my red/blue.
valentinoدختر با بغض رو به دختر موآبی داد زد و انگشت وسطش رو بالا آورد و به طرفش گرفت.
ـ ازت بدم میاد لورا، دیگه نمیخوام ببینمت، روانیِ بدبخت!
بارون اونقدر شدید بود که لباسهای هر دو نفر کاملاً به تنشون چسبیده بود و قطرههای درشت آب از روی موهاشون پایین میریخت. لورا، دختری که موهای شرابیرنگش زیر بارون تیرهتر و سرختر از همیشه به نظر میرسید، لبخند دیوانهواری زد و دستهاش رو روی سینهاش گره کرد. چند لحظه با ابروهای درهمرفته به دختر موآبی خیره موند، داشت سعی میکرد بفهمه الین واقعاً جرئت کرده این حرفها رو به زبون بیاره یا نه. بعد با قدمهای بلند به سمتش رفت و مچ باریک دست الین رو گرفت. قبل از اینکه دختر بتونه وارد خونهی کوچیک و سبزرنگش بشه، اون رو محکم به طرف خودش کشید. الین با شدت به قفسهی سینهی لورا برخورد کرد و نفسش برای لحظهای بند اومد. سعی کرد دستش رو از بین انگشتهای دختر بزرگتر بیرون بکشه، اما لورا حتی ذرهای هم شل نگرفت. کمی خم شد و صورتش رو نزدیک صورت الین آورد. پوزخند روی لبهاش بود اما چشمهای تیرهش چیزی بهمراتب ترسناکتر از خشم داشتن جنونی که انگار با هر قطرهی بارون بیشتر از قبل خودش رو نشون میداد. بدن ظریف الین رو به خودش فشرد و با صدایی که از شدت عصبانیت پایین و لرزون شده بود، گفت:
ـ ازم متنفری؟ چه جالب. میخوای بگی فراموش کردی کی شب تا صبح بالای سرت موند تا فقط زنده بمونی؟ فراموش کردی چه کسی بیشتر از هر آدم کسشعر دیگهای برات وقت میذاره؟ فراموش کردی کی اگه تو رو نبوسه، روزش به شب و شبش به روز نمیرسه؟ فراموش کردی؟ تمام اون شبهایی که با عشق توی بغل من صبح میکردی و تمام اون روزهایی که لخت بین بازوهای من بیدار میشدی رو؟ فراموش کردی تمام وقتهایی که مست پیشم برمیگشتی و بهم اجازه میدادی تا بدنت رو بپرستم؟! فراموش کردی، الین؟ فراموش کردی، آبیِ من؟
صدای لورا با آخرین جمله پایینتر اومد. اسم مستعاری که همیشه با اون صدای مخصوص صداش میکرد، قرار بود همهچیز رو به حالت قبل برگردونه اهنوز هم میتونست با چند کلمه، الین رو به همون دختری تبدیل کنه که شبها خودش رو توی آغوشش جمع میکرد و صبحها با موهای آشفته و چشمهای خوابآلود بهش لبخند میزد.
چشمهای الین به خاطر اشکهایی که پشت پلکهاش جمع شده بودن، میسوخت. لب پایینش رو محکم بین دندونهاش گرفت تا لرزشش معلوم نشه، اما فایدهای نداشت. همهچیز رو یادش بود. تکتک اون شبها، تکتک بوسهها و وقتهایی که لورا با وجود خستگی کنارش میموند و نمیذاشت تنهایی با دردش دستوپنجه نرم کنه. حقیقتا لورا هرچقدر هم که اسیرش میکرد، اذیتش میکرد یا به خاطر کوچکترین چیزی حسادت میکرد و روانیبازی درمیآورد باز هم تنها کسی بود که الین نمیتونست به همین راحتی ازش دل بکنه. حتی حالا که از شدت عصبانیت دلش میخواست هرچی توی دلش جمع شده بود سرش فریاد بزنه از نزدیک بودن بهش دلش میلرزید.
