my little trouble

my little trouble

𝗆𝗈𝗈𝗇 𝗁𝗈𝗎𝗌𝖾

ساعت از دوازده شب گذشته بود و فقط برق های طبقه آخر شرکت روشن بود،

تیتی پشت میزش نشسته بود و از خستگی به صفحه لپ تاپ خیره شده بود، کارش قرار بود زود تر از این تموم بشه، ولی ، قرارداد ها،تناس های پشت سر هم، و چند تا برگه و پوشه های که قرار بود چک بشه و امضا بشه ، کار رو بهم ریخته بود ،و طولانی ترش کرده بود.

گوشی تیتی روی میز یهو به صدا در اومد، دینگ، یه نوتیف بود،

تیتی گوشی رو برداشت، نوتیف از پور بود،

《کجایی؟》

تیتی ناخداگاه لبخند روی لبش اومد، حتی یه پیام کوچیک و بی ربط از پور ، بین اون همه شلوغی میتونست آرومش کنه.

صفحه گوشی رو کشید بالا، رمز رو زد، و توی پیوی پور رفت ،

تایپ کرد، 《 شرکتم هنوز عشقم ، کارا خیلی زیاد شدن، سعی میکنم سریع تمومشون کنم، تا بیام پیشت کوچولی تیتیش》

و ارسال، يکم بعدش پور شروع کرد به تایپ کردن،

《 باشه… ولی خیلی دیر نکنی.

از این که هر بار میگی “یه کم دیگه” و آخرش ساعت‌ها طول می‌کشه خوشم نمیاد،

تیتی من امشب منتظرت بودم، ولی انگار کارات از من مهم‌ترن.

برو به کارت برس… فقط وقتی برگشتی انتظار نداشته باشی همین‌جوری راحت باهات آشتی کنم.》

تیتی نیش خند زد و دوباره تایپ کرد،

《 باشه کوچولوی من، حق داری ناراحت باشی.

ولی هیچ‌وقت فکر نکن کارام از تو مهم‌ترن. فقط امشب واقعاً نمی‌تونم زودتر تمومشون کنم.

تو برو استراحت کن، من خودم هرچقدر هم دیر بشه میام پیشت.

و بابت اون آشتی هم… باشه، هرچقدر بخوای نازت می‌کنم تا خودت دلت بخواد باهام آشتی کنی.》

و بعد، پیامی از پور، 《 باشهه...حالا برو به کارات برس.》

تبتی بعد دیدن این پیام لبخند کمرنگی روی لبش نشست، گوشی رو آروم روی میز گذاشت ، یکی از مدیر ها در زد، تیتی گفت ،

بفرمایید،

مدیر داخل اومد و گفت، رئیس، این پوشه جدیده ، که همین الان به دستمون رسید ، لطفا اینم چک کنید و امضا بشه،

و آروم پوشه رو روی میز گذاشت، تیتی نفس عمیقی کشید و چشمش افتاد روی پیام آخر پور، و توی دلش گفت ، فقط صبر کن کوچولوی من، و پوشه رو گرفت ، و از مدیر تشکر کرد ، و مدیر بیرون رفت.

تیتی پوشه ها رو تک تک باز کرد، برگه ها رو چک کرد، صفحه های اصلی رو هم امضا کرد ،

و این فقط کار شرکت بود ، پس این همه کار دیگه برای چی بود،

اگر راجب خود شرکت نبود،

تیتی داشت چک های پنت هاوس و....چیزای دیگه رو آماده می‌کرد،

که پور رو سوپرایز کنه.

