"overflow"

"overflow"

teexio

سی دقیقه از رفتنِ بقیه گذشته بود، اما استودیو هنوز بوی قهوه‌ی سردشده، عطرِ خفه‌ی چرم و رطوبتِ لباس‌های باران‌خورده را می‌داد.

نورِ آبی‌رنگِ مانیتورها روی صورتِ هیسونگ سایه انداخته بود. او روی کاناپه‌ی چرمیِ انتهای اتاق مچاله شده بود؛ با همان هودیِ مشکی و آستین‌هایی که تا روی انگشتانش پایین کشیده بود. سکوتِ اتاق حالا دیگر آرامش‌بخش نبود، بلکه مثل سنگینیِ آب در عمقِ دریا روی پرده‌ی گوشش فشار می‌آورد. تنها صدایی که به گوش می‌رسید، هومِ ضعیفِ فن‌های خنک‌کننده‌ی سیستمِ میکس و تق‌تقِ گهگاهیِ پنجره بر اثر بادِ زمستانی بود.

هیسونگ سقفِ تاریکِ استودیو را نگاه می‌کرد. تصویرِ چشمانِ سرخ و پر از گلایه‌ی سونگهون وقتی که هدفون را روی پایه پرت کرد و رفت، پشتِ پلک‌هایش تکرار می‌شد.

برای اولین بار در تمامِ این هفته‌ی کلافه‌کننده، یک شکِ سمّی و بزرگ مثل ریشه‌ی پیچک در ذهنش دوید: «نکنه دارم اشتباه می‌کنم؟» دست‌هایش را روی صورتش کشید و نفسِ داغش را درون مشت‌هایش خالی کرد. افکارش مثل کلافِ سردرگم در هم گره می‌خوردند. او تا امروز فکر می‌کرد با ساختنِ این دیوارِ سرد، دارد سناریوی احتمالیِ کمپانی را خنثی می‌کند، اما حالا در این سکوتِ ۳ بامداد، همه‌چیز شبیهِ یک توهمِ ناشی از ترس به نظر می‌رسید. آیا کمپانی واقعاً جرات می‌کرد لی هیسونگ را کنار بگذارد؟ کسی که ستونِ اصلیِ وکالِ گروه بود، کسی که تمامِ این سال‌ها صدای شناسنامه‌ی انهایپن محسوب می‌شد؟ آیا یک عکسِ تاریک و چند تهدیدِ محرمانه از سمتِ مدیریت، واقعاً به معنیِ انتهای راه بود، یا او فقط بازیچه‌ی یک باج‌گیریِ کثیفِ روانی شده بود تا رام‌تر شود؟ «اگه همه‌چیز فقط یه مانور برای ترسوندنِ من باشه چی؟» این فکر مثل یک شوکِ الکتریکی از ستون فقراتش بالا رفت. اگر او اشتباه کرده بود، پس این یک هفته سخت‌گیری، این نگاه‌های تاریک و این فاصله‌ی عذاب‌آور، فقط روحِ سونگهون را بی‌دلیل خراشیده بود. بی‌قراری مثل خوره به جانش افتاد. دیگر نشستن روی آن کاناپه ممکن نبود. هیسونگ با جهش از جایش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن در عرضِ اتاقِ کوچک. فضای استودیو برایش خفه‌کننده شده بود. انگشتانش می‌لرزیدند. گوشه نشین شدن و غرق شدن در افکارِ منفی داشت دیوانه‌اش می‌کرد. او نیاز داشت بداند سونگهون کجاست، نیاز داشت مطمئن شود که او در آن هوای بارانی و با آن پای مصدوم و حنجره‌ی خسته، سالم به خوابگاه رسیده است. دستش را در جیبِ هودی‌اش برد و گوشی‌اش را بیرون کشید. صفحه‌ی چتِ سونگهون را باز کرد. آخرین پیام‌ها مربوط به هفته‌ی پیش بود؛ روزهایی که هنوز لحنشان شبیهِ دو آدمِ نزدیک بود. چند بار متن‌های مختلفی تایپ کرد و پاک کرد: «حالت خوبه؟» — خیلی ضعیف بود. «ببخشید بابت امشب...» — غرورش و ماسکی که ساخته بود را خراب می‌کرد. بالاخره، با انگشتانی که از فرطِ استرس و سرما خشک شده بودند، سریعی پیام را فرستاد. لحنش نباید زیادی مهربان یا ملتمسانه می‌شد، اما زیرِ آن کلماتِ کوتاه، نگران بودن از تمامِ خطوطش می‌بارید: «رسیدی؟ ماشین شخصی اومد دنبالت یا با بقیه رفتی؟ روی زانو یخ بذار، امشب خیلی فشار آوردی بهش.» خیره به صفحه‌ی مانیتورِ گوشی ماند. دو خطِ خاکستریِ کنار پیام، هنوز تیکِ دوم را نخورده بودند. هیسونگ همان‌طور که وسطِ استودیوی تاریک ایستاده بود، صدای ضربانِ قلبش را در بنِ گوش‌هایش می‌شنید، منتظرِ نشانه‌ای که بگوید هنوز همه‌چیز کاملاً نابود نشده است.

صفحه‌ی کوچکِ گوشی در تاریکیِ لغزانِ استودیو، تنها منبعِ نور بود؛ نورِ آبی‌رنگ و بی‌رحمی که روی خطوطِ منقبضِ چهره‌ی هیسونگ می‌تابید.

ثانیه‌ها مثل قطره‌های جیوه سنگین و کند می‌گذشتند. هیسونگ حتی پلک نمی‌زد. چشم‌هایش روی دو علامتِ کوچکِ کنار پیام قفل شده بود. و بعد، ناگهان آن دو خط تغییر رنگ دادند.

