not first , not last pt1
raraچوی سوبین ؛ دانشجوی کارشناسی رشتهی مجسمه سازی. گفتنش از دور جذاب بنظر میرسه اما از نزدیک؟ اصلا. هم دانشگاهیهاش به طور قطع میتونستن از سوبین به عنوان "باکرهی سر به زیر" یاد کنن. عجیب بنظر میاد اما خب ، سوبین برعکس بقیه ی پسرها اصلا به فکر مسائل "فرعی" نبود و کامل بودن نمره هاش ، بهترین بودن توی کلاس و دایره ی دوستی کوچیک این رو به طور قطع ثابت میکرد.
درست برخلاف اون ؛ چوی یونجون قرار داشت. مشهور ترین دانشجوی کل دانشگاه و فرقی نداشت چه جنسی باشه ، هم پسر و هم دختر جذبش میشدن و البته ، باهاش میخوابیدن یا بهتره بگیم یونجون باهاشون میخوابید.
این وسط یه گرهی عمیقی بین این دوتا پسر وجود داشت که فقط یونجون ازش سر در میآورد و حتی سوبین هم نمیفهمید که اون پسر چه مرگشه و چرا انقدر با تیکه انداختن دنبالش میوفته چون مشخصا سوبین هیچ دخلی به یونجون نداشت ؛ بجز دوست مشترکشون که بومگیو بود و خوشبختانه یا بدبختانه راه ارتباطی ای رو بین این دو نفر باز میکرد.
+ بومگیو گفتم که نمیام! میتونی انقدر اصرار نکنی؟
- میدونی یونجون چقدر عاجزانه ازم درخواست کرد؟؟ یه جشن آخرساله دیگه! حداقل این یکی رو بیا!
چوی بومگیو ، رفیق شفیق سوبین از دوران راهنمایی. ممکنه سوال پیش بیاد که سوبین اصلا چجوری بومگیو رو تو زندگیش راه داده؟ خب درواقع بومگیو از اول جذب سوبین شد و بعد ؛ اون پسر رو برای دوستی به سرپرستی گرفت هرچند که سوبین علاقه ای نداشت اما خب سرنوشت جور دیگه ای رقم خورد و الان ده سال از دوستیشون میگذشت.
+ من از بوی الکل و دود متنفرم و ازم میخوای برم تو مرکزش؟ نه! هنوز حتی طراحی آناتومیم هم کامل نشده.
- محض رضای خدا یک دقیقه سرت رو از اون دفتر رنگ آمیزی کوفتی بکش بیرون و خوش بگذرون!
+ بومگیو ، نمیفهمم چرا انقدر اصرار میکنی وقتی میدونی هیچوقت نمیام.
"دقیقا. چون هیچوقت نمیای باید این یکی رو بیای چون ممکنه دیگه هیچوقت چهرهی بعضی از بچها رو نبینی ، پارتی هم فرداست پس بهتره کاراتو زودتر تموم کنی." و تلفن رو روی سوبین قطع کرد.
سوبین غرولندی کرد و با کوبیدن گوشیش روی میز و باز کردن کتاب مبانی هنرهای تجسمیش سعی کرد فکر بومگیو رو از ذهنش بیرون کنه "نه که خیلی مشتاق بودم تا سال بعدی هم اون چهره های مسخره رو ببینم."
فردا ساعت ۱۱ صبح.
سوبین با شنیدن صدای خشخشی چشم هاش رو باز کرد و با بومگیو اون هم وسط اتاقش مواجه شد. پسر کوچیکتر تا کمر داخل کمد سوبین بود و درست مثل کتاب مشغول ورق زدن لباسهای داخل کمد بود. سوبین از عصبانیت خرناسی کشید و همونطور که روی تخت مینشست عینکش رو برداشت تا بتونه دید بهتری به بومگیوی گوشه ی اتاق داشته باشه.
+ معلوم هست تو خونه ی من چه غلطی میکنی؟
بومگیو هول کرد و سرش به لبه ی کمد برخورد کرد. از درد هیسی کشید و همونطور که از داخل کمد 'از اونجایی که تقریبا داخلش بود' بیرون میومد سرش رو دو دستی چسبید : "هیونگ...چرا این لباسا همشون یه شکلن؟ واقعا بد سلیقهای."