الین نگاهش رو از چشمهای لورا گرفت و برای چند ثانیه به لبهاش خیره موند. از خودش متنفر بود که هنوز اینقدر راحت تحت تأثیرش قرار میگرفت از اینکه با وجود تمام دلخوریهاش هنوز هم دلش میخواست فاصلهی بینشون رو از بین ببره. لورا چیزی نگفت و فقط نگاهش کرد انگشتهاش رو کمی دور مچ الین محکمتر کرد انگار منتظر بود دختر بالاخره چیزی بگه حتی اگر قرار بود دوباره بهش توهین کنه.
اما الین چیزی نگفت. دست آزادش رو بالا آورد، انگشتهاش رو پشت گردن خیس لورا گذاشت و خودش رو بهش نزدیک کرد.
لبهاشون به هم رسید و الین با تردید شروع به بوسیدن دختر مو قرمز کرد. هنوز بخشی از وجودش میخواست عقب بکشه اما خیلی زود اون احساس تردید جاش رو به دلتنگیای داد که تمام این مدت سعی کرده بود انکارش کنه. دستهاش رو محکمتر دور لورا جمع کرد و چشمهاش رو بست. بارون همچنان روی سر و صورتشون میکوبید، اما الین دیگه به سرما اهمیت نمیداد. این دختر رو میپرستید حتی وقتی ازش عصبانی بود، حتی وقتی از دستش به ستوه میاومد و حتی وقتی با خودش عهد میبست که دیگه هیچوقت اجازه نده لورا اینطور بهش نزدیک بشه.
لورا دستش رو پشت کمر باریک دختر برد و بدن زیبا و خواستنی دختر خودش رو بیشتر به خودش چسبوند، با عصبانیت و دلتنگی الین رو میبوسید و یکی از دستهای خودش رو قاب صورت ظریف و زیبای دخترش کرده بود، جوری دختر رو میبوسید که انگار سالها بود از هم دور بودن و همین فردا هردو میمردن. درستش این بود. لورا میخواست تا وقتیکه جونی توی بدن خودش داره و تا روزی که آخرین نفسهای خودش رو میکشه این دختر رو بپرسته. با تمام وجود و با تمام عشقی که میتونست با قلب بیمار خودش احساس بکنه.
الین، با احساس خفگی، به آرومی از لورا جدا شد و داخل چشمهای بیمار از عشقه لورا خیره شد.
لبهای دختر بزرگتر بخاطر بوسهی طولانی ای که داشتن از هم فاصله گرفته بود و بارش بارون تمام تارهای سرخ رنگ موهاش رو داخل صورتش ریخته بود. به طرز دیوانه کننده ای زیبا بود و چسبیدن موهای سرخ رنگی که همیشه دلیل از دست رفتن عقل الین بود، باعث شده بود تا میلش به این دختر بیشتر از هروقت دیگه ای بشه.
لورا با دیدن نگاه خیرهی الین روی لبهای خودش، پوزخند کجی گوشهی لب هاش شکل گرفت و تن ظریف دختر رو به دیوار پشت سر هردو کوبید، آجر های سرد و سبز رنگ خونهی نقلی برخلاف تنِ داغ دختر مو آبی بودن و لورا، این تضاد رو به هرچیزی توی دنیا ترجیح میداد.
همونطور که دختر ریز نقش رو میبوسید، کلیدهای خونهش رو از داخل جیب شلوار جین الین، کش رفت و با عجله در خونهی الین رو باز کرد.
به محض ورود به فضای گرم و دلنشین خونه، لورا دوباره شروع به بوسیدن الین کرد. طوری دختر رو میبوسید که انگار واقعا قراره ازش فرار بکنه.
الین هردو دست خودش رو دور گردن لورا حلقه کرده بود و با ولع لبهای دختر رو میبوسید، لورا هردو دست خودش رو روی نیپل های الین گذاشت و سرش رو بین نیپلهای بزرگ و نرم دختر گذاشت، زبونش رو روی اون ها کشید و بعد محکم داخل هردو مشت خودش فشارشون داد. با حرص و طمع دوتا بند تاپ صورتی رنگ دختر رو به سمت پایین کشید تا دسترسی بهتری به نیپل های دوست دخترش داشته باشه.
