oxblood.

oxblood.

Written by : Yana

لبخندی رو صورت یونگ سون نشست، و بعد با لحنی خونسرد گفت,

~ « دوست دخترشم. »

یونجین چشماش گرد شده بود و لبخندش حالت مصنوعی ای گرفت، نگاه سریعی به یونهو که ابروهاش بالا رفته بود و وویونگی که اخماش به حالت محوی تو هم رفته بود انداخت و بعد دوباره به یونگ سون نگاه کرد.

× « اوه؟ جدی؟؟ »

و بعد سریع در ادامه ی جمله ـش گفت,

× « اوه عزیزم، چقدر عالی! به همدیگه میاید. »

لبخند خونسرد و نگاه بیخیال سان، روی وویونگ و بعد یونجین نشست و سرش رو اروم تکون داد. مکالمه ی کوچیک و ناچیزی بین یونجین و یونگ سون شکل گرفت و قبل از خداحافظی، سان نگاهی به وویونگ انداخت؛

_ « فردا جلسه داریم، امیدوارم یادت نرفته باشه. »

وویونگ در جواب سری تکون داد، اما درونش؟ نمیدونست داشت به کی و چی فحش میداد، اما فقط داشت فحش میداد.

(تا باشه از این فحشا چیبگم)

بعد از یه خداحافظی کوتاه، یونگ سون و سان سمت میز خودشون رفتن و نشستن. و دقیقا بعد از اینکه چند قدم از اونها دور شدن، صدای یونجین و یونهو توی گوش وویونگ پیچید.

× « خب، این غیرمنتظره بود. انتظارش رو نداشتم. »

- « فکر میکنم هیچکدوممون نداشتیم. »

وویونگ راهشو کشید و رفت سمت میز،

+ « چرا؟ »

یونجین با اخمی از روی تعجب به وویونگ نگاه کرد،

× « چرا؟ کی فکرش رو میکرد یونگ سون با سان باشه؟ خدای من، آخرین چیزی که بهش فکر میکردم این بود! شوکه شدم. راستش، واقعا به هم نمیا- »

یونهو با خنده ای حرف یونجین رو قطع کرد، کنار وویونگ نشست و منو رو توی دستش گرفت.

- « شوک های ما از چند هفته ی پیش شروع شده، یونجین. تو کشور و شهر به این بزرگی، هر چیزی میشه یا هرکسی که میاد رو ما میشناسیم، عجیب نیست؟ »

+ « حداقل امشب قراره کَربُنارا بخوریم، همین هم خیلیه. »

(کربنارا یه پاستای ایتالیایی ـه که با پاستا و تخم مرغ و بیکن و پنیر پارمزان درست میشه.)

یونجین چشم هاش رو ریز کرده بود و با نگاهی که داد میکشید "مچت رو گرفتم"، به وویونگ نگاه کرد.

× « خیلی جا خوردی، نه؟ »

وویونگ ابرویی بالا انداخت و به یونجین نگاه کرد، پوزخند نصفه نیمه ای موقع حرف زدن رو لبش نشست.

+ « جا خوردم؟ برای چی؟ »

ولی خودش هم خوب میدونست که منظور یونجین چیه. جا خورده بود؟ شاید. تاییدش میکرد؟ هرگز. انکارش میکرد؟ تا ابد.

× « خوب میدونی برای چی. »

- « اگه الان مینگی اینجا میبود بهت میگفت عمرا قرار نیست بازیگر خوبی بشی، ولی الان من جاش میگم. »

وو، نگاه چپ چپی به یونهو و بعد به یونجین انداخت، و بعد با لحنی که پر از ناله و شاکی بودن بود دهن وا کرد,

+ « الان اینم وسط یه بحث یهویی اسم مینگی رو آورد، چرا به این گیر نمیدی خب؟ »

× « حداقل یونهو اینکه از مینگی خوشش میاد رو انکار نمیکنه. »

یونهو اول اخم کرد، ولی بعد خودش رو توی صندلی فرو برد و با انگشت هاش روی میز ضرب گرفت. لبخندی رو صورت وویونگ نشست,

+ « منطقی بود. »

اما بعد از چند ثانیه، از جاش پرید.