تیتی بعد اینکه آخرین برگه رو امضا کرد و پوشه رو بست به صندلی تکیه داد، چشم هاش رو بست ، خسته بود، خیلی خسته،

ولی هنوز کارش تموم نشده بود،

گوشی رو برداشت و وارد چت یکی از مدیر های شخصی خودش شد ، و شروع به تایپ کردن کرد ،

《 وسایل خونه همشون کامل شدن ؟ 》

چند دقیقه بعد جواب اومد،

《 بله رئیس ، همه چیز طبق ليستی که فرستادید امادست

فقط چند مورد دیگه مونده که تا صبح آماده میشه ، و بعد بیاید کلید رو تحویل بگیرید. 》

تیتی لبخند کوچیکی زد و تایپ کرد،

《 خوبه. حواستون به همه چیز باشه ، و همه چیز کامل و دقیق و تکمیل باشه‌》

و بعد گوشی رو کنار گذاشت و به ساعت نگاه کرد ،

ساعت ۰۳:۲۹ بود ، با خودش فکر کرد ، پور الان احتمالا خوابیده،

همون پورِ غرغروی کوچولویی که چند ساعت پیش گفته بود:

《وقتی برگشتی انتظار نداشته باشی همین‌جوری راحت باهات آشتی کنم.》

تیتی با یادآوری حرفش خندید.


— ببینم وقتی اینو ببینی هنوزم می‌خوای باهام قهر کنی؟

نگاهش روی صفحه لپ‌تاپ افتاد.

عکس‌های پنت‌هاوس باز کرد .

فضای بزرگ و روشن، پنجره‌های قدی، اتاق خواب بزرگی که دقیقاً طبق سلیقه پور طراحی شده بود و حتی گوشه‌ای که تیتی برای وسایل مورد علاقه پور در نظر گرفته بود.

همه چیز تقریبا آماده بود.

تیتی آخرین فایل رو باز کرد و چند مورد باقی‌مونده رو بررسی کرد.

بعد از چند دقیقه، گوشی دوباره زنگ خورد.

این بار مدیر پروژه بود.

— رئیس، همه چیز برای فردا آماده‌ست. فقط منتظر تأیید نهایی شما هستیم.

تیتی بدون مکث جواب داد:

— تأییدش می‌کنم. فقط مطمئن بشید صبح همه چیز سر جاش باشه.

— حتماً رئیس.

و تماس قطع شد.

تیتی نفس عمیقی کشید و بالاخره لپ‌تاپ رو بست.

نگاهش برای آخرین بار روی گوشی افتاد.

هیچ پیام جدیدی از پور نبود.

احتمالاً خوابیده بود.

لبخند آرومی روی لب تیتی نشست.

— خوبه... حداقل این یکی خوابش برده.

کتش رو برداشت، وسایلش رو جمع کرد و از پشت میز بلند شد.

چراغ‌های اتاق رو خاموش کرد ، رفت پایین ، توی ماشین نشست، و به سمت خونه حرکت کرد.

نیم ساعت بعد رسید خونه ، ماشین رو پارک کرد ، پیاده شد و رفت خونه،

آروم در رو باز کرد ، خونه تاریک و سکوت بود ، و فقط نور ملایمی از لای پرده وارد خونه شده بود ،

چشمش افتاد روی پور ، اون روی مبل خوابش برده بود ، و گوشی توی دستش خاموش بود ، تیتی لبخند زد و با خودش گفت،

《 این همه منتظر موندی، کوچولو؟ 》

و بعد آروم اومد پور رو بلند کرد ، و برد گذاشتش روی تخت

و آروم ملافه رو روش کشید ، بعد رفت لباس های خودش رو عوض کرد ، و اومد کنار پور خوابید.

صبح شده بود، پور هنوز خواب بود و تیتی بیدار شده بود و کنار پور دراز کشیده بود

تیتی آروم دستش رو کشید روی موهای پور و گفت:

— پور... بیدار شو عشقم.

پور یه کم تکون خورد و چشم‌هاشو نصفه باز کرد.

— هوم...

تیتی — صبح شده.

پور چند ثانیه نگاهش کرد، بعد دوباره چشم‌هاشو بست و آروم گفت:

— نمی‌خوام...

تیتی لبخند زد.

— خیلی خوابالویی.

پور چیزی نگفت، فقط خودش رو بیشتر به تیتی نزدیک کرد و پتو رو روش کشید .

تیتی آروم گفت:

— دیشب که منتظرم بودی، الان می‌خوای بخوابی؟

پور با صدای خواب‌آلود گفت:

— باهات قهرم...

تیتی— هنوز؟

پور— هوم...

تیتی خندید و موهاشو نوازش کرد.

