هشت پیمانۀ بزرگ حسین صفا و یک قاشق چایخوری محسن چاوشی

هشت پیمانۀ بزرگ حسین صفا و یک قاشق چایخوری محسن چاوشی

حمیدرضا شکاری

دو روز است می‌خواهم این یادداشت را بنویسم. بارها شعرخوانی‌های ابراهیم را شنیده‌ام. بارها غزل‌ها را گذاشته‌ام پیشِ‌ رویم. خط به خط رفته‌ام. کجای کار می‌لنگد؟ برای من، تنها خوانندۀ قابل‌احترامی که الان در ایران کار می‌کند محسن چاوشی است. (نیاز به توضیح دارد و می‌دانم باعث بدفهمی می‌شود اما از خیر توضیحش می‌گذرم. چون خود آن توضیحات ممکن است به بدفهمی دامن بزند.) با همۀ فراز و فرود‌هایی که دارد. بی‌آنکه بخواهم در گذشته منجمدش کنم، خامی اولیۀ کارهایش را (دو نوع خامی وجود دارد، خواهم گفت) ترجیح می‌دهم به آلبوم‌های پرفروش امروزش هرچند به هرحال با او همراه می‌شوم. گیرم هربار با ترس بیشتری. برای همین است که می‌خواهم بر این آلبوم یادداشتی بنویسم. چرا بر آلبوم «جز عشق نمی‌خواهم» عصّار چیزی ننوشتم؟ تازه این یکی، از قابل‌تحمل‌ترین‌هایشان بود هرچند راه‌گم‌کرده می‌نمود و قابل ترحم و یا آن بیشمار آلبومی که از چپ و راست ظهور می‌کنند؟ اما از طرفی هم نمی‌خواهم بحثم سلیقه‌ای باشد. مسلماً این آلبوم سلیقۀ من نیست. ولی دنبال راهی‌ام که از چیزی که سلیقه‌ام نیست جوری بنویسم که وجودش صرفاً به این دلیل زیر سوأل نرود.  

من نه حسین صفا را از نزدیک دیده‌ام و می‌شناسم و نه محسن چاوشی را. برای همین برایم ساده‌تر است که از دل کارهایشان شروع کنم و از کارها برسم به خودشان یا احیاناً به مثال‌هایی که به ذهنم می‌آیند. برای من حسین صفا ترانه‌سرا/شاعری است که بعضی کارهایش را دوست دارم و نه کسی که روبه‌رویش نشسته باشم در ضیافتی، در کافه‌ای به‌ صرف همکلامی و نوشیدن قهوه و چای و پشت‌بندش سیگار. درعین‌حال تا دلتان بخواهد با طرفداران این دو آشنا هستم. بعضی‌هایشان از دوستانم هستند... و این از طرفی فرصت مناسبی است برای بررسی شکل ما به‌عنوان هنرمند در ذهن مخاطبانمان. این نکته‌ای کلیدی است. از اینجاست که هنرمند با شکستن پیوستۀ قراردادهای شکل‌گرفته در ذهن مخاطب، متولّد و دوباره متولّد می‌شود. اینجا زادگاه هنرمند است. کاری که هنرمند محافظه‌کار (مثال می‌خواهید؟ اصغر فرهادی) نمی‌کند. با عجز و ناتوانی قراردادهایی که خودش گذاشته را نمی‌شکند. وقتی راضی باشی و حس کنی که در منزل عافیت خودت هستی دیگر خطر نمی‌کنی... این آدم می‌ترسد، اهل تجربه نیست. هنرمند باید بازیگوش باشد، سربه‌سر خودش و جهان بگذارد، زنده باشد و نه مستقیم به یک نقطه که به چند نقطه شلیک کند... به حاشیه بزند. جاری باشد. به تأیید از بیرون دلخوش نباشد... خودش خودش را بشکند تا دیگران را از ملال حضور پیوسته و خشکش رهایی ببخشد.   

با خودم می‌گویم حرف‌های زیادی دربارۀ ابراهیمِ حسین صفا می‌شود گفت... اما درِ ورود به بحث را پیدا نمی‌کنم. از بس که منظر وجود دارد روبه‌رویم برای دیدن و آخرش هم نمی‌رسم همه‌چیز را اینجا بگویم. می‌دانم.