خوانده شد. قلبِ هیسونگ یک دور برای خودش ایستاد و دوباره با ضربه‌ای سنگین به سقفِ سینه‌اش کوبید. انگشتانش دور بدنه‌ی فلزیِ گوشی محکم‌تر شدند. منتظر ماند. چشم‌هایش به پایینِ صفحه، جایی که باید علامتِ کوچکِ «در حال تایپ...» ظاهر می‌شد، دوخته شد. یک ثانیه... سه ثانیه... ده ثانیه... هیچ‌چیز. هیچ حبابِ متحرکی پایینِ صفحه شکل نگرفت. هیچ واژه‌ای از آن‌سوی شب نیامد. سونگهون پیام را خوانده بود، دیده بود، و خیلی ساده، آن را نادیده گرفته بود. این سکوتِ عمدی از صدها جمله کنایه و فریاد، سوزنده‌تر بود. سونگهون هیچ‌وقت این‌طور رفتار نمی‌کرد. حتی در بدترین اختلاف‌نظرها، حتی وقتی از شدتِ خستگی و بی‌خوابی لجباز می‌شد، باز هم یک پاسخِ کوتاه، یک «باشه»ی سرد یا یک ایموجی می‌فرستاد. اما این سکوتِ مطلق؟ این یعنی سونگهونِ همیشه خویشتن‌دار، حالا آن‌قدر عصبانی و زخمی بود که حتی نمی‌خواست یک بایت از حافظه‌ی گوشی‌اش را خرجِ هیسونگ کند. کلافگی، مثل یک موجِ داغ از اعماقِ شکمش بالا آمد و تمامِ بدنش را سوزاند. هیسونگ پافشاریِ بیش از حد را دوست نداشت؛ همیشه کنترل کردنِ رفتارش افتخارش بود، اما امشب همه‌چیز از دستش دررفته بود. دیوارهای سردی که در این یک هفته با خون‌دل ساخته بود، زیر بارِ همین چند ثانیه سکوت داشتند فرومی‌ریختند. در عرضِ اتاق شروع کرد به راه رفتن. صدای کشیده شدنِ کفیِ کتانی‌هایش روی کف‌پوشِ استودیو، تنها صدای موجود در فضای استریل بود. با انگشتِ شستش، شقیقه‌ی ملتهبش را فشار داد و دوباره گوشی را بالا آورد. انگشتانش سریع و کلافه روی صفحه‌ی کلید حرکت کردند. «چرا جواب نمیدی؟» پیام فرستاده شد. باز هم بلافاصله تیکِ خوانده‌شدن خورد. سونگهون هنوز گوشی در دستش بود. هنوز داشت صفحه را نگاه می‌کرد، ولی باز هم هیچ پاسخی نفرستاد. هیسونگ نفسی خشمگین و ناامیدانه از بین دندان‌های کلیدشده‌اش بیرون داد. خون در گوش‌هایش با صدای رعدوبرق می‌کوبید. غرورش، نقابِ ارشدی‌اش، و آن اقتدارِ ساختگیِ پشتِ میزِ میکس، همه‌وهمه در برابرِ این بی‌تفاوتِ مطلقِ سونگهون خاکستر شده بودند. او دیگر نمی‌توانست خودش را کنترل کند. انگشتانش بدونِ مکث، پیامِ بعدی را تایپ کردند؛ این بار با لحنی که اضطرابش از پشتِ کلماتِ دست‌وپاشکسته‌اش کاملاً برهنه بود: «سونگهون، با توام. انقدر بچه‌بازی درنیار. دارم جدی می‌پرسم، پات خوبه؟ با بقیه رفتی؟ خوابگاهی یا خونه؟ یا هنوز تو ساختمونی؟» پیام دوم هم سین شد. یک ثانیه بعد، برای یک لحظه‌ی بسیار کوتاه، متنِ «در حال تایپ...» پایینِ صفحه درخشید. قلبِ هیسونگ در دهانش جهید. دهانش خشک شد و راهِ نفسش بند آمد. ایستاد. تکیه‌اش را داد به لبه‌ی میزِ میکس و تمامِ تمرکزش را روی آن چند نقطه گذاشت. اما نقطه پیدا شد و دوباره غیب شد. سونگهون تایپ کردن را متوقف کرده بود. متن را پاک کرده بود. این رفت و بازگشتِ چند ثانیه‌ای نشان می‌داد سونگهون هم آن‌طرفِ خط آرام نیست. او هم داشت در خشم و بغضِ خودش می‌سوخت، اما تصمیم گرفته بود خنجرش را با همین «پاسخ ندادن» عمیق‌تر بچرخاند. هیسونگ کلافه دستی لای موهای آشفته‌اش کشید و آن‌ها را از روی پیشانیِ عرق‌کرده‌اش عقب زد. تمامِ وجودش فریاد می‌زد که روی دکمه‌ی تماس بزند. می‌خواست صدای نفس‌های سونگهون را بشنود، حتی اگر قرار بود پشتِ تلفن داد بزند، فحش بدهد یا گوشی را روی او قطع کند. هر چیزی بهتر از این برزخِ خاموش بود. انگشتِ شستش روی آیکونِ سبزرنگِ تماس لرزید. فقط یک فشار کوچک لازم بود تا صدای زنگ در گوشِ سونگهون بپیچد. اما درست در همان لحظه، تصویرِ پرونده‌های روی میزِ مدیر و تهدیدهای محرمانه‌ی کمپانی مثل یک شلاقِ سرد روی ذهنش فرود آمد.

گوشی را محکم روی میزِ چرمیِ استودیو رها کرد. صدای برخوردِ سنگینِ گوشی روی میز، در سکوتِ اتاق پیچید. هیسونگ هر دو دستش را روی صورتش گذاشت و به پشت روی کاناپه افتاد. چشم‌هایش را محکم بست، اما در تاریکیِ پشتِ پلک‌هایش، هنوز هم آن دو خطِ کوچکِ آبی‌رنگ و بی‌رحم می‌درخشیدند.

انگشتِ شستش دیگر از منطق فرمان نمی‌برد. تمامِ آن دوراندیشی‌های احتیاط‌آمیز، نقابِ ارشدی، و ترس از سایه‌ی کمپانی، زیر بارِ این سکوتِ ممتد و آزاردهنده خرد شده بودند. هیسونگ دوباره گوشی را چنگ زد. این بار مکث نکرد؛ روی نامِ «سونگهون» زد و آیکونِ تماس را لمس کرد.

