تصوف و ضرورت بازخوانی آن؛ نگاهی به معماری تکیه در عصر صفوی
نفیسه تراب| کارشناس ارشد مطالعات معماری ایران، دانشگاه تهراناگر تاریخ ایران به مثابه کتابی قطور باشد، هر صفحه از آن مملوء از خصومتهای قومی و مذهبی است. تنشهایی که آتش آن از ویرانی ابنیه تا نابودی شهرها پیش رفته و دامنگیر هنر و معماری این سرزمین شده است. با چنین ویرانیهای بسیار، مسئولیتی سترگ بر عهدهی پژوهشگر تاریخ معماری است تا با نگاهی تیزبین و منصفانه جهل را کنار زند و خود را اندکی به پیش راند تا به روشنایی حقیقت نزدیک کند. البته با تردید میتوان ادعا کرد که کشف حقیقت همیشه از دسترس خارج است؛ اما تلاش برای دستیابی به آن افقهای دیگری را به روی پژوهشگر باز میکند تا به درک و تفسیر درستتری از این واژه دست پیدا کند. این مسیر با جرقهای آغاز میشود: گوش سپردن به سکوت تاریخ و خواندن ناخواندههای آن. بسیاراند اشخاص، ابنیه و رویدادهایی که گم شدهاند و تنها رد محوی از آنان قابل شناسایی است. در همین موقعیت است که توجه آدمی به گمشدگان تاریخ کشیده میشود و اولین پرسشها شکل میگیرند: در چه شرایطی عمداً یا سهواً به ورطهی نابودی و حذف از تاریخ قدم گذاشتند و چگونه میتوان آنها را شناخت و حفظ کرد؟
تصوف یکی از همین گمشدگان است که در تاریخ ایران رو به خاموشی میرود. آشنایی با تصوف از حیث تأثیر بهسزایی که بر جامعه، هنر، ادبیات و به خصوص معماری دوران اسلامی داشته است، اهمیت پیدا میکند. در تعریف این واژه شاید بتوان تصوف را خوانش اسلامی از عرفان دانست. به عبارت دیگر واژهی عرفان یک تجربهی جامع، فارغ از جغرافیا و زمان را در بر میگیرد؛ ولی تصوف بازخوانی اسلامی و ایرانی از عرفان است. «ایرانی» از آن جهت که ریشههای تصوف بر ما مجهول مانده؛ اما ردپای ادیانی همچون زرتشت و مانی در تصوف قابل شناسایی است و «اسلامی» از حیث التقاط هرآنچه تصوف خوانده میشد (در قرون اولیهی اسلام)، با عقایدی که اسلام بر پایهی آن استوار بود. به هر روی نطفهی تصوف در قرنهای اولیهی تصرف ایران توسط اعراب پایهگذاری و ستونهایی مانند ریاضتِ ناشی از ترس و عبادت بر مبنای عشق الهی تدوین شد. این دگرخوانی از اسلام ریشههای خود را محکم کرد تا در قرن سوم و چهارم قمری توانست مباحث نظری و معماری مستقل از دیگر کاربریها ارائه دهد.
مسیری که در معماریِ تصوف از مسجد، صومعه، رِباط و دیگر بناها آغاز شده بود، در نقطة اوج خود به «خانقاه» رسید. اکثر مورخین تنظیم نظامات خانقاه را به ابوسعید ابوالخیر نسبت دادهاند. او احتمالاً از اولین شیوخ عارفی باشد که مجموعهی قوانینی برای ساخت و استفاده از این معماری جدید مطرح کرد. به هر روی با تلاش او، مریدانش و دیگر عرفا در زمانة نسبتاً آزادِ اظهار عقیده و پرورش آن، پایهی بنایی مستقل برای صوفیان به نام خانقاه را گذاشتند. در همین زمان است که نظامات خانقاه را تدوین کردند و آدابی دربارهی نحوهی استفاده از این بنا گرد آوردند. متناسب با این رسوم فضاهای معماری شکل گرفت و رفتهرفته معماری خانقاه تکامل یافت. این معماری در ادامة بالندگی خود، در نهایت به یکی از نهادهای تأثیرگذار بر شهر و زندگی شهری بدل شد. اثری که بیپاسخ از سمت دیگرگروهها نماند.
