obsidian

obsidian

devin ❘

کام سنگینی از سیگارش گرفت، سردردش دوباره مثل دوست قدیمی‌ای یه یادش افتاده بود و تنها دواش، سیگارش بود.

مثل همیشه توی اتاقی که خاموشی درش حکم‌فرما بود پشت میزش نشست و به صندلیش تیکه داد، چشماش رو بست تا شاید سردردش کمی بهتر شه.

رد و برق باری دیگر اتاقش رو برای لحظه‌ای روشن کرد و سپس در خاموشی فرو رفت، قطرات درخشان و بلوری با ریتم منظم روی پنجره‌ی اتاقش می‌نشستن.

سکوت سنگین اتاق با صدای در شکست و بعد، صدای منشی‌ش از پشت در به گوش رسید:

- می‌تونم وارد شم؟

- بیا داخل.

منشی در رو به آرومی باز کرد و بعد، وارد اتاق شد و دست هاش به هم قفل کرد، مردی که روی صندلی چرخدار درحال سیگار کشیدن بود خیره شد.

-امشب نیشیمورا توی ابسیدین منتظرتونه.

اخمی بین ابروهاش به وجود اومد، با شستش گوشه‌ی ابروش رو خاروند و با کلافگی اهی کشید و زمزمه کرد :

- لعنتی.. چرا امشب؟

لونا در سکوت بهش خیره موند.

- جی اونجاست؟

سیگار رو توی زیرسیگاری‌ش خاموش کرد و بعد از روی صندلی بلند شد. باز آهی کشید و به سوال خودش جواب داد:

- البته که هست، رسما توی اون گی‌بار کوفتی چادر زده بود.

کراواتش سفت کرد پالتوی مشکی بلندش پوشید و به سمت در رفت؛ راننده‌ی ماشین در رو براش باز کرد و سوار ماشین شد. طولی نکشید که ماشین شروع به حرکت کرد، سردرد توانایی فکر کردن و سرکله زدن با اون پسر ژاپنی رو ازش گرفته بود.

امشب به گی‌بار، مکانی که ازش متنفره، دعوت شده بود.

چرا وقتی خودش گی نیست باید اونجا حضور داشته باشه؟

گی‌بار یه بار عادی نبود، بلکه جایی بپد برای نشون دادن قدرت و لبخند هایی که همگی برای جلب توجه بودن؛ و سونگهون از تمام این‌ها متنفر بود.

با کلافگی وارد بار شد، بوی الکل و سیگار به سمتش حجوم آورد همین کافی بود تا سونگهون تمام امشب رو بهم بزنه.

وارد سالن اصلی بار شد، هزاران چشم سمتش چرخید، همیشه همه‌ی نگاه‌ها رو به سمت خودش جلب می‌کرد، انگار مردم با چشمان خود او را می‌پرستیدن؛ درسته از نگاه های افرادی که در بار بودن متنفر بود ولی از دیده شده لذت می‌برد، وقتی به احترامش بلند می‌شدن و تا کمر تعظیم میکردم با غرور بهشون خیره میشد و حس قدرت میکرد.

نیشیمورا که متوجه ورود سونگهون شد، متعجب بهش نگاه کرد. انتظار نداشت به گی‌بار بیاد.

پسر ژاپنی با لبخند همیشگیش به سمت سونگهونی که توانایی کشتنش رو داشت رفت.

- ببین کی اینجاست، سونگهون هیونگ!

به سونگهون نزدیکتر شد و با حالت صمیمی دستش دور گردنش انداخت. بوی الکل نیکی سردرد سونگهون رو شدیدتر میکرد، سونگهون در مقابل لمس دستای نیکی دور گردنش نگاهی بهش انداخت که شاید همون یک نگاه کافی بود تا نیکی دستش رو عقب بکشه.

- باشه باشه، امشب قراره کلی اتفاقی بیوفته، سعی کن باهاش کنار بیای هیونگ. فعلا از مهمونی لذت ببر سونگهون هیونگ.

نیکی پوزخندی زد و افرادش رو صدا زد تا سونگهون رو به سمت میز رزرو شده راهنمایی کنن.

سونگهون پالتوش رو درآوردو بادیگاردی که هیکل عضله‌ایی داشت پالتو رو از دستش گرفت و نگهش‌داشت. مرد با قدم‌های آرومی به سمت صندلی‌ها رفت و روی یکی از اون‌ها نشست، بعد از چند لحظه تمامیِ نورهای بار خاموش شدن و تنها نوری که به سالن روشنایی می‌بخشید، نور روی استیج بود که روی اون، پسری ظریف و سفیدرو با صورت خوش فرم و لب‌های صورتیش که از دور خودنمایی می‌کرد، موهای بلوند موج دارش که هر از گاهی جلوی چشمش رو می‌گرفت و از گرمای بار گونه‌هاش سرخ شده بود، مثل ستاره‌ای می‌درخشید.

