once again .

once again .

𝗀𝗒𝗎 .

” خیلی دوست دارم دوباره پیش اون برگردم.” بومگیو آه کشید، لبخند تلخی زد و گفت:”اما این کار رو نمی‌کنم.” تهیون به لب های ترک خورده بومگیو نگاه کرد، می‌دونست بومگیو الان نیاز داره چی بشنوه اما در عوض پرسید:”چرا؟” پسر مو قهوه ای چتری های بلند ـاش رو کنار زد و گفت:” چون من لایق آدم بهتری هستم. یونجون فقط گاهی عشق رو برای من فراهم می‌کنه و این کافی نیست. من ثبات و آرامش می‌خوام و این چیز هایی که اون نمی‌تونه به من بده. چون ارزش من چیزی بیشتر از متن های آخر شب و صحبت های سطحی ـه.” تهیون سری تکون داد. ” سال بعد دیگه منتظر نمی‌مونم. دیگه به چیز هایی که می‌خواستم به یونجون بگم فکر نمی‌کنم. از یاد آوردی روز های خوب دست می‌کشم. من از عاشقانه دوست داشتن کسی که اونقدر ها هم خاص نبود دست می‌کشم.” بومگیو جمله آخر رو درحالی که ته گلو ـاش می‌سوخت گفت، سعی داشت بغض ـاش رو خفه کنه. و این تسلی بود برای پسر مو خاکستری که رو به روش نشسته بود.

Report Page