در این شنیدن‌های پیوسته، فاصله گرفتن و باز شنیدن، این سرفصل‌ها از ذهنم عبور کرده:

خوانندۀ مرعوب، حضورش حتی در صدایش پیدا نیست

اثر قالبی، آینه‌ای از مؤلفی دست‌کم در اینجا خشک

مفهوم‌زده، آگاهانه مفهوم‌زده، سرسپردۀ معنا ولی بی‌معنی

مطلقاً عاری از فرم و تکنیک (دلخوش نوای گیتار و آواهای انسانی نباشید فرم یک چیز نیست، فرم همه‌چیز است. هر چیزی که داریم.)

دکلمه/مرثیه‌خوانی

لفّاظ و پرطمطراق و پررو و پرگو و طلبکار و متظاهر و پرمدعّا

باغ‌وحش و طویله‌ای بدون وجود حتی یک حیوان واقعی و اصیل

شیر، یوزپلنگ، عقاب، ماهی، درنا، زاغ، روباه، لاک‌پشت، گنجشک، اردک، لک‌لک، گاو، اسب، اسب آبی، آهو...

شیهه، آخور، گلّه، غرّش، درشکه، قلّاب، شکار، طعمه...

خب؟ تو به عنوان شاعر کجایی؟ کجا ایستاده‌ای؟

فضیلت است از بالا نگریستن به جهانِ فاسدِ مردم؟

رابطۀ صاحبان اثر با مخاطبان سینه‌چاک! همچون دوا برای معتادها... ما که دیوانۀ شما هستیم کارمان تزریق شماست به رگ‌ها. مهم نیست چه می‌گویید. از این بی‌ربط‌تر و پرت‌وپلاتر هم اگر بیرون می‌دادید، می‌گرفت نتیجۀ همچراغی‌تان. برای ما نه مهم آنچه که می‌گویید است و نه اینکه چگونه می‌گویید که فقط گفتن است. بگویید تا از خماری دربیاییم و نشئه شویم. تشنه‌ایم.  

کو حال‌و‌هوا؟ کو فضا؟

انگار حقیقت سراسر نزد شماست

غم و درد نمایشی

هر تکراری لزوماً به معنای داشتن امضا نیست. موتیف‌ها به‌تنهایی فرم نمی‌سازند. این صدا و این تحریرها و این ترکیب‌ها راه به جایی نمی‌برد.

...

می‌گویند این آلبوم پاپ است، بعضی‌ها می‌گویند پاپ راک... اگر راکش مثل راک رضا یزدانی باشد چه؟ آخر به صِرف یک گیتار سولوی گیرم فراتر از خوب که اوج می‌گیرد، راک خلق نمی‌شود. مگر آنها که گفتند ما پیامبران «غزل پست‌مدرن»‌ایم پست‌مدرن بودند؟ مگر همین که ما بگوییم بشو می‌شود؟ در ذهنم جست‌وجو می‌کنم... به دو نمونۀ موفق و فوق‌العاده از تجربۀ موسیقی پاپ راک می‌رسم. خیلی تمیزند. یکی از گذشته و یکی کاری به‌نسبت تازه‌تر از نظر زمانی؛ «گل یخ» کوروش یغمایی و «دلچسبیده‌ها» شهیار قنبری... چرا این آلبوم‌ها با ما می‌مانند؟ چرا بارها می‌شنویم اما حس نمی‌کنیم که کل آلبوم یک تِرک طولانی‌ست که کش می‌آید؟ چرا ملال‌انگیز نیستند؟ چرا تازه‌اند؟ کارها امضای خودشان را دارند اما ملودی‌ها مطلقاً تکراری نیستند. متنوّع‌اند اما شلخته و پخش‌وپلا نه! و خالقان بزرگ‌تر از دهانشان حرف نمی‌زنند. اندازه‌شان هرچه که هست همان هست. ادّعای چیزی را ندارند برای دیگران، اما انقلابی‌اند در حدّ خود. شورشی علیه خود و علیه فضای موجود. اما ایستاده در میدان نه تخدیرشده و ناقل اعتیاد... نه عاجز، نه مأیوس... پیازداغی بر آش وضعیت دلخراش نیستند. هستند کنار آنهایی که دوستشان دارند. بالاتر نیستند حتی اگر بالاتر باشند. ما که می‌دانیم بالاتر هستند و قابل‌احترام. حالا فکر کن درحال قدم‌زدنی در جایی یا نشسته‌ای روی نیمکتی در پارکی و به جای «به انتظارِ فصل تو تمام فصل‌ها گذشت» یا «چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه» یا «کی اشکاتو پاک می‌کنه شبا که غصه داری» یا «هر دوی ما ناخوش تیغ ابریشم‌کش مرد سر بر دیوار دزدِ بوسه سیگار» یا «غزل بگو به‌سادگی بگو زنده‌باد زندگی!» یا «گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم گفتا به از ترنجی لیکن به دست نایی» و... (البته اینها نمونه‌های فکرشده‌ای نیستند و در لحظه به سراغم آمده‌اند اما کار می‌کنند و درعین‌حال شاید بهترین نمونه‌هایی که می‌شد در اینجا شاهد مثال آورد نباشند اما حرف مرا می‌رسانند) زیر لب بخوانی:

شناسِ عالمی اما شناسنامه نداری و دائم‌الغمی اما خودت ادامه نداری

غرور منقطع‌النسل عماره‌ساز خرابی

تو برگزیده نبودی قبول کن که نبودی قبول کن که رسولی بدون معجزه هستی

بلندمسئله هستی ولی بدون کتابی

یا

ای ماه مهر زهر هلاهل بازآ که زنگ‌های ثلاثه روزی هزار بار بمیرند

تا کودکان به وقت دبستان از ترس امتحان نهایی با نمرۀ چهار بمیرند

یا

از نردبان‌بودن بسیار غمگینم از آسمان بودن بسیار غمگینم تمرین کنم باید دیوار بودن را

چون فوج ماهی‌ها در نفت می‌میرم دریای آلوده دارد به آرامی کم می‌کند از من بسیار بودن را

یا

نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم در آن رحم لباس شوم تا بپوشی‌ام

یا کاسه‌ای شراب شوم تا بنوشی‌ام هر نطفه‌ای که دوست ندارد پسر شود

هر نطفه‌ای که دوست ندارد ورم شود گفتم ورم شوم ورمی در درون تو

تا هی بزرگ‌تر بشوم تا جنون تو همراه قدکشیدن من بیشتر شود

یا

علم درنوردیده ساختار پیچیده جاهلان فهمیده ما ربات‌ها روزی درک می‌کنیم آیا فهم اکتسابی را

مفلسیم در خوردن ممسکیم در مردن ما که از خسیسان و جمله کاسه‌لیسانیم ترک می‌کنیم آیا این گدامآبی را

 