+ « البته نه! خب تو داری میگی اون دوسش داره ولی خب من از اون مرد خوشم نمیاد. چرا باید جا بخورم؟ به من چه خب؟ »

ولی وقتی اینو گفت، آب معدنی بغل دستش رو گرفت و تا ته سر کشید؛ شاید فقط برای اینکه دهنش رو با یه چیزی پر کرده باشه.

× « آقای جونگ، اگه ازش خوشت نمیاد پس چرا اینطوری میشی وقتی اسمش میاد؟ »

وویونگ گلوش رو صاف کرد و آب معدنی رو روی میز گذاشت، خم شد و به یونجین نگاه کرد.

+ « ازش خوشم نمیاد، خب؟ فقط نمیدونم چرا از وقتی پام رو توی اون مطب کوفتی گذاشتم یا خودش یا اسم لعنتیش همه جا هست. یعنی دنیا انقدر کوچیکه؟! »

یونجین لبخندی زد,

- « آها باشه، حتما دلیل اینکه بعد از اینکه دیدی یونگ سون دوست دخترشه اینجوری اخم میکنی بخاطر اینه. »

وویونگ روش رو برگردوند با انگشت اشاره ـش به پیشونی یونهو ضربه ی آرومی زد و با خنده ای از روی تعجب نگاهش کرد.

+ « چه ربطی داره؟! اخم نمیکنم، فقط خسته شدم. تازه بوی اینجا هم گرسنه ـم کرده؛ دیشب هم درست نخوابیدم داشتم رو بوم ـم کار میکردم- »

- « آره باشه باشه، حتما رو بوم ـت هم صورت سان رو کشیدی، نه؟ »

هنوز درحال مالیدن پیشونی ـش بود اما بعد از این حرف، یک لگد هم از زیر میز توسط وویونگ مهمون شد و همین باعث شد که هر سه تاشون شروع به خندیدن کنن.



بعد از اومدن گارسون، سفارش غذا و سرو شدن غذا، بالاخره همه شروع به سیر کردن خودشون بعد از یک روز شلوغ و پر هیاهو کردن. همزمان با خوردن غذاشون، راجب موضوعات مختلفی شروع به حرف زدن کردن؛ میخندیدن، هرازگاهی "هین" عمیقی نسبت به یک حرفی میکشیدن، همدیگه رو نیشگون میگرفتن و با حرف هاشون هم رو دست مینداختن.

وویونگ برای لحظه ای، درحالی که چنگالش بین انگشتاش بود و خامه و پنیر داغ روی پاستا ـش میلغزید، لحظه ای سرش رو بالا آورد؛ همین یک حرکت کافی بود که برای چند ثانیه، مغزش قفل کنه و نگاهش ثابت بمونه. سان بهش خیره شده بود. چیزی باعث شده بود که وویونگ نخواد نگاهش رو بدزده، بیشتر شبیه انتظار بود. انتظار چی؟ حرکتی بزنه؟ نگاهش رو برداره؟

اما برخلاف چیزی که توی ذهنش بود، بعد از چند ثانیه سرش رو انداخت پایین، و درحالی که غذای تو دهنش رو تند تند میجوید، تظاهر کرد که دنبال چیزی روی میز میگرده. خودش رو درگیر بحث با یونجین و یونهو کرد، همزمان که غذا میخورد به طوری که یونجین ادای همکار رو اعصابش که توی فستیوال ها خیلی رو مخش رفته بود، نگاه میکرد. یه چنگال پر دیگه رو وارد دهنش کرد، قورت داد و دوباره موقع بالا آوردن سرش، نگاهش همون سمت لعنتی ای که نباید رفت.

