oh;
cookyپور هیچوقت نفهمیده بود آدمها دقیقاً از چه زمانی تصمیم میگیرن کسی رو دوستداشتنی بدونن و یکی دیگه رو نه.
شاید از همان روز اول مدرسه بود. شاید از وقتی که اولین بار آستینهای لباسش رو پایین کشیده بود تا جای زخمهای روی دستش دیده نشن. یا شاید از وقتی که فهمیده بود خندیدن آدمها همیشه به معنی خوشحالیشون نیست؛ گاهی فقط کافیه توی راهروی مدرسه از کنارت رد بشن و اسمت رو با لحنی بگن که باعث بشه آرزو کنی کاش هیچوقت به دنیا نیومده بودی.
پور به همهشون عادت کرده بود.
به نگاههای طولانی، پچپچهای آروم، شوخیهایی که وقتی وارد کلاس میشد قطع میشدن و خندههایی که مطمئن بود دلیلش خودش بوده.
حتی به تیتی. همکلاسی ای که همه دوستش داشتند.
البته تیتی هیچوقت مثل بقیه نبود. حداقل پور دوست داشت اینطور فکر کنه.
تیتی از اون آدمهایی بود که انگار دنیا از اول باهاشون مهربون بوده. همیشه چند نفر دوروبرش بودن، همیشه کسی برای حرف زدن داشت و همیشه وقتی وارد جایی میشد، نگاهها ناخودآگاه سمتش برمیگشتن.
پور از دور دوستش داشت.
از فاصلهای امن که کسی متوجه نشه نگاهش بیشتر از حد معمول روی تیتی مکث میکنه.
تا روزی که فهمید تیتی هم متوجه شده.
و آن روز، برای اولین بار، اسم خودش رو از زبون تیتی شنید؛ نه با مهربونی، نه با علاقه.
با خنده.
پور هنوز هم صدای اون خندهها رو به خاطر داشت.
از اون روز به بعد، دیگه هیچوقت نتونست به احساسات خودش اعتماد کنه.
چند ماه بعد، توی اتاق پرستاری که سکوتش فقط با صدای بارون پشت پنجره شکسته میشد، تیتی روبهروش ایستاده بود.
پور روی لبهی تخت نشسته بود و مشغول مرتب کردن آستینهای بلندش بود. تیتی از چند دقیقه قبل ساکت شده بود. این سکوت عجیب بود؛ تیتی معمولاً برای هر چیزی حرفی داشت.
" پور. "
" هوم؟ "
" میتونم یه چیزی بگم؟ "
پور بالاخره نگاهش کرد.
" بگو. "
تیتی کمی مکث کرد. انگار داشت دنبال کلمات مناسبی میگشت؛ اتفاقی که از او بعید بود.
بعد، خیلی ساده گفت:
" I like you. "
پور پلک زد.
برای یک لحظه، واقعاً هیچ صدایی نشنید.
نه بارون، نه صدای نفسهای تیتی، نه حتی ضربان قلب خودش.
فقط به صورتش نگاه کرد. به لبخند کوچکی که گوشهی لبهای تیتی نشسته بود و به چشمهایی که هیچ نشانهای از شوخی توشون نبود.
اما ذهن پور خیلی زود راه خودش رو پیدا کرد.
این نمیتونست واقعی باشه.
نه تیتی. نه کسی مثل اون.
لبخند نامطمئنی زد.
" Is this a dare? "
لبخند تیتی محو شد.
" Huh? What do you mean? "
پور نگاهش رو پایین انداخت و با انگشت لبهی آستینش رو مرتب کرد.
" هیچی. "
" پور. "
" Not cool. "
این بار تیتی چیزی نگفت.
پور از سکوتش استفاده کرد و بلند شد. نمیخواست بیشتر از این به صورتش نگاه کنه. نمیخواست اون امید کوچیک و احمقانهای رو که برای چند ثانیه توی دلش روشن شده بود، جدی بگیره.
" میدونی چیه؟ اشکالی نداره. میتونی بخندی. "
" من نمیخندم. "
" لازم نیست جلوی من خودتو نگه داری. "
" پور، من جدیام. "
پور خندید؛ اما خندهاش بیشتر شبیه تلاشی برای جلوگیری از گریه بود.
" چرا؟ "
تیتی ابروهاش رو در هم کشید.
" چی چرا؟ "
" چرا من؟ "
این بار صدای پور آرامتر شد.
" از بین این همه آدم، چرا باید من باشم؟ "
چطور میتونست توضیح بده که تمام این سالها چقدر تلاش کرده بود نامرئی باشه؟ چقدر طول کشیده بود تا یاد بگیره وقتی کسی بهش میخنده، وانمود کنه براش مهم نیست؟ چطور میتونست به تیتی بگه که حتی تصور دوست داشته شدن توسط اون، بیشتر از هر چیزی میترسونتش؟
چون اگر این هم شوخی بود، این بار نمیدونست چطور باید خودش رو جمع کنه.
" من میدونم چه شکلی به نظر میام. میدونم وقتی آستینم بالا میره، بقیه چطور نگاهم میکنن. میدونم وقتی وارد یه جمع میشم، معمولاً هیچکس منتظرم نیست. لازم نیست تو هم بهم یادآوری کنی. "
" من هیچوقت اینطوری بهت نگاه نکردم. "
" ولی اون روز همون طوری نگاهم کردی. "
و همین یک جمله کافی بود تا تمام حرفهای تیتی ناتمام بمونن.
پور بهش نگاه کرد. چشمهاش کمی خیس شده بودن، اما هنوز سعی میکرد لبخند بزنه.
" من فقط نمیخوام دوباره احمق به نظر بیام. "
تیتی آرام گفت:
" تو احمق نیستی. "
" پس این کارو باهام نکن. "
برای چند لحظه هیچکدوم حرفی نزدن.
بعد تیتی گفت:
" من واقعاً دوستت دارم، پور. "
پور نگاهش کرد.
چقدر عجیب بود؛ اینکه آدم تمام عمرش منتظر شنیدن یک جمله باشه و وقتی بالاخره میشنوتش، تنها کاری که از دستش برمیاد این باشه که ازش فرار کنه.
پور از کنارش رد شد و به سمت در رفت. دستش رو روی دستگیره گذاشت، و بدون توجه به تیتی به بیرون قدم برداشت.