only one.
𝖫𝗂𝗇𝗂𝗅𝗅𝖾بیرمق و خوابالود وارد خونه شد. خستهتر از اونی بود که حتی کفشهاش رو مرتب کنه و توی جاکفشی بذاره. البته، در هرصورت فقط خودش از اون خونه استفاده میکرد.
درحالی که گره شالگردنش رو باز میکرد مستقیم به سمت اتاقش راه افتاد؛ اما چشمش لحظهای به اتاق روبرو خورد. تاریک، مرتب، و خالی.
آهی کشید و وارد اتاق خودش شد. شالگردن رو روی صندلی انداخت، دکمههای ژاکتش رو نامرتب باز کرد و قبل از اینکه حتی از تن خارجش کنه روی تخت دراز کشید.
امشب نه، امشب حال وسواس بودن رو نداشت.
پلکهاش رو بست و تقریبا بلافاصله عمیقا به خواب رفت.
مثل هرروز، راس ساعت نُه صبح الارم گوشیش به صدا دراومد. زیرلب غرغری کرد و با دراز کردن دستش به سمت پاتختی، الارم رو خاموش کرد.
درحالی که بازوهاش رو بالای سرش میکشید و سعی داشت بدن خشک شدهش رو بیدار کنه از روی تخت بلند شد، حولهش رو برداشت و برای رفتن به حمام از اتاق بیرون زد.
طبق عادت نگاهی به اتاق روبرو انداخت؛ اما با دیدن روتختی چروک و جسم مچاله شده روی تخت، سرجا خشکش زد.
پس دیشب برگشته بود.
چند لحظه جلوی چهارچوب ایستاد. مدتها بود که ندیده بودش، با اینکه توی یه خونه زندگی میکردن، با اینکه نزدیکترین ادم به هم بودن.
نفسش رو با فشار از بینی بیرون داد و به سمت حمام رفت.
--
رگههای نور از میون تاروپود پرده روی صورتش افتاده بودن و مانع ادامه خواب شیرینش میشدن. غرولندی کرد و گوشیش رو برداشت. از بین پلکهای نیمه بازش نگاهی به ساعت انداخت: دوازده و چهل دقیقه.
-لعنتی...
غلتی خورد و از روی تخت بلند شد.
-اه، امروز هم نشد.
بعد از گرفتن یه دوش نسبتا طولانی، به سمت اشپزخونه راه افتاد تا چیزی برای خوردن پیدا کنه؛ اما حتی قبل از باز کردن یخچال چشمش به میز خورد.
ظرفهای مختلف منظم و مرتب روی میز چیده شده و روشون با سرپوش توری پوشیده شده بود. مشخصا برای فردی خاص درست شده بودن.
لبخندی زد و پشت میز نشست. کاغذ کوچیکی روی میز بود.
"اشپزخونهم رو اتیش نزن و فقط همینها رو بخور."
مدتی کاغذ رو بین انگشتهاش نگه داشت و با لبخند احمقانهای بهش خیره شد.
-لی مینهوی همیشگی.
لبخندش به ارومی محو شد؛ از سر شرمندگی بود.
-متاسفم سرمهای.
--
"اهنگ درخواستی بعدی، اهنگ the one از بنگ چان! این تایتل ترک البوم جدیدشه درسته؟ خدای من، حتی با دیدن گزارشهای روزانه این مرد سرم گیج میره... چطور از پس اینهمه کار برمیاد؟"
با کلافگی گوشیش رو از روی کانتر برداشت و صدا رو کمتر کرد.
-"چطور از پس اینهمه کار برمیاد؟" با بیخوابی و خونه نیومدن.
درحالی که با وسواسی بیش از حد کانتر رو پاک میکرد زیرلب زمزمه کرد که باعث خنده مرد روبروش شد.
-قسم میخورم یا اون کهنه رو پاره میکنی یا کانتر رو از جا درمیاری.
با شنیدن صدای جونگین فشار دستش رو کم کرد و آهی کشید.
-حواسم نبود. این وقت روز اینجا چیکار میکنی؟
-امروز اتلیه رو زودتر بستم.
مینهو نگاهی به کیف دوربین روی شونهش انداخت و هومی کرد.
