one day more;

one day more;


یک بارِ دیگر نیم نگاهی به کلماتِ نوشته شده‌یِ رویِ ورقه‌یِ دل‌مرده‌یِ درونِ دستانش می‌اندازد...

حتی خودش هم دلیلِ این حرکاتش را نمی‌دانست...

فقط هر بار به امیدِ اینکه این کلمات به نادرستی کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و در نتیجه جملاتی را با آن مفهومِ تلخ به وجود نیاوردند،برای بارِ هزارم به ورقه نگاه می‌کند...

حتی خودِ او نیز این را به خوبی می‌دانست که این بار نمی‌تواند از دستِ بازی‌ای که سرنوشت برایش رقم زده است فرار کند؛حداقل این بار را نه!

برایِ بارِ ده هزارم و البته آخرین بار،نگاهِ دوباره‌ای به ورقه‌یِ درون دستش و کلمات نوشته شده‌یِ رویِ آن می‌اندازد و این بار برایِ رهایی از دامی که حتی خودش هم نمی‌دانست اسمش را چه بگذارد،ورقه را درونِ دستش مچاله می‌کند و بالاخره و برایِ اولین بار،به مقصدی که روبرویش قرار داشت نگاه می‌کند...

مقصدی که سالیانِ درازی را برای رسیدنِ به آن لحظه شماری کرده و حالا به آن رسیده بود...

ولی چه شد که همه‌ چیز به یکباره تغییر کرد؟!

چه شد که حالا بجایِ پاک کردنِ اشک های از سرِ شادی‌اش،در حالِ فرو خوردنِ بغضِ مزاحمی بود که درونِ گلویش لانه کرده بود؟!

چه شد که به یکباره سرنوشت ورقِ زندگی‌اش را عوض کرد؟!

و چه شد که به بی‌رحمانه ترین شکلِ ممکن،مسیر جاده‌ای که بر آن رانندگی می‌کرد تغییر کرد؟!

و چه شد که دیگر نتوانست جوابی برایِ این چه شد های درونِ ذهنش پیدا کند؟!

چه شد؟!

ماشینش را متوقف می‌کند و به آرامی از آن پیاده می‌شود...

آرزو می‌کند که ای‌کاش او نیز با روحش به اینجا پرواز کرده بود،نه با جسمش رانندگی...!

به آهستگی قدم بر می‌دارد...

گویی که نمی‌خواهد ساکنانِ این سرزمینِ مرده را از خوابِ ابدی‌شان بیدار کند...

اما شاید نیتِ اصلی‌اش چیزِ دیگری را می‌طلبید؟!

شاید او هرگز نمی‌خواهد که به آنجا برسد؟!

شاید او هرگز نمی‌خواهد که با رسیدنش به آنجا تمامِ امیدِ پوچش را به یکباره راهیِ دره‌یِ نابودی‌ها کند؟!

"امید پوچش"...

آری،حتی خودِ او نیز این را به خوبی می‌دانست که این امید برای به حقیقت پیوستن زیادی پوچ و خیالی‌ست...

به آهستگی،حتی آهسته تر از لحظاتِ گذشته،قدم از قدم بر می‌دارد...

با هر قدمی که پشتِ سر می‌گذارد،صدایِ تپش های قلبِ بیمارش بیش از پیش به گوش می‌رسد...

ناگهان متوقف می‌شود!

قلب بیمارش نیز برای همدردیِ با او،برای ثانیه‌هایِ کوتاهی متوقف می‌شود...

نفسِ درونِ سینه‌اش به یکباره پشت میله‌هایِ پولادینِ غم حبس می‌شود...

و چشمانش...

آن تیله‌هایِ سبز رنگ...

آنها دیگر از پا افتادهِ بودند و به قدری ضعیف و شکننده شده بودند که حتی توانِ تکان خوردن را نیز نداشتند و فقط به تصویرِ مقابل نگاه می‌کردند...

و ناگهان،به مانندِ آنکه خنجری را درونِ‌شان فرو کردن باشند،به یکباره قرمز و پر از آب می‌شوند...