سوبین عینکش رو روی صورتش صاف کرد و با بردن دستهاش لای موهاش اونهارو به عقب هل داد : "خب...شاید برعکس تو به یه ورمم نیست که بقیه درمورد لباس پوشیدنم چه فکری میکنن. حالا لطف میکنی بگی اینجا چیکار میکنی؟"
- یادت رفته؟ پارتیِ یونجون! اومدم بهت رسیدگی کنم!
+ فاک بومگیو گفتم که نمیام!
- البته که میای ، برای همین اینجام تا نجاتت بدم.
سوبین چشم هاش رو چرخوند ، ایستاد و با برداشتن حوله ی کمری روی صندلیش گفت : "میرم دوش بگیرم ، اگه صبحونه نخوردی توی یخچال اوتمیل هست." و از اتاق بیرون رفت.
داخل حموم ، شیر آب رو باز کرد و همونطور که زیر دوش ایستاده بود ، مشغول فکر کردن به حرف بومگیو شد. فکر کرد شاید بهتر باشه گاردش رو پایین بیاره و سعی کنه از اون پارتی 'مزخرف' استقبال کنه. دلش نمیخواست روی دوستصمیمیش رو زمین بزنه و خب شاید بومگیو راست میگفت؟ بهتر بود یکم سرش رو از کتاب و مجسمه ها دربیاره و از دهه ی سوم زندگیش لذت ببره.
لباسهاش رو پوشید و همونطور که مشغول خشک کردن موهاش بود وارد آشپزخونه شد. بطری آبجو بین دو تا دست بومگیو جابهجا شد ؛ خود پسر پشت کانتر آشپزخونه نشسته بود و همونطور که پاهاش رو دیوانهوار تکون میداد با گوشیش ور میرفت : "پسر! بوی شکلات کل خونه رو گرفته ، از چه شامپویی استفاده میکنی دقیقا؟" و سرش رو بالا آورد تا به سوبین نگاه کنه ، بطری آبجوی توی دستش رو بالا آورد و با لبخند تکونش داد : "مرسی که به فکرمی!" سوبین ابرو بالا انداخت و از روی تاسف آهی کشید ؛ کدوم احمقی سر ظهر الکل میخوره؟ سوبین حتی در حالت عادی هم از خوردنش متنفر بود چون گلوش رو میسوزوند! البته این بهونهای بود که به بقیه میگفت و خب دلیل واقعیش...بهتره شخصی بمونه نه؟
حوله ش رو دور گردنش انداخت و پشت کانتر درست رو به روی بومگیو نشست : "گیو...من یکم فکر کردم..."
- اوه! پس این یعنی میای؟ پس زنگ بزنم به یونجون و بگم سوبین قراره بیاد و بهتره رفیقاشو جمع و جور کنه و بهشون بگه آدمیزادی تر رفتار کنن؟؟
سوبین خندید و به بومگیو نگاه کرد که از هیجان تقریبا روی کانتر نشسته بود و کم مونده بود روی پسر بپره : "این شکلی اگه نیام بهتر نیست؟ فقط بهش بگو سوبین هم میاد و نمیخواد روی مثبت بازی تاکید کنی. من مشکلی ندارم."
- واو! چوی سوبین نکنه جن رفته توی جلدت؟
قبل از اینکه سوبین فرصت کنه جوابی بده بومگیو از جاش بیرون پرید و با بغل کردن سوبین و برداشتن کیفش و گفتن جمله ی : "عاشقتم هیونگ! به یونجون خبر میدم و سعی کن برای امشب خوشتیپ کنی!" اونجا رو ترک کرد.
و این باعث شد سوبین وحشت کنه. خوشتیپ کردن؟ واقعا هیچ لباس خاصی توی کمدش نبود و از اون بدتر ، هیچ ایده ای نداشت که با موهاش چیکار کنه تا خوش حالت بنظر برسن! اصلا چرا انقدر استرس داشت؟ احمقانه بود. بههرحال قرار هم نبود که مهمون خاصی باشه پس میتونست با یه استایل ساده سر و ته کار رو در بیاره. هرچند این موضوع دلیل نمیشد که اولین و آخرین فرصتش برای نشون دادن روی دیگهش رو از دست بده.