گوشی را به گوشش چسباند. بدنه فلزی و سردِ موبایل روی پوستِ داغ و ملتهبِ گونه‌اش حس ناخوشایندی داشت.

بوق... بوق... بوق... هر بوق شبیه به ضربه‌ی پتکی سنگین بر دیواره‌های گیج‌گاهش فرود می‌آمد. صدای بوق در فضای آکوستیک و بی‌صداِ استودیو طنین می‌انداخت. هیسونگ چشمانش را محکم بسته بود و لبِ پایینی‌اش را بین دندان‌هایش می‌فشرد. در ذهنش تصویرِ سونگهون را می‌دید؛ اینکه احتمالاً در تاریکیِ ماشین یا اتاقش نشسته، گوشی در دستش می‌لرزد، نامِ «هیسونگ‌هیونگ» روی صفحه می‌درخشد، و او با آن نگاهِ سنگی و بی‌تفاوت، فقط خیره نگاهش می‌کند تا تماس قطع شود. بوق... بوق... و بعد، صدای بوق‌ها قطع شد. اما نه با صدای «الو»ی سونگهون، بلکه با صدای خشک و ربات‌گونه‌ی اپراتور: «مشترک مورد نظر...» قطع کرده بود. سونگهون رسماً تماسش را رد کرده بود. هیسونگ دستش را پایین آورد. گوشی در میانِ انگشتانِ لرزانش سنگینی می‌کرد. حسِ خفگیِ اتاق ضرب در هزار شده بود. انگار اکسیژنِ استودیو تمام شده بود و او داشت دودِ حاصل از سوختنِ غرورش را تنفس می‌کرد. رد شدنِ تماس، آخرین نخِ ارتباطی‌شان را در آن شب گسسته بود. اما بی‌قراری دست از سرش برنمی‌داشت. عذابِ وجدان مثل یک نیشترِ داغ در مغزش می‌چرخید: اگر زانویش باد کرده باشد چه؟ اگر از فرط خستگی و خشم در راه آسیبی به خودش زده باشد چه؟ دیگر نمی‌توانست تحمل کند. باید می‌فهمید سونگهون کجاست. لیستِ مخاطبانش را بالا و پایین کرد. به جونگوون نمی‌توانست زنگ بزند و در این ساعت از شب سراغِ سونگهون را بگیرد. خودش هم نمی‌دانست چرا ولی جونگوون گزینه خوبی نبود.

دستش روی نامِ «جی» ایستاد. جی همیشه بیدارتر از بقیه بود، خونسردتر بود و کمتر سوال می‌پرسید. هیسونگ دکمه‌ی تماس را زد. این بار بوقِ دوم هم نخورده بود که صدای خش‌خشِ ضعیفی از پشتِ خط آمد. «چیزی شده؟» صدای جی بَم، خواب‌آلود و همراه با صدای کشیده شدنِ ملافه روی تخت بود. هیسونگ نفسِ حبس‌شده‌اش را با صدا بیرون داد. سعی کرد تنِ صدایش را کاملاً عادی، مسلط و ارشدگونه نگه دارد، هرچند گرفتگیِ گلویش بازنده‌اش می‌کرد: «نه... نه، چیزی نشده. ببخشید بیدارِت کردم جی. فقط... همه‌چیز رو استودیو جا گذاشته بودین، خواستم مطمئن بشم رسیدین.» یک سکوتِ کوتاه‌مدت پشتِ خط افتاد. صدای تکان خوردنِ جی روی تخت آمد، انگار که جابه‌جا شده بود تا هوشیارتر شود: «آها... دیروقت بود اومدیم خوابگاه. جونگوون رفت حموم، بقیه هم خوابیدن.» هیسونگ پلک‌هایش را روی هم فشار داد. سینه‌اش از ریتم افتاده بود. سوالِ اصلی در گلویش گیر کرده بود و بالا نمی‌آمد. با لحنی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت به نظر برسد، سرانجام پرسید: «...سونگهون چطور؟ پاش... پاش خوب بود وقتی برگشتین؟» جی در آن‌سوی خط آهِ بسیار آرامی کشید. همان آهی که نشان می‌داد جی خیلی بیشتر از آنچه به زبان می‌آورد، می‌فهمد. «سونگهون؟... مستقیم رفت تو اتاقش. در رو هم قفل کرد. حتی شام هم نخورد. وقتی داشت می‌رفت بالا دیدم لنگ می‌زنه، ولی کیسه‌ی یخ رو بهش دادم ببره تو اتاقش... فکر کنم الان خوابه. ولی خب... کلاً امشب با هیچ‌کس حرف نزد.» کلماتِ جی مثل قطره‌های اسید روی قلبِ هیسونگ چکیدند. مستقیم رفت تو اتاقش... در رو قفل کرد... لنگ می‌زد. «که این‌طور...» هیسونگ زمزمه کرد. صدایش آن‌قدر پایین آمده بود که به سختی شنیده می‌شد. «خوبه... مرسی که حواست بهش بود جی. بگیر بخواب.» «هیونگ؟» جی قبل از اینکه هیسونگ تماس را قطع کند، با لحنی نرم‌تر و جدی‌تر گفت: «تو هم بیا خوابگاه. انقدر تنها تو اون استودیوی لعنتی نمون. خودت رو داغون کردی این چند روز.» «میام... تا چند دقیقه دیگه میام.» هیسونگ تماس را قطع کرد. گوشی را روی کاناپه انداخت و دو دستش را در موهایش فرو برد. سرش را پایین آورد و روی زانوهایش گذاشت. در سکوتِ سه بامدادِ استودیو، درحالی که صدای بادِ زمستانی پشتِ شیشه‌ها زوزه می‌کشید، هیسونگ بالاخره پذیرفت که چه بلایی سرِ مهم‌ترین آدمِ زندگی‌اش آورده است؛ و عذاب‌آورترین بخشِ داستان این بود که تازه در اولِ این مسیرِ تاریک قرار داشتند.

