old watch
LianaPt.1
باران از صبح زود شروع شده بود؛ بارانی نرم و بیوقفه که روی بامهای شیروانی، صدایی یکنواخت میساخت، مثل نواری قدیمی که از دستگاه پخش جدا نمیشد. خیابانهای شهر، بوی خیس چوب و نفت میدادند؛ بوی پنجرههایی که تازه رنگ خورده بودند و مغازههایی که پشت شیشههای بخارگرفته، آگهیهای کهنهاشان را هنوز به دیوار چسبانده بودند.
سونگهون، با پالتوی بلند خاکستری و شالی کهنه که از پدرش به جا مانده بود، از کوچهی باریکی گذشت. صدای رادیو از مغازهی تعمیرات ساعت به بیرون نشت میکرد آهنگی جاز کهنه، با خشخش عمیقبه گوش میرسید. قدمها را کندتر برداشت تا لحظهای به آن صدا گوش دهد، اما ذهنش زودتر از گوشش از آن گذشت.
هیسونگ امروز را در مغازهی کوچک کتابفروشی، سر خیابان میگذراند. سونگهون از دور شیشهی بخارگرفته را دید و قامت آشنا را میان قفسههای چوبی تشخیص داد. مردی میان سال، با لحنی که انگار قصد داشت بلندتر از صدای باران باشد، با او صحبت میکرد؛ اخم ظریفی روی پیشانی هیسونگ بود.
سونگهون لحظهای پشت شیشه ایستاد، بیآنکه خودش را نشان دهد. نگاهش روی لبخند کمرنگی که هیسونگ برای جمع کردن بحث زد، مکث کرد. لبخندی که از سر اجبار بود، نه رضایت. مرد میانسال رفت، و هیسونگ چند ثانیه بیحرکت ایستاد، انگار چیزی را زیر لب گفت که حتی خودش هم نشنید.
سونگهون وارد مغازه نشد. شاید چون نمیخواست در آن لحظه دیده شود؛ شاید هم چون چیزی در نگاه هیسونگ بود که به او میگفت امروزش، روز آسانی نبوده.
باد سردی از انتهای کوچه وزید. او به راه افتاد، اما گامهایش بیهدف بود. مسیر را عوض کرد و به سمت آپارتمان کوچک خودش رفت.
اتاق نیمهتاریک بود، با پردههایی که نور خاکستری عصر را به سایههای نرم تقسیم میکردند. روی میز، دفترهای قدیمی، پاکتهای بازنشده و یک جعبه چوبی کوچک قرار داشت. سونگهون نشست، جعبه را به سمت خود کشید و باز کرد.
ساعت، آرام آنجا بود همان قاب برنجی، همان عقربههایی که به جای پیش رفتن، انگار منتظر فرمانی برای عقبنشینی بودند.
انگشتانش روی سطح سرد فلز لغزید. لحظهای تصور کرد که امروز را، این روز بارانی و اخمهای پنهان هیسونگ را، میتوانست از نو آغاز کند… یا حتی پیش از آن، جایی که هنوز همهچیز کمی بهتر بود.
اما فقط تصور کرد. ساعت را دوباره در جعبه گذاشت و در را بست. هنوز وقتش نرسیده بود.
صبح روز بعد، آسمان کمی روشنتر بود، اما بوی باران هنوز از کوچهها جمع نشده بود. روزنامهفروش سر چهارراه، متن روزنامههای تاخورده را با صدایی خوابآلود صدا میزد و مغازههای نانوایی بخار تازهی نان را به خیابان میفرستادند.
سونگهون با لیوان قهوهاش روی نیمکت چوبی کنار کتابفروشی نشسته بود. از اینجا، میتوانست صدای باز شدن در و بسته شدن قفسهها را بشنود. هیسونگ، با پیراهن چهارخانهی آبی و آستینهای بالا زده، مشغول جابهجایی کتابها بود. هنوز لبخند نزده بود، حتی وقتی پیرزن همسایه برای خرید کتاب شعر وارد شد و با گرمی سلام کرد.
ساعت نزدیک ظهر، پسرکی با کلاه پشمی و دستکشهای بیانگشت، وارد شد. چند دقیقهای میان قفسهها چرخید و بیآنکه کتابی بردارد، آرام به سمت صندوق رفت. سونگهون از پشت شیشه نگاهش میکرد. هیسونگ خم شد تا کیسهای برای پیرزن پیدا کند، و در همان لحظه، پسرک یک جلد کتاب کوچک را در جیب پالتویش گذاشت.