-چی میخوری؟
جونگین سرجای همیشگیش، یعنی صندلی بلند کنار کانتر نشست و شونه بالا انداخت.
-چی جز ایس لاته مورد علاقهم؟
مینهو نیشخندی زد و شروع به کار کرد. مرد کوچکتر نگاهی به اطراف انداخت.
-امروز خلوته.
مرد سر تکون داد.
"گاهی اوقات با شنیدن صدای چانی به دوران قدیم فکر میکنم، trainees، زمانی که هر چهارنفرشون باهم بودن. شنیدم مینهو به عنوان یه باریستا مشغول به کار شده درسته؟ انتخاب جالبیه. اطلاعات زیادی ازش نیست ولی حداقل میدونیم چیکار میکنه."
حرکت دستش متوقف شد و وسط راه ایستاد.
"اینکه خبر خاصی از دو عضو دیگه نداریم ناامید کنندهست. کاش میشد دوباره همهشون رو کنارهم..."
دوباره گوشیش رو برداشت و اینبار، موج رادیو رو عوض کرد. جونگین تمام مدت بهش خیره شده بود.
-با چان در ارتباطی؟
مینهو درحالی که پاکت شیر رو از یخچال برمیداشت پوزخندی زد.
-چان؟ فکر نمیکنم واسه من وقتی داشته باشه.
با دقت دو سوم لیوان رو با قالبهای یخ پر کرد. همون دقت و وسواس غلو شدهای که همیشه وقتی کلافه بود به سراغش میومد.
جونگین این وسواس رو میشناخت. اون اخم کوچیکی که بین ابروهاش پدیدار میشد، سفت شدن عضلاتش موقع ریختن شیر داخل لیوان، طوری که انگار اگر حتی یه قطره به بیرون چکه میکرد کارش تموم بود و اسلحه خیالی روی سرش بهش شلیک میکرد؛ جونگین همهش رو دیده بود و حفظش بود.
درنهایت، شات اسپرسو رو با همون دقت اضافه کرد. لیوان رو همراه با بسته کوچیکی از شکر و قاشقی دسته بلند مرتب توی پیشدستی چوبی چید، و جلوی جونگین قرار داد.
چشمهای مرد کوچکتر با دیدن منظره جلوش برق زد و بعد از گرفتن چندین عکس از بیرون و درون لیوان، جرعهای نوشید.
-همینه! هیچکس مثل تو انجامش نمیده.
مینهو لبخندی زد. به سمت کانتر خم شد، بازوهاش رو تکیهگاه بدنش کرد و به سطح سرامیکی تکیه داد.
-گمون کنم توی قهوه درست کردن استعداد بیشتری دارم تا خوندن.
اخمهای جونگین درهم رفت و با حالتی تدافعی به مرد روبروش خیره شد.
-بعید میدونم چیزی وجود داشته باشه که توش خوب نباشی.
مرد بزرگتر تکخندهای کرد و سرش رو به طرفین تکون داد.
-مثل اینکه توی نامرئی بودن هم خوبم.
لبخندش محو شد و انگشتهاش رو لابهلای تارهای موهاش برد. رگههای خاکستری اون بین مثل ذراتی درخشان خودنمایی میکردن.
-نصف شب اومد خونه. بیدارم نکرد، نیومد سراغم، حتی صبح هم تا وقتی خونه بودم بیدار نشد.
-و تو براش صبحونه درست کردی.
جونگین، بدون فکر گفت؛ اما وقتی متوجه سکوت مرد شد سرش رو بالا گرفت.
-واقعا؟! لی مینهو!
مینهو نگاهش رو دزدید و پشت سرش رو خاروند.
-اشپزیش افتضاحه، گفتم شاید بد نباشه حالا که یک شب تو استودیو نخوابیده یه وعده غذای خونگی هم بخوره...
جونگین چشمهاش رو چرخوند. مینهو خندید و به لباسهایی که مرد کوچکتر پوشیده بود اشاره کرد.
-امروز تیپ زدی، خبریه؟
گرمای ناگهانی شدیدی وجود جونگین رو گرفت و به گونههاش هجوم اورد.
-اوه؟ سرخ شدی!
مرد کوچکتر خنده مضطربی کرد و سرخی گونههاش رو با پشت دست پوشوند.
