°my innocent love° part4

°my innocent love° part4

writed by Terry


- چرا اینجا نشستی؟

با لرزشی که به بدنش وارد شد به بالا نگاه کرد و با چهره ی کنجکاو بومگیو مواجه شد

• نترس.. با تو کاری ندارم ، نشستم یه گوشه تو راحت باش

چنگی به لباساش زد و دستاش رو دور هم حلقه شد

سرمای عجیبی شب رو گرفته بود ، اما برای تهیون عادی بود

این اولین شبی نبود که تو این سرما بیرون از خونه بود..

- بیا تو یکم گرم شو بعد برو

• مجبور نیستی تحملم کنی ، الکی نگرانم نباش

صدای رعد و برق تهیونو برای بارون شدید آماده میکرد

بومگیو کلافه به تهیون نگاه کرد

- پسر لجبازی نکن

• بهم نگو پسر

- اسمتو نمیدونم

• تهیون


«اسمش دلنشینه»

- تهیون ، بیا تو بیرون هوا سرده مریض میشی

بومگیو عذاب وجدان داشت..

با خودش گفت نکنه تهیون مریض بشه و پس بیوفته؟ بین اینهمه اتفاق مزخرف تو زندگیش نمیتونست قاتل هم بشه

قاتل پسر معصومی مثل تهیون..

• تو خودتو خسته نکن ، میرم خونمون


تهیون به بومگیو نگفت هیچ جایی برای رفتن نداره

اما نمیشد با حس ترحم کنار اون پسر بمونه..

بارون آروم آروم لباس تهیون رو خیس میکرد ، بلند شد و بازوهاش با دستاش گرفت


بومگیو از جلوی در کنار رفت تا تهیون وارد بشه

- بیا ، چای گرم هم آماده ست

• نه ممنون ، دارم میرم

بومگیو عصبی شد

- نیم ساعت پیش داشتی التماس میکردی که نندازمت بیرون بعد الان حرف منو رد میکنی؟

• من میخواستم بمونم ولی قرار نیست هر جور که دلت میخواد باهام رفتار کنی


چهره هردوشون پر از جدیت بود

هر دو برای تصمیمشون مصمم بودن..

.

.

- مرتیکه ی.. الان با من لج کرد یا خودش؟

سکوت خونه شده بود گوش شنوا برای غُرهایی میزد..

- من چرا دارم بهش فکر میکنم؟ برام مهم نیستی تهیون احمق

- هر جا که هستی انتخاب خودته ، میتونستی خونه ی گرم و نرم منو انتخاب کنی

همینطور که چای ساز رو جای خودش میزاشت وایستاد

- چی دارم میگم؟ اصلا چرا باید بهش فکر کنم؟ بره به جهنم ، اونجا گرمتره سردش نمیشه


لیوان چایش رو به دست گرفت و روی مبل نشست

اون لحظه ی خودکشی ش یه تصمیم ناگهانی بود

ولی مطمعنن دیگه این تصمیمو نداشت

اینارو مدیون تهیون بود؟

«اه.. بازم تهیون»

- لعنت بهت

.

.

- من تو این هوای سرد چجوری پیداش کنم؟

چترش رو محکم تر گرفت و بیشتر تو لباسش فرو رفت

فکر میکرد تو خیابونای نزدیک خونه ش باشه برای همین تمام کوچه هارو گشت

با خودش فکر کرد شاید رفته باشه همونجایی که اولین بار همدیگه رو دیدن

برای همین راهی اون ساختمون بلند شد


اما یکدفعه چشمش به سمت چیزی که کنار سطل آشغال تکون میخورد افتاد

خدای من.. تهیون به سطل آشغال چسبیده بود و آشغال هارو به خودش نزدیک کرده بود..


مگه قرار نشد بره خونه ش؟

نکنه هیچ خونه ای-...

هزار بار تو دلش به خودش لعنت فرستاد که باعث و بانی همچین اتفاقی شده

باعث شده که پسری از سرما خودش رو به سطل آشغال بچسبونه..

- پس تو اینجایی

تهیون با دیدن پسر چشماش از تعجب زیاد گشاد شدن

حس بدی داشت.. اینکه اون پسر اونو کنار آشغال ها دیده بود تهیون و رقت انگیز نشون میداد..

• چی میخوای ازم؟ بهم گفتی برو منم رفتم دیگه چی میخوای؟ برو و با تنهاییت خوش باش دیگه مشکلت چیه؟


بومگیو به تهیون نزدیک شد

- برات یه پیشنهاد دارم ، فقط بهش خوب فکر کن بعد تصمیم بگیر

• اینکه بیام کلفتیتو بکنم توام بهم حقوق بدی؟

- پیشنهادم این نیست گوش کن

بومگیو خم شد و تهیون رو زیر چترش جا کرد

فاصله شون کم بود برای همین بومگیو میتونست به وضوح اشکای خشک شده ی تهیون و ببینه..

- میتونی برای یه مدت نقش دوست پسر منو بازی کنی؟..

Report Page