new life

new life

ASMA

با حس درد توی ناحیه شکمش، سرشو بالا آورد و به پسری که با نیشخند بهش خیره شده بود، نگاه کرد؛ چهرش براش آشنا بود...!

از درد، دستاشو دور شکمش پیچید... نمیدونست اون عوضیایی که دیشب به زور سوار ماشین کرده بودنش و اون به اینجا آورده بودنش، کی هستن...

سرشو دوباره پایین انداخت و چشماشو بست... تموم شب از ترس و درد نتونسته بود بخوابه...

پسر رو به روییش جلو اومد، محکم فکش رو گرفت و مجبورش کرد توی چشماش نگاه کنه...

جیسونگ به چشمای سیاه پسرک خیره شد و بالاخره تصمیم گرفت حرف بزنه:

- تو کی هستی؟! چرا منو آوردی اینجا؟!

نیشخند پسر پررنگ تر شد:

+ من مینهوام... کسی که وقتی دیروز داشتن مثل سگ کتکت میزدن، نجاتت داد!

- مینهو... با من چیکار دارین؟!

+ با تو کاری نداریم... فقط همونطور که پدرت زندگیمونو ازمون گرفت، میخواستیم زندگیشو ازش بگیریم!

جیسونگ با این حرفش، اخمی کرد:

- منظورت چیه؟!

+ پدرت، مادر و خواهرمو ازم گرفت...ما هم جونشو گرفتیم و پسرش الان قراره به ما حال بده! عادلانه نیست؟! هوم؟!

جیسونگ ترسید و از جاش بلند شد و آب دهنشو به زور قورت داد... پدرش رو کشته بودن، اما این موضوع زیاد براش مهم نبود؛ چون ازش متنفر بود و خودشم هر روز نقشه قتلشو میکشید!

ولی الان بخاطر اون، خودش هم توی دردسر افتاده بود!

- منظورت از ما کیاست؟!

مینهو جلو اومد و زیر گوشش زمزه کرد:

+ پدرم، معروف ترین قاتل سئول و افرادش! فکر نمیکردم اون پیرمرد همچنین پسری داشته باشه!

گفت و با زبونش لیسی به گوش جیسونگ زد...

جیسونگ سرشو برگردوند و چند قدم عقب رفت... مینهو جیسونگ رو روی کاناپه کنار دیوار هل داد و دستاشو بالای سرش گرفت...

جیسونگ از ترس لرزید و این از دید مینهو دور نموند:

+ نمیدونی وقتی میترسی چقد دوس داشتنی میشی و باعث میشی من بخوام زودتر بفاکت بدم!

جیسونگ با شنیدن جمله *بفاکت بدم* سرشو بالا آورد و سعی کرد دست هاشو از دست های مردونه مینهو آزاد کنه...

با صدایی که میلرزید گفت:

- ولم کن لعنتی...

ولی مینهو توجهی به حرفای جیسونگ نکرد و صورتشو مقابل صورت جیسونگ قرار داد و مک عمیقی از لباش گرفت...

جیسونگ سرشو عقب برد شروع به کمک خواستن کرد...

مینهو با لحن تندی گفت:

+ فقط قراره کمی خوش بگذرونیم... پس نترس بیبی!

خنده ای کرد و بلافاصله با جدیت ادامه داد:  

+ در ضمن، کسی اینجا نیست که بخواد کمکت کنه! پس بهتره تا عصبیم نکردی، خفه شی!

جیسونگ توجهی به حرف هاش نکرد و دست از تقلا برنداشت...

مینهو که دید قرار نیست جیسونگ باهاش راه بیاد، بلند شد و از روی زمین تکه طنابی برداشت و دستاش رو محکم به هم بست و بعد از این که چاقوش رو دور گردنش گذاشت، گفت: 

 + خواستم باهات مهربون باشم، اما مشکل خودته که نخواستی! پس حداقل صداتو ببر تا گلوتو سوراخ نکردم!

توی لحنش خبری از شوخی نبود و کاملا جدی حرف میزد... جیسونگ که از ترس عرق کرده بود، سری به نشونه تایید تکون داد...

مینهو نیشخندی زد و دوباره لباشو به دندون گرفت و همزمان دکمه پیراهن جیسونگو باز میکرد... پیراهنشو گوشه ای انداخت و شروع به بوسیدن و مارک کردن ترقوه هاش کرد...

جیسونگ ناله ای کرد و سرشو به کاناپه تکیه داد...

مینهو همونطور که پایین میومد، به نیپل هاش رسید... گاز محکمی بهشون زد و زبونشو روشون کشید...

جیسونگ رو روی کاناپه خوابوند و شلوارش و باکسرش رو پایین کشید و عضوشو توی دستاش گرفت و مک عمیقی بهش زد...

بلافاصله بلند شد شلوار و باکسر خودش رو هم در آورد...

جیسونگ با نگرانی نگاهی به عضوش کرد... زیادی بزرگ بود!

مینهو با دیدن قیافه جیسونگ، خندید و و انگشتاشو وارد دهن جیسونگ کرد و وقتی کاملا خیس شد، اونا رو وارد سوراخ جیسونگ کرد... جیسونگ قوسی به کمرش داد و آهی از درد کشید...

مینهو انگشتاشو ضربدری توی سوراخش حرکت میداد تا به اندازه کافی، جا برای عضوش باز شه...

+زیادی تنگی! شاید درد زیادی داشته باشه...

گفت و عضوشو روی سوراخ جیسونگ تنظیم کرد و با ضربه ای محکم واردش شد، اسپنک محکمی روی رون هاش زد و شروع به جلو عقب کردن عضوش کرد... جیسونگ یکباره ناله بلندی کرد...

+ برای ددیت بلند تر ناله کن بیب!

حرکاتشو محکم تر میکرد و ناله های تحریک کننده جیسونگ بلند تر قبل میشد...

خم شد و لباشو به لب های جیسونگ رسوند و مک عمیقی بهش زد، عضوشو محکم توش حرکت میداد و از لب پایینی جیسونگ گاز میگرفت...

ناله ای کرد و توی سوراخش ارضا شد... گاز محکمی از رون و شکم و گردن جیسونگ می گرفت و مطمئن میشد که بعدا جاشون به خوب کبود میشن...

عضو جیسونگو توی دستاش گرفت و دستشو روش حلقه کرد و محکم فشار و حرکت داد...

جیسونگ با درد دستاشو تکون داد... 

-آه... دارم میام...!

صداش بخاطر ناله های بلندش گرفته بود...

و بالاخره توی دستای مینهو ارضا شد...


مینهو دستمالی برداشت و دستاشو پاک کرد...

 نگاهی به سوراخ جیسونگ که به لطف خودش زخمی و خونی شده بود، کرد و لبخند رضایتی زد و بعد از این که دستای جیسونگ باز کرد، کنارش خوابید...

+ به نظر میتونی برای ددیت مفید باشی... پس اجازه زندگی بهت میدم! و البته کسی حق نداره بهت نزدیک شه چون مال منی و قرار تا ابد زیر من باشی...! پس... به زندگی جدیدت خوش اومدی!

https://t.me/BChatBot?start=sc-325234-ijQw3vT

ناشناس نویسنده👆

Report Page