سونگهون ناخودآگاه از جا بلند شد، اما پاهایش میان تصمیم و تردید گیر کرد. او نتوانست وارد شود چیزی در نگاه جدی و آرام هیسونگ مانعش شد. وقتی پیرزن رفت، هیسونگ به آرامی سمت پسرک رفت و چیزی گفت. سونگهون از لبهایش خواند: «میخواستی بخونی، نه؟»
پسرک سرش را پایین انداخت. هیسونگ کتاب را از جیبش بیرون آورد، لحظهای نگاهش کرد، بعد به جای برداشتنش، آن را آرام به سمت پسرک برگرداند و گفت: «هر وقت خوندیش، بیار پسش بده. امانت.»
پسرک، بیآنکه چیزی بگوید، بیرون دوید. هیسونگ چند ثانیه همانطور ایستاد، بعد آهی کشید و به سمت محل کارش برگشت.
سونگهون همانجا پشت شیشه ماند، اما نگاهش روی دست راستش لغزید؛ همان دستی که شب گذشته قاب سرد ساعت را لمس کرده بود. با خودش فکر کرد اگر دیروز استفاده میکرد، آیا میتوانست خستگی و غم پنهان در چشمهای هیسونگ را از بین ببرد؟
ساعتها بعد، در آپارتمان، دوباره جعبه را باز کرد. این بار انگشتش روی ضامن کوچک مکث کرد. حس کرد که عقربهها بیصبرانه منتظر فرمانشاند.
اما هنوز فشار نداد. جهان برای یک روز دیگر صبر میکرد.
آن شب، شهر در مه غلیظی فرو رفته بود. مه، چراغهای زرد خیابان را در هالهای محو میبلعید، انگار نورشان جرعت نداشتند از چند قدم دورتر فراتر بروند. باد از کوچههای باریک میگذشت و صدای زوزهاش لابهلای تیرهای برق گم میشد. سونگهون یقهی پالتویش را بالا کشیده بود، دستهایش را در جیب فرو برده، و قدمهایش روی سنگفرش خیس، صدایی خفه داشتند.
هرچند میتوانست مسیر کوتاهتری به خانه انتخاب کند، اما عادت داشت هر شب از جلوی کتابفروشی بگذرد. حتی اگر هیسونگ را نمیدید، حتی اگر فقط شیشهی بخارگرفتهی مغازه را تماشا میکرد، چیزی در دلش آرام میگرفت. اما امشب، از همان دور، چیزی در دلش پیچید.
شیشهی در نیمهباز بود و پردههای داخل مغازه درهم کشیده شده بودند. نور چراغ داخل، نوسان داشت، انگار لامپ در حال جان دادن باشد. سونگهون بیاختیار قدمهایش را تندتر کرد.
وقتی به در رسید، بوی تند کاغذ خیس و خاک قدیمی به مشامش خورد. وارد شد. صدای جیرجیر در، سکوت را شکست. نگاهش بلافاصله به قفسهای افتاد که واژگون شده بود، کتابها مثل برگهای پاییزی روی زمین پخش بودند، بعضیها با جلد پاره، بعضی دیگر با گوشههای تاخورده. صندلی کنار صندوق افتاده بود و روی کف چوبی، لکههای ریز قرمز رنگ پاشیده بودند.
صدایی آرام، از پشت قفسه آمد صدایی که بیشتر شبیه ناله بود. سونگهون قلبش فرو ریخت. دور قفسه را دور زد و او را دید.
هیسونگ روی زمین نشسته بود، به قفسهی دیگر تکیه داده. پیراهن چهارخانهاش از شانه پاره شده و پوست سفیدش زیر چراغ، رنگی کبود داشت. از گوشهی لبش خون پایین میچکید و رگهای باریک از آن تا روی گردنش کشیده شده بود.
سونگهون خودش را کنار او انداخت، زانو زد.