به ساعت گوشیش نگاهی انداخت و همونموقع نوتیفی براش اومد. شماره ناشناسی براش لوکیشن فرستاده بود ، قبل از اینکه فرصت تایپ رو پیدا کنه بلافاصله پیام بعدی فرستاده شد و باعث شد سوبین از روی تاسف آهی بکشه و زمزمه کنه 'اون احمق کله شق'.
"سوبینا~~شنیدم امشب قراره بیای! این لوکیشن خونهمه ، ساعت ۷ منتظرتم بیبی><!"
بومگیو ، قطعا سوبین میدونست امشب چه بلایی سر اون پسر بیاره. دقیقا به چه دلیل کوفتیای شمارهش رو به یونجون داده بود وقتی خودش هم میتونست آدرس و زمان پارتی رو بفرسته؟ لب پایینش رو گزید و همونطور که با ریتم مشخصی به پشت گوشیش ضربه میزد به صفحهی چت خیره شد. لازم نبود که شمارهی یونجون رو سیو کنه نه؟ بهرحال این آخرین باری بود که میخواست چشمش به پسر بیوفته و این برای سوبین یه معنی داشت ؛ "بعد از اون پارتی دیگه هیچوقت چوی یونجون رو نمیبینم." گوشیش رو روی مبل انداخت و سمت اتاق رفت تا درست مثل بومگیوی چندساعت پیش تا کمر داخل کمدش خم بشه و دنبال یه لباس 'بدردبخور' بگرده.
ساعت ۱۹:۳۰ ، جلوی درب خونه ی یونجون.
وارد لابی برج شد و به اطراف نگاهی انداخت. خب ، به جرعت میتونست بگه که یونجون یه پولدار عوضیه و معلوم شد که چرا کلاس هاش رو بزور میاد. گوشیش رو در آورد تا دوباره لوکیشن و آدرس رو چک کنه. طبقهی بیستم ، بدون هیچ اسم واحدی. بنظر میومد یونجون نه تنها پولداره و توی برج زندگی میکنه ، بلکه پنت هوس برج جاییه که توش زندگی میکنه و اون پارتی های مزخرفش رو برگزار میکنه.
+ هی! چوی سوبین!
سوبین سرش رو به سمت منبع صدا چرخوند ، با بومگیو مواجه شد و خب...وات د فاک؟ اون موهاش رو بلوند کرده بود؟؟
- تو...چرا...
+ خب میدونی...یه خوشگل پسری تو اون پارتیه که عاشق موی بلونده و من داشتم فکر میکردم چجوری میتونم توجهش رو-
سوبین سرش رو به نشونهی مخالفت تکون داد و حرف بومگیو رو قطع کرد : "خیلی خب! فهمیدم! بریم تو."
ابروهای بومگیو بالا رفت و همونطور که از کنار سوبین رد میشد به شوخی گفت : "هیونگ! نکنه داری پیر میشی یا...شایدم همیشه هموفوب بودی؟"
سوبین از عصبانیت قرمز شد. هموفوب؟ اره ، درسته که از گیها متنفر بود اونم به دلیل یه اتفاق کاملا 'اتفاقی' اما این دلیل نمیشد که از بقیهی گرایش ها هم متنفر باشه. دستش رو از جیبش در آورد و دنبال بومگیو راه افتاد : "هوی! من فقط از این گی بازیا متنفرم!" بومگیو از گوشهی چشم نگاهی به سوبین انداخت و سعی کرد جلوی خندهش رو بگیره : "فکرکنم بهتره باشه اینو تو روی یونجون هم بگی."
"چی م-"
دینگ. هردو پسر به رو به رو نگاه کردن ، درب آسانسور باز شد و بومگیو حرف پسر رو قطع کرد : "اینم میتونی به خودش بگی." سوبین حرفش رو خورد و سعی کرد ادامه نده. بومگیو چرت و پرت زیاد میگفت پس چرا باید اعصاب خودش رو بابت 'یونجون' بهم میریخت؟ نفس عمیقی کشید و زیرلب زمزمه کرد : "فقط از امشب لذت ببر." و وارد آسانسور شد.
