next to you
𝘏𝘢𝘳𝘵𝘰𝘳از شدت گرما با کلاه به خودش باد میزد و پشت سر پسرک پر جنب و جوش قدم برمیداشت
+کل بازار اینجارو گشتیم..
با اخم به سمت پسر بزرگتر برگشت و با ناراحتی لب زد
-هیونجین خیلی بی طاقتی.. میخوام کل بازارو بگردم
هیونجین روی سبد چوبی ای نشست و به اطراف نگاهی انداخت و لب زد
+هوا خیلی گرمه.. تو گرمت نیست؟
کلاه رو کنار گذاشت و کلافه به سمت دکه ی کوچیکی رفت و نوشیدنی خنک خرید و به سمت فلیکس قدم برداشت و لب زد
+اینو بگیر.. زودباش بریم استراحت کنیم
فلیکس نوشیدنی رو از دست هیونجین گرفت و با ناراحتی به سمت هتل رفتن
حدود ساعت 10بود و هیونجین بعد از شستن ظرف های شام روی کاناپه دراز کشید و گوشیشو به دست گرفت
فلیکس بعد از خوردن شام به سمت کمد رفت و لباسایی که خریده بودن رو مرتب میکرد
توی همون لحظه روی گوشی هیونجین پیام عجیبی اومد
-هی.. بیا بیرون کارت دارم
هیونجین پیام رو باز کرد و با کمی فکر کردن از جاش بلند شد و به فلیکس لب زد
+من میرم بیرون زود برمیگردم کار دارم
گفت و بدون انتظار از اتاق رفت بیرون
لحظه ای به صفحه گوشی زل زد و برگشت و ته راه رو دید زد
با دیدن فردی که دست به جیب بهش خیره شده، اروم به سمت ته راه رو قدم برداشت و لب زد
+چرا مثل عزرائیل دنبالمی.. نمیفهممت
لبخندی زد و با اعتماد به نفس لب زد
-ازم میترسی؟ جونتو بگیرم؟
هیونجین از حرفش خنده ای کرد و لب زد
+هنوزم دلقکی.. چان
هردو دست به جیب به سمت طبقه همکف هتل حرکت کردن
هردو به سمت میز طبقه همکف کنار پنجره رفتن و همونجا نشستن
هیونجین به منظره بیرون زل زده بود
بنگ چان دستشو توی موهاش فرو برد و با تردید لب زد
-میخوام زندگی ارومی داشته باشم..
هیونجین به سمت بنگ چان برگشت و به حالت بدنش نگاهی انداخت و لب زد
+بلاخره عاقل شدی..
بنگ چان لبخندی زد و اروم لب زد
-خوش میگذره؟ زندگی دو نفره؟..
هیونجین بدون حرف به بنگ چان خیره شد
چان لبشو گاز گرفت و با حس کلافگی لب زد
-دیدمتون باهمدیگه.. خوشحال بودین و بلند میخندیدین.. باعث شد توی فکر برم که چرا همچین چیزی نصیبم نشد
چان سرشو روی میز گذاشت و ادامه داد
-میخوام برم.. از اینجا و همه چیزو رها کنم.. میخوام زندگیمو از دوباره شروع کنم..
هیونجین لبخندی زد و رو به چان لب زد
+بلاخره.. بلاخره داری به این کابوس پایان میدی.. خوشحالم به هوش اومدی
چان سرشو از میز برداشت و به چشمای هیونجین زل زد و لب زد
-با بلیط بعدی میرم.. احتمالا این اخرین دیدارمونه..
هیونجین پاکت سیگارشو در اورد و دوتا نخ سیگار در اورد و یه نخ مقابل چان گذاشت و لب زد
+اخرین نخ سیگارمون باهم... بزار به یاد بیارم این لحظه رو..
چان لبخندی زد و نخ سیگارو روی لبش گذاشت
هیونجین لبخندی متقابل زد و نخ سیگار روی لبش گذاشت و نزدیک چان شد و فندکش رو روشن کرد و هردو سیگار رو روشن کرد
چان دود سیگار رو تا ریه هاش کشید و لب زد
-نمیدونستم سیگار میکشی
هیونجین دود سیگارشو بیرون داد و لب زد
+اثرات همنشینی با توئه
تا اخرین ذره نخ سیگار کشیدن و توی نگاه های غرق شدن و با اخرین دیدار، روح هاشون باهم خدافظی کردن و از هم جدا شدن
مسیر اونا از هم جدا شد و تنها چیزی که مونده بود، خاطرات شاد و غمگین
ساعت 8 صبح شده بود
هیونجین و فلیکس با عجله در حال جمع کردن وسایلشون بودن که برگردن سئول
فلیکس در همون حین در حال تعریف کردن جریان ها به صورت خلاصه از پشت تلفن به جیسونگ بود
لینو و هیونجین هم یه تنه درحال تخریب کردن همدیگه بودن
-هیونجین برگردی فرودگاه پارت میکنم
+تو بیا اینو پاره کن.. کاغذو میگم
-برگشتی یه کاغذی ازت پاره میکنم
+نهایتش بتونی اینو پاره کنی، کاغذ روی زمینو میگم
با بحث هاشون سر جیسونگ و فلیکس رو به درد اوردن
در طی چند ساعت سوار کشتی شدن و به مقصدشون یعنی سئول محل زندگیشون برگشتن
این بود داستان دو عاشق و دشمنی از جنس دوست، ممنونم که تا اخر با ما بودید