سنگینیِ کلافگی، زانوهایش را خم می‌کرد. هیسونگ با انگشتانی بی‌حس، لپ‌تاپ و هندزفری‌اش را درون کوله‌پشتیِ مشکی‌اش چپاند. چراغ‌های استودیو را یکی‌یکی خاموش کرد و فضای تاریکِ کمپانی را پشتِ سر گذاشت. خوابگاهی که کمپانی برای آن‌ها در نظر گرفته بود، یک آپارتمانِ مشترک نبود؛ بلکه یک ساختمانِ اختصاصی در همان نزدیکی بود که هر کدام از اعضا به همراه تعداد محدودی از دیگر هنرمندان و تهیه‌کنندگان و عوامل، اتاق مجزای خودشان را در آن داشتند. فضایی شبیه‌ به یک هتل اما به شدت سرد و استریل. وقتی هیسونگ از سوزِ گزنده‌ی خیابانِ زمستانی به داخلِ ساختمان پناه برد، سکوتِ وهم‌انگیزی در لابیِ تاریک جریان داشت. سوار آسانسور شد و دکمه‌ی طبقه‌ی پنجم را فشار داد. وقتی درِ آسانسور با صدای «دینگ»ِ خفه‌ای باز شد، قدم به راهروی طولانی، کم‌نور و موکت‌شده‌ای گذاشت که در دو طرفش، درهای سنگین و چوبیِ اتاق اعضا با فاصله‌های مشخصی از هم قرار داشتند. هیچ صدایی از هیچ اتاقی بیرون نمی‌آمد. این جداییِ فیزیکی، حالا بیشتر از هر زمانِ دیگری مثل یک پتک توی سرِ هیسونگ می‌کوبید. پاهایش ناخودآگاه او را تا انتهای راهرو کشاندند؛ جایی که شماره‌ی ۵۰۲، روی درِ چوبیِ تیره‌رنگ می‌درخشید. اتاقِ سونگهون. جلوی در متوقف شد. سکوتِ راهرو آن‌قدر سنگین بود که هیسونگ صدای نفس‌های خودش را می‌شنید. دستش بالا آمد تا تقه‌ای به در بزند، اما در هوا خشک شد. غرور یا محافظه‌کاری؟ نمی‌دانست کدام‌یک دستش را زنجیر کرده است. شروع کرد به رژه رفتن روی موکتِ ضخیمِ راهرو. قدم‌هایش بی‌صدا اما پر از آشوب بود. انگشتانش را لای موهای نم‌دارش می‌کشید و فکِ منقبض‌اش از فشارِ درون می‌لرزید. با خودش کلنجار می‌رفت؛ در زدن یعنی شکستنِ تمامِ سنگرهایی که این یک هفته ساخته بود، اما برگشتن به اتاق خودش، یعنی غرق شدن در جهنمِ عذابِ وجدان. درست همان لحظه‌ای که چرخید تا تسلیم شود، صدای چرخیدنِ قفلِ الکترونیکیِ درِ ۵۰۲ سکوتِ راهرو را شکافت. درِ سنگین با صدای چفتِ کوتاهی باز شد. سونگهون با یک هودیِ خاکستریِ اورسایز، کلاهی که روی سرش کشیده بود و چهره‌ای که از فرطِ خستگی و بی‌خوابی رنگ‌پریده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید، در آستانه‌ی در ظاهر شد. احتمالاً می‌خواست برای گرفتنِ یخِ بیشتر به دستگاهِ یخ‌سازِ انتهای راهرو برود. چشمانِ سیاهش به محضِ برخورد با قامتِ هیسونگ در آن نورِ کم‌جانِ راهرو، در حدقه گرد شد. برای یک ثانیه‌ی کشدار، زمان میانِ نگاهِ لرزانِ هیسونگ و چشمانِ یخ‌زده‌ی سونگهون متوقف شد. بوی عطرِ تلخِ سونگهون و هوای گرمِ اتاقش، به صورتِ یخ‌زده‌ی هیسونگ خورد. سونگهون اولین کسی بود که به خودش آمد. نگاهش ناگهان تاریک و سخت شد. بدونِ زدنِ حتی یک کلمه حرف، قدمی به عقب برداشت و دستش را روی لبه‌ی در گذاشت تا آن را محکم روی صورتِ هیسونگ ببندد و او را در همان راهروی سرد رها کند. اما بدنِ هیسونگ سریع‌تر از منطقش فرمان گرفت. قبل از اینکه در چفت شود، کتف و کفِ دستش را حائلِ شکافِ در کرد. فشارِ ناگهانی‌اش باعث شد سونگهون یک گام به عقب پرت شود. هیسونگ با یک حرکتِ سریع، خودش را به داخلِ سوئیتِ تاریک سر داد. درِ سنگین و آکوستیک با صدای خفه و محکمی پشتِ سرشان بسته شد. قفلِ خودکار بلافاصله چفت شد و تاریکیِ باریک و محبوسِ اتاق را از تمامِ دنیای بیرون جدا کرد. فضای اتاق سونگهون تاریک بود؛ تنها نورِ باریکی از چراغ‌های خیابان و تابلوهای نئونیِ سئول از پشتِ پرده‌ی نیمه‌باز روی کف‌پوشِ چوبی می‌تابید. هیسونگ تکیه‌اش را به درِ بسته داد و نفس‌نفس زد. قفسه‌ی سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌رفت. سونگهون چند گام آن‌طرف‌تر، با سینه‌ای که از خشم و شوک ملتهب شده بود، ایستاده بود. فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که هیسونگ می‌توانست لرزشِ خفیفِ دست‌های سونگهون و بوی گسِ خشمش را حس کند. «دیوونه شدی؟» صدایش پچ‌پچی خشمگین، خش‌دار و خفه‌شده بود که از تهِ گلویش بیرون می‌آمد تا صدایشان به اتاق‌های کناری نرسد. «برو بیرون...»