-با کسی قرار دارم..
-اونوقت اون "کسی" کیه که یانگ جونگین انقدر براش خوشتیپ کرده؟
با شیطنت گفت و بیشتر رو به جلو تکیه کرد. خودش میدونست اون مرد دقیقا برای کی و به چه منظوری تیپ زده، اما اذیت کردن جونگین و دیدن مضطرب شدنش همیشه سرگرمی مورد علاقه مینهو بود.
-هی!
با خجالت نالید و نگاهش رو دزدید. نگاهی به ساعت انداخت و زیرلب زمزمه کرد.
-دیگه باید پیداش میشد...
-همون اقای ادیتور جذابه که هفته پیش تمام شب رو تو دفترش موندی و هر لحظه بهم تکست میدادی؟ باورم نمیشه اون شب بخاطرت بیدار موندم.
-فقط برای چک کردن عکسها بود!
-مگه گفتم دلیل دیگهای داره؟ اسمش چی بود؟ سونگ... سونگبین؟
-سونگمین!
بلند شدن ناگهانی صداش باعث بیشتر سرخ شدن گونههاش شد و توی صندلی فرو رفت.
-کیم سونگمین...
تن صداش رو پایینتر اورد. نگاهی به مینهو انداخت و با دیدن لبخند شیطانی روی لبهاش فهمید که دوباره توی دامش افتاده.
صدای پیامک، جونگین رو از جا پروند. یه تکست ساده بود: "رسیدم."
-اومد! بابت قهوه ممنون، بزنش به حسابم!
بدون اینکه منتظر جواب مرد بمونه وسایلش رو جمع کرد و به بیرون دوید. مینهو خندید و سرش رو به طرفین تکون داد.
--
ظرف کنسرو رو گوشه پیادهرو گذاشت و مدتی با لبخند خستهش به جمع شدن گربههای خیابونی نگاه کرد. وقتی مطمئن شد غذای کافی برای همهشون هست، به سمت ورودی خونه راه افتاد.
بعد از باز کردن قفل و وارد شدن، خم شد تا کتونیهاش رو دربیاره که با صحنهای کمنظیر مواجه شد.
یک جفت کفش مرتب قرار گرفته جلوی ورودی که مال خودش نبود، و این فقط یه معنی داشت.
به محض ورودش به سالن متوجه جسم خوابیدهای روی مبل شد. چان، پتوی نازکی رو تا چونه بالا کشیده و عمیقا خواب بود. نوک بینیش کمی قرمز و هر از گاهی به ارومی فینفین میکرد.
چیزی نگفت. برای چند ثانیه سرجاش ایستاد و درنهایت به اتاق خودش رفت تا لباسهاش رو عوض کنه.
کمی بعد، چان بیدار شد و مینهو، طوری که انگار منتظر ایستاده بود، با سینیای که توش دماسنج، قرص، و یه لیوان آب قرار گرفته بود روبروش نشست.
-مینهو.
جواب نداد. فقط دمای بدن مرد رو اندازه گرفت.
-از کی مریض شدی؟
چان مقاومتی نکرد، از لجباز بودن مرد روبروش خبر داشت.
-دیشب. چیز خاصی نیست سرمهای، یکی دو روز دیگه خوب میشم.
-میدونم.
لیوان رو دستش داد و قرص رو از ورق جدا کرد.
-بگیرش.
بعد، به سمت اشپزخونه رفت. چان چند لحظه درحالی که روی مبل نشسته بود به مرد خیره شد و سرانجام ایستاد.
-حس خوبیه، خونه، بوی غذای خونگی، و تو...
مینهو چیزی نگفت، فقط سوپ روی گاز رو هم زد. مرد بزرگتر لبخندی زد و وارد اشپزخونه شد.
-ازم ناراحتی؟ سرمهای، متاسفم که این مدت از هم دور شدیم. میدونم تقصیر منه.
-مهم نیست.
"مهم نیست"، اما اون لحن زیادی خشک بود و دلخور. چان نزدیکتر شد و کنار اوپن ایستاد.
-سعی میکنم بیشتر بیام خونه و بیشتر ببینمت. کار چطوره؟
-مثل همیشه.