هنوز هم داشت نگاه میکرد. نمیشد تشخیص داد همه ی این ها اتفاقیه یا تمام مدت داشت به اون نگاه میکرد؟ نه اخم داشت، نه لبخند، یه، نگاه عجیب و ارامش ناپذیر. کنار سان، یونگ سون با زدن یک حرفی شروع به خندیدن کرده بود. سان فقط با لبخند نصفه نیمه ای گوش میداد، اما همچنان نگاهش سمت وویونگ بود؛ تا وقتی که یونگ سون پشت بازو ـش رو با دستش لمس کرد. اون موقع، سان آروم روـش رو برگردوند.

اخمی روی صورت وویونگ نشست. هربار که سرش رو بالا آورده بود، با نگاه اون رو به رو شده بود. نفس عمیقی رو بیرون داد و بعد، لیوان آبش رو گرفت و کمی ازش آب خورد. بعد از گذاشتن لیوانش روی میز، متوجه ساکت بودن اون دوتا کله شقِ دیوونه شده بود. دست به سینه نشسته بودن، به صندلی تکیه داده بودن و با یه نگاه احمقانه ای بهش نگاه میکردن. وویونگ اول با ابرو هایی بالا انداخته و چشم های گرد شده، چشمش بین یونجین و یونهو میچرخید، اما بعد، چشم غره ای رفت و زیرلب با غرغر گفت,

+ « نه. »

درجوابش، یونجین و یونهو عین پت و مت باهم چشماشون رو ریز کردن. وو نمیدونست الان باید گریه کنه چون دوباره قراره شروع کنن؟ یا به خاطر قیافه ی اونا بخنده؟

+ « شما دوتا، دوتا روانیِ بیکارید. میدونستید؟ »

موقع حرف زدن، خنده ای از بین لباش خارج شد.

- « بیکار؟ نه ما فقط نگرانیم یهو از میزمون بلند شی بری و با دکترت از اینجا فرار کنی. »

وویونگ دستی روی پیشونی ـش گذاشت و شروع به مالیدن ابروهاش کرد.

+ « میشه لطفا فقط غذامون رو بخوریم بدون اینکه سناریو بچینید برای من؟ »

یونجین دستش رو روی دهنش گذاشت و قهقهه ای زد، لقمه ی دیگه ای از غذاش رو درحالی که همچنان میخندید توی دهنش فرو کرد و همین باعث شد شروع به سرفه کردن کنه، و بعد دوباره هر سه تاشون مثل دیوونه ها داشتن میخندیدن.



୨୧


شام کم کم رو به تموم شدن بود. صدای حرف ها و پچ پچ هاشون قاطی موزیک ملایم رستوران شده بود. بیرون، هوا تاریک بود و تنها چیزی که روشنش میکرد نور چراغ ماشین ها و ساختمون ها و مغازه های شهر بود. همه چیز عادی پیش رفته بود.


بعد از تموم کردن شام، خودشون رو به پارکینگ رسوندن و سوار ماشین شدن. یونهو بعد از بستن در، رو کرد به یونجین و خطاب به وویونگ گفت,

- « زودتر از اینجا بریم، فکر کنم یونجین کل سرمایهٔ غذایی اونجا رو به فنا داده. »

وویونگ درحالی که داشت ماشینش رو استارت میزد، قهقهه ی بلندی زد و به یونجین که شاکی از شوخی یونهو، پس گردنی ای بهش زد نگاه کرد.


مسیر برگشت ـشون پر از شوخی های پراکنده بود؛ بحث های بی سر و تهی که هیچ ربطی به هم نداشتن. اول یونجین و بعد یونهو رو به خونه ـشون رسوند و بعد از رسیدن به مقصد خودش، با انگشتاش روی فرمون ضرب گرفت، سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و بعد از چندثانیه، ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد.