هیسونگ حتی یک گام هم به عقب برنداشت. صدای «تیک»ِ قفلِ در، هنوز در گوش‌هایشان زنگ می‌زد که او فاصله‌شان را کمتر کرد. نگاهش از چشمانِ خشمگینِ سونگهون پایین آمد، روی خطِ کجِ شانه‌هایش لغزید و روی زانوی چپش متوقف شد؛ جایی که تاریکیِ اتاق مانع از دیدنِ تورمش می‌شد، اما هیسونگ بویِ آشنا و تندِ اسپریِ تسکین‌دهنده و پمادِ مسکن را از آن فاصله حس می‌کرد.

«چرا گوشیتو جواب نمی‌دی؟»

صدای هیسونگ بلند نبود، اما چنان از اضطراب و بی‌قراریِ مهارشده لبريز بود که مثل یک جریانِ برقِ ضعیف از پوستِ سونگهون رد شد. هیسونگ یک گامِ دیگر جلو آمد، آن‌قدر نزدیک که پیشانی‌شان فقط چند سانتی‌متر با هم فاصله داشت و گرمای نفس‌های تندش روی لب‌های یخ‌زده‌ی سونگهون می‌نشست. «می‌دونی چند بار بهت زنگ زدم؟»

سونگهون خنده‌ی کوتاه، تلخ و بی‌صدایی کرد. سرش را عقب کشید، اما عقبی برای رفتن نبود؛ پشتِ کمدِ دیواری گیر کرده بود. چشمانِ سیاهش در تاریکیِ اتاق برق می‌زدند؛ پر از خشمی که راهی برای فریاد زدن نداشت، چون نمی‌خواست کسی در راهرو صدایشان را بشنود.

«که چی؟» سونگهون با پچ‌پچی تند و زهرآگین، خشمش را مستقیم روی صورتِ هیسونگ خالی کرد. «جوابتو می‌دادم که چی بشنوم؟ که دوباره بهم بگی وقت نداریم؟ که بم بگی ماشینی می‌خونم؟ که سرِ هر نُت جوری نگام کنی انگار وجودم روی اعصابت راه می‌ره؟»

«سونگهون...»

«دستت رو بکش!» سونگهون وقتی دید دستِ هیسونگ بالا آمد تا بازویش را بگیرد، با یک حرکتِ سریع و عصبی مچِ دستِ او را پس زد. لمسِ انگشتانِ گرمِ هیسونگ مثل داغِ آهن روی پوستش حس شد. «الان یادت افتاده نگرانِ منی؟ الان که ساعت سهِ صبحه و کسی تو راهرو نیست؟ تو استودیو کجا بود این نگرانيت؟ جلوی جونگوون و جی جوری با من رفتار می‌کردی انگار یه کارآموزِ دست‌پاچه‌ام که هیچی بلد نیست!»

هیسونگ فکِ منقبض‌اش را فشرد. گلویش از بغضی که نباید می‌شکست، می‌سوخت. او نمی‌توانست چیزی بگوید. نمی‌توانست بگوید تمامِ آن سخت‌گیری‌ها، تقلاهای ناشیانه‌ی پسری بود که داشت روی آوارِ رابطه‌شان راه می‌رفت. هیسونگ مچِ دستِ سونگهون را قبل از اینکه دوباره عقب بکشد، در مشت گرفت. فشاری که آورد محکم نبود، اما قاطع بود. انگشتِ شستش درست روی نبضِ تند و بی‌قرارِ مچِ سونگهون نشست. «من فقط می‌خواستم مطمئن بشم پات آسیب ندیده...» هیسونگ با صدایی کدر، خش‌دار و آهسته زمزمه کرد. چشم‌هایش به چشمانِ لرزانِ سونگهون دوخته شده بود. «جی گفت لنگ می‌زدی. گفت حتی شام نخوردی. فکر کردی برام راحته که تو اون استودیو بشینم و ببینم داری از فرطِ درد دندوناتو روی هم می‌سابی و هیچی نگم؟» «اره! دقیقا فکر می‌کنم برات راحته!» سونگهون تنِ صدایش را در پایین‌ترین حدِ ممکن نگه داشته بود، اما کلماتش مثل تیغه‌های قیچی هوا را می‌بریدند. سینه‌اش با هر نفس به سینه‌ی هیسونگ می‌خورد. «چون یه هفته‌ست داری همین کارو می‌کنی! یه روز گرمی، یه هفته جوری فاصله‌ت رو حفظ می‌کنی که انگار من یه جذامی‌ام! اگه ازم خسته شدی، اگه این رابطه داره رو پرودیوس و کارِ سولوت اثر می‌ذاره... فقط بگو هیسونگ. انقدر ادای ادمای نگران رو درنیار، وقتی خودت داری منو اذیت می‌کنی!» کلمه‌ی «خسته شدی» مثل تازیانه روی صورتِ هیسونگ فرود آمد. او نگاهِ شکسته و در عینِ حال مغرورِ سونگهون را می‌دید؛ پسری که تمامِ غرورش را مچاله کرده بود تا امشب در برابرِ این رفتارِ دوگانه بایستد.

«من هیچ‌وقت ازت خسته نمیشم...» هیسونگ پچ‌پچ کرد، صدایش طوری می‌لرزید که انگار هر لحظه ممکن بود کنترلش را از دست بدهد. «دیگه این حرف رو نزن.»

«هیچ‌وقت؟»

پوزخندِ سونگهون در تاریکیِ وهم‌انگیزِ اتاق، شبیهِ به یک زخمِ باز بود؛ تلخ، برنده و پر از درد. او با یک حرکتِ ناگهانی و پر از تقلا، سینه‌ی ستبرِ هیسونگ را با هر دو دست به عقب هل داد. فاصله‌ی بینشان برای یک ثانیه باز شد، اما هیسونگ دوباره قدمی به جلو برداشت.