نگاهش نمیکرد، جوابهای کوتاه میداد و یک لحظه هم سرجاش واینمیستاد. پارچهای برداشت و شروع به سابیدن اوپن کرد. چان سرجاش ایستاد و به حرکاتش خیره شد؛ تا اینکه نگاهش به چیزی بین موهای تیره مینهو برخورد کرد. چندین تار خاکستری که قبلا اونجا نبودن.
دلش لرزید و اخم کرد. جلوتر اومد و دستش رو به سمت موهای مرد دراز کرد.
-هی... اینها چیان؟ باید بیشتر به خودت برسی. نظرت چیه رنگش..
-بهم دست نزن!
طوری که انگار به جسمی داغ برخورد کرده، مرد رو پس زد و چند قدم عقب رفت.
-اره موهام سفید شدن، که چی؟ باید مثل تو با خنده بدبختیهام رو بپوشونم و تظاهر کنم خوبم؟ من برعکس تو از تظاهر کردن متنفرم چان!
چیزی جز سکوت و قیافه شوکه مرد روبروش نصیبش نشد. دیگه طاقتش طاق بود، ادامه داد.
-واقعا فوقالعادهای، چون من نمیتونم وقتی حرف از گذشتهم میشه با یه خنده ازش بگذرم و بحث رو به سمت برنامه کنسرتهای اینده یا هر کوفت دیگهای بکشونم!
-مینهو.
گوش نمیداد.
-واقعا این شغل برازندهاته. در هرصورت هیچکدوممون نمیتونستیم مثل تو انقدر خوب لاپوشونی کنیم!
-لی مینهو.
-روزانه بالای ده نفر به کافه میان و ازم نمیپرسن حال کوفتیت چطوره، فقط میگن امکان داره برگردیم کنار هم یا نه. میپرسن هنوز میبینمتون یا نه و من نمیدونم باید چطور بگم که حتی همخونهای لعنتیم هم نمیبینم، چه برسه به بقیهشون! گروه؟ کدوم گروه؟ اصلا نمیفهمم چرا هنوز از “trainees” صحبت میشه، در هرصورت که فقط یک سال کار کردیم و بعد از هم پاشیدیم!
-سرمهای!
با فریاد مرد، سرانجام ساکت شد و سرش رو پایین انداخت. چان به سرعت مینهو رو از پشت به اغوش کشید.
-متاسفم. باید بیشتر محتاط میبودم، باید بیشتر حواسم بهت میبود. معذرت میخوام.
مرد کوچکتر آهی از خستگی سر داد.
-سوپت رو بخور.
بدنش رو از اغوش مرد بیرون کشید و در تاریکی اتاقش محو شد.
--
با لرز ناگهانی خفیفی بیدار شد و دستش رو دراز کرد تا پتو رو بیشتر روی بدنش بکشه که چشمش به جسمی کنار تخت خورد.
مینهو، توی حالتی ناراحت روی زمین نشسته و سرش گوشه تشک قرار داشت. انگار که تمام شب رو از ترس بالا رفتن تب چان همونجا مونده و درنهایت خستگی شکستش داده بود.
لبخند ریزی زد و به پهلو برگشت. نگاهش دوباره به رگههای خاکستری بین موهای مرد کوچکتر خورد و غم نااشنایی وجودش رو گرفت. با احتیاط و نرمی خاصی که بیدارش نکنه، انگشتهاش رو بین ابریشمهای محبوبش حرکت داد.
چطور تونسته بود تمام این مدت اینطور باهاش رفتار کنه؟ چطور تونسته بود سرمهای دوستداشتنیش رو نادیده بگیره و ازردهخاطرش کنه درحالی که حتی همچین چیزی به خیال خودش هم نمیرسید؟
چان اشتباه کرده بود، شرمنده بود و دیدن اینکه با وجود تمام اینها مینهو هنوز انقدر مراقبش بود حتی بیشتر باعث شرمندگیش میشد.
چان همیشه درکنار مینهو یه احمق بود، یه احمق بزرگ.
متوجه اخم ریز بین ابروهای مرد شد و دوباره لبخند زد.
-خب کمرت درد میگیره اینطوری...