«هیسونگ! چی شده؟»
هیسونگ خواست چیزی بگوید، اما سرفهاش گرفت. کمی بعد، صدایش آرام و خشدار درآمد:
«دو نفر… اومدن… گفتن صندوق رو خالی کن… وقتی گفتم چیزی توش نیست…»
سونگهون دندانهایش را به هم فشرد. نگاهش روی بریدگی بالای ابروی هیسونگ افتاد؛ خون تازه، با قطرههای عرق مخلوط شده بود.
«لعنتیها…» زیر لب گفت، اما نه آنقدر بلند که هیسونگ بشنود.
هیسونگ، با لبخندی ضعیف که بیشتر شبیه تلاش برای آرام کردن او بود تا بیان شادی، زمزمه کرد:
«خوبم… فردا همهچیز درست میشه.»
سونگهون نمیتوانست به این جمله باور کند. در نگاهش چیزی بود که حتی خود هیسونگ هم نمیدانست ترسی عمیق، همراه با شوقی پنهان که در قالب کلمات نمیگنجید. عشقش در آن لحظه مثل گلویی که بغض خفهاش کرده باشد، سنگین و بیصدا بود.
با احتیاط، بازوی هیسونگ را گرفت و کمکش کرد تا بایستد. پای راستش کمی لنگ میزد. مغازه حالا مثل مکانی غارتشده به نظر میرسید اما آنچه بیش از همه دل سونگهون را میفشرد، نه کتابهای پاره، که بیرمقی چشمان هیسونگ بود.
در راه خانهی هیسونگ، باران دوباره شروع شد. خیابان خلوت بود و صدای چترها و گامها در سکوت پیچیده میشد. سونگهون هیچ نگفت. فقط هر بار که هیسونگ قدمی آهستهتر برمیداشت، بیدرنگ بازویش را محکمتر میگرفت.
وقتی رسیدند، مطمئن شد که او را تنها نمیگذارد تا لباسش را عوض کند و کمی استراحت کند. حتی بعد از آن هم، تا لحظهای که مطمئن شد او خوابیده، کنار تخت ماند.
اما وقتی به خانه برگشت، احساس کرد چیزی درونش فرو ریخته. اتاقش تاریک و ساکت بود، جز صدای خفهی باران بر بام.
روی میز، جعبهی چوبی هنوز همانجا بود. بیهیچ مکثی، آن را به سمت خود کشید. قفل کوچک را گشود. ساعت درونش، با قاب برنجی و عقربههایی که انگار زیر نور نفس میکشیدند، آرام در جای خود بود.
دستهایش لرزیدند، اما این لرزش از تردید نبود از شوق و اضطرابی بود که همزمان وجودش را پر کرده بود. ضامن کوچک زیر انگشتش بود.
امشب، دیگر خبری از صبر نبود.
شب دوباره شهر را در آغوش تاریکی فرو برده بود. صدای باران هنوز روی بامها و سنگفرشها میخورد و انعکاس چراغهای مهگرفتهی خیابان، سایههای کشیدهای روی دیوارها میانداخت. سونگهون روی تختش نشسته بود، ساعت در دست، انگشتش روی ضامن بود. نفسهایش تند و نامنظم بود؛ قلبش در سینه مثل طبل میکوبید، و لرزش دستهایش نمیگذاشت تمرکز کند.
چشمانش دوباره تصویر هیسونگ روی زمین مغازه را مرور کردند؛ کبودیها، خون، لبخند کوچک و تلاش برای آرام کردنش همه این ها از ذهنش گذشت. ذهنش درگیر یک سؤال شد: اگر فقط یک بار… یک بار بتواند زمان را عقب ببرد، میتواند مانع این حادثه شود؟
صدای عقربهها آرام، نجواگونه، او را وسوسه میکرد. با تمام قدرت عشقش به هیسونگ، سونگهون ضامن را فشار داد.
در همان لحظه، اتاق تاریک شد و نور چراغها محو شد. جهان اطرافش شروع به کش آمدن کرد؛ صداها مبهم شدند، باران مثل قطرههای یخ روی شیشه محو شد، و نفسها در هوا شناور ماندند.
سونگهون پلک زد و دوباره چشم گشود. خیابان، خیس و خالی بود، اما چیزی متفاوت بود هوا تازهتر، بوی خاک بارانخورده تندتر، و نور صبحی ضعیف از پنجرهها میتابید. ساعتش را نگاه کرد: عقربهها عقب رفته بودند، دقیقاً یک روز.