— باشه، بخواب کوچولو.

پور چند ثانیه ساکت موند، بعد بدون اینکه چشم‌هاشو باز کنه گفت:

— بغلم کن...

تیتی آروم بغلش کرد و پور خودش رو بیشتر به تیتی چسبوند.

چند دقیقه همون‌طوری موندن.

تیتی دستش رو آروم روی کمر پور کشید و گفت:

— حالا بهتره؟

پور با چشم‌های بسته یه «هوم» آروم گفت.

— هنوز باهات قهرم...

تیتی خندید.

— باشه، قهر باش.

پور چیزی نگفت و دوباره سرش رو روی سینه تیتی گذاشت.

چند دقیقه بعد، پور کم کم سرحال شد و چشم‌ هاشو باز کرد.

اول یه نگاه به تیتی کرد، بعد یاد دیشب افتاد و دوباره

اخماش توی هم رفت .

— خیلی دیر اومدی...

تیتی آروم گفت:

— می‌دونم، ببخشید.

پور چیزی نگفت.

تیتی آروم موهاش رو کنار زد و گفت:

— جبرانش می‌کنم.

پور خواب‌آلود پرسید:

— چجوری؟

تیتی لبخند زد.

— فعلاً پاشو صبحونه بخور، بعد بهت میگم.

پور دوباره خودش رو توی بغلش جمع کرد.

— حوصله ندارم بلند شم...

تیتی خندید.

— پس باید خودم بلندت کنم؟

پور یه لحظه ساکت موند، بعد خیلی آروم گفت:

— آره...

تیتی لبخند زد.

— باشه، کوچولوی لوس.

تیتی لبخند زد و آروم پور رو از تخت بلند کرد.

پور هنوز خواب‌آلود بود و دست‌هاشو دور گردن تیتی حلقه کرده بود.

— بذارم زمین...

— خودت گفتی بغلم کن.

پور چیزی نگفت و سرش رو گذاشت روی شونه تیتی.

تیتی خندید و بردش سمت آشپزخونه.

— صبحونه می‌خوری؟

پور آروم گفت:

— اگه تو بهم بدی، آره...

تیتی نیش خند زد و گفت — باشه، هرچی تو بخوای.

تیتی پور رو روی صندلی نشوند و خودش شروع کرد صبحونه رو براش آماده کردن.

و پور هم فقط نگاهش می‌کرد،

چند دقیقه بعد تیتی بشقاب رو گذاشت جلوش.

— بخور کوچولو.

پور یه لقمه برداشت و بعد دوباره با اخم گفت:

— هنوز ازت ناراحتم.

تیتی نشست کنارش.

— می‌دونم.

پور — خیلی هم ناراحتم.

تیتی— باشه.

پور — اصلاً دلم نمی‌خواست دیشب تنها منتظرت بمونم.

تیتی دستش رو آروم گرفت.

— ببخشید عشقم، واقعاً مجبور بودم بمونم.

پور چند ثانیه نگاهش کرد، بعد دستش رو از دست تیتی بیرون کشید.

— باشه... ولی هنوز قهرم.

تیتی خندید.

— هرچقدر می‌خوای قهر کن.

پور یه لقمه دیگه خورد.


حدود یکی دو ساعت بعد، پور دیگه کامل بیدار شده بود ولی هنوز ولکن قهرش نبود.

روی مبل نشسته بود و گوشی دستش بود.

تیتی کنارش نشست و لیوان نوشیدنی رو جلوش گذاشت،

پور بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

— نمی‌خوام.

تیتی — چرا؟

پور— چون هنوز قهرم.

تیتی لیوان رو برداشت و توی دستش جلوی پور نگه داشت.

— باشه، ولی بخور.

پور یه نگاه بهش کرد.

— تو خیلی پررویی.

تیتی خندید.

— می‌دونم.

پور بالاخره لیوان رو برداشت و يکم خورد‌،

تیتی آروم دست کشید روی موهاش.

— هنوزم قهری؟

پور سرش رو کنار کشید.

— آره.

— حتی با این؟

و یه بوسه آروم روی پیشونیش زد.

پور خیلی ریز گفت:

— یکم کمتر...