به نرمی زمزمه کرد و سرجا نشست تا راهی برای جابجا کردنش پیدا کنه. برعکس معمول، توی خواب عمیقی بود؛ در هرصورت امکان لمس کردن مینهو و از خواب نپریدنش وجود نداشت؛ درحالی که چان ده دقیقه تمام رو به نوازش کردن موهاش اختصاص داد.
بلند شد، به ارومی بدن مرد رو از روی زمین بلند کرد و روی تشک قرار داد. لحظهای به چهره اروم گرفتهش نگاه کرد و درنهایت کنارش دراز کشید.
مینهو ناخوداگاه با حس گرمای غیرطبیعی تن چان خودش رو بهش نزدیکتر کرد. چان به ارومی خندید و پتو رو روی شونههای سرمهای انداخت.
از عادتهای خوابش باخبر بود. زمانی که مجبور بودن توی یه اتاق بخوابن همهش رو حفظ کرده و هنوز بهخاطر داشت.
تیکهای ریز لبهاش، اخم بین ابروهاش، ریتم تنفسش، طوری که بدنش رو جمع میکرد، و بالش اضافهای که همیشه به بغل میگرفت...
سر مینهو کم کم به سینه چان راه پیدا کرد. مرد بزرگتر، ثابت به پشت دراز کشید و یک بازوش رو تکیهگاه بدن سرمهای کرد.
مینهو هرلحظه بیشتر گرمای وجود چان رو میطلبید و چان هم هرلحظه بیشتر سعی میکرد ازش فاصله بگیره. بیمار کردن اون مرد اولویت اخرش بود و درعین حال راحتیش اولویت اولش.
درنهایت، پلکهای مرد کوچکتر لرزید و به ارومی از هم فاصله گرفت. لحظهای طول کشید تا بفهمه کجاست، سرش رو بالا گرفت و نیمرخ چان رو دید.
-بیداری...
مرد بزرگتر سر تکون داد.
-نگاهم نمیکنی.
-نمیخوام مریض شی.
مینهو چند لحظه خیره به نیمرخ مرد موند. دراخر تکخندهای کرد و از جا بلند شد.
-درسته. استراحت کن.
چان زیرلب ناسزایی گفت و روی تشک نشست.
-منظورم این نبود!
-میخواستم مطمئن شم تبت خوابیده، که انگار همینطوره. دیگه کاری ندارم. در هرحال به نامرئی بودن عادت دارم. دلیلی هم نداره توی بغل تو بخوابم، مگه ما...
جلوی چهارچوب اتاق متوقف شد و ریشخندی زد.
-مگه ما چیزی بینمونه؟
مرد بزرگتر سکوت کرد. نمیدونست چی باید بگه، نمیدونست چیکار باید بکنه تا کمتر باعث ناراحتی سرمهای بشه. دوباره گند زده بود و هیچ راه حلی براش نداشت.
مینهو سری تکون داد. چشمهاش حالتی ناامید داشتن.
-میدونستم.
وارد اتاقش شد و در رو پشت سرش بست.
--
روز شلوغی بود و از شانس بدش، دقیقا تو همون روز شلوغ سردرد امونش رو بریده بود.
کافه فضای کوچیک و دنجی داشت و معمولا خلوت؛ مینهو عمدا جایی خارج از دید رو انتخاب کرده بود تا از مردم دور بشه و مجبور نشه به تک تک مشتریهاش توضیح بده که ایا گروه عزیزشون دوباره برمیگشت یا نه.
اصلا مینهو برای اینکه از گذشتهش دور بشه و بتونه به عنوان "لی مینهو" زندگی کنه همچین شغلی رو انتخاب کرده بود، که بازهم موفق نشد.
انگار که هرکاری میکرد و هرجایی میرفت، شخصیت واقعیش پشت اون گذشته پر زرق و برق گم میشد و کسی اون رو نمیدید.
"لی مینهو" برعکس "مینهوی trainees" ادم پرانرژیای نبود، مضطرب بود و وسواس شدیدش همیشه کار دستش میداد. توی زندگیش اشتباهات زیادی مرتکب میشد و زیاد شکست میخورد، توی جوانی موهای سفید داشت و دلش نمیخواست اونها رو بپوشونه. درواقع، لی مینهوی واقعی پر از نقص بود، نقصهایی که کسی هرگز حاضر به دیدنشون نشد؛ شخصیتی که هیچکس به عمقش دست پیدا نکرد و مینهو همیشه امیدوار بود تا حداقل یک نفر کسی که هست رو ببینه، نه کسی که قبلا مجبور بود باشه.
همزمان سفارشها رو میگرفت، اماده میکرد، تحویل میداد و سردرد شدیدش هرلحظه کار رو سختتر میکرد.
-کمک نمیخوای؟
صدای اشنای جونگین رو شنید و نفس راحتی کشید.
-فرشتهی نجات.
جونگین خندید و پشت کانتر قرار گرفت. اول قرار بود فقط سری به اون مرد بزنه و بره اما با دیدن جمعیت زیاد و غیرعادی دلش طاقت نیاورد.
-میتونستی بهم زنگ بزنی، میدونی دیگه؟
-گفتم شاید کار داشته باشی، با اقای ادیتور.
-هی! اخر هفتهست و اتلیه تعطیله.
-دقیقا. فرصت خوبیه برای یه قرار عاشقانه.
نگاهی به چهره سرخ مرد کوچکتر انداخت و خندید.
-کمتر حرف بزن و بیشتر کار کن.
جونگین چشم غرهای رفت و سعی کرد لبخندش رو پنهان کنه.
-چشم رییس.
کار با وجود جونگین کمی سبکتر شد. حالا مجبور نبود با چندین نفر صحبت کنه و فقط سفارشها رو اماده میکرد؛ اما اون سردرد لعنتی.
درد شدید به جمجمهش فشار میاورد و صدای بلند موزیک و همهمه مشتریها بدترش میکرد.
-هی، میخوای امروز زودتر تعطیل کنیم؟
جونگین زمزمه کرد. مکثهای مرد و پلک زدنهای غیرطبیعیش رو دیده و نگران شده بود.
مینهو سرش رو به طرفین تکون داد.
-لازم نیست.
کاملا لازم بود، اما دلش نمیخواست دقیقا اخر هفته و زمانی که مردم وقت ازادتری برای خوش گذرونی داشتن کافه رو ببنده.
جونگین هوفی کرد و برای چند دقیقه درحالی که دستش رو تکیهگاه چونهش کرده بود به مینهو خیره شد.
-خودمون دوتا از پسش برنمیایم مین.
-میایم.
سینی رو برداشت تا از اشپزخونه بیرون بره که کسی جلوش ظاهر شد و سینی رو از دستش گرفت.
-بدهش به من.
چان بود.
مرد بزرگتر به سمت میزها رفت و با خوشرویی شروع به تحویل سفارشها کرد. همزمان با افرادی که میشناختنش صحبت میکرد و گهگاهی هم عکسی میگرفت.
مینهو نگاهی به جونگین انداخت و با دیدن لبخند احمقانهش اخم کرد. جونگین که متوجه خطر شده بود، شونه بالا انداخت و سعی کرد خودش رو تبرئه کنه.
-چیه؟ فقط به دوستم کمک کردم!
-کمک رو بعدا نشونت میدم.
-جای اینکه نقشه کشتن دوست معصوم و عزیزت رو بکشی برو یه مسکن بخور تا غش نکردی.
مینهو چشمهاش رو چرخوند و به سمت کمد فلزی پشت اشپزخونه رفت تا از توی کیفش مسکنی پیدا کنه. هر از گاهی نگاهش طرف چان برمیگشت؛ چقدر توی ارتباط گرفتن خوب بود، چقدر لبخندش واقعی بنظر میومد، بهش حسودیش میشد.
چانی که دیگران میدیدن، با چانی که واقعا بود فرق چندانی نداشت. در واقعیت هم همونقدر پرانرژی و احمق بود و انگاری که واقعا هیچ نقصی توی وجودش نداشت. برعکس مینهو.
این همون چیزی بود که همیشه مینهو رو میترسوند. همون چیزی که همیشه مانع نزدیکتر شدنش به اون مرد میشد.
مواقع زیادی بود که مینهو اصلا توی شرایط خوبی قرار نداشت؛ شلخته بود، زود عصبی میشد، با کسی صحبت نمیکرد، و توی زندون درونیش خودش رو حبس میکرد. میترسید اگر اینها رو به چان نشون بده اون رو از خودش برونه، شاید چان هم مثل بقیه نمیخواست نقصهاش رو ببینه و برعکس، انتظار دیدن اون شخصیت پر زرق و برق رو ازش داشت.