پسرک توجه‌ی سونگهون رو به خود جلب کرد. با پلی شدنِ آهنگی که برای اون روز انتظارش رو می‌کشید، شروع به رقصیدن کرد، رقص پسر مو بلوند واقعا خیره کننده بود. تیشرت و شلوار مشکی‌ای که پوشیده بود تضاد زیبایی با پوست سفیدش داشت و باعث می‌شد مو بلوند حتی بیشتر از قبل بدرخشه.

سونگهون نمیدونست چرا ولی اون پسرک کاری کرده بود که سونگهون تمام توجهش رو بهش تقدیم کنه، سونگهون محو پسرک با موهای بلوند که هم‌مانند خورشید می‌درخشید شده بود.

اون شب به گی‌بار معروف پاریس دعوت شده بود؛ خودش گی‌ نبود اما اون دنسر زیادی زیبا بود.

غرق فکر کردن به پسر بود که با لمس شدن شونه‌ش توسط کسی، رشته‌ افکارش پاره شد. سرش رو به سمت شونه‌ش برگردوند و به صاحب لمس با نگاهی که گویای همه‌چیز بود خیره شد.

- آخ سونگهونا، دلم برات تنگ شده بود!

نگاهی به جی که با لبخند مضحکی بهش خیره شده بود انداخت و چشم‌هاش رو توی کاسه چرخوند و دوباره به استیج خیره شد.

- می‌دونی که از لمس شدن بدم میاد، دستت رو بردار.

جی شونه‌ش رو بالا انداخت و بعد با برداشتن دستش، دست‌هاس رو به نشونه تسلیم بودن بالا گرفت و گفت :

- باشه باشه. هرچی صدات کردم جواب ندادی، با نگاهت داشتی پسره رو می‌خوردی.

- خفه‌شو حوصله مسخره‌بازیات رو ندارم..

- باشه باشه.. هرچی صدات میکردم جوابم نمیدادی با نگاهات پسره‌ی روی استیج خورده بودی.

-اه جی حوصله مسخره بازیاتو ندارم.

جی با هیجان صندلی کنار سونگهون رو عقب کشید و روش نشست و شروع به صحبت کرد :

- اون پسره که روی استیج می‌رقصید همونیه که چشم‌ نیکی رو گرفته.

سونگهون درحالی که تظاهر به اهمیت ندادن می‌کرد، دست‌ به‌سینه روی صندلی جابه‌جا شد.

- چه ربطی به من داره؟

جی انگار که به بخش موردعلاقه‌ش رسیده باشه، خودش رو جلو کشید و بشکنی جلوی صورت مرد زد که اخمش رو به‌همراه داشت.

- موضوع اینه که پسره یه‌چیزایی از نیکی می‌دونه که فاش شدنشون نیشیمورا رو با خاک یکسان می‌کنه!

نیشخندی روی لب‌های سونگهون شکل گرفت، هرچیزی از این پسر برمی‌اومد جز با خاک یکسان کردنِ نیشیمورا ریکی.

- اینارو دیگه از کجا شنیدی؟ مطمعنی؟ بیشتر شبیه کساییه که نیکی برای لذت‌های شبانه‌ش انتخابش می‌کنه.

جی بارِ دیگه در جوابش شونه‌ای بالا انداخت.

- برای یه شب هم زیادی زیباست.

وسطِ حرف‌هاشون احساس کردن که شخصی بالای سرشون ایستاده، وقتی سرشون رو بالا گرفتن، متوجه حضور نیکی شدن.

- منتظرتون بودم، چرا اینجایید؟ بیاید بریم اتاق وی‌آی‌پی

بعد از طی کردن مسیرِ سالن اصلی تا اتاقِ وی‌آی‌پی، به دری که جلوش بادیگاردها ایستاده بودن، رسیدن. نیکی با لبخند عجیبی به دونفر نگاهی انداخت و بعد در رو باز کرد.

نیکی با لبخندی که از نظر سونگهون، رواعصاب بود، اون دو رو به سمت میز های اتاق راهنمایی کرد. به سمت طبقه‌ نوشیدنی های الکل رفت و یکی از چندتا بطری رو به همراه سه شات برداشت و به سمت میز برگشت.

دو تا از شات ها رو جلوی دو نفر دیگه و یکی رو جلوی خودش گذاشت و مشغول پر کردن شات سونگهون شد.

