هم‌ نزده بویش بالا زده!

هم‌ نزده بویش بالا زده!

علی بالنگا


اتفاقات زیادی در این روزها افتاده و می‌افتد و قاعدتاً نمی‌شود و نباید به همه‌شان واکنش نشان داد و ازشان نوشت. بعضی‌هایشان که رسماً به دامی می‌مانند که جاندارغارنشین از آن سود می‌جوید تا به هیئت آدمی درآید. اما دربارۀ بعضی‌هایشان باید نوشت و ثبتش کرد تا نکبت و داغ ننگش تا همیشه بر پیشانی باعث‌ و بانیانش بماند تا کسی که آن خطا را کرده، هرچند که آب و نانش را می‌نوشد و می‌بلعد اما از گلویش به ‌خوشی پایین نرود. در این آشفته‌بازار بی‌دروپیکر که با این‌همه آن‌قدر حساب‌شده به نظر می‌رسد که انگار مهندسی‌اش کرده‌اند به نفع عده‌ای و با وجود این‌همه نامرادی و نامردی حالا می‌خوانی که کتابی درآمده بالای چهارصد صفحه و به‌تمامی گلاسه و با قیمت سیصدهزار تومان. بله! سیصد هزار تومان! این ربطی به پایین آمدن ارزش پول ملی ندارد. سیصد هزار تومان همچنان موقع هزینه کردن و خرید، سیصد هزار تومان است. حالا این کتابِ تحفه نوشتۀ کیست؟ صابر ابر. معرف حضورتان که هستند این بزرگ‌مرد؟! البته انصاف نیست و همین‌طور جایش که دربارۀ فعالیت‌های دیگر او در اینجا حرف زد. این یادداشت دربارۀ کتاب اوست. قبلاً هم کتابی چاپ کرده و ماوقع آن یکی را هم اگر اخبار فرهنگی را دنبال می‌کنید یا کرده‌اید حتماً خوانده‌اید و شنیده‌اید و می‌دانید. من دربارۀ محتوای کتاب حرفی نمی‌زنم. نخوانده‌ام و این‌قدر می‌دانم که نباید نخوانده قضاوت کرد اما اگر خوانده بودم هم بحثم محتوای آن نبود. محتوا به جای خودش. سر فرصت یادداشتی خواهم نوشت. بحث اینجا چیز دیگری است. چرا باید تا این حد فرو برویم؟ (فرومایگی از این بیشتر؟ هربار از خود می‌پرسیم و باز بیشترش را به چشم می‌بینیم) که با این‌همه مشکلات مختلف فقط در همین حوزۀ چاپ و نه مشکلات اقتصادی و.. و... از گرانی کاغذ تا در دسترس نبودنش و انواع سنگ‌اندازی‌هایی که هست و نیازی به اثباتش نیست با این اوضاع اقتصادی کتابی با این قیمت چاپ شود؟ البته که می‌دانیم عده‌ای هستند که آن را می‌خرند. مشتری پایش نشسته است. پای نقاشی‌های آن خانم سینماگر! هم مشتری نشسته بود. ویروسی به جان سینمایی‌ها افتاده یا از همان اول همینطور بودند؟ چه مرگشان شده است؟ شاید اینکه می‌گویند پول فساد می‌آورد حرف مفت نیست و نباشد... هر آدم سینمایی را که می‌بینی این روزها بیشتر از اینکه در سینما باشد پلاس صحنه‌های تئاتر و حوزۀ کتاب و روی سن برای اجرای موسیقی و... است. همین حالا می‌شود دید که چگونه در فضای مجازی با این کتاب عکس می‌اندازند و کتاب مزیّن به امضای آن عزیز را استوری می‌کنند تو گویی امضای بزرگ‌ترین نویسندگانِ تاریخ است. بله! کتاب ارسال رایگان دارد و منقوش به امضاست. حالا کتاب دربارۀ چیست؟ باز سوءاستفاده از نگاه ذاتاً نوستالژی انسان ایرانی. مادربزرگ، آشپزی مادربزرگ‌ها... بوی خوش غذای ایرانی... که هفت خانه آن‌ورتر بویش پیچیده و... بله تا هفتاد خانه و کوچه و خیابان هم بوی کتاب شما پیچیده... چاپ این کتاب نه‌تنها با این شرایط ذره‌ای کار فرهنگی نیست که به‌شدّت ضد و غیرانسانی است. حتی بازار هم نیست. چون بازار هم برای خودش قواعدی دارد. اینجا ما با بی‌شرمی فزاینده‌ای روبه‌روییم که با وقاحت چشم می‌دراند از درون، ولی برونش زیبایی ماکت‌گونۀ بزک‌شده‌ای است از کار فرهنگی. کار فرهنگ و مردم و فولکلور را بروید در محضر استاد احمد وکیلیان و مهران افشاری و خیلی از کاربلدان دیگر سراغ بگیرید. بروید سراغ شماره‌های مجلۀ «فرهنگ عامه»... ببینید چه کرده‌اند و چه می‌کنند، بی‌توجه به هیچ چشمداشتی از سودی و کسی. ما یاد نگرفتیم پس تقصیر خود ماست این چیزها را می‌بینیم و شریک‌شان می‌شویم. ما حیات این بی‌حیایی‌ها را مدام و پیوسته می‌کنیم. نه آقای ناشر و نه آقای صابر ابر فکر نکنید که با چاپ کارهایی از این دست می‌توانید خودتان را الصاق کنید به جرگۀ نویسندگان. آن جوان‌هایی که سال‌هاست کارهای خوبی می‌نویسند و ناشران کاسب‌کار بی‌هیچ تهوری حتی آنها را نمی‌خوانند اما در نهایت بی‌شرمی پسشان می‌زنند اینجا جای آنهاست. بروید جای دیگری را پیدا کنید برای چریدن. روزهاست که برای بنگاه‌های معاملۀ کتاب جا برای هر چیزی هست جز آنچه که باید. این روزها بروید با ناشران صحبت کنید. به شما می‌گویند بله فروش در داستان کوتاه نیست در ترجمۀ رمان بازاری‌ست. در نان‌فیکشن است. این نان‌فیکشن را هم تازه یاد گرفته‌اند. داستان‌ها و روایت‌های مستند و نیمه‌مستند. نه اینکه این‌ها به خودی خود بد باشند. نه! این شکل از نگاه است که راه را بر اَشکال دیگر می‌بندد و دریغا که این‌ها چون هیولایی شده‌اند که سیری در کارشان نیست. مشکل اینجاست. حالا آن نویسنده‌های جوانِ خوش‌فکر که عمرشان می‌رود و هیچ سودی نمی‌برند کجا باید بروند اگر کسی نمی‌شناسدشان؟ اگر با رسانه‌ای خودشان را تیتر نکرده‌اند برای سودجویی؟ ما که می دانیم آخرش هم همین‌ها هستند که خون تازه‌ای باید به فرهنگ ما تزریق کنند که آنانی چون شما نفسشان را گرفته‌اید و به جایش بی‌آنکه اندکی به مرامی که باید رعایت کنید توجه داشته باشید دنبال سرخوشی و بدمستی‌تان هستید.   

https://t.me/organonchannel