الین با لذت دستش رو داخل موهای خیس و بارونی لورا فرو کرده بود و با صدایی که از هر آهنگی برای لورا زیباتر بود، برای دختر ناله میکرد. خیسی و داغی زبون لورا روی نوک نیپل هاش و مکیدن های اون دختر، کاری میکرد تا از خود بی خود بشه و دلش بخواد توی همین لحظه بمیره.
لورا، دختر رو به روی مبل راحتی هدایت کرد و اجازه داد تا بدن زیبای دختر کاملا روی مبل راحتی دراز کشیده بشه. روی بدن لورا خیمه زد و دوباره شروع به مکیدن نیپلهاش کرد. همونطور که زبونش رو روی نیپل ها و شکمه تخت الین میکشید، به آرومی پایینتر میرفت و بلاخره با هردو دست، شلوار خیس دختر رو درآورد و با دیدن رونهای خوش فرم و پوسی صورتی رنگ دختر عقل از سرش پرید.
الین، وقتی برق داخل چشمهای لورا رو دید خجالت کشید و رون های پای خودش رو به هم نزدیکتر کرد تا پاهاش رو جمع بکنه، اما لورا اجازه نداد. هردو دستش رو روی دو رون الین گذاشت و اون ها رو از هم باز کرد، سرش رو بین پاهای دختر برد و زبون داغش رو روی پوسی الین کشید. بدن دختر کوچکتر لرزید و نفسش رو حبس کرد، دستش رو داخل موهای لورا فرو برد و ناخودآگاه سر دختر رو بیشتر به خودش فشار داد.
لورا زبونش رو روی کلیتوریسم دختر کشید و مک عمیقی بهش زد که باعث شد نفس دختر کوچیکتر حبس بشه.
لورا، مک های محکمی به پوسی دختر میزد و همزمان با انگشت شست خودش به صورت دورانی، حفرهی داغ و خیس شدهی دختر کوچکتر رو ماساژ میداد. میخواست دخترش رو هرچه سریعتر برای موج لذت بعدی حاضر بکنه و نمیدونست که الین، همین حالا هم به مرز دیوانگی نزدیک شده.
به آرومی دو انگشت خودش رو وارد حفرهی داغ و خیس دختر فرو برد و باعث شد تا الین با هردو دستش صورت خودش رو بپوشونه، لذتی که یکهو وارد تمام رگهای بدنش شده بود غیر قابل توضیح بود و این رو خوب میدونست.
چشمهای خمار لورا، درحالی که زبون و انگشتهای کشیدهی لعنتیش داخلش به طرز وحشتناکی ماهرانه حرکت میکردن، باعث شده بود تا عقل از سر دختر کوچکتر بپره و از عمق وجود نالههای عمیقی سر بده، نمیدونست تمام این نالهها، باعث میشدن تا لورا، حرکت خودش رو سریعتر بکنه و برای داشتن تمامِ دخترش حریصتر بشه.
الین با موج لذتی که یکباره وارد تمام رگهای بدنش شد، به آرومی کام کرد و با دستهای لرزون سعی کرد تا بلند بشه. چونهی ظریف لورا رو داخل دستش گرفت و شروع به بوسیدنش کرد، کم کم روی تن دختر مو قرمز خیمه زد و همونطور که دستش رو بین پاهای لورا میبرد، زبونش رو کنار گوش دختر برد و آروم روی لالهی گوش لورا کشید.
- هوم؟ مامانم دوست داره هنر دخترش رو ببینه؟
الین بدون اینکه منتظر جوابی از سمت لورا باشه، شروع به بوسیدن لب های درشت و زیبای دختر کرد. دستش رو داخل شلوار پارچه ای و مشکی رنگ لورا برد، اما قبل از اینکه بخواد کاری بکنه مچ دستش اسیر دستهای لورا شد و دختر، به پایین مبل پرتاب شد. و لورا، هردو پای خودش رو دو طرف بدن ظریف دختر گذاشت.
- اینطوری خودت و هنرت رو ثابت کن.