با ورود به قرون میانهی اسلامی نسیم تعصب وزیدن گرفت و نوشتن ردیه بر تصوف آغاز شد. احتمالاً بتوان سرسختترین دشمن صوفیان را فقیهان دانست. فقهایی که در مدارس نظامیه رشد کردند و در آنجا تعصبورزی در مواجه با دیگر خوانشها از دین اسلام را فراگرفتند، از درِ مخالفت با صوفیان برخاستند. آنان از دریچهای تنگ به جهان مینگریستند و در این زاویهی بسته لاجرم تصوف جایی نداشت. حتی این تصوف در پارهای موارد مغایر شریعت مینمود و از دید آنان «مستوجب آتش» بود. در چنین زمانی است که ارکان تصوف با خطر بقا مواجه میشود و نیاز هست تا حمایتی از جنس فقیهانه به کمک تصوف آید. این مسئولیت را امام محمد غزالی به دوش کشید. فقیهِ سنی که با آزمودن تمام اندیشههای زمان خود، سفری طولانی از شریعت به سمت حقیقت طی کرد و جایگاه والایی نزد فقیهان به دست آورد. غزالی مَنِشی را پایه گذاشت که بارها برای حمایت از تصوف به کار گرفته شد. اینبار او تصوف را مبتنی بر احکام تسنن بازخوانی کرد. به عبارت دیگر تصوف اسلامیزه شد تا از گزند فقیهانِ تنگنظر در امان بماند. درست است که با آراء غزالی توجیهی برای بقای تصوف به وجود آمد؛ اما در این قرون اشخاص برجستهای قربانی عقیدهی خویش شدند و به شکل جدی، بیان شطحیات مورد پیگرد قرار گرفت. بخشی از جوششِ تصوف که حتی با تلاش امثال غزالی نیز به شدت سرکوب و خاموش شد.
به نظر میآید آنچه در این تلاطم در امان ماند و حتی رشد و نمو پیدا کرد معماری وابسته به تصوف است. در این عصر صوفیان جایگاه ویژهای در میان تودهی مردم داشتند، بنابراین گزینة مناسبی برای حمایت حکومت بودند. برای نفوذ در میان مردم، سیاستمدارانی همچون خواجهنظام الملک (وزیر دربار سلجوقیان) در حمایت و آباد کردن ابنیهی صوفیان و در نظر گرفتن وقفیات برای آنان از یکدیگر پیشی گرفتند و این نهاد روز به روز به پختگی و گستردگی رسید. در همین زمان و با استناد به اشارهی سهروردی خانقاه به مثابه مسافرخانهای برای در راهماندگان میشود (سهروردی، ۱۳۵۲). این روند تا حملة مغول و تیمور باقی ماند و حتی پس از آن، با از میان برداشتن فقیهان و اشاعهی مذهب جدید در بازة زمانی کوتاهی رونق روزافزونی گرفت.
رونق و گسترش خانقاهسازی و نظامات وابسته به آن جنبهی تاریکی نیز در خود داشت. توجه ویژة خانقاه و شیوخ به مالاندوزی و مریدپروری که با زوال خانقاه و فاصله گرفتن از آموزههای اولیهی تصوف همراه بود. گرایشاتی که با تمایلات قدرتطلبانه تکمیل شد و در زمان تضعیف قدرت مرکزی در عصر تیموریان خود را نمایان کرد. در قرون هفت و هشت هجری قمری آنچه تصوف نداشت را از تشیع گرفت و با پیوستن این دو به یکدیگر همراه با چاشنی نظریهپردازانی همچون سید حیدر آملی و طرح مباحثی مانند «شیعهی حقیقی» و «صوفی حقیقی» معجونی به دست آمد. این همبستگی با محوریت اندیشة سیاسی در میان عرفا، به نهضتهای صوفی-شیعی برای کسب قدرت انجامید. آنان که روزگاری قدرت خود را از دربار مغولان میگرفتند، در این جنبشها تصوف را با نقابی از تقدس، بینیاز از آنان یافتند و بر پادشاهان برای تصاحب قدرت شوریدند. نتیجة این امر دستیابی به قدرت سیاسی موقت (قیام سربداران) و چند حرکت دیگر بود که بالاخره یکی از جنبشهای صوفیانه به پیروزی رسید و سریعاً به قلع و قمع دیگر جنبشها پرداخت.
«صفویان» نوادگان شیخصفیالدین اردبیلی بودند که به تدریج و متناسب با مصلحت زمانه، تغییر رویه داده و از تسنن به تشیع روی آوردند. اینان به واسطهی مال فراوان، مریدپروری و پرورش کرامات مقدسمآبانه به قدرت رسیدند. مصداق بارز مریدان این خاندان، صوفیان قزلباش بودند که با گذر زمان شکل گرفتند و به دست آوردن سلطنت برای صفویان، بدون کمک آنان میسر نبود. این حمایت به درخواست جبران و تقاضای سِمَتهای حیاتیِ حکومتی از شاهان صفوی انجامید. درخواستی که برای شاهان گزاف به حساب آمد و ناچاراً برای توسعهی اندیشههای ایدئولوژیک خود و در مخالفت با قزلباشان توجه را به سمتی دیگر کشاندند. فقیهان شیعه از آغاز حکومت صفویان به ایران اعزام شدند و از همان ابتدا (همچون همتایان سنی خود) به مخالفت با صوفیان پرداختند. موازنهی قدرت در این دوره همواره به سمت فقیهان سنگینتر بود تا جایی که در اواخر حکومت صفویان، آنان مشروعیت شاه را منوط به اجازهی خود دانستند و عهدهدار تاجگذاری شدند. چنین نفوذی منجر به عقب زدن دیگر رقیبان و یکهتازی فقیهان در عرصهی اجتماعی و سیاسی شد و سرنوشت شومی برای تصوف و اندیشة عرفانی به همراه آورد.
تصوف در عصر صفوی فراز و فرود بسیاری به خود دید. چنین مینماید که اندیشهی صوفیانه به تکههایی تقسیم شد که هر یک از آن در رفتار، آموزه و سبک زندگی گروهی قابل تشخیص است. برخی به کجروی خود و بدنام کردن تصوف ادامه دادند و برخی با دانش خود، از اصل آن نه با نامِ مذمتشدهی صوفی بلکه با واژهی عارف حمایت کردند. معماری مرتبط با صوفیان نیز سرنوشتی غیر از این در اصفهان نداشت. پس از انهدام سلسلههای سنی تصوف، اندک سلسلههای باقیماندهی شیعه در شهر خانقاه ساختند که در نهایت با رویکرد خصمانهی فقیهان و حمایت شاهان ویران شدند. همچنین دراویش دورهگرد در میادین و قهوهخانهها سیر کردند و به نقالی و جادوگری روی آوردند. صوفیان قزلباش (مریدان فدایی) نیز برای حفاظت از صوفی اعظم (شاه) در توحیدخانه سکنی گزیدند. در این اوضاع است که چهرهای دیگر از تصوف، در خارج از اصفهان و دورتر از قیلوقال شهر جان میگیرد و معماری خاص خود را با نام «تکیه»[1] برپا میکند.

تکیه در عهد صفوی نهاد صوفیان است و احتمالاً این واژه از همتای خود در سرزمین عثمانی اخذ شده باشد. صوفیان یا معتقدانِ به آنان این تکایا را با وقفیات بسیار و فضاهای متنوع در اصفهان -به ویژه اراضی تخت فولاد- ساختند تا مجمعی از درویشان برای اطعام، سکنی و آموزش گرد آیند. این سبک معماری با جذب اشخاص برجستهای همچون میرفندرسکی و شیخبهایی رونق روزافزونی یافت و به فعالیت خود تا انتهای حکومت صفوی ادامه داد. برخی از این ابنیه در آتش قهر فقهای درباری از بین رفتند و برخی نیز طعمهی هجوم افغانان شدند. در نهایت ابنیهی برجای مانده در دورهی قاجار، با ارائهی مفهوم جدید از واژهی تکیه (مکانی برای عزاداری بر امامان شیعه) و قطع پیوند تاریخی تکیه و صوفیان، این بناها را بازسازی و مرمت کردند و تکایای جدیدی در تخت فولاد ساختند. از این روست که در کنار اشعار گچبری با مضامین عرفانی، نقاشیهای مذهبی بر دیوار تکایا نقش بستند. تخریب تکایای تخت فولاد از دوران پهلوی اول با شروع خیابانکشی و احداث فرودگاه در اصفهان آغاز شد؛ ولی بارها در دهههای سی و چهل شمسی مورد مرمت قرار گرفتند و کماکان مراسماتی در آنجا برگزار میشد. به نظر میرسد این ابنیه همچنان پویایی خود را حفظ کردند و علیرغم تلاشها در نادیده گرفتن صوفیان، کاربران تکایا، ساحت عرفانی فضا (در مورد دفن شخصیتهای برجسته) را تا چند دهة گذشته حفظ کردند. در دهههای هفتاد و هشتاد شمسی تخریب گستردهای در تخت فولاد آغاز شد و بسیاری از تکایا با معماری و آثار شاخص خود از بین رفتند. در پی این تخریبها بر چهرهی عرفانی تخت فولاد غباری نشست و گردهماییهای آخر هفته در آنجا به فراموشی سپرده شد. اقدامی که تکایا را از مکانی جهت استفادهی زندگان به فضایی صرفاً برای مردگان بدل کرد. اکنون از بقایای معماری تکایای صفوی در اصفهان میتوان سردر ورودی، میانسرا با پوشش گیاهی و آب، حجرات جهت اقامت دراویش، ایوان، مقبرهی شاخص، آبانبار و فضاهای خدماتی را تشخیص داد. همچنین معمولاً بر دیوار فضاهای اصلی تزیینات شاخص همچون کتیبههای شعر به خط نستعلیق یا نقاشیهایی با مضامین آداب خانقاهی نقش بستند که ویژگی بارز صوفیان در استفاده از شعر فارسی و سماع و موسیقی را نمایان میکنند.
نگاهی عمیق به ابنیهی دوره اسلامی است که معماری تصوف را از حاشیهی تاریخ جدا میکند و به متن میآورد. آنجا که کاربری و نام را عوض کردند تا ردی باقی نماند از آنچه روزگاری در زندگی مردمان جریانِ فعال داشت. تاریخ سکوت معناداری دربارهی صوفیان عصر صفوی و معماری آنان ارائه داده است؛ اما این امر لاجرم به خاموشی تصوف در این عصر ختم نمیشود. آنان بودند و تصوف را با تغییرات بسیار به جلو بردند و خوانشهای دیگری ارائه دادند. در معماری نیز با وجود خفقان حاکم، گونهی منحصر به خود را ساختند. تکیه نامی است که با صوفیان آغاز شد و نیاز به تجدید حیات در مفهوم و کاربری دارد. به همین دلیل لازم است تا با پذیرش نقش حیاتی و تأثیرگذار تصوف در دورهی اسلامی، نگاهی عمیق به ابنیهی برجای مانده در دیگر کاربریها داشت تا شاید خانقاه و تکیه -ابنیهی مرتبط با صوفیان- از زیر آوارها تغییر، تحریف و ویرانی به حقیقت خویش بازگردند.
- به نظر میآید این کاربری، پیش از صفویان نیز مورداستفادهی برخی از فرقههای تصوف بودهاست.