده بمونه.
اینقدر درد داشت که حس میکرد انگار از جنگ برگشته و هنوز ذهنش این واقعیت رو که تمام این بلاها رو تنها یک نفر سرش اورده رو قبول نمیکرد.
داوین بازوی دختر رو آروم کشید و از رینگ خارجش کرد.
اون رو به سمت خروجی برد و در همون حین پرسید:
- پسری که تو رو به سرپرستی گرفته بود، الان کجاست؟
یوکی برای لحظهای از حرکت ایستاد.
سکوت کرد.
چی میگفت؟
از اینکه هیچ خبری از تنها کسی که براش باقی مونده بود نداره؟
از اینکه تنها کسی که فکر میکرد تا آخر کنارش میمونه، مدتهاست ترکش کرده؟
بازوش کشیده شد و به خودش اومد.
با تن صدای ضعیفی جواب داد:
- نمیدونم...
داوین انگار که حرفش رو باور نکرده باشه گفت:
- مشکلی نیست، میفهمیم.
و به راهش ادامه داد. به در که رسید ایستاد و دستگیره رو پایین کشید.
یوکی پرسید:
- کجا میریم...؟
در رو محکم به جلو هل داد.
- خونهی من.