تیتی خندید.

— باشه.

پور دوباره گوشی رو برداشت، ولی چند ثانیه بعد خودش رو آروم به تیتی تکیه داد.

تیتی چیزی نگفت، فقط دستش رو دورش گذاشت.

پور زیر لب گفت:

— این به معنی آشتی نیست..

تیتی— باشه کوچولو.


---


روز کم‌کم گذشت.

تیتی بیشتر وقتش رو با پور گذروند و هر بار که پور چیزی می‌خواست، قبل از اینکه خودش بگه براش آماده می‌کرد.

پور هم کم‌کم اون اخم‌های اول صبحش کمتر شده بود، ولی هنوز هر وقت تیتی می‌خواست درباره دیشب شوخی کنه، سریع می‌گفت:

— هنوز قهرم.

تا اینکه شب شد.


ساعت ۹:۴۵ بود.

تیتی آماده شده بود و جلوی در منتظر پور ایستاده بود.

چند دقیقه بعد پور از اتاق بیرون اومد.

تیتی نگاهش کرد و لبخند زد.

— آماده‌ای؟

پور کفش‌هاشو پوشید و گفت:

— آره.

تیتی کلید ماشین رو برداشت.

— پس بریم.

پور همون‌طور که از در می‌اومد بیرون، پرسید:

— بالاخره میگی کجا میریم؟

تیتی لبخند زد.

— نه.

پور یکم سرش رو کج کرد و لوس گفت — تیتییی...

تیتی ذوق کرد و گفت — گفتم سورپرایزه.

پور اخم کوچیکی کرد.

— اگه خوشم نیاد چی؟

تیتی در ماشین رو براش باز کرد.

— هرچی بخوای برات عوضش می‌کنم.

پور با شنیدن این حرف سوار شد و زیر لب گفت:

— خب... پس شاید خوشم بیاد.

تیتی خندید و در رو بست.

ساعت دقیقاً ده شب بود که ماشین راه افتاد.

پور هنوز نمی‌دونست قراره امشب برای اولین بار وارد خونه‌ای بشه که تیتی تمام شب قبل برای آماده کردنش وقت گذاشته بود.

ماشین توی خیابون‌های خلوت شب حرکت می‌کرد و پور هر چند دقیقه یک بار به تیتی نگاه می‌کرد.

آخرش دیگه طاقت نیاورد و گفت:

— تیتی...

تیتی— هوم؟

پور — خیلی مونده؟

تیتی یه لبخند کوچیک زد.

— نه دیگه، زیاد نمونده.

پور چند ثانیه ساکت موند و بعد گفت .

— حداقل یه راهنمایی بده.

تیتی — نمیشه.

پور— چرا؟

— چون اگه بگم، دیگه سورپرایز نیست.

پور لب‌هاشو جمع کرد و دست به سینه نشست.

— من اصلاً آدم صبوری نیستم.

تیتی خندید.

— می‌دونم.

پور— پس چرا منو این‌قدر منتظر می‌ذاری؟

تیتی— چون می‌دونم آخرش که ببینیش، دیگه یادت میره ازم قهر بودی.

پور با اخم کوچیکی نگاهش کرد.

— نه، یادم نمیره.

تیتی— باشه.

پور— هنوز قهرم.

تیتی— باشه کوچولو.

چند دقیقه بعد ماشین وارد یه خیابون خلوت و خیلی شیک شد.

پور بیرون رو نگاه کرد.

— اینجا کجاست؟

تیتی چیزی نگفت و فقط ماشین رو جلو برد.

چند لحظه بعد ماشین جلوی یه ساختمان بزرگ و لوکس متوقف شد.

پور به ساختمان نگاه کرد و بعد برگشت سمت تیتی.

— اینجا؟

تیتی ماشین رو خاموش کرد.

— رسیدیم.

پور ابروهاشو بالا برد،

— کجا رسیدیم؟

تیتی پیاده شد و رفت اونور ماشین ، در پور رو باز کرد و دستش رو گرفت.

— بیا

پور گیج بود پیاده شد، و گفت

— تیتی، جدی بگو کجاییم؟

تیتی فقط لبخند زد.