پارتی ؛ خب...یکم شلوغ بود؟ البته اگه کلمات 'یکم' و 'شلوغ' بتونن کنار هم قرار بگیرن. کل فضا رو بخار و دود گرفته بود و چراغ های اصلی خاموش بودن. به جاش نور آبی رنگ سرتاسر خونه رو گرفته بود و سوبین به سختی میتونست جلوش رو ببینه اما از یه چیز مطمئن بود و اون هم بزرگی خونه ی یونجون بود. دوبلکس بود و فرقی با یه قصر نداشت. راستش ، سوبین هیچ ایدهای نداشت که چجوری میتونه خوش بگذرونه ؛ بومگیو هم نیم ساعت پیش از سوبین جدا شده بود و همراه یونجون برای 'صحبت های شخصی' اونجا رو ترک کرده بود.
ساعتش رو چک کرد و نفس عمیقی کشید ، زمان دیر میگذشت و بوی الکل و سیگار داشت خفهش میکرد. از پشت کانتر بلند شد و تصمیم گرفت به طبقهی بالا سرک بکشه ، یونجون مطمئنا ناراحت نمیشد نه؟ از پله ها بالا میرفت و امیدوار بود اتفاقی دوتا کاپل رو روی هم نبینه. خوشبختانه طبقهی بالا خالی بود ، انتهای هال طبقهی بالا دری قرار داشت و بنظر میومد که بالکنه.
در رو بست و به ویوی رو به روش خیره شد ، نفس عمیقی کشید و به لبهی بالکن تکیه داد. همهی سئول زیر پاش بود. لبخندی زد ، شهر بیدار بود و خبری از صدای دیوانهوار موزیک ، بوی وحشتناک و شلوغی بیش از حد نبود.
+ امشب هوا خیلی خوبه.
روش رو چرخوند و با پسر چشم روباهی رو مخ همیشگی رو به رو شد.
- اینجا چیکار میکنی؟!
یونجون لبخندی زد و سیگاری بین لبهاش گذاشت اما قبل از اینکه فرصت کنه اون رو روشن کنه سوبین سیگار رو از دهنش برداشت و از اونجا پایین انداخت.
- اگه اومدی سیگار بکشی برو بیرون.
"هومم...ترجیح میدم کنارت بمونم." درست کنار سوبین به لبه ی بالکن تکیه داد و همونطور که لبخند به لب داشت چشمهاش رو بست. سوبین به نیمرخ یونجون خیره شد. خط فک خوش تراش و گونه های برجسته ، چشم های کشیده که حالا با خط چشم مشکی و کمی گلیتر میکاپ شده بودن ، لب های قلوهای صورتی و لبخند روی لبهاش. یونجون واقعا زیبا بود. صبرکن ببینم ، الان به یونجون گفت زیبا؟ چوی یونجون؟ بلافاصله روش رو برگردوند و احساس کرد صورتش داغ شده. این دیگه چه فکر مزخرفی بود؟
+ چوی سوبین...به چی فکر میکنی؟
- هان؟ اوه خب...داشتم فکر میکردم که همین الان باید برم خونه.
یونجون خندید و به بازوی پسر ضربهی آرومی زد : "راستشو بگو ، برای اینکه بیای بومگیو چاقو گذاشت زیر گلوت؟" سوبین شونه بالا انداخت و بی تفاوت همونطور که به منظرهی شهر خیره بود جواب داد : "نه ، خودم خواستم ببینم پارتیای چوی یونجون چه شکلی برگزار میشن." و سعی کرد این نکته که بومگیو یک هفتهی کامل داشت التماسش میکرد رو با یونجون در میون نذاره.
+ خب ، الان که اینجایی نظرت چیه؟
- افتضاحه.
یونجون خندید و صاف ایستاد : "تا حالا به این فکر کردی که چرا انقدر دنبالتم؟"
- شاید بخاطر اینه که یه احمقی؟
یونجون ابرو بالا انداخت و زیر لب زمزمه کرد : "اره خب...کی دلش میخواد با تو بخوابه.."
سوبین حرفش رو شنید و خندید ، اما بلافاصله متوجهی حرف یونجون شد و لبخندش ماسید. درست شنیده بود؟ خوابیدن؟ قطعا منظور پسر خوابیدن معمولی نبوده.
- الان چی گفتی؟
+ اوه..هیچی. من میرم داخل ، توام زودتر بیا. سرده.
یونجون چرخید تا بره اما سوبین با گرفتن مچ دستش اون رو متوقف کرد : "داری فرار میکنی." یونجون ایستاد و به سوبین نگاه کرد. گوشهاش قرمز شده بودن و سوبین نمیتونست تشخیص بده که از سرماست یا خجالت. چند ثانیه گذشته بود و تنها چیزی که هردو پسر میشنیدن صدای سوز هوا بود. سوبین بالاخره مچ دست پسر رو رها کرد و این مثل دکمهای بود که یونجون رو به حرف آورد : "من از چیزی فرار نمیکنم. فقط سرده." و بدون حرف دیگهای قبل از اینکه سوبین فرصت کنه دوباره بهش بچسبه از اونجا "فرار" کرد.
سوبین با بردن دست هاش لای موهاش و عقب بردنشون عصبی خندید. باورش نمیشد. اون احمق واقعا گفته بود که میخواد باهاش بخوابه؟ کاملا جدی حرفش رو زد و انقدر راحت از زیرش در رفت. حداقل یه چیز برای سوبین روشن شده بود و اون هم دلیل اینکه یونجون چرا دنبالش میکنه بود. با خودش فکر کرد ، یونجون تازه رفته بود و احتمالا هنوز دور نشده بود درسته؟ به سرعت برق از بالکن بیرون زد و همونطور که توی راهرو دنبال اثری از پسر بود بازوش گرفته شد و قبل از اینکه سوبین بفهمه چی شده داخل اتاق کشیده شد.
- چه غلطی میکنی چوی یونجون؟!
+ مگه دنبال من نبودی؟
اگه هرکس دیگه ای توی اون اتاق نیمه تاریک به سوبین نگاه میکرد پسر به هیچوجه نمیتونست تشخیص بده که کی توی چشم هاش زل زده اما برای یونجون کاملا فرق داشت. حتی اگه دوتایی توی یه اتاق بدون نور قرار میگرفتن سوبین میتونست برق اون چشمهای روباهی اغواگر رو ببینه و بفهمه : "داری از جواب دادن به همهی سوالام طفره میری."
یونجون بدون هیچ حرفی جلوتر اومد و این باعث شد سوبین عقب بره تا جایی که روی تخت بیوفته ، هرچند که سعی کرد تعادلش رو حفظ کنه و صاف بشینه. یونجون دستهاش رو روی شونه های سوبین گذاشت و سمت صورتش خم شد : "میتونی یه پسر رو ببوسی؟" و به آرومی دست هاش رو لای موهای سوبین برد.
- وات د فاک؟ من گی نیستم یونجون! بکش کنار.
+ حتی اگه واست ساک بزنم و هارد بشی؟
سوبین آب دهنش رو قورت داد و ساکت موند. نگاه یونجون روی تمام صورتش میچرخید و نوازش شدن موهاش داشت روانیش میکرد. یه پسر ببوستش؟ یا از اون بدتر ، براش ساک بزنه؟ اونم نه هر پسری ، چوی فاکینگ یونجون؟؟
مغزش داشت دود میکرد و مطمئن بود که اگه کسی با دقت بهش خیره میشد میتونست دودی که از روی سرش داره بلند میشه رو ببینه. دست یونجون دوباره روی شونه های سوبین قرار گرفت و همونطور که جلوی پای سوبین روی زانوهاش مینشست دستش رو از روی سینهی سوبین تا نوار شلوارش پایین کشید. سوبین احساس کرد کل بدنش یخ زده و حتی نمیتونست تکون بخوره. کل وجودش انگار فریز شده بود و دستهاش کوچیکترین حرکتی برای متوقف کردن یونجون انجام نمیدادن.
یونجون به سوبین نگاه کرد و لبخندی زد ، پاهای پسر رو باز کرد و سمت شلوارش خم شد تا با دهنش زیپ شلوارش رو پایین بکشه. سوبین به منظرهی رو به روش خیره شد و لعنتی فرستاد. دستش رو روی شلوارش گذاشت و خودش رو عقب کشید : "نه یونجون. برو اونور." یونجون همونجا موند و به سوبین خیره شد. چشم هاش همچنان برق میزدن و لب هاش جلو اومده بودن ، اون الان برای سوبین پوت کرده بود؟ سوبین نگاهش رو از یونجون گرفت و از جلوی پسر بلند شد و کنار رفت.
- یونجون؟ اونجایی؟!