-فکرکنم میدونید برای چی اینجایید.

مکثی کرد و کمی به سمت جی خم شد و شات اون رو هم پر کرد. با زدن لبخند دیگه ای، به حرفش ادامه داد

-میخوام کینه ای که سالهاست نسبت به هم داریم رو امشب تموم کنیم و..

آخرین شات که شات خودش بود رو هم پر کرد و در بطری رو بست. شات رو به دست گرفت و جرعه ای نوشید و دوباره ادامه حرفش رو زد.

-و شریک شیم.

جی تعجب نکرد، میدونست چه خبره. سونگهون بدون اینکه به شاتش دهن بزنه متعجب و عصبی ابرویی بالا انداخت.

-شریک شیم؟!

سونگهون خنده‌ی عصبی زد، عادتِ همیشگی‌ای که سالهاست توی شرایط حساس همراهیش می‌کنه.

- بهتر نیست که کینه‌های قدیمی رو کنار بذاریم؟ دیگه خسته کننده شده.

کمی مکث کرد. قدمی به عقب برداشت و شونه‌ای بالا انداخت و ادامه داد :

- بلاخره ما سه تا کنارِ هم می‌تونیم کارهای بزرگی کنیم.

جی شات نوشیدنیش رو سر کشید و نیشخند صدا داری زد.

- داره جالب می‌شه.

ـ این همه راه منو کشیدی اینجا برای چیزی که جوابشو می‌دونی؟ هنوز بچه‌ای نیکی.

بلند می‌شه و به سمت در خروجی می‌ره و جی هم پشت سرش راه افتاد.

به سمت ماشین می‌رن و با نزدیک شدن هردو به ماشین، بادیگارد در ماشین باز کرد و سوار شدن. سکوت کل فضای رو ماشین احاطه کرد. تنها صدایی که به گوش می‌رسید، صدای لاستیک‌های ماشین که روی آسفالت سرد و خشک کشیده .

چشم‌های سونگهون از سردرد قرمز شدن. در عمارت باز می‌شه و وارد می‌شن. سونگهون همراه جی به سمت اتاق کارش می‌ره. پالتوش رو روی کاناپه پرت می‌کنه و پشت میزش می‌شینه. جی هم روی کاناپه ولو می‌شه و به سونگهون خیره می‌مونه.

جی با صدای لرزون شروع به حرف زدن می‌کنه.

ـ الان می‌خوای چیکار کنی؟ می‌دونی که نیکی بی‌خیال نمی‌شه.

سونگهون پشت میزش میشنه و چشماهاش رو می‌بنده.

ـ نمی‌دونم جی، واقعاً نمی‌دونم.

نفسش رو با کلافگی بیرون می‌ده و سرش رو بین دست‌هاش می‌گیره.

ـ فکر کنم باید اون پسره رو گیر بیاریم. همون کله‌زرده که امروز روی استیج می‌رقصید.

ـ سونو؟ اه، سونگهون مطمئنی؟ کار آسونی نیست.

ـ راه دیگه‌ای داری؟

جی کلافه دستش رو توی موهاش می‌کشه.

ـ برام پیداش کن.

***


چند هفته از اون شب توی گی‌بار می‌گذره. سونگهون هنوز نمی‌فهمه اون پسر چطوری فهمیده که دنبالشه و حالا به شکل عجیبی ناپدید شده.

چند هفته‌ست که جی و افرادش دنبال پسر مو زرد می‌گردن، ولی هیچ ردی ازش پیدا نمی‌کنن.

جی با هیجان و ذوق، بدون اینکه در بزنه، وارد اتاق سونگهون می‌شه.

ـ سونگی! سونگیی!

با باز شدن در اتاقش و دیدن جی چشم غره‌ای به پسری که با ذوق وارد اتاق شد نگاه کرد.

ـ لعنتی، در بزن! می‌دونی بدم میاد.

جی با نفس‌های بریده‌بریده شروع به حرف زدن می‌کنه.

ـ پی... پیداش کردم...

ـ جی، محض رضای خدا درست نفس بکش، بفهمم چی می‌گی.

دست‌های جی دو طرف شونه‌های سونگهون قرار گرفتن و شونه‌هاش رو تکون داد و همزمان با هیجان تقریبا فریاد کشید :

- پیداش کردم! سونو، پیداش کردم!!

سونگهون دست‌های جی رو از روی شونه‌ش پایین آورد و دوباره، چشم غره ریزی بهش رفت.

- خب کجاست؟

- امشب، توی همون گی بار اجرا داره.

Report Page