تنش در فضای بسته و خفه‌ی اتاق به بالاترین حدِ خود رسیده بود. سونگهون دیگر نمی‌خواست آن کلماتِ تسکین‌دهنده‌ی توخالی را بشنود. او شروع کرد به پس زدنِ هیسونگ. تقلا می‌کرد از آن گوشه‌ی تاریکِ کنارِ کمد فرار کند. دست‌هایش را با خشم به شانه‌ها و بازوهای هیسونگ می‌کوبید، اما هیچ‌کدام جرات نداشتند صدایشان را از یک پچ‌پچِ خش‌دار بالاتر ببرند.

«برو اتاق خودت!» سونگهون با صدایی که از شدتِ فشارِ بغض دو رگه شده بود، غرید. نفس‌هایش تند و نامنظم به صورتِ هیسونگ می‌خورد. «اگه خسته نشدی پس این بازیِ لعنتی چیه؟ چرا طوری نگاهم می‌کنی که انگار اضافه‌ام؟ چرا وقتی نزدیکت میشم خودتو پس می‌کشی؟ ولم کن... گفتم به من دست نزن!»

سونگهون با تمامِ توانش تقلا می‌کرد، مچ‌هایش را می‌پیچاند تا از حصارِ دست‌های هیسونگ رها شود. خش‌خشِ لباس‌هایشان، تنها صدایِ آن نبردِ خاموش بود.

هیسونگ کلافه شده بود. قلبش داشت قفسه‌ی سینه‌اش را می‌شکافت. دیدنِ چشم‌های سونگهون که حالا در نیمه‌تاریکیِ اتاق از اشک‌های نریخته می‌درخشیدند، آخرین رشته‌های تحملش را پاره کرد. او نمی‌توانست این ویرانی را تماشا کند. نمی‌توانست ببیند پسری که همیشه شبیهِ یک مجسمه‌ی بی‌نقص و مغرور بود، چطور زیرِ بارِ این سوءتفاهمِ سمّی دارد خرد می‌شود.

«سونگهون... تمومش کن...»

هیسونگ با یک حرکتِ سریع و قاطع، هر دو مچِ دستِ سونگهون را در میانِ انگشتانِ کشیده و قدرتمندش قفل کرد. سونگهون شوکه شد و خواست دوباره خودش را عقب بکشد، اما هیسونگ این بار اجازه نداد. او با قدم‌هایی محکم اما کنترل‌شده، سونگهون را به سمتِ عقب هدایت کرد. سونگهون که با پای مصدومش نمی‌توانست مقاومتِ زیادی بکند، مجبور شد قدم‌به‌قدم به عقب برود.

نورِ کم‌جانِ خیابان که از لای پرده می‌تابید، روی خطِ فکِ منقبضِ هیسونگ و چشمانِ وحشت‌زده و عصبانیِ سونگهون سایه انداخته بود.

پشتِ زانوهای سونگهون ناگهان به لبه‌ی تشکِ تخت برخورد کرد. قبل از اینکه بتواند تعادلش را حفظ کند، هیسونگ با فشاری نرم اما غیرقابل مقاومت روی مچ‌هایش، او را مجبور کرد روی لبه‌ی تخت بنشیند. صدای جیرجیرِ خفیفِ فنرهای تخت در سکوتِ اتاق پیچید.

سونگهون دهان باز کرد تا دوباره پرخاش کند و از جایش بلند شود، اما اتفاقی که در ثانیه‌ی بعد افتاد، تمامِ کلمات را در گلوی او خشک کرد.

هیسونگ، مردی که تا یک ساعت پیش پشتِ میزِ میکس مثل یک دیکتاتورِ بی‌احساس رفتار می‌کرد؛ ناگهان پاهایش سست شد. او نایستاد تا از بالا به سونگهون نگاه کند؛ بلکه زانوهایش تا خورد و با صدای برخوردِ خفه‌ای، درست روی کف‌پوشِ چوبی و در میانِ پاهای سونگهون روی زمین افتاد.

فضای اتاق برای یک ثانیه در بهتِ مطلق فرو رفت.

هیسونگ دست‌های لرزانش را دورِ کمر و پاهای سونگهون حلقه کرد. سرش را جلو برد و با تمامِ وزنش، پیشانی و صورتش را روی ران‌های سونگهون، درست روی پارچه‌ی ضخیمِ هودیِ خاکستری‌اش رها کرد.

سونگهون روی تخت خشکش زد. نفسش در سینه حبس شد و دست‌هایش در هوا، روی هوا معلق ماندند.

بویِ تندِ اسپریِ مسکنی که سونگهون به زانویش زده بود، با عطرِ تلخِ تنش قاطی شده بود و حالا تمامِ ریه‌های هیسونگ را پر می‌کرد. هیسونگ چشمانش را محکم بست و پارچه‌ی لباسِ سونگهون را در مشت‌هایش فشرد. شانه‌های پهنش زیرِ هودیِ مشکی‌رنگ، شروع به لرزیدن کردند.

سکوتِ اتاق با صدای نفس‌های بریده‌بریده و لرزانِ هیسونگ شکست. او داشت بغض می‌کرد. دیواری که یک هفته با چنگ و دندان و با بی‌رحمی بالا برده بود، در عرضِ چند ثانیه روی سرِ خودش آوار شد. تمامِ آن فشارِ روانی، تمامِ آن ترسِ دیوانه‌کننده از نامه‌های روی میزِ رییس کمپانی، تمامِ تصوراتِ وحشتناکی که از آینده‌ی بدونِ سونگهون داشت، حالا به شکلِ یک فروپاشیِ مطلق خودش را نشان می‌داد.

«نمی‌تونم...» صدای هیسونگ خفه، شکسته و خیس بود؛ صدایی که از اعماقِ پارچه‌ی لباسِ سونگهون به گوش می‌رسید و قلبِ آدم را مچاله می‌کرد. «نمیتونم...»

