حکایت پرمخاطره خرید بهترین کتابی که خواندهام
عرفان خسروی | منتشرشده در پالئوگراممن هم مثل همه شما از کتابهای زیادی خوشم آمده؛ بسیاری کتابها را عاشقانه دوست داشتم؛ بعضی کتابها را از روی جلدشان انتخاب کردم که در مواردی معدود به پشیمانی منتهی شد و از کتابهای بسیاری هم تأثیر گرفتم. اما کتاب خاصی بود که در یک لحظه از آن خوشم آمد و همیشه عاشقانه دوستش داشتم، از روی جلدش انتخابش کردم و هرگز پشیمان نشدم و بسیار از آن تأثیر گرفتم. این کتاب البته نه نسخهای بیمانند است، نه فقط من از آن لذت بردم و نه تنها کتابی است که بوی آن هنوز دماغم را پر از هوا میکند؛ اما بیشک این را از همه کتابهای تأثیربخشی که خواندم، بیشتر دوست دارم.
داستان خرید این کتاب در سن نوجوانی من حکایتی بختانه بود، پر از خوف و رجا. امروز ۲۵ سال از این قصه میگذرد. شاید رشحات نسیان گردی از خیال بر آن پاشیده و خیال به افسانه مانسته باشد؛ اما افسانهای است که به گفتن میارزد.

حکایت ما از ذکر حدیث اژدهای هفتسری آغاز میشود که سالهاست میکوشد تا مردم را خفه سازد و این روزها هم غوغایش بالا گرفته. شهرداری لعین تهران را عرض میکنم. سالها قبل از این که اژدهای شهرداری بر کهف این گنج مسوّر بخوابد، این عمارت قبله آمال عاشقان کتاب بود و مطار تحریر مستمری: شهر کتاب مرکزی، دربرگیرنده چندین فروشگاه تخصصی از قبیل فروشگاه کتاب آبان (کتابهای خارجی)، کتابهای ادبی، کتابهای کودکان…

آن سالها عادت داشتم که به پای پیاده طی طریق کنم. در عوض پولهای سیاهی را که باید خرج سواری میکردم، جمع میشد و هر ماه به فروشگاه کتاب آبان میرفتم. هر ماه چشمم دنبال کتابهای جدید درباره دایناسورها بود و اغلب، کتابهایی جیبی، نه چندان به روز و البته دانشافزا به چنگ میآوردم.

یکی از آن روزها که دقیقا ۱۴۰۰۰ تومان در جیب داشتم، به فروشگاه کتاب آبان رفتم و هرچه بیشتر گشتم، کمتر یافتم. هیچ نبود. لعنتی فرستادم و به طبقات پایینی رفتم، بلکه از علایق ثانویهام، صید لاغری به شست کشم. حافظ خراباتی از شکارهای سابقم بود؛ کتاب بیجایی که انتشارش جز پسماند کربن و نابودی جنگلها فایده دیگری نداشت؛ البته جز اینکه یکی دو سال پیش با نسخهای نایاب از چاپ سنگی نفائسالفنون طاقش زدم و تبدیل به احسن شد.

آن روز بین کتابهای ادبیات هم چیز جدیدی پیدا نکردم. کتابهای خرمشاهی آن سالها مثل نوارهای افتخاری باب دندان نوجوانهای نودندان بود؛ همه را پیشتر خریده و جویده بودم. لذا تعلیف جدیدی برای نشخوار پیدا نکردم و ناامید رفتم به سمت دالان خروجی و از کنار کتب نفائس رد شدم.

حتما دیدهاید، در کتابفروشیها رسم است که کتابهای نفیس، منقش به نگارگریهای تنانه فرشچیان و تجویدی و نستعلیقهای مغلوط و مصنوع نرمافزاری را در حیط سوای مصفایی میچینند، کاین حافظ و سعدی و مولانا به لطف زرق و زخرف هالوخرکن، طاووس علیین شده تا به چشم خردهای خاموش بیاید.

سایه بخت از راههای غریبی بر سر بختیاران میافتد و آن روز عجیبترین شعبدهای را که به خاطر دارم، از بازی این پیر ریشدار استخوانخوار دیدم: میان چینههایی که از شیشههای بدلی و خرمهره و خزف تلنباشته بودند، لعل سرخی افتاده بود، دافع آتش استسقا؛ لابد به گناه نقش ققنوسیاش.

بهایش چهقدر بود؟ عدل! اندازه دارایی توی جیب من. هرچه بود دادم و کتاب را خریدم و به پای اشتیاق از زرتشت تا آریاشهر را پیاده رفتم، بلکه به سر دویدم. بوی کتاب نو را هنوز حس میکنم، گرمی تماشای رنگ خونی زمینهاش هنوز به خاطر دارد و هیجان پرسش و پی بردن به مهمات هنوز زیر دندانم است.

این کتاب خیلی از مشکلات و سؤالات من را در فهمیدن دیرینهشناسی، کالبدشناسی، تکامل و ردهبندی دایناسورها حل کرد. تا پیش از آن هرچه خوانده بودم کتابهای خوشخوان عوامفهم کودکانه بود، ولی این یکی در عین حال که کتابی مدرسی بود، اما برای نوجوان ۱۳-۱۴ ساله هم قابل فهم بود.
من چاپ اول و دوم و چاپ اول عنوان تازه «تاریخ طبیعی مختصر دایناسورها» را توانستم بخرم. اما قیمت کتاب و قیمت ریال چندان با هم بیتناسب شدند که ناچار شدم به نسخه رقومی چاپهای بعدی اکتفا کنم. خوبی نسخه رقومی این است که زکات آن را هم میتوانیم داد.
زکات بنده:
