one last beat
Smileپارت دوم
یه نفر یه بار ازم پرسید اگه یه روز همهی کتابهای دنیا از بین برن، دلت برای چی بیشتر تنگ میشه؟
گفتم برای کلمهها. به خاطر آدمهایی که دیگه نمیتونن باهاشون احساسشون رو تعریف کنن.
- کیم سونگمین ، ۶ ژوئن ۲۰۲۴ -
گالری - ۸ صبح.
هیونجین برای بار هزارم نگاهشو چرخوند دور تا دور گالری. همه چیز درست بود. نورها. فاصلهی بومها از دیوارها. حتی بوی گالری که یه عود با رایحه وانیل بود.
هیونجین همه چیز رو برنامه ریزی کرده بود. مهم نبود چندساله این گالری رو داره چندبار توی نمایشگاه های مختلف آدم های مختلف رو دیده.
هربار بازم استرس داشت.
نگاهشو به بوم بزرگ ته سالن داد.
دوسش نداشت ولی سونگمین گفته بود با وجود گچ دستش خیلی خوب کشیدتش. و خب، چون سونگمین دوسش داشتم مهم نبود بقیه چی فکرمیکنن.
_
تماس بعد چند بوق وصل شد.
"هوم هیونجینی؟"
"چطوری عزیزدلم؟"
سونگمین چندثانیه ساکت بود تا اینکه عصبی خندید.
از ساعت پنج صبحه اومدم کافه و تا ساعت دوازده ظهر باید پانصد لیوان قهوه برای چنابعالی و نمایشگاهتون آماده کنم! بعد تو میپرسی حالت چطوره؟! عالیم هیونجین! عالیم!"
هردو خندیدن.
"ببخشید واقعا...نمیخواستم اذیتت کنم."
"من خوبم. سوبین یکساعت دیگه میاد کمکم میکنه. ریوجین هم هست."
"خوبه پس."
چندثانیه ساکت بودن تا اینکه سونگمین پرسید.
"تو چطور؟ دستت درد میکنه؟"
"نه، خوبه. فقط میخاره!"
"قلبت چطور؟"
هیونجین چندلحظه ساکت موند و دستشو روی سینهش گذاشت تا جواب درستی به دوست پسرش بده.
"مثل همیشهست."
"خب... این خوبه. هوم؟"
هیونجین هوم کوتاهی گفت و نگاهش رو دوباره به بوم تازه خشک شده روی دیوار داد.
"اوه راستی هیونجینی، من فکرکنم نرسم که گلدون هارو بگیرم. جیسونگ کی میاد؟ بهش بگو بگیرتشون."
"فکرکنم دیگه الاناست که برسه ، باشه بهش میگم."
صندلی رو عقب کشید و پشتش نشست.
"کار داری؟"
"هوم ، خیلی."
هیونجین خندید.
"این یعنی نمیتونم بیام پیشت؟"
"نه!! الان اصلا!"
سونگمین تهدیدوارانه گفت و هیونجین با اینکه نمیدیدش میتونست صورت دوست پسرش رو تصور کنه.
"باشه باشه!"
خندید و با لحن ساختگی ای غر زد.
"پس برو. میبینمت."
"میبینمت."
"دوستت دارم."
"من بیشتر."
و تماس قطع شد.
_
در گالری باز شد و انرژی بی پایان جیسونگ تو کل گالری پخش شد.
"هیونجیناااااااا!"
"اومدی!"
سمتش رفت و بعد از بغل کوتاهی عقب رفت.
"جیسونگا میتونی بری از گل فروشی کناری گلدونامو بگیری؟ بگو سفارش گالری مروارید خودش میدونه."
"مرسی ممنون. نیومده بهم کار میدی؟!"
"خب تو حواست به گالری باشه من میرم میگیرم میام."
"نه خیلی ممنون نمیخوام سونگمین منو بکشه که گذاشتم تو با این دستت بری گلدونارو بگیری."
برگشت و رفت سمت در. سمت هیونجین چرخید و چشمکی زد.
"زودی میام. دلتنگم نشو چاگیا!"
"دیوونه!"
قهقهه ای زد و چرخید. مشغول صاف کردن بوم های روی دیوار شد و برای سومین بار مطمئن شد همشون مرتب چیده شدن.
چند دقیقه ای گذشت تا اینکه جیسونگ با یه سبد دوطبقه مخصوص گلفروشی، گلدونارو اورد داخل.
"وواه هیونجین نگفته بودی صاحب گلفروشی انقدر خوشگله!"
"باهاش که لاس نزدی؟!"
جیسونگ که انگار مچش رو گرفته باشن نگاهش رو از هیونجین گرفت و به بوم روی دیوار داد.
"واقعا استعداد داریا آفرین!"
"هان جیسونگ!!!!"
"خودش گفت قشنگ ترین گلها رو انتخاب کرده و منم بهش گفتم خودشو توی گلدونا نمیبینم!"
هیونجین ناباور چشماشو گرد کرد.
"یعنی پنج دقیقه هم نمیتونی دهنت رو کنترل کنی؟"
جیسونگ مظلومانه شونه هاش رو بالا انداخت.
"مگه دروغ گفتم؟!"
"اولین بار بود که میدیدیش! جونگین خیلی خجالتیه!"
"جونگین؟ اسمش هم خیلی خوشگله."
"هان جیسونگ!"
جیسونگ با اخم مصنوعی دست به سینه شد.
"من فقط از زیباییهای دنیا تعریف میکنم."
"آها، برای همین گفتی تو گلدونا نمیبینیش؟"
"خب نمیدیدمش!"
هردوشون چندثانیه به هم زل زدن و بعد، بیاختیار خندیدن.
"یه روز به خاطر این شیرین زبونی هات میزننت."
"نه ، چون قبلش مخشونو میزنم!"
هیونجین چشماش رو گرد کرد. هربار که فکرمیکرد جیسونگ بیشتر از این نمیتونه غیرقابل پیشبینی باشه، یه چیز غیرقابل پیشبینی تر نشون میداد!
"واقعا غیرقابل تحملی!"
"ولی دوستم داری."
هیونجین ساکت نگاهش کرد و جیسونگ ابروهاشو بالا داد.
"نداری؟"
هیونجین با خنده ، آروم هلش داد.
"خیلی خب دارم. حالا بیا گلدونارو بچینیم."
_
کافه - ۱۱:۳۰ صبح
سونگمین نفس عمیقی کشید و خودش رو روی صندلی انداخت.
"آخ بالاخره."
ریوجین سینی آخر رو روی طبقه های چرخ دار گذاشت و سمت در هلشون داد.
"مطمئنم هیونجین میخواد تورو ببینه نه منو. پس خودت ببرشون."
سونگمین خندید و بلند شد تا قهوه هارو ببره.