— الان می‌فهمی.

با هم وارد ساختمان شدن.

پور وقتی وارد لابی شد، یه نگاه به اطراف انداخت.

— اینجا خیلی گرونه...

تیتی خندید.

— خب؟

پور— هیچی...

تیتی دست پور رو گرفت و با هم رفتن سمت آسانسور.

تیتی دکمه آخرین طبقه رو زد.

پور به دکمه نگاه کرد و بعد به تیتی.

پور — تیتی...

— هوم؟

— چرا رفتیم آخرین طبقه؟

تیتی لبخند زد.

— چون اونجاست.

پور سکوت کرد ،

چند لحظه بعد آسانسور ایستاد.

در باز شد.

تیتی از آسانسور بیرون رفت و جلوی یه در بزرگ ایستاد.

پور پشت سرش اومد.

تیتی کلید رو از جیبش درآورد، پور به کلید نگاه کرد.

بعد به در، بعد دوباره به تیتی.

— اینجا...؟

تیتی در رو باز کرد.

چراغ ها خاموش بود و خونه، فقط کمی با نور شهر، که از پنچره های قدی توی پذیرایی مشخص بود روشن بود.

پور چند ثانیه همون‌جا ایستاد.

و بعد آروم وارد شد و با تعجب اطراف رو نگاه کرد.

— تیتی...

تیتی پشت سرش وارد شد.

— هوم؟

پور برگشت سمتش.

— اینجا کجاست؟

تیتی آروم نزدیکش شد و گفت:

— خونه خودمون.

پور چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

— چی؟

تیتی لبخند زد.

— خونه خودمون.

پور دوباره اطراف رو نگاه کرد.

— یعنی...

تیتی— آره.

— تو اینو خریدی؟

تیتی سرش رو آروم تکون داد و گفت،

— برای خودمون.

پور هنوز باورش نمی‌شد.

آروم جلو رفت و وارد سالن شد.

چشمش افتاد به وسایلی که دقیقاً مطابق سلیقه خودش انتخاب شده بودن.

— تیتی...

تیتی پشت سرش ایستاده بود.

— خوشت اومد؟

پور چیزی نگفت.

فقط رفت سمت یکی از وسایل مورد علاقه‌اش و دست کشید روش.

بعد برگشت سمت تیتی.

— تو اینا رو از کجا می‌دونستی؟

تیتی خندید.

— من همه چیز رو درباره کوچولوم می‌دونم.

پور لبخند کوچیکی زد ولی سریع دوباره اخم کرد.

— ولی...

تیتی ابروش رو بالا برد.

— ولی چی؟

پور آروم گفت:

— هنوز باهات قهرم.

تیتی نیش خند زد ، و آروم قدم زد و جلو رفت ،

کم کم نزدیک پور شد ، و پور هم با هر قدم دیگه تیتی عقب میرفت،

تا اینکه پور متوقف شد و روی مبل افتاد ،

پور آروم سرش رو بالا گرفت، و گفت ، تیتی چیه ؟

تیتی سرش رو کج کرد ، آروم زانوش رو روی مبل بین پاهای پور گذاشت، و دستش رو زد به تکیه گاه مبل و گفت،

《 فکر میکنی چیه؟ دارم کاری میکنم که باهام قهر نباشی دیگه.》

و با دستش چونه پور رو گرفت و سرش رو بالاتر برد.

صورتش رو نزدیک صورت پور کرد، آروم لب هاش رو روی لب های پور گذاشت ، و کمی به اون ها حرکت داد، اما پور هیچ همکاری ای نکرد ، تیتی بلند شد ، آروم گفت،

《 چیشده کوچولو؟ تو که تشنه لبای من بودی پسر خوب.》

پور یکم لباش رو غنچه کرد و دست به سینه شد،

تیتی خندید و آروم صورتش رو برد کنار گوش پور و گفت،

《 میدونستی اینجوری دستات نمیزارن راحت ببوسمت》

و نفسش رو داد به گردن پور و لب هاش کشیده شدن به گردنش،

پور چشم هاش رو بست و سرش رو اون ور گرفت و سعی می‌کرد به چشمای تیتی نگاه نکنه، چون میدونست ، اگر نگاه کنه ، کاملا کنترلش رو از دست میده و میبازه،