با باز کردن در خونه، اول کفش هاش رو پرت کرد کنار در و بعد یک راست، بدون در آوردن لباس هاش، رفت تو اتاقش و خودش رو پرت کرد روی تخت. فردا دوباره همون روند معمولی رو پیش میگرفت؛

کار، آموزش، دانش آموزاش، قهوه ی بعد از کار با یونهو و یونجین.

اونقدر خسته بود که فقط با فکر کردن به کارهای فرداش، به خواب رفت.


༻༺


صبح فردا هم همه چیز آروم بود.

بالاخره چند روزی میشد که از پیگیری کاراگاه کیم به پرونده ی "لَختِ زهر" یا همون داستان قتل های عجیب غریب میگذشت و به طرز عجیبی خبر های خاصی پیش نمیومد. وویونگ بالاخره به زندگی عادی ـش برگشته بود؛ البته تا قبل از اینکه یادش بیاد امروز هم با برج زهرمار بزرگ و عجیب غریب، چوی سان نوبت تراپی داره.

بعد از آماده شدن برای آموزشگاه، یونهو و وویونگ هرکدوم سر کلاس هاشون رفتن توی آموزشگاهی که بوی رنگ و گچ و بوم و مداد های طراحی و کاغذ میداد.

وویونگ سر کلاس نقاشی ایستاده بود، نقاشی یه منظره رو روی بوم نمایش داد و با دستاش حرکات نرم انجام می داد تا رنگ ها و سایه ها رو نشون بده. بعضی از دانشجوها سرشون توی بومشون بود و بعضی ها هی پرسش می کردن و وویونگ با آرامش جواب می‌داد، گاهی اوقات هم دانشجوهاش رو دست مینداخت و با یه لبخند کوتاه و شوخ طبعی باهاشون حرف میزد تا فضای کلاس رو گرم و شاد نگه داره.

یونهو هم کنار کلاس وو، تو کلاس مجسمه سازی سرپا بود، با ابزار های مختلف نحوه ی شکل دادن به صورت مجسمه ها رو به دانشجوها نشون می داد و نکته های فنی رو توضیح می داد. گاهی با حرکات دست، شکل مجسمه ها رو نشون می داد و دانشجوها با کنجکاوی نگاه میکردن.

بعد از چهار ساعت کلاس های پی در پی، کلاس ها تموم شد. دانشجوها کم کم رفتن و یونهو و وویونگ، کیف هاشون رو برداشتن. جلوی آموزشگاه، یونجین منتظرشون بود، با یه لبخند گرم و سه تا بطری آیس کافی تو دستش.

سه تایی با هم تا یه مکان مشخصی زیر هوای ابری و تاریک قدم زدن و راجب روز و کارشون حرف زدن؛ دربارهٔ کار، دانشجو ها و چیزهای کوچیک روزمره. بعد از حدود چهل دقیقه، به جایی رسیدن که راه هاشون رو از هم جدا میکرد و بعد از خداحافظی ای، هرکی سر بدبختی خودش رفت.

یونجین برای تموم کردن پروژه ـش به خونه ـش رفت، وویونگ برای آماده شدن برای جلسه ای که با آدم نه چندان جالبی( زارت ) که میشناخت آماده میشد، و یونهو؟



୨୧


یونهو بعد از خداحافظی با وویونگ و یونجین، همونطور که هوا تاریک تر می‌شد، داشت توی پیاده رو قدم میزد. خیابون خیس بود از نمِ بارونی که عصر باریده بود و بوی قهوه و دود باهم قاطی شده بودن. دستش رو توی جیب کت انداخته بود که یه ماشین مشکی کنار خیابون آروم ایستاد، بوقی زد و بعد از پایین دادن شیشه، با قیافه ی آشنایی رو به رو شد که با لبخند به یونهو نگاه میکرد.