میترسید، و این ترس عین زنجیری کلفت به پاهاش بسته شده بود و مانع حرکتش به سمت اون مرد میشد.
ادامه روز به سرعت گذشت. جونگین بعد از خداحافظی با اخرین مشتری بدنش رو کش و قوس داد و آهی بلند کشید.
-توی این یک سال تابحال کافه رو انقدر شلوغ ندیده بودم.
مینهو درحالی که ظرفهای شسته شده رو خشک میکرد سر تکون داد. نگاهش به چان خورد که مشغول تمیز کردن میزها بود.
جونگین دنباله نگاه مینهو رو گرفت و لبخندی زد.
-چانی، نکنه وسواس مین به تو هم سرایت کرده؟
چان به ارومی خندید.
-میترسم فردا یقهم رو بگیره و بگه خوب تمیزشون نکردم.
مینهو لبخند کوچیکی زد و سرش رو پایین انداخت.
-ازتون ممنونم، امروز خیلی کمک کردین.
جونگین خندید و دهانش رو باز کرد تا لیست بیپایان خواستههاش رو اعلام کنه که چان از پشت ضربهای به گردنش زد و مانع حرف زدنش شد.
-کار خاصی نکردیم.
نتونست عمیقتر شدن لبخندش رو کنترل کنه. سری تکون داد.
-میرم کیفم رو بردارم.
چان منتظر ایستاد. نگاهی به جونگین انداخت و بازوش رو دور گردنش حلقه کرد.
-قصد رفتن نداری؟
-خیر، همه باهم...
-جونگینی، وقت رفتنه.
با دیدن لبخند و نگاه چان غرغری کرد و وسایلش رو از صندلی پشت کانتر برداشت.
-خیلی زورگویی. مین، من رفتم. مراقب خودت باش و این مردک بینزاکت رو ادب کن!
مینهو خنده خفیفی کرد و بعد از برداشتن کیف و کتش بیرون اومد. گاز رو بست، برقها رو دونه دونه خاموش کرد، در رو قفل کرد و رو به چان برگشت.
-بریم.
چان سری تکون داد و همراهش از کافه خارج شد.
کنار هم چند دقیقهای در سکوت قدم زدن. توی اون چند دقیقه تمام حواس چان به حرکات مینهو بود. مرد هر از گاهی پلکهاش رو روی هم فشار میداد یا دستهاش رو مشت میکرد، معلوم بود داشت درد میکشید.
-خیلی وقت بود سردرد نمیگرفتی.
مینهو نگاهی بهش انداخت و تایید کرد.
-درسته. ولی... تو از کجا میدونی؟
چان لبخندی زد.
-فرشتهها برام خبر میاوردن.
مرد کوچکتر نیشخندی زد و سرش رو به طرفین تکون داد.
-میترسیدم سرت شلوغ باشه برای همین حالت رو از جونگین میپرسیدم.
مینهو لحظهای سرجاش ایستاد. مرد بزرگتر ترسید و دستهاش رو محافظ بدن سرمهای کرد.
-سرت گیج میره؟
-چان، نیاز نیست بجای زنگ زدن به من بری سراغ بقیه. هرچقدر هم سرم شلوغ باشه وقت برای یه تماس کوتاه رو دارم.
گفت و دوباره شروع به قدم زدن کرد. مرد بزرگتر هنوز یک دستش رو پشت مینهو نگه داشته بود تا اگر سرش گیج رفت مانع زمین خوردنش بشه.
-از تماس خوشت نمیاد و جونگین میگفت وقتی سرت شلوغه جواب نمیدی.
-شاید نمیخوام جواب اون رو بدم.
لبخند کوچیکی روی لبهای چان شکل گرفت
-یعنی فقط جواب من رو میدی؟
مینهو تکخندهای کرد و شونه بالا انداخت.
-چیکار کنم؟ احمق.
چان به ارومی خندید. مینهو نگاهی به نیمرخ مرد انداخت و نفس عمیقی کشید.