تیتی آروم انگشتش رو زیر گوش پور گذاشت و اونو تا زیر چونش حرکت داد، و بعد گفت ،

《 پور ، منو ببین ، می‌دونم توی سرت چی میگذره 》

پور آروم برگشت و توی چشم های تیتی نگاه کرد ،

یلحظه هر دو سکوت کرده بودن، و پور یهو گفت ،

《تیتیییی...سفت شدههه، الان من کمکت نکنم چه قلطی میکنی》

تیتی چند ثانیه فقط توی چشم‌های پور خیره موند؛ اون لبخند شیطنت‌آمیز هنوز گوشه‌ی لبش بود.

آروم گفت:

《مگه دست خودته، عشقم؟》

پور ابروهاشو بالا انداخت و با حرصِ گفت:

《خیلی پررویی، می‌دونی؟》

تیتی کمی نزدیک‌تر شد.

《تازه فهمیدی؟》

پور خواست خودش رو عقب بکشه، اما پشتی مبل دیگه جایی برای رفتن نذاشته بود. نگاهش برای یه لحظه روی لب‌های تیتی افتاد ولی سریع به خودش اومد و نگاهش رو به صورت تیتی داد .

تیتی همون لحظه متوجه شد، لبخندش عمیق‌تر شد.

《آهان... پس مشکل اینجاست.》

پور سریع گفت:

《کدوم مشکل؟》

تیتی:《اینکه خودت هی نگام می‌کنی، بعد وانمود می‌کنی نمی‌خوای نگام کنی.》

پور پوزخند زد.

《خیلی خودشیفته‌ای.》

تیتی سرش رو کمی کج کرد.

《پس نگام نکن.》پور چیزی نگفت، چند ثانیه گذشت.

اما باز هم نگاهش برگشت سمت تیتی.

تیتی خیلی آروم خندید.《دیدی؟》

پور زیر لب گفت:《خفه شو...》

تیتی بیشر خندید و چونه پور رو گرفت و صورتش رو سمت خودش کرد، 《 خیلی تخس و لجبازی بچه 》

پور دقیقا همون نگاهی رو به چشمای تیتی انداخت که میدونست،

تیتی کنترلش رو از دست میده و خیلی بی قرار و تحریک میشه،

و بعدش یهو تیتی با صدایی داغ گفت : 《 پور، انقدر با من بازی نکن، دارییی....》

پور سرش رو کج کرد و لوس گفت :

《 دارممم چیی؟...تحریکت میکنم. به اندازه کافی که سفت کردی،

میخوای برات درستش کنم؟》

تیتی چند ثانیه فقط به پور خیره موند.

اون لحن لوس و نگاه بازیگوش پور، دقیقاً همون چیزی بود که صبر تیتی رو به آخر رسوند.

و تیتی بدون مکث لب هاش رو روی لب های پور گذاشت و بهشون حرکت داد، پور ایندفعه همکاری کرد، بوسه تند داشت پیش میرفت،

و پور نفس کم آورد و عقب کشید و گفت: 《 تیتی آروم باش...من برای خودتم》

تیتی نفس نفس میزد و گفت :《 بالاخره دست از لج کردن برداشتی.؟》

پور چیزی نگفت ، و دست هاش رو دور گردن تیتی حلقه کرد و اونو سمت خودش کشید، و آروم گفت: 《 تیتی فقط انجامش بده》

تیتی با این حرف پور، نیش خند زد ، چون دوباره، برنده شده بود.