- « جونگ یونهو. تنهایی؟ اینجا چیکار میکنی؟ »

یونهو لبخند کجی زد,

+ « راه میرم، نمیتونم؟ »

- « میتونی، ولی دستات از سرما رنگ گچ شده. داری یخ میزنی. بیا بشین، منم میرم خونه. »

+ « اوه نه، واقعا لازم نیست. خودم میر- »

- « اه، جونگ یونهو. ساکت شو و بیا بشین، انقدر مؤدب نباش. »

یونهو چشماش رو ریز کرد و لبخندی زد. اول تردید کرد، ولی خب... ماشین مینگی به ظاهر گرم و راحت تر از یکساعت پیاده روی تا خونه بنظر میومد، و این وسوسه انگیز بود. یونهو نفسی بیرون داد و تو ماشین نشست و کمربندش رو بست. فضای ماشین بوی عطر گرون قیمت و ته مونده های سیگار میداد.

مینگی چند لحظه سرش توی گوشی ـش بود و بعد، کاملا یهویی و رندوم سرش رو بالا آورد و به یونهو نگاه کرد,

- « فوتبال میبینی؟ »

+ « گاهی، چطور؟ »

- « بازی پوهانگ استیلرز و سئول اف سی امشبه. »

(دوتا تیم فوتبال کره ای. )

مکثی کرد و ابرویی بالا داد، از سر تا پای یونهو رو نگاهی انداخت و پوزخند ملیحی زد.

(پوزخند کصکشانه درست تره ولیخب)

- « پوهانگ یا سئول؟ »

یونهو چند دفعه پلک زد و با نگاه متعجبی به مینگی نگاه کرد. اما انگار بعد از 10 ثانیه تازه فهمیده بود که منظور مینگی چیه.

+ « پوهانگ استیلرز. »


مینگی گوشیش رو تو جیبش فرو برد و چشم هاش رو ریز کرد.

- « شوخیت گرفته؟ »

+ « مشکل چیه؟ »

مینگی اخم بچگانه ای کرد؛ خدای من، قیافه ـش شبیه پسربچه های تخس شده بود.

- « چرا همیشه باید ضد من باشی؟ چطور میتونی بین این دوتا پوهانگ رو انتخاب کنی؟ »

لبخند نصفه نیمه ای روی لباس بود که باعث خنده ی یونهو شد.

+ « به من چه، سلیقه ی تو بده »

مینگی ابرویی بالا داد،

- « سلیقه ی بد؟ اون موقع که تیمت گل خورد متوجه سلیقه بد و خوب میشیم. »

یونهو چشم غره ای رفت،

+ « به هرحال. همچین چیزی رو توی خوابت ببینی. »

مینگی دستی روی قلبش گذاشت و ادای کسایی که ضربه ای خورده بودن رو در آورد,

- « وای، نه بابا؟ میخوام امشب واکنشت رو به صورت لایو ببینم عزیزم. ساعت 9، بازی دارن. میخوای میتونی بیای باهم ببینیم، اگه نیای هم شرط رو از همین الان باختی. »

یونهو اخمی کرد و به بازوی مینگی ضربه ای زد.

+ « چه تهدیدی. قرارمون شرط بندی نبود، ولی حالا که اینطوریه، بخاطر کم کردن روی تو هم که شده میام و وقتی پوهانگ بازی رو برد تا ابد بهت میخندم و سخت ترین شرط رو برات انتخاب میکنم! »

مینگی دستاش رو به نشانه ی تسلیم بالا برد، خنده ای کرد و با صدای آرومی گفت,

- « حالا قرار هم نبود انقدر وحشیانه پیش بریم، ولی قبوله. »

سکوت نسبتا زیادی بعد از مکالمه ـشون، بینشون شکل گرفت. نور نئون مغازه هاروی جفتشون می لغزید. مینگی رادیو رو روشن کرد. آهنگ قدیمی ای پخش شد، یه بالاد ملایم با گیتار. باد ملایمی که به صورت یونهو میخورد همراه با صدای آهنگ، باعث شد که با تکیه دادن سرش به پشتی صندلی، خوابش ببره؛ و مینگی ای که بعد از نگاه کردن به یونهو، لبخندی روی صورتش شکل گرفت و شیشهٔ سمت یونهو رو بالا داد تا باد به صورتش برخورد نکنه.