سونگهون با چشمانی که از شدتِ شوک گشاد شده بودند، به مردی نگاه می‌کرد که روی زمین زانو زده بود و مثل یک پناهگاه، به پاهای او چنگ انداخته بود. لرزشِ شانه‌های هیسونگ آن‌قدر واضح بود که لرزه‌اش به پاهای سونگهون هم منتقل می‌شد. هیسونگ با صدای بمی که حالا کاملاً رگه برداشته بود و به گریه نزدیک بود، بینِ نفس‌ها زمزمه کرد:

«فکر می‌کنی دلم می‌خواد این‌طوری باهات رفتار کنم؟ فکر می‌کنی وقتی تو اون اتاقکِ شیشه‌ای با بغض می‌خونی، من اینجا هزار بار نمی‌میرم؟... من فقط... من فقط نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم»

دستانِ معلقِ سونگهون در تاریکی، آرام‌آرام پایین آمدند. خشمش جای خود را به یک سرگیجه‌ی وحشتناک و یک دردِ عمیق داده بود. او هنوز نمی‌فهمید هیسونگ از چه حرف می‌زند، اما داغیِ اشک‌هایی که داشت پارچه‌ی شلوارش را خیس می‌کرد، واقعی‌ترین چیزی بود که در تمامِ این سال‌ها از هیسونگ دیده بود.

داغیِ اشک‌های هیسونگ که ناپیوسته از میانِ پارچه‌ی هودیِ خاکستری‌اش می‌گذشت و به پوستِ زانوی سونگهون می‌رسید، مثل یک شوکِ الکتریکی، تمامِ حسِ چشایی و لمسِ سونگهون را فلج کرد.

سونگهون همان‌طور بی‌حرکت روی لبه‌ی تخت نشست. انگشتانش در چند سانتی‌متریِ موهای مشکی و آشفته‌ی هیسونگ در هوا معلق مانده بودند. مغزش در میانِ این شوکِ ناگهانی قفل کرده بود.

آن‌ها قبلاً هم دعوا کرده بودند. بارها و بارها. در طولِ تمامِ این سال‌های پر فشارِ تمرین، کامبک‌های متوالی و بی‌خوابی‌های مزمن، بارها شده بود که از فرطِ خستگیِ مفرط، بر سرِ یک فیگورِ رقص، یک تغییرِ کوکِ ساده یا یک ناپرهیزیِ کوچک، به جانِ هم بیفتند. حتی چند ماه پیش، بحثِ سختی بینشان درگرفته بود که باعث شد دو روز تمام با هم حرف نزنند و راهروهای خوابگاه را با نگاه‌های سرد از هم پس بزنند.

اما آن دعواها همیشه سناریوی مشخصی داشتند.

سونگهون می‌دانست که در نهایت، آن غائله‌ها چطور خوابانده می‌شوند. همیشه هیسونگ بود که در یک ساعتِ دیروقت—وقتی چراغ‌های شهر خاموش می‌شدند—تقه‌ای به در می‌زد. با یک ماگِ چای داغ، یا یک هدیه‌ی کوچک و بی‌مناسبت یا یک رامن و دست کم یک جمله، رگ خواب سونگهون را به دست می‌گرفت و سراغش می‌آمد، کنارش روی تخت می‌نشست و در سکوت، دستش را دورِ شانه‌ی سونگهون حلقه می‌کرد. بعد میان خنده‌هایی که خودش بعد از امتحان کردن همه راه‌ها به زور روی لبان سونگهون نشانده بود یک بوسه‌ی نرم و بی‌صدا روی گونه، پیشانی یا لب‌هایش میزد؛ و با چند جمله‌ی کوتاه و آرامی که عطرِ صمیمیت داشت، تمامِ یخ‌های میانشان را آب می‌کرد. هیسونگ همیشه «تکیه‌گاه» بود؛ حتی وسطِ شدیدترین اصطکاک‌ها هم مثل یک صخره‌ی محکم و شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسید.

اما این تصویر؟ این مردی که حالا روی زمینِ سرد، جلوی پاهای او زانو زده بود و شانه‌های پهنش از لرزشِ بغض تکان می‌خورد، اصلاً شبیهِ هیسونگِ همیشگی نبود.

هیچ‌وقت هیسونگ را روی زانوهایش ندیده بود. هیچ‌وقت شکسته شدنِ این بزرگ‌ترِ همیشه مسلط را به چشم ندیده بود. این حجم از فروپاشی، بسیار سنگین‌تر و ترسناک‌تر از آن بود که با یک بوسه‌ی ساده روی پیشانی یا یک دلجوییِ نصفه‌نیمه ترمیم شود.

«هیسونگ...» سونگهون زمزمه کرد. خشمش مثل دود در هوای سردِ اتاق تبخیر شده بود و جایش را به یک ترسِ عمیق و گنگ داده بود. «چیکار می‌کنی؟»

هیسونگ سرش را بالا نیاورد. فشارِ دست‌هایش دورِ پاهای سونگهون بیشتر شد، انگار اگر آن پارچه را رها می‌کرد، در یک سیاهیِ بی‌قاعده فرومی‌رفت. صدای او از اعماقِ هودیِ سونگهون خفه، بم و درهم‌شکسته بیرون می‌آمد:

«ببخش...» هیسونگ نفس‌های بریده‌بریده‌اش را داغ روی پارچه خالی کرد. «نمی‌دونم دارم چه غلطی می‌کنم. فقط... این فشار لعنتی داره خفه‌ام می‌کنه. انگار همه‌چیز داره از کنترلم خارج میشه و من هیچ کاری از دستم برنمیاد.»

او به پرونده‌های کمپانی، به عکس‌های تهدیدکننده، یا به سناریوی شوم هیچ اشاره‌ای نکرد؛ نتوانست که بگوید. فقط بارِ سنگینِ یک عذابِ وجدانِ خردکننده را روی کلماتش ریخت:

«هر بار که تو استودیو اون‌طوری نگات کردم... هر بار که صدام رو برات بالا بردم، بعدش احساس کردم دارم دستامو دورِ گلوی خودم فشار میدم. من فقط... دور و برم انقدر شلوغ و تاریکه که حس می‌کنم دارم دیوونه میشم. تو نباید تاوانِ کارای منو بدی... ولی دستِ خودم نیست، دارم همه‌چیز رو خراب می‌کنم.»

سونگهون بالاخره طلسمِ دست‌هایش را شکست.