-گاهی دلم برای قدیم تنگ میشه. وقتی که میچپیدیم توی یه اتاق و کل شب رو توی سکوت زل میزدیم به هم تا شاید خوابمون ببره.
مرد سر تکون داد.
-فرداش هم با چشمهای گود افتاده میرفتیم سر تمرین و زمان استراحت روی مبل بیهوش میشدیم. بعد دوباره شب میرسید و خواب به چشمهامون نمیومد، پس مثل پسربچههای کوچیک انیمیشن میدیدیم.
صدای خنده اروم مینهو نظر چان رو به خودش جلب کرد. مدت زیادی گذشته بود. دلش پر میکشید برای شنیدن صدای اون خندهها.
-مینهو.
-هوم؟
مرد کوچکتر سرش رو به سمت چان برگردوند. چشمهای گردش و لبخند روی لبهاش اون رو یاد همون سالهای قدیم مینداخت.
-تابحال به این فکر کردی که دوباره امتحانش کنی؟ خوانندگی رو.
لبخند مینهو محو نشد، اما نرمی نگاهش کمی از بین رفت.
-فکر کردم، اما دلم نمیخواد. من هفت سال تمرین کردم چان. هفت سال کارآموزی کردم فقط برای اینکه یک سال کار کنم و تهش کمپانی طوری که انگار هیچوقت وجود نداشتیم بندازهمون بیرون. دیگه نه قدرتش رو دارم نه علاقهش رو.
-حتی اگه ازت بخوام همراه من باشی؟
سرمهای چیزی نگفت. نگاهش روی سنگفرشهای پیادهرو قفل شده بود. درنهایت، توی چشمهای امیدوار چان نگاه کرد و با همون لبخند، سری تکون داد.
-حتی اگه تو بخوای. تظاهر کردن برای من کار سختیه چان. پوشوندن چیزی که هستم، خندیدن وقتی که درد دارم، پرانرژی بودن وقتی که حتی حال بلند کردن یه انگشت هم ندارم؛ از من برنمیاد. من اینیام که میبینی چان، یه مرد خسته و تنها با موهای سفید.
اینبار چان کسی بود که حرکتش رو متوقف کرد. به طرف مینهو ایستاد و دستهاش رو روی شونههاش گذاشت.
-این مرد خسته و تنها با موهای سفیدش زیباترین مخلوقیه که تابحال دیدم.
قدمی به جلو برداشت و لبهاش رو روی لبهای مرد کوچکتر قرار داد. قلبش به قدری تند میزد که ممکن بود هر لحظهای سینهش رو سوراخ کنه و بیرون بیاد. نمیدونست قراره چه واکنشی از مینهو ببینه. برای کاری که کرد ماهها، یا شاید حتی سالها صبر کرده بود اما نمیدونست ایا مینهو اصلا حاضر بود باهاش همراه بشه یا نه.
درسته، چان همینقدر احمق بود.
چند ثانیه اولِ بوسه، بدن مینهو از شوک خشک شده بود؛ اما طولی نکشید که دستهاش به دو طرف صورت چان راه پیدا کردن و بوسه رو با ولع ادامه داد.
اون لحظه برای هیچکدومشون اهمیتی نداشت که ایا کسی از خیابون درحال رد شدن بود یا نه، کسی میشناختشون یا نه؛ انگار که تمام جهان متوقف شده و منتظر نشسته بود تا اون دونفر بعد از سالها باهم صادق باشن.
حتی اسمون هم میخواست اون دونفر چشمهاشون رو برای همدیگه باز کنن و بشن همون کسی که تمام زندگیشون منتظرش نشسته بودن.
برای مینهو، چان میشد تنها کسی که نقصهاش رو میدید و دوست داشت؛ و برای چان، مینهو میشد تنها کسی که همیشه توی خونه منتظرش بود و بهش عشق میورزید، حتی در سکوت.
سرانجام، بوسه با صدای نفسهای بریده بریدهشون شکست؛ اما فاصله چندانی از هم نگرفتن. چان پیشونیش رو به پیشونی مینهو چسبوند و بوسهای روی گوشه لبش کاشت.
-بهت رسیدم. رسیدم، سرمهای.
مینهو خندید و بوسه محکمی به بینی مرد کوبید.
-چشمهات رو برای من باز کردی، احمق.