୨୧

با حس کردن دستی روی شونه ـش بیدار شد.

- « روز خسته کننده ای داشتی، نه؟ »

با دستاش، صورت و چشماش رو مالید، نگاهی به مینگی انداخت و بعد با انگشتاش، پیشونی ـش رو مالید.

+ « فکرکنم. خیلی منتظر موندی تا بیدار شم؟ »

لبخندی روی صورت مینگی نشست.

- « نه. با دومین باری که صدات کردم بیدار شدی. رسیدیم. »

یونهو قلنجی شکوند و بعد از مینگی، از ماشین پیاده شد. توی آسانسور، شوخی های کوچیک و کل کل های مسخره ای سر تیم مورد علاقه ـشون میکردن با باز شدن در آسانسور قطع شد. با خارج شدن از آسانسور، مینگی کلیدش رو دور انگشتش چرخوند و نیم نگاهی به یونهو انداخت که هنوز موقع دست زدن به دستگیرهٔ در خونه ـش، چشماش نیمه باز بود.

- « شب منتظرم خوابالو. الان بخواب تا شب حال داشته باشی. نپیچونی ها، وگرنه شرط رو میبازی. »

با دیدن قیافه ی یونهو که کامل معلوم بود هنوز تو حال خودش نیست، خنده ی بلندی کرد.

+ « امیدوارم زنده بمونم. میام. »

در خونه ـش رو باز کرد و کفش هاش رو در آورد، اما قبل از اینکه در رو ببنده، رو کرد سمت مینگی و با انگشت بهش اشاره کرد.

+ « انقدر به خودت مطمعن نباش سونگ مینگی! »

مینگی تک خنده ای کرد,

- « ببینم میتونی امشب این اطمینانم به خودم رو ازم بگیری یا نه؟ »

و بعد، صدای بسته شدن در هر دو واحد توی راهرو طنین انداخت.

شرط بندی برای بازی فوتبال، اونم با سوجو؟ چه چیز جالبی.


༻༺


Pov وویونگ:


گوشی ـم رو در آوردم و به ساعت، و بعدش هم به در مطب نگاه کردم، خودم رو روی صندلی انتظار فرو بردم و پوفی کشیدم. اصلا از بودن اینجا خوشحال نیستم. اصلا. پاهام رو یکی در میون تکون میدادم. سکوت احمقانه ی اینجا باعث نیست بیشتر احساس ضعف و خفگی کنم. راستی، چقدر گشنمه ( 💔 )

صدای پاشنه ی کفش های بیمار ها یا این منشی ای که از وقتی اومدم تا الان به من زل زده، بیشتر از هرچیزی رو اعصابم بود. البته شاید چیزی که رو اعصابم بود کلا این مکان و اون آدمی که باید ببینمش بود. شایدم نه.

نفس عمیقی کشیدم، پشتم رو به صندلی تکیه دادم و پلک هامو برای چند ثانیه بستم.

در انتهای سالن باز شد، دقیقا عین دفعه ی قبل. صدای کفشای کسی روی سرامیک اومد، قدم های محکم با صدای نسبتا بلند. شاید هم من دارم زیاد توجه میکنم. هرچی که بود، شبیه صدای سم اسب بود. خدای من، من فقط نیاز به راه فرار دارم.

اما خب، شانسم جالب تر از اینه که بخوام فرار کنم. همون لحظه، صدای آشنایی از پشت صدام کرد.

- « وویونگ شی؟ »

چشم هامو باز کردم، و دوباره با همون نگاه رو به رو شدم. همون صدای مطمعن، با اون لحن آروم و محکمی که انگار هر بار یه چیزی توی منو میجنبوند.

Report Page