و در نهایت پلک‌هایش ضربه‌یِ آخر را نیز به تنِ زخمی و شکست خورده‌یِ او وارد می‌کنند و با این کار قطراتِ اشک هایِ مزاحمش مانندِ رودخانه‌ای از خون با چشم‌های زخم خورده‌اش خدافظی کرده و بر رویِ گونه‌هایِ منجمد شده‌اش جاری می‌شوند...

پاهای استوارش به یکباره تمامِ نیرویِ خود را از دست می‌دهند و او به یکباره و در کسری از ثانیه در آغوشِ بی رحم و سرد زمین رها می‌شود...

سکوت مرگ باری که آنجا را احاطه کرده بود،خبر از حقیقی شدنِ تلخ ترین حقیقتِ زندگی‌اش را می‌داد...

اما او همچنان نسبت به امیدِ پوچ و خیالی‌اش امیدوار بود...

بیش از پیش پلک‌هایش را به آغوشِ یکدیگر می‌رساند...

او همچنان امیدوار بود؛امیدوار تر از هرکسِ دیگری...!

امیدوار بود که با باز کردنِ چشم‌هایش،آن نام آشنا را رویِ این سنگِ سردِ بی رحم نبیند...

اما درست زمانی که چشم‌هایش را می‌گشاید،تمامِ امید و امیدواری‌اش به یکباره نابود و راهیِ دره‌یِ نابودی‌ها می‌شوند...

قطراتِ اشک دوباره و این بار لجوجانه تر به سمتِ گونه‌هایِ منجمد شده‌اش هجوم می‌آورند و این بار دیگر نیرو و توانی برایِ مقابله‌یِ با آنها باقی نمانده بود...

پس فقط به تصویرِ روبه‌رویش خیره می‌شود،

اشک می‌ریزد،سکوت می‌کند و سکوت می‌کند و سکوت...

حرفی باقی نمانده بود که او از گفتنش پرهیز کند؛پس به احترامِ تمامِ بی حرفی‌هایش سکوت می‌کند...

زمان می‌گذشت و او همچنان در حالِ بی صدا اشک ریختن بود...

این تمام و تنها کاری بود که او می‌توانست در این لحظه از زندگی‌اش انجام دهد...!

پس به احترامِ تمامِ با هم بودن‌هایشان از هیچ چیز دریغ نمی‌کند و به بی‌نقص ترین شکلِ ممکن برای او سوگواری می‌کند...

برای اویی که دیگر در کنارش نبود تا اشک‌هایش را پاک کند...

زمان به کندیِ یک حلزون در حال گذر کردن بود؛گویی که حتی او نیز خیالِ مدارا کردنِ با او را نداشت...

اویی که شکننده تر از هر زمانِ دیگری به نظر می‌رسید...

تغییر رنگ آسمان خبر از گذر زمان می‌داد ولی هیچ ایده‌ ای از اینکه"ساعت چند است"نداشت!

اهمیتی هم به این قضیه نمی‌داد!

گذرِ زمان و ساعت و ... به چه دردش میخورد؟!

تمامِ نیاز او در یک کلمه خلاصه می‌شد،در یک اسم...

و آنها با بی‌رحمیِ تمام،خواسته‌ی او را لگد کرده و آن اسم را از دفترِ روزگار خط زدند...

بالاخره،بعد از چندین و چند ساعت تکانی به چشم های خسته و ورم کرده‌اش می‌دهد...

نگاهش را از روبه‌رو و سنگ قبر می‌گیرد و آنها را به سمتِ پایین سوق می‌دهد...

چشمانش این بار گل‌هایِ آبی رنگِ روی سنگِ قبر را برایش نمایان می‌سازند...

گل‌هایی را که به اندازه‌یِ خودِ او غم‌زده و دل‌مرده به نظر می‌رسیدند...

و آبی،آبی،آبی

به یکباره تک‌تکِ خاطراتِ تلخ و شیرینش به مانندِ مسافری کندرو از درونِ ذهنِ تب‌دارش عبور می‌کند و او شاهدِ تک‌تکِ لحظاتِ تلخ و شیرینی می‌شود که در کنارِ آن آبی‌ها سپری کرده بود...