نه موسیقی کمکی می‌کند به تو و نه کلام. سه بار تکرار «ورم»؟! مثال از این دست بسیار است. یکی از ویژگی‌های «پاپ» یعنی ملودی و ترانه یا شعر یا متن یا تِکست یا وُردز یا هر چیز دیگری که اسمش هست درنهایتِ هنری که دارد، در یادماندنی باشد... بتوانی تکرارش کنی در جایی، برای عشقت، برای جمعی بخوانی و حالش را ببرید... دادش بزنی در خلوت تاریک ساحل دریا... بالای کوه... در شب تنهایی... هرجایی... ممکن است بپرسید آن مثال‌هایی که گفتی بیشتر ترانه‌اند... چاوشی و صفا هم دارند غزل و ترانه‌هایی که واجد این شرایط‌اند. بله! خودم مثالش را دارم: «قطار» و «مریض‌حالی». همه‌چیز درست اتفاق افتاده. موسیقی، خواننده، کلام... تکرارها که فضا می‌سازد... ما با یک کل منسجم روبه‌روییم. پس این آدم‌ها اینطور نیست که ناتوان باشند. از استعداد هم گذشته‌اند یعنی ما دیگر نمی‌گوییم اینها فقط استعداد دارند. این‌ها کارشان را می‌توانند انجام بدهند. این‌کاره‌اند. اما در ابراهیم به نظر من نشده. اشتباه رقم خورده. هدررفته. من از انتخاب حرف می‌زنم... می‌گویم مجبور که نبودی این غزل‌ها را بخوانی... اما انتخابشان کردی... پس اجرایشان کن! کاری کن! ریتم حتی خودش را هم تأیید نمی‌کند. بعد به این می‌گویند نوآوری. خواننده برای پر کردن خلاها چون ریتمی در کار نیست مجبور است به هزار حیله بیاویزد می‌گویند آزادخوانی! این نوع سیالیّت در اجرا را در حبیب سراغ دارم. شاید تنها نمونه‌ای باشد که در این نوع موسیقی می‌شناسم. همیشه فکر می‌کنی دارد جلوی رویت می‌خواند. نه در استودیو. انگار کار ضبط‌شده نیست. زنده است. این نوعِ تکامل‌یافتۀ خامی است. خامی اولیه شروع کار توست در دنیای تازه‌ای. ترسی که داری دوست‌داشتنی‌ست، قدم‌هایت و لغزش‌هایت قابل چشم‌پوشی... حرفت حتی اگر بزرگ‌تر از دهنت باشد قابل اغماق و نتیجۀ کار ملموس. اما آن خامی تکامل‌یافته از بزرگی می‌آید. خامی بزرگ یعنی تو یک کاری را، اصولش را، تکنیک‌هایش را بلدی اما همیشه حاضری که نفس‌ در نفس با مخلوقت گلاویز شوی. در همۀ هنرها و در کار بسیاری از هنرمندهای بزرگ می‌توانی ردّ این خامی منحصربه‌فرد را ببینی. در نقاشی که نمونه زیاد دارد. یکی‌اش فرانسیس بیکن... در جایی قرار گرفته که بالاتر از آن جایی نیست. انتهای یک هنر. بر بام آن. می‌تواند همان راه هرروزه را برود یا نرود. اما نه! این راضی‌اش نمی‌کند. به نظافتچی می‌گوید یک مشت رنگ روغن از توی سطل بردار و بزن به تابلو. بعد می‌رود و کارش را شروع می‌کند. خودش می‌گوید عنصر شانس. دنیای تصادفی... چرا این کار را می‌کند؟ چون از تکرار پرهیز کرده باشد. چون از ملال تکرار بپرهیزد. برود در یک دنیای ناشناخته و زورآزمایی کند که زنده است. هرچه که باشد نکته این است که در پرتره‌های او استحاله از این همخوابگی تصادف و شانس با تکنیک و کاربلدی تا کجا می‌تواند دور برود که هنوز آن پرتره در ذهن مخاطب، شخصیت واقعی مدل را تداعی کند. تا کجا ما دیگر خودمان نیستیم؟ در داستان یک نمونه‌اش دونالد بارتلمی است. جوری خودش و جهان را دستمایه قرار می‌دهد که تو را خلع‌سلاح می‌کند. می‌خندی اما باید گریه کنی. شادی اما غمگینی. در این مرزی. می‌لغزی و زیرپایت پیوسته خالی می‌شود و پر... مرز تراژی‌کمیک. حالا می‌گویند این آلبوم تجربۀ متفاوتی است! بله متفاوت است. البته متفاوت از آن «متفاوت»! متفاوت لزوماً بار مثبت ندارد. در اهمیت فرم موسیقی بروید بخوانید (یا شاید خوانده‌اید) که چه رمان‌نویس‌های قَدَری فرم رمان‌هایشان را بر آن نهاده‌اند. از آن وام گرفته‌اند. از تکرارها و چرخش‌ها، اوج‌ها و فرودها، بلندی‌ها و کوتاهی‌ها... نسبت‌ها... دستورزبان داشته‌اند، دستورزبان ساخته‌اند. تو دریایی از فرم داری چرا باید کارَت حتی در بهترین حالت با آن توانایی منحصربه‌فردی که از تو سراغ داریم از مرثیه‌سرایی برای چیزی نامفهوم و غیرواقعی فراتر نرود؟ غیرواقعی نه به معنای اینکه حتماً در دنیای بیرونی وجود داشته باشد به این معنا که تو ساخته باشی‌اش. تو که بسازی آن‌وقت هست. می‌خواهی همین غزل‌ها را بخوانی. بخوان... دنبال فرم بهتری باش. فرمی که موسیقی باشد و نه شعرخوانی و نه دکلمه. یکی از آسیب‌های آلبوم آنجاست که صفا شعرش را بازخوانی می‌کند. ما آلبوم خریده‌ایم و نه کتاب. ما موسیقی می‌خواهیم نه افاضات جنابعالی در باب عشق رختخوابی را. پس از قالبی که گرفته‌ای بزن بیرون و رها و آزاد یک ملودی بساز که وقتی ما در تِرک موسیقی می‌شنویم به دنبال تکرار شدن قافیه نباشیم... به‌دنبال اینکه دارد چه می‌گوید؟ حرف حسابش چیست؟ لازم نیست کل غزل را بخوانی تو مگر آهنگساز نیستی... مگر گیتاریستی با آن‌همه استعداد نداری؟ پس دو سه بیت را بردار... یا به جای تِرک چهاردقیقه‌ای، نگران مخاطبت نباش او با تو می‌ماند، هشت دقیقه ده دقیقه بساز و در موسیقی‌اش زندگی کن و بگذار ما هم زندگی کنیم. شما که مخاطب دارید... شما که ترس فروش ندارید... پیش‌فروش رفته‌اید... شما که حرفتان خریدار دارد... کشته‌مرده دارید... سر و دست می‌شکنند برایتان... هرچه بدهید بیرون دو دقیقه بعد همه‌جا پر است از تکرارش... در مَجاز و واقع... پس ترستان از چست؟ شما که می‌توانید تأثیر بگذارید چرا شجاع نیستید؟ راه برای شما باز است. مثال می‌زنم. تو حق انتخاب داری. «ای ماه مهر» چیست؟ اشاره‌اش به کجا و کجاهاست؟ همۀ این سر و صداها و کوبیدن بر سر مهر و معلم و کتاب و... برای چیست؟ زدبازی به خلاصه‌ترین شکل ممکن در تِرک «مهدکودک» از آلبوم «زاخارنامه» که آن هم قطعه‌ای روایی است، با آن ملودی خاطره‌انگیز همه‌چیز را ساده و صمیمی و تأثیرگذار برگزار کرده است... چرا که دغدغه در خودش هست نه اینکه از قبل بخواهد بر اساس موضوعی چیزی بنویسد:

تا اینکه شد اول مهر/ می‌ریختن بد همه کرم/ دیدم دنیا کارتونی نیست/ اونجوری که توش حال کنی نیست/ می‌کننت دم آبخوری خیس/ می‌گیرن با لاشخوری چیپس/ گفتم اینم می‌گذره و/ هرچی باشه باز طوری نیست...

حالا ممکن است بگویید اینها را جدی نگیرید. آن‌طوری که می‌گفتند اینها یک مشت بچه فلان و... نه! لزوماً آن کسی که بلد است یا یادگرفته ژست اندیشمندانه‌تری بگیرد، پز جدی‌تری داشته باشد، کارش بهتر نیست. خودش اولین دشمن خودش است. حتی اگر فروشش بهتر باشد. حتی اگر مخاطبان بیشتری داشته باشد. چون اثر تأثیر می‌گذارد. تعداد مخاطب فریبنده است و ترسناک... فقط یک بخش اثر است. همین مخاطب ممکن است با لذّت بعد از تِرک «بِبُر به نام خداوندت» کاری از فلان عملۀ بازار موسیقی و مابقی زحمتکشان این عرصه را گوش بدهد که شب و روز ندارند از بس اسیر کنسرت‌اند و مست از سورهایی که زده‌اند.  

در زمینۀ نوآوری در غزل معاصر مگر تلاش‌های کسی مثل سیمین بهبهانی کم بود؟ مگر کم پیشنهاد داد؟ تا کجاها رفت تا گوش مخاطب شعر فارسی را از قید‌وبند اوزان متعارف که ملکۀ ذهنش شده بودند برهاند تا یکنواختی آشنا باعث چرت زدن نشود؟ یا نوآوری‌های سپانلو در همنشینی واژه‌های به‌ظاهر ناهمگون؟ با آن ایماژها! آن‌همه فشردگی و ایجاز! «یک شاعر پیاده/ همراه جویبارت/ با یک پیام ساده/ خوش‌باد روزگارت/ نه این زمان غمگین!» این‌ها فقط مثال است... بسیاری آدمیان دیگر... چرا راه‌هایی که دیگران برای ما باز کرده‌اند را جلوتر نمی‌بریم؟ چرا در این هواها عاشق نمی‌شویم؟ چرا در این هواها بردن نان و نمک به خانه را فراموش نمی‌کنیم؟ چرا این هواهای خوب خرابمان نمی‌کنند دیگر؟ این بازگشت به ماقبلِ هیچ‌کجا برای خلق ترکیب‌های مغلق و پرگو چیست؟

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم                          چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

انگار سعدی همین الان روبه‌روی تو نشسته و دارد با زبان خودش که تو هم می‌فهمی، حرف می‌زند. هفتصد سال پیش... فکر کن هفتصد سال بعد، از ما چه باقی خواهد ماند؟ یک صدای خستۀ خشدار که شعرِ شاعرِ در غم و بی‌خوابی مستحیل‌شده را می‌خواند که غرور منقطع‌النسل! سماع مولویان! گردن خیام! دلم دف است نیستانا نگاه صوفی ناخوانا جهان‌پریشی مولانا دهان‌پریشی مولانا (بینوا مولوی! دست از سرش برنمی‌دارند. در بهشت شاعران پارسی‌گو چقدر خاقانی به او می‌خندد و عطار با آرنج به پهلویش می‌زند که بس کن فردوسی دارد چپ‌چپ نگاهمان می‌کند.) بله! تو خانقاه منی، با من بچرخ و یاحق و یاهو کن!