با عجله به سمت کتابفروشی رفت. در نگاه اول، همه چیز مثل روز قبل به نظر میرسید. اما او میدانست که اکنون فرصتی دارد که روز قبل از حادثه را تغییر دهد.
وقتی وارد شد، هیسونگ هنوز پشت قفسهها بود، مشغول مرتب کردن کتابها، بدون هیچ نشانی از ترس یا کبودی بود. سونگهون قلبش از شدت شوق و اضطراب به تپش افتاد. آرام نزدیک شد، نفسش را کنترل کرد، و فقط با نگاه، هیسونگ را صدا زد.
«هیسونگ…»
هیسونگ سرش را برگرداند، و آن لبخند آرام و معمولی را زد. اما سونگهون میدانست که این بار او باید مسیر را عوض کند.
دستهایش دوباره روی قاب ساعت لغزیدند، آماده برای کنترل دقیق زمان، برای تغییر لحظاتی که نمیخواست دوباره تجربه شوند.
و اینگونه بود که سونگهون، برای اولین بار، با تمام ترس و امیدش، از ساعتی استفاده کرد که تنها یک روز را عقب میبرد اما برای او و هیسونگ، آن یک روز، همه چیز بود.
شب شده بود، اما آسمان هنوز مهآلود و خاکستری به نظر میرسید. باران چند قطرهای روی سنگفرشهای خیس افتاد، انگار از آسمان لحظهای درنگ کرده باشد. سونگهون، ساعت را محکم در مشت گرفته، قدمهایش را آهسته اما مطمئن به سمت کتابفروشی برداشت. قلبش مثل پرندهای وحشتزده میتپید، و هر نفس، تکرار یک سؤال بود: «میتوانم جلویش را بگیرم؟»
وقتی به در مغازه رسید، هیسونگ هنوز همانجا بود، پشت قفسهها، مشغول مرتب کردن کتابها. نگاهش آرام بود، لبخند کوچک و معمولیاش همان بود که همیشه میزد. اما سونگهون میدانست، امروز قرار است همهچیز متفاوت باشد.
در همان لحظه که سونگهون قصد داشت وارد شود، صدای پای سنگین دو مرد از پشت کوچه رسید. یکی از آنها کت تیرهای پوشیده بود و دستش روی کیف چرمیای بود که به نظر پر از پول میرسید. دیگری، صورتش نیمهپوشیده با شال، بیصدا پشت او حرکت میکرد.
با نفسهایی که در سینه حبس شده بودند، جلو رفت. قدمهایش نرم و بیصدا روی کف خیابون خیس افتاد. درست وقتی مرد اول میخواست در را باز کند، سونگهون با سرعتی غیرعادی جلوی آنها ظاهر شد.
«صبر کنید!» صدایش لرزید، اما پرقدرت بود.
مردان ایستادند، تعجب در چشمانشان موج میزد. هیسونگ از قفسه بیرون آمد، بهتزده و کمی ترسیده.
«سونگهون… تو…؟»
«به من اعتماد کن، کاری نمیکنم… فقط بایست!»
یکی از مردان جلو آمد، اما قبل از اینکه قدم دیگری بردارد، حس عجیبی در فضا پیچید. عقربههای ساعت هنوز در حال عقب رفتن بودند، و هر بار که سونگهون نفس میکشید، انگار زمان خودش را دوباره تنظیم میکرد.
مردان چند ثانیه سرگردان ماندند، سپس با لبخند سرد و ناشناختهای، به آرامی عقب رفتند و از کوچه بیرون زدند. سونگهون نفس راحتی کشید و نگاهش را به هیسونگ دوخت. لبخند کوچک هیسونگ، این بار واقعی و بدون هیچ درد یا کبودی بود.
سونگهون دستش را روی قلبش گذاشت؛ هنوز تپشهایش را میشنید. عشقش به هیسونگ عمیقتر و ملموستر از همیشه بود. این روز، روزی بود که برای اولین بار از ساعت استفاده کرده بود و در عین حال، روزی که فهمید تغییر سرنوشت، بهایی دارد که شاید روزی بفهمد چیست.
اما حالا، فقط به هیسونگ نگاه کرد، و لبخندش آرام گرفت. جهان، برای یک لحظه، درست همانطور که او میخواست بود.
.
.
.
.
.