پلک‌هایش را به شدت رویِ یکدیگر می‌فشارد...

دردِ عمیقی که از چشمانش منشأ می‌گرفت به یکباره تمامِ بدنش را احاطه می‌کند و او درد را در بند بندِ جسمش احساس می‌کند...

در کسری از ثانیه،گویی که انگار تمامِ دردهایش را فراموش کرده باشد،با صدایِ غم‌زده‌ای که گویی از ته چاه بلد می‌شد،شروع به سخن گفتن می‌کند:

"عزیزِ صبورم...

نگاهی به این گل‌های هم رنگِ چشمانت بی‌اندازه!

ببین که چگونه در نبودِ جفت روحیِ خود رنگ باختند و پژمرده به نظر می‌رسند...

و حالا نگاهی به منِ غم‌زده بی‌انداز...!

چه انتظاری باید از من داشت؟!

منی که زیر کفش های موجودِ بی‌رحمی به نام"سرنوشت"له شده‌ام..."

گفت و نگاهش را به روبه‌رو داد...

گویی که او آنجا و روبه‌رویش نشسته‌ است...!

سکوت کرد...

گویی که در انتظارِ پاسخی از سمتِ اوست...!

اما سکوتی که پاسخش را می‌دهد،خبر از"او دیگر رفته است و منتظرِ جوابی از سمتش نباش"داد.

با عبورِ این تصور از ذهنش،ناگهان تمامِ بدنش به لرزه در آمد...

نمی‌دانست این لرزش بخاطر سرمایِ هواست یا نه،بخاطر تپش هایِ قلب بیمارش است...!

"تپش های قلب بیمارش"...

با یادآوری این فکر متوجه صدایِ پر تلاطمِ قلبِ بیمارش شد...

کاری از دستش ساخته نبود؛پس در سکوت و تاریکی شب به تماشایِ رقص برگ‌هایِ پاییزی همراه با باد می‌نشیند و به ملودی‌ای که در حالِ نواخته شدن بود،گوش می‌سپارد...

ناگهان در کسری از ثانیه همه چیز تغییر می‌کند!

جنب و جوش برگ‌ها بیشتر می‌شود...

سرعتِ وزش باد افزایش پیدا می‌کند...

و تپش‌هایِ قلبِ بیمارِ او نیز هر لحظه بیشتر از قبل می‌شود...

گویی که می‌خواهند با بیشتر کوباندن خود به دیواره‌هایِ مرگ،خود را از دستِ چنگال‌هایِ بی‌رحمِ آن نجات دهند...

ولی این تصور،رویایِ کودکانه‌ای بیش نبود...

ناگهان همه چیز متوقف می‌شود!

برگ‌ها از جنب و جوش کردن دست می‌کشند...

باد سکوت می‌کند...

و صدایِ تپش‌هایِ قلبِ بیمارِ او نیز دیگر به گوش نمی‌رسد...

تپ ... تپ ... تپ ...

صدای تپش‌های قلبی که به بالاترین حدِ ممکن صعود کرده بود به یکباره به پایین ترین حدِ ممکن سقوط می‌کند و به شمار می‌افتد...

و او حالا سرگرمیِ تازه‌ای را برای خود پیدا کرده بود...!

او اینبار به جای آنکه به صدایِ تپش های قلبِ بیمارش گوش بسپارد،درحال شمردنِ تپش‌هایی بود که هر لحظه امکان داشت برای همیشه متوقف شوند...

تپ ... یک

تپ ... دو

تپ ... سه

                                                             .........................

تپ ... سیزده

تپ ... چهارده

تپ ... چهارده

تپ ... چهارده

پلک‌هایش به یکباره همدیگر را به آغوشی ابدی دعوت می‌کنند...

نفس‌هایش به یکباره و این بار برایِ همیشه درونِ سینه‌اش حبس می‌شوند...

و صدایش به یکباره درونِ حنجره‌اش خفه و برای همیشه دفن می‌شود...

و دنیا دیگر نمی‌تواند شاهدِ زمزمه‌یِ عددِ پانزده از بینِ لبانِ او باشد...


پایان

Report Page