 

حسین صفا در دل ماجرا نیست، خطر نکرده و نرفته با جنون دیگرانی که ازشان حرف می‌زند زندگی کند. تزئینی به نظر می‌رسد. همان‌قدر تصنعی که وقتی چاوشی زاغ و روباه را می‌گوید در ترک «همراه خاک ارّه» به مسخره زهرخندی می‌زند. مسخره. چون فکر می‌کند دارد حرف بزرگی می‌زند. بیرون ایستاده و از دور جوری که یک وقت خدای ناکرده لباسش آلوده نشود از زن هرجایی سخن می‌گوید... فقط یک انسان سطحی برایش زن هرجایی به مفهوم کلی وجود دارد وگرنه برای نویسنده و شاعر دقیق یک شخصیت وجود دارد. هیچ زن هرجایی مثل همی وجود ندارد تو باید بسازی‌اش... باید پیدایش کنی... به‌خصوص این ایراد الان وارد است چون شعر صفا که اندکی از صفا درش یافت نمی‌شود شعر روایی است. می‌شد داستان باشد ولی تو در داستان برخلاف شعر که به‌ذات کلی‌گوست نیاز به جزییات داری. در داستان نمی‌توانی بگویی «انسان دشواری وظیفه است» و تمام... در داستان تو از انسان به مفهوم کلی حرف نمی‌زنی بلکه از یک شخص حرف می‌زنی که در بهترین حالت شاید فقط نمایندۀ خودش باشد (به این هم تردید دارم) و نه نمایندۀ یک نسل، یک قشر ، یا هرچیز دیگری... پس وقتی می‌گویی:

ما در اوج تنهایی چون زنان هرجایی خوب خوب می‌دانیم راه دوست‌یابی را

گاو اسب انسانیم حافظان عرفانیم حامیان زن هستیم بندگان تن هستیم

پاس پاس می‌داریم عشق رختخوابی را

کارت و شعرت به من می‌گوید که تو نه زن را می‌شناسی، نه تنهایی برایت روشن است، نه عشق را درک کرده‌ای، نه تفاوت آدم‌ها را و نه آگاهی به اینکه این واژه‌ها صرفاً اشاره به یک مفهوم دارد وگرنه تنهایی شکل‌های مختلفی دارد و عشق شکل‌های مختلفی دارد و زن شکل‌های مختلفی دارد... اگر اینجا ضمیر جمعی «ما» استفاده شده به این معنا نیست که تو خودت از قماش همان آدم‌هایی هستی که بندگان تن هستند و پاسدار عشق رختخوابی... این شعرواره فاجعه است... بدترین ترک آلبوم و بدتر از «ای ماه مهر» و «لطفاً به بند اول سبابه‌ات بگو!»... شاید روزی روبه‌روی شما بنشینم و از مصاحبت‌تان لذّت ببرم ولی از کارتان در ابراهیم نه!

دکلمۀ حسین صفا از شعرهایش به‌شدّت تصنّعی است. یعنی این آدم اینقدر درد دارد؟ هزار نفر هم قبل از ما شعر گفته‌اند صوتی بعضی‌شان موجود است. درست است به اندازۀ مهدی موسوی بد نمی‌خوانی ولی در تحمّل دردی که انگار به جایی از آدم فشار آورده پهلو می‌زنی به علیرضا آذر به‌خصوص در آن بیت بسیار بی‌معنی «هر مزاری علیرضا دارد کلّ این قبرها به نام من‌اند...» و تو که نگاهت به سرانجام است می‌گویی: «با هر نخ بریده شهیدی‌ست دل‌های رفته را بگذارید در اوج افتخار بمیرند.»

ای شاعر! بد بودن انتها ندارد اما ابتدا چرا... اگر جوالدوزی می‌زنی به کسی با:

از اساس استادیم در جناس استادیم فاضلیم در دانش فاضلیم در خوانش

ارج می‌نهیم اما شعر فاضلابی را

یک سوزن هم به خودت بزن... صادقانه بزن! ای شاعر دردمند! بس است حزن مبارک!

 

https://t.me/organonchannel


Report Page