تیتی پور رو آروم بوسید و هعی اونو تند تر کرد ، پور دستش رو از پشت‌ سر تیتی توی موهاش فرو برده بود ، تیتی با یه دست،

کم کم دکمه های لباس پور رو باز کرد، و اون رو سمت زمین پرت کرد ، به بوسه پایان داد و آروم لب هاش رو روی گردن پور کشید ،

پور نفس رو بیرون داد ، سرش رو بالا گرفت ، و دستش رو محکم تر قفل گردن دوست پسرش کرد ، تیتی نفس رو روی گردن پور بیرون داد ، و آروم آروم گردنش رو مارک کرد، از زیر لب پور ناله آرومی بیرون اومد، 《 اههه...تی..》و بعد لباش رو روی هم فشار داد ،

تیتی بلند شد پور رو توی بغلش گرفت و سمت اتاق رفت ،

بعد پور رو روی تخت گذاشت ، کم کم شروع کرد لباس هاش

رو در آورد ، و بعد شلوار پور رو پایین کشید ، اونو کامل در آورد،

و به همراه لباس های خودش و باکسر هاشون کف اتاق انداخت ،

پور آزاد روی تخت دراز کشیده بود و پاهاش بین پاهای تیتی بود ،

تیتی آروم خم شد کشو کنار تخت رو باز کرد، و کاندوم رو بیرون آورد، و بعد زیر کمر پور یه بالشت گذاشت ، آروم کاندوم رو باز کرد ،

پور همینطوری نگاهش می‌کرد، و تیتی گفت : 《 پسر خوبی هستی دیگه، درد داشتی بهم بگو ، باشه؟》

پور چشماش رو آروم بست و زیر لب گفت : 《 باشه....》

تیتی پایین تر رفت ، پاهای پور رو آروم بلند کرد و جاشون رو درست کرد ، آلتش رو توی دستش گرفت ، و آروم اون رو تا لبه وارد پور کرد ، پور یکم به بدنش قوس داد و ناله خفیفی کشید ،

تیتی يکم بیشتر داخل رفت ، پور ناله بلند تری کرد و

بریده بریده گفت : 《 تی...تیتی...خیلی بزرگه..》

و یهو یه تکونی به تنش داد، تیتی آروم گفت :

《الان درست میشه عشقم.》

و یهو کامل وارد شد : پور ناله بلندی کشید ، و پشت تیتی رو چنگ زد ، تیتی آروم آلتش رو داخل پور حرکت داد ،

پور خیلی بی قرار شده بود، هعی به بدنش قوس میداد، و پشت تیتی رو چنگ می انداخت ، تیتی خم تر شد ، و و لب هاش رو روی لب های پور گذاشت ، و به اون ها حرکت داد ، و بعد زبانش رو وارد دهن پور کرد، آلتش رو تند تر حرکت داد ، سرش رو عقب کشید و گفت : 《 اوه فاک..خیلی تنگ و داغی کوچولو》

پور با حرکت های تند و سخت تیتی داخلش نمیتونست چیزی بگه،

و فقط ناله می‌کرد، تیتی و پور داشتن نهایت لذت رو میبردن ،

پور بدنش و پاهاش به لرزش در اومده بود ، و کم کم داشت به اوج می‌رسید و ارضا میشد ، تیتی هم همینطور ، خسته شده بود ، و تند تند ، چند ضربه آخر رو وارد کرد ، ناله ها و صدای ضربه ها توی اتاق پیچیده بود ، و یهو هردو ارضا شدن و بدن پور لرزید و ناله بلندی کشید ، موهای تیتی از عرق تقریبا خیس شده بود و آلتش آروم گرفته بود ، هر دو يکم مکث کردن، و نفس نفس میزدن.

تیتی آلتش رو بیرون کشید، و آروم اومد کنار پور دراز کشید، و از پور پرسید : 《 اوکی ای ؟》پور آروم نفس لرزونی کشید و گفت :

《 اره خيلي خوب بود، ولی فقط ، احساس میکنم کمرم الان از وسط میشکنه》تیتی خندید و خیلی خسته گفت : 《 خوبهه، توام خوب میشی .》چند دقیقه گذشت ، هر دوتاشون يکم جمع و جور شده بودن ، و بعد تیتی پور رو بلند کرد که برن حموم . رفتن حموم ، و ملافه تخت هم انداختن ماشین لباس شویی،

از حموم در اومدن ، موهاشون رو خشک کردن، لباس خواب پوشیدن ، و روی تخت ملافه جدید کشیدن، و با آرامش کامل توی بغل هم خوابیدن.


Report Page