انگشتانِ باریک و یخ‌زده‌اش ناخودآگاه فرود آمدند و در میانِ موهای انبوه و نرمِ هیسونگ فرو رفتند. هیسونگ با لمسِ انگشتانِ او، نفسی شبیهِ به یک آهِ طولانی و پر از درد کشید و سرش را بیشتر به ران‌های سونگهون فشار داد.

نورِ آبی‌رنگِ نئون‌های سئول از لای پرده روی لرزشِ خفه‌ی آن‌ها می‌تابید. سونگهون با دستِ دیگرش، پشتِ شانه‌ی هیسونگ را نوازش کرد. دلخوری‌ها و خشمِ تمامِ این یک هفته در برابریِ این قطره‌های اشکِ پنهانی، رنگ باخته بود. او هنوز حقیقتِ اصلی را نمی‌دانست و فکر می‌کرد هیسونگ فقط زیرِ بارِ فشارِ عجیبِ کارِ گروهی و سولوی خودش کم آورده است؛ اما حس می‌کرد تاریکیِ بزرگی هیسونگ را در برگرفته، تاریکی‌ای که حریفش فقط یک آغوشِ تنگ و بی‌قیدوشرط بود.

سونگهون کمی به جلو خم شد، با صدایی که حالا دیگر اثری از خشم در آن نبود، در گوشِ او پچ‌پچ کرد: «بیا بالا... هیسونگ... نشین اونجا.»

اما هیسونگ تکان نخورد. دست‌هایش که دور پاهای سونگهون حلقه شده بود، محکم‌تر شد؛ انگار می‌ترسید اگر بلند شود و در چشم‌های او نگاه کند، تمامِ این پناهگاهِ موقت را از دست بدهد. شرمِ ناشی از شکستنِ غرورش، در کنارِ عذابِ وجدانِ پنهان‌کاریِ بزرگی که روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد، او را روی زمین میخکوب کرده بود. سرش را به چپ و راست تکان داد و پارچه‌ی هودیِ سونگهون با این حرکتِ ناتوان، بیشتر در هم مچاله شد.

صدایش حالا بیشتر به یک زمزمه‌ی شکسته‌ی التماس‌گونه شبیه بود که از عمقِ بی‌پناهی سرچشمه می‌گرفت: «نه... بذار همین‌جا بمونم... فقط چند دقیقه.»

سونگهون نفسِ لرزانی کشید. قلبش از دیدنِ این حجم از شکنندگی در مردی که همیشه تکیه‌گاهِ همه بود، در هم فشرده شد. هیسونگ حالا دیگر آن ارشدِ سخت‌گیرِ استودیو نبود؛ حتی آن پسرِ مغرور و قدرتمندِ همیشگی هم به نظر نمی‌رسید. او در آن لحظه و در آن تاریکی، درست مثل پسربچه‌ی گم‌شده‌ای شده بود که بعد از یک کابوسِ طولانی، فقط به یک آغوشِ امن نیاز داشت تا مطمئن شود دنیا به پایان نرسیده است.

وقتی هیسونگ حاضر نشد از روی زمین بلند شود، سونگهون تردید نکرد.

دست‌هایش را از دور گردن هیسونگ باز کرد، کفِ دستانش را روی تشک گذاشت و با احتیاط، طوری که زانوی ملتهبش درد نگیرد، از روی لبه‌ی تخت پایین آمد. صدای جیرجیرِ خفیفِ فنرها و خش‌خشِ لباس‌ها، تنها صدایی بود که سکوتِ وهم‌انگیز را می‌شکست.

سونگهون دقیقاً روبه‌روی هیسونگ، روی پارکتِ سرد و چوبیِ اتاق زانو زد و نشست. سرمای کف‌پوش از روی شلوار به پوستش رسید، اما او اهمیتی نداد. بدون هیچ مکثی، هر دو دستش را باز کرد و قامتِ درهم‌شکسته و لرزانِ هیسونگ را به طور کامل در آغوش کشید.

هیسونگ با حس کردنِ حصارِ دست‌های سونگهون دورِ شانه‌هایش، دیگر مقاومت نکرد. تمامِ وزنش را رها کرد و سرش را در گودیِ گردنِ سونگهون جا داد. پیشانیِ داغ و نم‌دارش به پوستِ خنکِ گردنِ سونگهون چسبید. دستانِ هیسونگ از دورِ پاهای سونگهون بالا آمدند و دور کمرش حلقه شدند؛ پنجه‌هایش پشتِ کمرِ سونگهون به پارچه‌ی لباسِ او چنگ زدند، محکم و پر از استیصال، مثل کسی که دارد از لبه‌ی یک پرتگاه سقوط می‌کند و این آغوش، تنها طنابِ نجاتِ اوست.

فضای اتاق غرق در یک صمیمیتِ خاموش و دردناک شد. بویِ تندِ پمادِ مسکن با عطرِ تلخِ چوب و قهوه‌ای که در تاروپودِ هودیِ مشکیِ هیسونگ نشسته بود، در هم آمیخت. سونگهون چانه‌اش را روی موهای نرم و آشفته‌ی هیسونگ گذاشت. یک دستش را پشتِ کمرِ او نوازش‌وار بالا و پایین می‌برد و با دستِ دیگرش، پشتِ سر و گردنِ او را با ملایمتِ تمام لمس می‌کرد.

هیسونگ میانِ بازوهای سونگهون نفس‌نفس می‌زد. شانه‌های پهنش زیرِ دستانِ سونگهون جمع شده بودند و هق‌هقِ بی‌صدایش، پوستِ گردنِ سونگهون را می‌سوزاند. او داشت تمامِ زهرِ این یک هفته را در همان آغوش خالی می‌کرد.

«باشه...» سونگهون با صدایی نرم و خواب‌آلود که تمامِ کینه‌های این چند روز را در خود حل کرده بود، در گوشِ هیسونگ پچ‌پچ کرد. لحنش به طرزِ عجیبی آرام‌بخش بود. «اشکالی نداره...»

Report Page