هردو سمت در چرخیدن و کاملا خشکشون زد. یونجون بلافاصله ایستاد و قبل از اینکه سوبین در رو باز کنه جلوش رو گرفت و اون رو عقب کشید : "برو داخل حموم و دوش رو باز کن." سوبین بدون هیچ تردیدی سر تکون داد.
دوش رو باز کرد و خودش رو عقب کشید تا خیس نشه. معلوم بود چه فکری توی مغز کوچیک یونجون میگذشت؟ چون که "بومگیو" درست اونطرف اتاق بود و اگه هردوتاشون رو توی یه اتاق میدید قطعا زمین و زمان رو خبردار میکرد. با خودش فکر کرد ، احتمالا الان وقت این نبود که از حموم بیرون بیاد نه؟
+ چی میخوای گیو؟
بومگیو از لای در سرک کشید و بعد سر تا پای یونجون رو بررسی کرد : "هنوز آخرشب نشده و یکی رو بردی تو اتاق؟ چرا لباس تنت نیست؟!" یونجون به چهارچوب تکیه داد ، یکی از ابروهاش بالا رفت : "از کی تا حالا منو برانداز میکنی؟" بومگیو به یونجون نگاه کرد و با چند ثانیه مکث سریع حرفش رو زد : "شاید چون هرچی دنبال سوبین میگردم اینجا نیست و تلفنش رو هم جواب نمیده و من بعید میدونم که برگشته باشه خونه چون کسی ندیده رفته باشه بیرون پس این یعنی تو چپوندیش توی این اتاق."
یونجون خندید و سعی کرد کمتر ضایع بازی در بیاره پس صاف ایستاد تا بومگیو به داخل اتاق دید داشته باشه : "ممنون میشم یکی از آرزو های محال من رو اینجا داد نکشی!" بومگیو از بالای شونهی یونجون داخل اتاق رو نگاه کرد : "سوبین تو حمومه؟ پسر!!! چقدر زود راضیش کردی. باید بیام ت-" و قبل از اینکه فرصت کنه خودش رو توی اتاق جا کنه یونجون اون رو گرفت و هل داد عقب : "داخل بار. ستون دوم کنار ورودی ، قفسهی چهارم و شیشهی دوم ، الکلش قویه. گفتم شاید بخوای با کانگ تهیون یه نوشیدنی بزنی." بومگیو به یونجون نگاه کرد و خندید : "تویِ عوضی..." فاصله گرفت و همونطور که به یونجون میگفت 'به نفعته راست گفته باشی وگرنه سر و تهت رو یکی میکنم' از اونجا دور شد. یونجون نیشخندی زد ، قلق بومگیو واقعا آسون بهدست میومد. کافی بود بگی کانگ تهیون و بوم! جادو میشد. در اتاق رو بست و برای 'پیشگیری' اون رو قفل کرد.
+ سوبین! میتونی بیای بیرون.
بلافاصله در حموم باز شد و سوبین همونطور که آستین هاش رو پایین میداد به یونجون نگاه کرد : "هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاده ولی بومگیو قراره به همه بگه که باهم خوابیدیم." و به بدن یونجون خیره شد ؛ پوست عسلی و صاف و نیپلهاش که وحشتناک خوشمزه بنظر میرسیدن ، سوبین شرط میبست درست مثل رنگ بدنش مزهی شیرینی دارن.
+ قراره تا صبح بهم زل بزنی؟
سوبین پلک زد و همونطور که نزدیک تر میومد به چهرهی یونجون نگاه کرد : "دقیقا به چه دلیل کوفتی ای لباستو در آوردی؟" یونجون سمت سوبین اومد و با گرفتن مچ دست سوبین اون رو روی سینهش قرار داد : "میخوای منو داشته باشی؟"
- فاک یونجون. چه بلایی سرم آوردی؟
یونجون لبخندی زد و بلافاصله دست سوبین رو از روی بدنش برداشت ، عقب رفت و روی تخت نشست : "بهرحال من نمیتونم مجبورت کنم که باهام بخوابی. میتونی همین الان بری بیرون و من دیگه سمتت نمیام یا میتونیم سکس کنیم تا بومگیو شایعهی دروغ پخش نکنه. هوم؟ چی میگی؟" سوبین به یونجون خیره شد و بدون ذرهای فکر کردن لعنتی فرستاد و سمت پسر 'حمله ور' شد.